سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامى در هجرت شماره 578

تاريخ انتشار 21 مهر 1382 برابر با 13 اكتبر 2003

ابوالحسن بنى‏صدر

دانشجو و پايان بخشيدن به استبداد بحران ساز

در سرمقاله شماره قبل عبور از بحران، از جمله به اين واقعيت اشاره كردم كه محل رهبرى از رژيم به جامعه انتقال يافته است. راستى اينست كه محل رهبرى هر جامعه آزادى، خود جامعه است. در مردم سالارى‏ها بر اصل انتخاب، بنا بر فرض، رهبرى كه در جامعه باليده مى‏شود، با انتخاب جامعه، دولت را تصدى مى‏كند. اين امر كه دولتى بيرون از جامعه و صاحب سلطه استبدادى بر جامعه وجود داشته باشد و مردم ناگزير باشند در محدوده دولت، اين يا آن گرايش را انتخاب كنند، پديده ايست كه نخست استبداد پهلويها و سپس استبداد ملاتاريا بر جامعه ملى تحميل كرده‏اند. در برابر، جامعه ملى رهبرى بر خط آزادى و استقلال را پديد مى‏آورد و تاريخ قرن بيستم ايران، تاريخ نزاع اين رهبرى با دولت استبدادى و بيگانه از ايران بوده‏است.

حذف رهبرى بر خط آزادى و استقلال، كارى بود كه رژيم پهلوى، براى موفق شدن در آن، از هيچ جنايت و خيانت و فاسدگردانى فروگذار نكرد. اما، در اولين فرصت، در سالهاى 1339 و 1340، جامعه ملى رهبرى بر خط آزادى و استقلال را پديد آورد. رژيم شاه، زير فشارآمريكا، به انقلاب سفيد دست زد و بر آن شد كه دولت را تنها محل پيدايش رهبرى گرداند. دو حزب شاه فرموده تشكيل شدند و مقرر گشت بيرون از آن دو، هيچ رهبرى امكان ظهور پيدا نكند. انحصار مرام و انديشه راهنما (ايدئولوژى شاهنشاهى) از آن شاه و دو حزبش شد. اما آن رژيم نتوانست بازى را جدى كند. دو حزب امكان آن را نيافتند در جامعه ريشه پيدا كنند. حتى نزديك شدن به مردم و خواستهاشان، ميسر نگشت و سرانجام، شاه، خود، به عمر آن دو حزب پايان داد و يك حزب، بنام حزب رستاخير، را جانشين آن دو كرد و دستور داد تمامى ايرانيان عضو آن بگردند و گفت: هركس نمى‏خواهد عضو حزب رستاخيز بشود، گذرنامه بگيرد و كشور را ترك كند! او غافل بود كه خود كار خويش را ناممكن مى‏كند و با بن بستى كه در دولت پديد مى‏آورد، گور رژيم خويش را مى‏كند و كند. توضيح اينكه چون در محدوده دولت نيز رهبرى غير از خود او، بمثابه مستبد صاحب ولايت مطلقه، نتوانست شكل بگيرد، محل رهبرى ديگر نه بخشى از جامعه كه تمامى جامعه شد و جنبش همگانى پديد آمد و رژيم شاه را از ميان برداشت.

دو ناممكن و يك ممكن؟:

7 - از ديد رهبرى كه به اصلاح طلبى بنگرى مى‏بينى محل ظهور و عمل رهبرى، محدوده رژيم ملاتاريا، دست كم بمنزله رهبرى ممكن تصور و به جامعه پيشنهاد شده و اگر نه تمامى رأى دهندگان، بخشى از آنها، اين رهبرى را پذيرفته‏اند. پذيرش چنين رهبرى خطا بود. نه تنها به آن دليل كه در محدوده رژيم ملاتاريا، اصلاحات ممكن نبود و نيست، بلكه به اين دليل كه محل پيدايش هر رهبرى، جامعه است. در حقيقت، رهبرى ذاتى هرجامعه است. جامعه فاقد رهبرى محكوم به متلاشى شدن و از ميان رفتن مى‏شود. دولتهائى كه بيانگر حاكميت اقليت سازمان يافته و زورمدار دست نشانده بر اكثريت جامعه هستند، غاصب آن رهبرى مى‏شوند كه جامعه در آزادى و بطور خود جوش و با شركت فعال اعضاى خويش پديد مى‏آورد. جامعه ايرانى، در برابر استبداد، - كه آن را ظلمه و بيگانه مى‏دانسته است - همواره، رهبرى در حد قوه تعديل كننده، ايجاد مى‏كرده‏است.

اما با نخستين نهضت مردم ايران، جنبش تحريم تنباكو، جامعه ايرانى به كوشش برخاسته‏است تا مگر دولت را از آن خود كند و تصدى آن را به رهبرى بسپارد كه خود مى‏پرورد. بدين قرار، در مطالعه‏ها پيرامون جنبشهاى ايرانى، از توجه به ماهيت اصليشان، غفلت شده‏است. ماهيت اصلى اين جنبشها خلق رهبرى است كه تنها قوه تعديل كننده استبداد نباشد بلكه نيروهاى محركه و دولت را به مهار جامعه ملى درآورد. در حقيقت، حيات ملى ناممكن مى‏شود اگر جامعه نتواند رهبرى نيروهاى محركه را تصدى كند. جامعه‏اى كه نيروهاى محركه‏اش را دولت زورمدار و بيگانه از او بستاند و اداره آن را خود تصدى كند، خويشتن را در معرض انحلال قرار داده‏است. از اين رو، هدف جنبشهاى ايرانيان نجات و ادامه حيات ملى در رشد و بنا بر اين، بدست آوردن مهار نيروهاى محركه و سپردن تصدى دولت به آن رهبرى بوده‏است كه محل ظهور و عملش خود جامعه باشد و بتواند دولت را به نمايندگى از جامعه ملى اداره كند.

بدينسان، حضور مردم در صحنه كه اينجانب به مثابه منتخب مردم ايرانيان را بدان مى‏خواندم ، كوششى براى جلوگيرى از بيگانه شدن دولت و انتقال رهبرى از جامعه به دولت بيگانه و استبدادى بود.هشدار مى‏دادم كه در تحول شتابانى كه جهان در آنست، دولت بيگانه با جامعه ملى، به ضرورت استبدادى و عامل انتقال نيروهاى محركه به بخش مسلط جهان مى‏شود. و كودتاى خرداد 60، ورود به مرحله بازگشت ناپذير بيگانگى با مردم و يگانگى با زورمدارى بخشى از رهبرى انقلاب بود. آن بخش، اينك، بطور كامل، با جامعه ملى بيگانه گشته و با زور اينهمانى جسته است. در برابر، قدرت مسلط خارجى، عمده امريكا، كوشيده‏است بديلى ترجمان قدرتى كه امريكااست، بسازد. با وجود ناكامى، هنوز از اين كوشش دست برنداشته‏است. ملاتاريا و سلطه گرى كه امريكاست از اين واقعيت غافلند كه رهبرى ذاتى هر جامعه‏ايست. ايجاد رهبرى در بيرون از جامعه، ناممكن است. در حال حاضر، دو ناممكن، يكى ملاتاريا و ديگرى دو رأس ديگر مثلث زورپرست، وجود خويش را از زور مى‏ستانند. تحول جهان سمت و سو و شتابى بخود گرفته‏است كه حيات ملى ايرانيان بخطر مى‏افتد اگر نتوانند رهبرى نيروهاى محركه خويش را بدست گيرند. اصلاح طلبان، در دولت ملاتاريا را محل ظهور و عمل رهبرى كردن، بر خطا بودند. زيرا آنچه جامعه ملى بدان نياز حياتى دارد، رهبرى است كه محل ظهور و عملش خود جامعه باشد. از اين ديد نيز كه بنگرى، مى‏بينى اصلاح طلبى در محدوده رژيم، الف - محال بوده و ب - سبب ضعف رهبرى شده‏است كه محل نشو و نما و عملش جامعه ملى است.

8 - شكست اصلاحات در محدوده رژيم، نا ممكن بودن نشو و نماى رهبرى جامعه ملى در محدوده دولتى را آشكار كرد كه نسبت به اين جامعه، خارجى و بيگانه شده‏است. حتى اگر دولت از جامعه ملى بيگانه نشده بود، دولت محل نشو و نماى رهبرى جامعه ملى نبود. چرا كه حتى وقتى بنا بر مردم سالارى بر اصل انتخاب است، اين دولت مردان و دولت زنان نيستند كه مى‏بايد ملت را رهبرى كنند، اين ملت مردان و ملت زنان هستند كه مى‏بايد دولت را اداره كند. در صورتى كه شركت كنندگان در تجربه اصلاحات در محدوده نظام، تجربه را در نيمه رها نكنند و بخواهند آن را ادامه بدهند، كار اولشان مى‏بايد اين باشد كه از محدوده رژيم بدر آيند و در بالاندن آن رهبرى شركت كنند كه محل نشو و نما و عملش جامعه ملى است. براى آنكه خارج شدن از محدوده دولت بيگانه با ملت و ورود به فراخناى جامعه ملى، همگانى شود، بر جامعه جوان، بخصوص بر دانشجويان و دانش‏آموزان - بمثابه نيروى محركه‏اى كه در رهبرى خود و ديگر نيروهاى محركه، نقش اول را مى‏بايد ايفا كند - است كه، اين بار، دو اشتباه را تكرار نكند: يكى اشتباه آن بخش از جامعه را كه فريب خورد و دولت را محل نشو و نماى رهبرى گرداند و استبداد ملاتاريا را ميسر كرد. و ديگرى، تكرار همين اشتباه در خرداد 1376. اما بايد بهوش باشند كه تكرار نكردن اشتباه رها كردن تجربه و كار ديگرى در پيش گرفتن نيست. تصحيح تجربه است. اگر بنا را بر تصحيح تجربه بگذارند، كارى مشخص پيدا مى‏كنند: الف - بازگرداندن رهبرى به محل طبيعى خود كه جامعه ملى است و نگاهداشتن آن در محل طبيعى خود از راه شركت در مسئوليت رهبرى و ب - منقلب كردن دولت بيگانه به دولت يگانه با ملت است. هر دو كار بسى مشكل هستند. يادآور مى‏شوم كه با وجود سه انقلاب در يك قرن، نتوانسته‏ايم دولتى را كه با جامعه ملى بيگانگى مى‏جست، براه يگانگى با اين جامعه آوريم. براى آنكه جامعه ملى توانائى بجويد، جامعه دانشجوئى مى‏بايد به كوششى عظيم برخيزد و واقعيتهاى سازگار با دولت استبدادى بيگانه را به واقعيتهاى سازگار با دولت مردم سالار يگانه با مردم، برگرداند:

* امروز از قدرت پنجم سخن بميان است. سه قوه را مى‏شناسيم: قوه‏هاى مجريه و مقننه و قضائيه. قوه چهارم را نيز مى‏شناسيم كه وسائل ارتباط جمعى هستند. قدرت پنجم كدام است؟ ماوراء مليها و مديران آنها هستند. اين قدرت، وسائل ارتباط جمعى را بخدمت درآورده و دولت و سه قوه آن را آلت فعل خود كرده‏است. در كشور ما، قدرت پنجم را اليگارشى مافياها تشكيل مى‏دهد كه بنا بر كمترين برآوردها، 40 درصد توليد ملى را بعنوان رانت مى‏برد. از نزديك‏تر كه به واقعيت بنگريم، مى‏بينيم اقتصاد و فرهنگ و سياست كشور ما، صفت ملى را از دست داده و جهانى نيز نشده‏اند. چرا كه كار اين اقتصاد و فرهنگ و سياست صدور نيروهاى محركه (از جمله، نفت و سرمايه و مغزها) و يا تخريب آنهاست.

بدين سان، تغيير اين سه واقعيت، كار اولى است كه در دستور بديلى قرار مى‏گيرد كه مسئوليت نجات حيات ملى و ادامه يافتنش را در آزادى و استقلال و رشد برعهده مى‏گيرد.

* اما اگر سياست و اقتصاد و فرهنگ كشور ما صفت ملى را از دست داده و جهانى نيز نشده‏اند ، به سخن ديگر، اگر حضور سياسى ايران در جهان، انواع خشونتها است، اگر حضور اقتصادى ما در جهان، فرار سرمايه‏ها و صدور نفت و گاز و ديگر منابع طبيعى است، اگر حضور فرهنگى ما در جهان، صدور مغزها و ضد فرهنگ خشونتها و فسادها است، بنا گزير، اين بخش مسلط جهان است كه در كشور ما حضور سلطه جويانه دارد: ورود كالاها و خدمات و قرضه‏ها و تجهيزات نظامى و ضد فرهنگهاى بسيار و تهديدهاى همه روزه. دليل را در خود بايد بجوئيم:

آن واقعيتى كه مى‏بايد تغيير كند، واقعيت اجتماعى، يا انسانهاى ايرانى و رابطه‏هاى ميان اين انسانها هستند. با استقرار دولت ملاتاريا، خلع يد از ملاتاريا و جانشين آن شدن در دولت مدارى، هدف همگانى گشته‏است. اما از توجه به تغييرى كه جامعه مى‏بايد بكند تا تحول دولت از استبدادى به مردم سالار ممكن شود، غفلت شده‏است. حال آنكه سه تجربه در يك قرن مسلم كردند كه بدون تغيير بعد اجتماعى واقعيتى كه جامعه ايرانى است، سه بعد ديگر اين واقعيت نمى‏توانند تغييرى سازگار با جامعه‏اى آزاد و در رشد كنند. به چند و چون تغيير اين واقعيت، چند نوبت پرداخته‏ام و كمى دورتر، يكبار ديگر و از زاويه‏اى ديگر، مى‏پردازم.

* در قسمت اول اين نوشته، يك وضعيت سنجى بعمل آوردم. كوشش هر ايرانى كه نگران استقلال كشور خويش است، بايد اين باشد كه نگذارد ملاتاريا بحران خارجى را وسيله ادامه استبداد خويش بر ايران كند. كوششهايى كه بعمل آمده‏اند از توان رهبرى سازمان ترور، در ايجاد بحران بزرگ، كاسته‏اند. اگر همگان در اين كوششها شركت كنند، مى‏توانيم مانع از آن شويم كه اختاپوسى كه زورپرستان جهان بوجود آورده‏اند، بحرانى سخت را بر وطن ما تحميل كنند.

بدين قرار، اگر از گروگانگيرى و ديگر تحريكها خوددارى مى‏شد و ايران، به خود، گروگانگيرى و محاصره اقتصادى و جنگ و... را نمى‏ديد، قدرت خارجى محور سياست داخلى نمى‏گشت. در حال حاضر، شكستن اين محور و آزاد كردن جامعه ملى از آن، يكى ديگر از كارهاى كلان است كه مى‏بايد در دستور كار نسل جوان ايران قرار بگيرد. بهوش باشيم! درس گرفتن از تجربه يعنى اين كه بدانيم، مراجعه مستقيم و غير مستقيم به قدرت خارجى در امور داخلى، نه تنها نقض استقلال كشور است، بلكه محل رهبرى را از جامعه ملى به بيرون آن، اين بار، به قدرت خارجى، انتقال مى‏دهد. كافيست در آنچه بر انقلاب و اسلام و ايران، بخاطر انتقال رهبرى از جامعه به دولت استبدادى بيگانه با ملت ،و قدرت خارجى آمد، اندك تأملى كنيم تا مطمئن شويم كشنده‏تر از انتقال رهبرى از جامعه به بيرون آن و ناتوانى جامعه از اعمال قوه رهبرى خويش نيست.

9 - اما هر رهبرى كه در محل طبيعى خود نباشد، از قدرت (= زور) نمايندگى مى‏كند. بنا بر اين، مى‏بايد جامعه‏اى توان نشو و نما بخشيدن به رهبرى در خود را نداشته باشد تا محل خالى را آن رهبرى پركند كه از قدرت نمايندگى مى‏كند. بدينسان، مسئله شناسائى شد: از واقعيتها، يكى اينست كه جامعه توان ايجاد رهبرى كه بيانگر او و خواستهايش باشد را ندارد. اين آن ناتوانى است كه مى‏بايد به توانائى برگرداند:

* بخش عمده آن رهبرى كه، در جريان تاريخ، جامعه ايرانى پديد مى‏آورده‏است، روحانيان بوده‏اند كه نقش تعديل كننده دولت استبدادى را برعهده مى‏داشته‏اند. در قرنى كه گذشت، رهبرى كه انديشه راهنمايش دين بود، در رابطه با رهبريهائى كه ايدئولوژيهاى ليبرال و ماركسيسم و بنيادگرائى (و ديگر تمايلهاى مرامى افراطى) را انديشه راهنماى خود كرده بودند، از محدوده سنت بدرآمد و با سه التقاط، سه تمايل بوجود آورد:

در حال حاضر، تمايلهاى بنيادگرا و ديگر تمايلهاى مرامى راست افراطى بر دولت مسلط هستند. تمايل ليبرال، همچنان در تلاش آنست كه حق فعاليت سياسى در محدوده رژيم را بعمل آورد و تمايل چپ در تلاش جلب موافقت امريكا با حفظ موجوديت خويش است. اين هر سه تمايل، با هدف كردن قدرت، محل خويش را ترك گفته‏اند تا از قدرت نمايندگى بجويند. لذا، تصرف دولت را هدف كرده‏اند. اما صاحبان بيانهاى قدرت ديگر نيز كه قدرت را هدف فعاليت خويش كرده‏اند، نتوانسته‏اند ترجمان جامعه ملى بگردند. نتيجه اين شده‏است كه جامعه ملى رهبرى سنتى را از دست داده‏است ،بدون آنكه رهبرى نو را جانشين آن كند. اما رهبرى مجموعه‏اى ايست از انسانها بعلاوه انديشه راهنمايى شامل اصول راهنما كه هدفها مى‏شوند ،بعلاوه برنامه و روشى كه ترجمان هدفها مى‏شوند ،بعلاوه در اختيار آوردن نيروهاى محركه.

بوجود آوردن اين مجموعه آن كار بزرگ است كه جامعه امروز ايران مى‏بايد از عهده برآيد. انقلاب ايران در واقع نوگردانى رهبرى، از راه شركت جمهور مردم (ولايت با جمهور مردم است) در آن بود. پس آن تجربه را تا تحقق اين رهبرى پى بايد گرفت:

* براى آنكه جامعه ملى توان نشو و نماى رهبرى از خود و در خود را پيدا كند، به انديشه راهنمائى نياز است كه اين كار را ممكن كند: بيان آزادى.

بدين قرار، پرداختن به اندريافت بيان آزادى و تبليغ آن در سطح جامعه ملى و بسا جامعه جهانى، كارى است كه تا انجام نگيرد، جمهور مردم توانائى شركت در رهبرى نو را بدست نمى‏آورند و جامعه ملى باردار آن رهبرى نمى‏شود كه محل عملش جامعه باشد.

* آزادى و استقلال و رشد بمثابه هدف و روش، تنها از لحاظ تغيير ماهيت دولت از استبدادى به مردم سالار، اهميت تعيين كننده ندارند. از اين جهت كه بدون چنين هدف و روشى، جامعه توانائى نشو و نماى رهبرى را پيدا نمى‏كند و تحول جامعه از رهبرى شونده به رهبرى كننده، محال مى‏شود، بسيار مهم‏تر هستند: استقلال يعنى رهائى يك جامعه از قدرت مسلط خارجى، يا باز يافتن توانائى نشو و نماى رهبرى از خود. و آزادى يعنى آزادى از ساخت قدرت و رهائى از استبداد گروه بنديهاى در خدمت قدرت و تحصيل توانائى ايجاد رهبرى از خود و رشد يعنى توانائى جامعه ملى در بكار گرفتن نيروهاى محركه. نبود اين توانائيها جز اين معنى نمى‏دهد كه جامعه ملى استعداد رهبرى خويش را تباه كرده‏است.

جامعه رهبرى شونده، بدين سه اصل و با ميزان كردن عدالت اجتماعى، جامعه رهبرى كننده مى‏شود.

* در حقيقت، اگر دولت در اختيار جامعه ملى نيست، از جمله، بدين خاطر است كه جامعه ملى اختيار نيروهاى محركه را ندارد. فاجعه بزرگى كه دولت استبدادى وابسته، از عصر قاجار و پهلوى تا عصر ملاتاريا، ببار آورده اينست كه اقتصاد مسلط خارجى محور تجديد ساخت جامعه ايرانى شده‏است. نتيجه آن شده‏است كه دولت، در همه عناصر تشكيل دهنده خود، جز انسان، بى نياز از جامعه ملى است. حتى كاركنان خويش را، با استفاده از نياز شديد جامعه، استخدام مى‏كند.

بنا بر اين، كار اول اينست كه جامعه ملى و اعضاى آن، اختيار خود را بمثابه نيروى محركه اداره كننده ديگر نيروهاى محركه بدست آورد. آيا جز بدست آوردن اختيار بر خود، بمثابه نيروى محركه، راه و روش ديگرى وجود دارد؟ آيا جامعه جوان ايران از اين ديد در خود و مسائلى مى‏نگرد كه با آنها روياروست؟ راه حل جوئيها مى‏گويند: نه!

در حقيقت، راه حلها كه يافته شده‏اند، از سه دسته بيرون نيستند:

الف - راه حل فردى براى مشكلهائى كه جمعى هستند. از اين نوع هستند:

- راه حل اسلام بمثابه بيان قدرت، بيزارى از اسلام، گريز از دين، تغيير دين شده‏است. حال آنكه مسئله به جمهور مردم مربوط مى‏شود و انسان و جامعه بدون دين، تصور كردنى نيز نيستند. چرا كه انسان و جامعه، براى سنجش پندار و گفتار و كردار، نياز به تشخيص خوب از بد و ارزشهاى با ثبات دارند. و اگر جامعه بخواهد نظامى مردم سالار و دولتى مردم سالار پيدا كند، دين بايد اصول راهنماى مردم سالارى و حقوق انسان را بپذيرد. به سخن ديگر، راه حل جمعى براى اين مسئله جمعى، بازيافت اسلام بمثابه بيان آزادى است. اين كار آسان نيست. زيرا غير از آزاد كردن دين از بيگانه شدن در بيان قدرت، نياز به انسانهائى است كه از زورمدارى آزاد شده باشند و دين بمثابه بيان آزادى را بتوانند بپذيرند و بدان، پندار و گفتار و كردار را از زور خالى كنند.

- و باز، استعدادهائى كه، در ايران امروز، كارهاى درخور استعدادشان و مساعد رشد نمى‏يابند، راه حل فردى براى اين مشكل مى‏جويند: فرار مغزها از ايران.

حتى نبود كار و درآمد درخور كه مسئله عموم جوانان است، راه حل فردى مى‏جويد: مهاجرت از كشور، حتى با استفاده از امكان تحصيل پناهندگى سياسى و يا روى آوردن به كارهاى انگلى است. و...

ب - اصلاح دولت، خواه از راه نشستن به انتظار اصلاح آن و چه با رفتن و رأى دادن و اصلاح طلبان را انتخاب كردن.

ج - تن دادن به قضا و راضى شدن به تأمين نان و آب. لايه هائى از جامعه امروز ايران كه بسا بيشتر از 10 درصد جمعيت ايران را تشكيل مى‏دهند، حكم بر ناتوانى مطلق خويش داده و آن را امضاء كرده‏اند. يأس از اصلاح دولت را با تسليم شدن به وضع موجود بشرط تأمين نان و آب، جمع كرده و رويه كرده‏اند. بديهى است اين لايه‏ها مخالف استبداد ملاتاريا هستند اما جامعه را از تغيير آن ناتوان مى‏انگارند و از آن مى‏ترسند كه اوضاع بهم بريزد و دستشان از نان و آب نيز كوتاه شود.

حال آنكه اعضاى جامعه براى مسائل جمعى راه حل‏هاى جمعى بايد بيابند و مى‏بايد از اختيار يافتن بر خويشتن و كشور خود، آغاز كنند.

جامعه ملى چگونه مى‏تواند اين اختيار را بدست آورد؟ بدين گونه:

10 - هر بيانى وقتى بيان آزادى است و جمهور مردم مى‏توانند آن را بپذيرند كه شامل حقوق انسان و حقوق جامعه ملى باشد.

وقتى انسان و جمع انسانها آزادى را هدف كرده‏اند كه الف - از تنگناهاى ذهنى رها شده باشند. بر استعدادها و حقوق ذاتى خويش وجدان جسته و ترس و حقارت ناشى از احساس ناتوانى را با شجاعت و بزرگى برآمده از احساس توانائى جانشين كرده باشند. ب - از آنجا كه آزادى را هدف كرده‏اند و قدرت ديگر هدف نيست، پس آن تنگناهاى سياسى كه فرآورده تشخيص خودى از غير خودى و مرز كشى ميان گروههاى سياسى و تخريب را روش عمومى گرداندن، هستند، از ميان مى‏روند. غير خودى‏ها آنها مى‏شوند كه خويشتن را در زندان زورمدارى محبوس كرده‏اند.

اين پرسش پيش مى‏آيد: اگر زورپرستها نقاب آزادى خواهى بر چهره زدند و نفوذ كردند و ، بار ديگر، تجربه سه انقلاب تكرار شد، چه بايد كرد؟ پاسخ اينست:

الف - نخست جامعه است كه با يافتن فرهنگ آزادى و مردم سالارى، صاحب اختيار خويش مى‏شود. حتى اگر بخشى از جامعه اين فرهنگ را پيدا كند، مى‏تواند آن رهبرى را پديدآورد كه بيانگر تمامى ايرانيان، در حقوق فردى و جمعى، و بسط فرهنگ مردم سالارى مى‏شود. و

ب - در صورتى كه آزادى هدف شده باشد، تغييرهاى بزرگ در طرز فكرها و طرز رفتارها بوقوع پيوسته‏اند. از جمله اين تغييرها، آزاد شدن از كيش شخصيت و سنجيدن شخص به حق، بجاى حق به شخص است. در صورتى كه شخص به حق سنجيده شود، زورمدار نمى‏تواند نقاب آزادى خواهى بر چهره زند و فريب را روش كند. در حقيقت،

ج - مردم سالارى نه مستقر مى‏شود و نه از فساد مصون مى‏ماند اگر جامعه از ابتلا و آزمايش بترسد و آزمايش و ابتلا را روش اصلى تميز صالح از طالح و، بخصوص، حفظ رهبرى از بيگانه شدن در آلت فعل قدرت، نگرداند. انتقادى كه نسل ما بر خود روا مى‏داند اينست كه اگر شخص را به حق سنجيده بود و ابتلا و آزمايش را روش كرده بود و بخصوص، كارى (تدارك بديل مردم سالار) را كه پيشاپيش مى‏بايد انجام مى‏گرفت، به بعد نمى‏گذاشت، بسا ايران استبداد ملاتاريا را به خود نمى‏ديد. چنانكه روش كردن ابتلا و سنجيدن شخص به حق،منجربه بر افتادن نقاب آقاى خمينى و ملاتاريا شد و در تجربه شوراى ملى مقاومت، سودى عظيم عايد جامعه كرد كه شناختن ناشناخته بود.

د - راه حلى كه بر محور قدرت مى‏توان يافت و زورپرستها، با تأكيد، آن را تنها راه حل مى‏خوانند، همواره مى‏بايد نقد و در برابر آن، بر اصل موازنه عدمى، راه حلى در برگيرنده حقوق فردى و جمعى، پيشنهاد شود. اين روش، از پيش از كودتاى خرداد 60، بكار رفته است. نتيجه آنست كه هم نقاب از چهره ملاتاريا افتاد و هم آن بخش از اصلاح طلبان كه اصلاح‏طلبى را دست آويز رسيدن به قدرت كرده بودند، شناخته شدند.

ه - اما از ديد محل رهبرى كه بنگرى، مى‏بينى محكى در اختيار دارى كه درجا سره را از ناسره تشخيص مى‏دهد و بسا از آن غافلى. اين آن محك بود كه به ما امكان داد اشتباه را تصحيح كنيم: جاى رهبرى كه آزادى را هدف مى‏كند، جمهور مردم است. او بيانگر حقوق فرد فرد مردم و جمع آنها است. وقتى از راست راه اينهمانى با مردم به بيراهه اينهمانى با قدرت مى‏افتد، بيانگرى حقوق را ترك مى‏گويد و بيانگر توقعهاى قدرت و گروههائى مى‏شود كه دستيار او در استقرار استبدادند. بدين قرار، زورمدار ممكن نيست بتواند در محل طبيعى رهبرى كه جامعه ملى است، بماند. از اين رو بود كه در مهرماه 1359، به آقاى خمينى هشدار دادم: مستبد كارش بجائى مى‏رسد كه مى‏گويد تمامى مردم بگويند بله، من مى‏گويم نه. و او در خرداد 60، چنين گفت.

حال اگر، جامعه جوانى كه به تدريس و تحصيل دانش مشغول است، اين محك را در باره تك تك اصلاح طلبان بكار برد، يكى از مهمترين علتهاى شكست را در مى‏يابد كه بكلى از آن غفلت مى‏شد: جدا شدن از جامعه و ترك محل طبيعى رهبرى و اينهمانى جستن با قدرت و زورپرستهاى حاكم بر دولت. و

11 - از غفلتها و بسا از مهمترين آنها، يكى اين بود كه رهبرى وقتى در جاى طبيعى خود قرار مى‏گيرد، از راه ساختن مديريت مردم سالار، مديريت استبدادى را بى محل و قابل انحلال مى‏كند. با آنكه در انقلاب ايران تمامى يك ملت شركت كرد و امكان تحول از رهبرى شونده به رهبرى كننده فراهم بود و دست كم مديريتى كه جانشين مى‏شد مى‏بايد خصلت مردم سالار مى‏يافت و دوران انتقالى را دوران تغيير ساخت استبدادى دستگاه ادارى و نيروهاى مسلح به ساخت مردم سالار، مى‏گرداند، نه مديريت مردم سالار جانشين پديد آمد و نه مأموريت دولت موقت تغيير ساختهاى استبدادى به ساختهاى مردم سالار گشت.

خصلت رهبرى وقتى ترجمان توان جامعه ملى است، حل مسئله‏ها و رفع بحران‏ها و تغيير مديريت و ساخت آن به ترتيبى است كه بتواند تحول اجتماعى را به ترتيبى به انجام رساند كه مسئله‏ها حل شوند و جامعه راه رشد در پيش بگيرد بگونه‏اى كه مسئله و بحران پديد نيايند. بدين قرار، تمامى رهبريهائى كه در پى پيروزى انقلاب، مسئله و بحران ساز شدند، بيگانه از جامعه و يگانه با قدرت مدارى بودند. از آن جمله و بيشتر از همه، آقاى خمينى و ملاتاريا. بخشى از رهبرى انقلاب كه در جاى طبيعى خود قرارداشت و عمل مى‏كرد، نسبت به از پيش آماده كردن مديريت مردم سالار و وظيفه آن در دوران انتقال مرتب هشدار مى‏داد. يادآور مى‏شد كه مسئله و بحران سازى گوياى بيگانه شدن قدرتمدارها از رهبرى جامعه ملى و يگانه شدن آنها با قدرت است. از بد اقبالى، تبليغ مى‏شد و بخشى از نسل جوان نيز مى‏پذيرفت كه نيروها در بازوان انباشته‏اند و مى‏بايد اين بازوها را در تخريب ضد انقلاب بكار انداخت. وقتى جنگ روى داد و نيروهاى مسلح معجزه كردند و مسلم شد ايران سقوط نمى‏كند، ملاتاريا جنگ را نعمت شمرد. زيرا فرصتى بود براى تخليه زورى كه در بازوان جمع شده بود! از بد اقبالى، نسل بعد از انقلاب از تجربه نسل انقلاب عبرت نگرفت و از محك مهم ديگرى غفلت كرد:

خاصه ملاتاريائى كه بى قرار استقرار استبدادش بود، بحران و مسئله سازى و خصلت رهبرى كه در محل طبيعى خود قرار داشت و عمل مى‏كرد، حل مسئله‏ها و بحران زدائى بود. چنانكه هم مشكل گروگانها را حل كرد و ملاتاريا مانع شد و هم جنگ را با پيروزى سياسى - نظامى، به پايان نزديك كرد و ملاتاريا با كودتاى خرداد 60، آن را بمدت 8 سال طولانى گرداند. آن رهبرى كه در جاى طبيعى خويش بود، بعد از كودتا نيز، با تشكيل شوراى ملى مقاومت، مانع از تشكيل مدار بسته و زندانى شدن جامعه ملى در تخريب دو جانبه شد. حال اگر تجربه قدر شناخته مى‏شد و جامعه ملى، بخصوص نسل جوان دانشجو و دانش‏آموز، نسبت به بحران و مسئله سازى حساس مى‏گشت، بسا فرصتى كه در خرداد 1376 بدست آمد، در تقويت رهبرى بكار مى‏رفت كه در بطن جامعه ملى قرار دارد. و باز

12 - پيش از اين، خاطر نشان كردم كه از علامتهاى قرار گرفتن رهبرى در محل اجتماعى خود، يكى اينست كه بيانگر حقوق فرد و حقوق جمهور مردم مى‏شود. حال اگر بيان انقلاب ايران را كه، در نوفل لوشاتو، بر زبان آقاى خمينى جارى شد با موضعگيريهاى او، از ورود به ايران ببعد، مقايسه كنيم، مى‏بينيم به تدريج كه با مردم بيگانه و با قدرت يگانه مى‏شد، در گفتار و كردار او، حق جاى خود را به مصلحت مى‏سپرد. سرانجام، ايجاد مجمع تشخيص مصلحت بيانگر بيگانگى كامل با حقوق انسان و حقوق جمهور مردم و يگانگى كامل با قدرت بود. بيهوده تشكيل اين مجمع با دم زدن از ولايت مطلقه فقيه مقارن نشد.

حال اگر از ديد جايگاه رهبرى كه جامعه ملى است، در پندارها و گفتارها و كردارها بنگريد، مى‏بينيد از آغاز مى‏توانسته‏ايد شكست اصلاح طلبان را آشكارا ببينيد. چرا كه، از موضع اين رهبرى، پندار و گفتار و كردار مى‏بايد بيانگر حقوق فرد و حقوق جامعه ملى، در شفاف‏ترين بيان، مى‏گشتند. وجود ابهام در پندار و گفتار و كردار و جانشين حق شدن مصلحت در پندار و گفتار و كردار، به فرياد، به جامعه دانشگاهى، به جامعه جوان، به جامعه ملى، مى‏گفتند كه رهبرى در محل طبيعى خود نيست و در محدوده تنگ دولت ملاتارياست كه منزلگاه و محل عمل خويش را معين كرده‏است.

بارى، اگر جامعه دانشگاهى، دانشجويان و دانش‏آموزان و ديگر قشرهاى جامعه ملى از محدوده دولت ملاتاريا بدر آيند و در فراخناى جامعه ملى و جامعه جهانى و در چشم اندازه دراز مدت، در دولت ملاتاريا بمثابه مشكلى بنگرند كه بايد حل كرد، از اسارات تنها راه حل رها مى‏شوند، توانائيهاى خويش، از جمله توانائى تشخيص مشكل و بهترين راه حل، را پيدا مى‏كنند و در به اجرا گذاشتنش، روش تجربه را بر مى‏گزينند و بدون ترديد بر پايان بخشيدن بر استبداد ملاتاريا توانا مى‏شوند.