سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 582

تاریخ انتشار 17 آذر 1382 برابر با 8 دسامبر 2003

 

ابوالحسن بنی صدر

 

 

استراتژی آزادی -1

 

در گرجستان، برهمان روش که مردم ایران گل را بر گلوله پیروز کردند، مردم تغییری را که ضرور تشخیص دادند، میسر گرداندند. روش دستگاه تبلیغاتی ملاتاریا، در برابر جنبش همگانی مردم گرجستان، وحشتش را از چنین جنبشی آشکار میکند. این جنبش را نا آرامیها میخواند و محرک آنها را امریکا میخواند. اما این امریکا در عراق و افغانستان قشون جرار نیز دارد. چرا در این دو کشور نمیتواند جنبش همگانی پدید آورد؟ آیا مردم ایران هنوز هم تردید دارند جنبش همگانی یک امر است و کسانی دولت مدار میشوند، امری دیگر است؟ اگر فرض کنیم رهبری سیاسی که در گرجستان جانشین میشود تمایل به امریکا داشته باشد، نه جنبش که امثال ملاتاریا است که زیر سئوال میروند. زیرا، مثال گرجستان باردیگر تصدیق واقعیتی می شود که مردم ایران تجربه کرده اند: در رهبری جنبش همگانی، حضور تمایلهای غیر مردم سالار و آنها که به استبدادگرائی و وابستگی شناخته شده اند، خطرناک ترین ضعفها است. بهیچرو نباید پذیرفت که زورپرستان وابسته، ولو مدعی شوند که توبه کرده اند، در این رهبری قرار گیرند. اگر ما ایرانیان تجربه ملی کردن صنعت نفت را قدرشناخته و مانع از آن می شدیم خط سید ضیاء در رهبری انقلاب شرکت کنند، امروز، کشور در دست این خط نبود.

با وجود جنبشی که در همسایگی ایران، بدون خون ریزی، تغییر را میسر کرد، در کشورما، انتخابات مجلس در پیش است. چرا مردم ایران نتوانند انتخابات را فرصتی بشمارند برای جنبش همگانی؟ آزاد شدن کاری نیست که یک انسان و یک ملت بتواند آن را از دیگری بخواهد. زیرا هرکس خود خویشتن را آزاد می کند. پس استراتژی آزادی را مردم ایران، خود، می باید اتخاذ کنند و جنبش همگانی را روش بگردانند.

کوشش ملاتاریا بر اینست که پیش از انتخابات، با امریکا و اروپا سازش کند و انتخابات قلابی را مابه ازای دادن امتیازها بگرداند. از این رو، تحریم فعال انتخابات قلابی، بیش از پیش، اهمیت پیدا می کند و اهمیت تعیین کننده پیدا می کند.

هیچ نه معلوم که آقای بوش استراتژی جنگ پیشگیرانه را رها و با استراتژی آزادی جانشین کرده است و یا این استراتژی را پوشش آن استراتژی کرده است و یا این استراتژی را بر آن افزوده است؟ از آنجا که زبان قدرت سلطه گر، زبان پر ابهام است، بر آنها که نمی خواهند فریب بخورند است که فرض اول را ، کاری بشمارند که به آزاد شدن ملتها یاری می رساندو بنا بر این، خاصه های این استراتژی را ، شفاف، خاطر نشان کنند تا دو کار دیگر که فریب هستند بر ملتهای ما و بر ملت امریکا شناخته شوند:

 

اگر امریکا بخواهد استراتژی آزادی را جانشین استراتژی جنگ پیشگیرانه کند:

 

از آنجاکه فرض محال، محال نیست، فرض میکنیم امریکا میخواهد دست از سلطه گری بردارد. چون دریافته است که ترور فرآورده روابط سلطه گر زیر سلطه است. لذا میخواهد با بیرون آمدن از این رابطه، استبدادها و گروههای تروریست را از رابطه ای محروم کند که موجودیت خود را از آن دارند. اما بیرون رفتن از روابط سلطه گر - زیر سلطه، واقعیت پیدا میکند بدین باور:

1 - آزادی و مردم سالاری فرآورده تغییر از درون هستند. آزادی ذاتی هر انسان است و آزاد زیستن به آگاهی از آزادی خویش و آزاد کردن پندار و گفتار و کردار تحقق پیدا میکند. مداخله از بیرون وقتی میتواند به وجدان بر آزادی کمک رساند که الف - رابطه با دولت استبدادی شفاف شود و ب - گروههای سیاسی مخالف دولت استبدای یک کشور، یا مردم سالار هستند، بنا بر این، از راه مردم عمل می کنند و نیاز به حمایت مالی و سیاسی دولت امریکا ندارند و نیاز دارند امریکا به خاصه های استراتژی آزادی عمل کند و یا قدرت باورند و دست نشانده و بنا بر این، ضد آزادی و مردم سالاری هستند و حمایت از آنها نقض استراتژی آزادی است. ج - دولتهای خارجی، بخصوص آنها که در موقع مسلط هستند، رویه بی طرفی اتخاذ میکنند و میدان عمل را به سازمانهای مدافع حقوق بشر و دیگر ارگانهای جامعه مدنی میسپارند. در حقیقت، تحول به مردم سالاری مطمئن میشود و شتاب میگیرد اگر وجدان جهانی و وجدان ملی توحید بجویند. اما برای آنکه وجدان جهانی غنی بجوید و نقش اساسی خویش را از عهده برآید، رسانه های گروهی می باید از خدمت قدرت آزاد شوند و زبان آزادی بگردند. در حال حاضر، رسانه های امریکائی و رسانه هائی که به خرج امریکا و اسرائیل و... برای ایران و کشورهای دیگری چون ایران برنامه پخش می کنند، هم سانسور میکنند و هم سانسور میشوند (= انتشار ضد اطلاعات) و هم مبلغ سیاست سلطه جویانه امریکا و همدستش در منطقه، اسرائیل هستند.

2 "استراتژی آزادی" نیاز پیدا می کند به: الف - نظام اجتماعی باز و تحول پذیر. بدون قطع روابط سلطه گر - زیر سلطه، نظامهای اجتماعی بسته باز نمی شوند. اما قطع رابطه سلطه گر - زیر سلطه شروع میشود با یک تغییر بنیادی: قطع رابطه قدرت سلطه گر با بنیادگرائی. تاریخ رژیم پهلویها در ایران همان تاریخ تمدید قرار داد نفت و کودتا بر ضد نهضت ملی است. هرکس نداند، آقای بوش باید بداند که آقای خمینی، کسی که در روزهای انقلاب میگفت میزان رأی مردم است، بدون تکیه گاهی در خارج، ممکن نبود بگوید 35 میلیون بگوید بله من میگویم نه. مجله نیشن راست مینویسد که بدون حمایت امریکا از بنیادگراها، کودتای خرداد 60 ، بر ضد تجربه مردم سالاری، روی نمی داد. در عربستان نیز، تاریخ رژیم سعودی و حاکمیت جستن وهابی ها، همان تاریخ سلطه شرکت آرامکو بر نفت این کشور است. در عراق نیز، رژیم بعثی حاکمیت نمی جست اگر حمایت قدرت امریکا نبود. بنا بر این، اگر استراتژی آزادی و استراتژی مردم سالاری بخواهد راست شود، رابطه امریکا با اقلیتهای بنیادگرا، که راست بخواهی اقلیتهای زور باور هستند و بنیادگرائی پوشش زورگرائی آنها است، میباید قطع شود. نه تنها رابطه حمایت کننده و حمایت شونده که رابطه دشمنی نیز. توضیح اینکه دشمنی با سازمان القاعده، - که خود تاریخ رابطه امریکا با بنیادگرائی در دنیای اسلامی، بخصوص افغانستان و عربستان و پاکستان است - می باید قطع شود. بدین ترتیب که الف - آقای بوش القاعده را دست آویز سیاست داخلی و خارجی خود نکند و از هم اکنون، برای انتخابات ریاست جمهوری امریکا، شعار دیگری پیدا کند. ب - اما تنها وقتی میتواند بنیادگرائی تروریست را دست آویز نکند که خود نیز بنیادگرائی را رها کند. بنیادگرائی امریکائی و بنیادگرائی های دیگر کنش و واکنش های یکدیگر هستند. ریاست جمهوری آقای بوش فرآورده این کنشها و واکنشها است چگونه میتواند علت وجودی خود را از میان ببرد؟ روزی که آقای بوش لباس جنگی در بر کرد و با تروریسم اعلان جنگ داد، در یک رشته مقاله ها توضیح دادم چرا روش کار او موجب توسعه تروریسم میشود. و امروز ترویسم همه منطقه را فرا گرفته است. چرا چنین شد؟ زیرا: ج - مبارزه موفق با تروریسم، نخست، در درون امریکا است که میباید انجام بگیرد. توضیح اینکه وجود تمایل زورمدار مقدم است بر روش بکار بردن زور. چنانکه آقای بوش پیش از 11 سپتامبر و در جریان انتخابات ریاست جمهوری، روشهای خشونت آمیز را در سیاست خارجی (جنگ ستاره ها) و سیاست داخلی، دستمایه کرده بود. زورپرستها بنا بر موقع، دین و مرام را دست آویز میکنند. در ایران ما، تاریخ نیم قرن اخیر گویای این واقعیت است که بنوبت، تجدد، مارکسیسم و اسلام دست آویز زورپرستها شده اند. بنا بر این، از تضادهای اصلی که میباید حل شوند، یکی تضاد روش با هدف است. یکبار و در یک جا، می باید از این دور بیرون آمد. انتخاب استراتژی آزادی فرصتی است تا تضاد وسیله با هدف حل شود: اگر هدف آزادی است، وسیله نمی تواند جنگ و ویرانگریهائی باشند که امریکا در افغانستان و عراق ببار آورده است و ببار می آورد. جنگ با ترور را نمیتوان با توسل به تروریسم ضد تروریست به نتیجه رساند. این جنگ را با از میان برداشتن عوامل پیدایش تروریسم و بخصوص با جدا کردن حساب دین یا مرامی که دست آویز می شود، از حساب خشونت گرائی میتوان به نتیجه رساند. د - تضاد سومی نیز می باید حل شود و آن رابطه خشونت زای امریکا با اسرائیل و محور سازیها در خاورمیانه است. رابطه حکومت بوش با دولت اسرائیل، رابطه یک قدرت جهانی با دولتی نیست که گویا موجودیتش در خطر است و گویا باید برغم جنایتهای روزمره اسرائیل از این دولت حمایت کرد و گرنه طرف مقابل از میانش بر میدارد. در شرائط کنونی، در صورتی که اسرائیل نخواهد آنچه از سرزمین فلسطین مانده است را هم به آنها بدهد، میتواند زندگی کند. واقعیت اینست که امریکا، بهیچرو، از اسرائیل در برابر تروریسم دفاع نمیکند. وگرنه با تروریسم اسرائیل نیز مبارزه میکرد. بلکه امریکا در اسرائیل، بمثابه دستیاری مینگرد که در سلطه بر منطقه، نقشی تعیین کننده بازی میکند. اگر آزادی هدف بگردد، از کارهای نخستین، یکی حل این تضاد و یا تغییر بنیادی رابطه امریکا با اسرائیل یا خاتمه بخشیدن به نقش اسرائیل در استراتژی سلطه بر منطقه است.

3 - با حل دستکم سه تضاد، ا- تضاد دولتهای استبدادی با مردم خود و توحیدشان با سلطه گران خارجی . (این دولتها تکیه گاه خارجی دارند و میباید این تکیه گاه را از آنها گرفت). 2-حل تضاد روش با هدف، و 3- حل تضاد "استراتژی سلطه" با "استراتژی آزادی" که ایجاب میکند امریکا رابطه خود با اسرائیل را بمثابه دستیارش در "استراتژی سلطه" بر منطقه تغییر دهد، دو کار ممکن میشوند: به پیش بردن "استراتژی آزادی" و مبارزه موفق با تروریسم.

با وجود این، ممکن شدن این دو کار، یک امر است و واقعیت پیدا کردنشان امری دیگر است. برای آنکه این دو امر واقعیت پیدا کنند، الف - دولت امریکا میباید خود را از بند سلطانهای اسلحه و کارتلهای نفت آزاد کند و از بازی کردن نقش آلت فعل باز ایستد و ب - بخش مسلط جهان میباید چهار جریان را قطع کند: جریانهای سرمایه و مغزها و استعدادها و جریان بی حساب و کتاب منابع طبیعی، در درجه اول نفت و گاز، به غرب و جریان اسلحه از غرب به کشورهای دارای رژیمهای استبدادی. آقای بوش که خانواده اش از دلالهای نفت هستند، خوب می داند که جریان کنونی منابع ثروت کشورهای ما به امریکا و اروپا و دو جریان دیگر، خلائی را بوجود می آورند که با فسادها و نابسامانیها و خشونتها در اشکال گوناگون پر می شوند.

ج - کاستن از نقش زور در روابط بین المللی و مردم سالار کردن این روابط نیز کار مهم دیگری در واقعیت بخشیدن به دو کار مبارزه با تروریسم و استقرار مردم سالاری در کشورهای استبداد زده است. رئیس جمهوری که خود با دخل و تصرف در آراء ، ریاست یافته است و در سازمان ملل متحد، تن به حداقل، که پیروی از رأی اکثریت است، نمیدهد، چگونه می تواند "استراتژی آزادی" را اتخاذ کند؟ امریکا و انگلستان میباید به نیم قرن سیاست خویش در قبال سازمان ملل متحد پایان دهند . یعنی این سازمان را آلت فعل سیاست سلطه جویانه خود نگردانند. و

4 - هم اکنون، امریکا میخواهد آژانس بین المللی انرژی اتمی نقش آلت را بازی کند. اگر نه، می خواهد که پرونده برنامه اتمی ایران را از دست این آژانس بدر آورد. به سخن دیگر، سیاست امریکا اینست که برای مداخله گری خود، مجوز داشته باشد. این مجوز را رژیمهای استبدادی، که نیازشان به بحران همان نیاز قدرت امریکا به بحران است، می سازند. پس، اگر امریکا بخواهد "استراتژی آزادی" را برگزیند، نیاز به شفاف کردن سیاست خارجی خود در قبال رژیمهای استبدادی دارد. نیاز به آن دارد که سیاستهائی را که اتخاذ میکند، نقد شوند و مردم امریکا و مردم کشورهای استبداد زده بدانند چه سیاستی با کدام هدف اتخاذ شده است و روش کار چیست؟ حال آنکه ارزیابی و انتقاد سیاستهای دولتهای غربی در قبال کشورهای نفتی، همواره تحت سانسور بوده اند. از 11 سپتامبر بدین سو، سانسور کامل نیز گشته است. بطوری که وسائل ارتباط جمعی امریکا انتقاد جدی را، بخصوص اگر توأم با پیشنهاد سیاستی باشد که با استقرار مردم سالاری در کشورهای خاورمیانه سازگاری دارد، سانسور میکنند.

حال اگر قرار بر "استراتژی آزادی" باشد، نقش اول را نه دولتهای امریکا و انگلستان و اسرائیل، دستیار امریکا در خاورمیانه، که وجدان جهانی پیدا میکند. اما اگر قرار باشد وجدان جهانی نقش اول را پیدا کند، دیگر نه منافع غرب که حقوق مردم کشورهای منطقه میباید مبنای تعیین سیاست خارجی کشورهای غرب در قبال رژیمهای استبدادی بگردد. چنین سیاستی نیاز الف - به شفافیت کامل دارد و ب - به ترک سازشهای پنهانی دارد و ج - به آزاد کردن رسانه های جمعی و شفاف کردن کار خبرگزاریها و دیگر وسائل ارتباط جمعی دارد. و د نیاز به تأمین جریان آزاد اطلاعات و اندیشه ها در سطح جهان دارد. ه - به تغییر ساخت و کار سازمانهای اطلاعاتی (سیا و انتلیجنت سرویس و...) دارد به ترتیبی که این سازمانها دست کم ازکار آلت فعل و جاسوس سازی برای قدرتهای سلطه گر باز ایستند. و - تعطیل دستگاههای ضد اطلاعات ساز دارد. جنگ عراق و ماجرای برنامه اتمی ایران، دو نمونه از تازه ترین نمونه های فعالیت زشت فرجام این دستگاهها هستند. ایرانیان که از قربانیان این ضد اطلاعات دست ساخت این دستگاهها هستند (آلت فعل کمونیستها خواندن مصدق به قصد توجیه کودتای 28 مرداد و...) ، نه تنها بدانحد حساس هستند که هر اطلاعی را ضد اطلاع می دانند تا خلاف آن ثابت شود، بلکه انتشار هر اطلاعی را حاکی از قصد سوئی برای ایران تصور میکنند. "استراتژی آزادی" نمی تواند با تاکتیکی تحقق بپذیرد که دروغ سازی و دروغ پراکنی است. بنا بر این، تعطیل تمامی دستگاههائی که به خرج امریکا و دیگر قدرتهای غرب ایجاد شده اند و کارشان ساخت و پخش ضد اطلاعات است، قدم اول و اساسی است.

5 - بدیهی است ترک عادت دروغ ساختن و دروغ را دست آویز کردن، بدون تقدم مطلق دادن به منافع شدنی نیست. آقای بوش میداند که آزادی حق است و این حقوق بدون رعایت حقوق دیگر، تحقق پیدا نمیکند. مردم سالاری نیز بدون رعایت حقوق فردی و ملی واقعیت پیدا نمیکند. بدین قرار، استراتژی آزادی و مردم سالاری می باید همراه باشد با استراتژی رها شدن منافع و مبنای روابط بین المللی گشتن حقوق فردی و حقوق ملی.

جای شگفتی نیست که آقای بوش در استراتژی آزادی خود، یکی از خاصه های این استراتژی را بر زبان نمی آورد. از حقوق فردی و ملی مردمی که او میخواهد آنها را از مردم سالاری برخوردار کند، کلمه ای بر زبان نمی آورد. اما این امر که او از سازگاری اسلام با مردم سالاری سخن میگوید بی آنکه الف - از آزادی دینی در همه جا، بخصوص در غرب، ب - از پایان بخشیدن به تبعیض به سود دینی و به زیان دین یا دینهای دیگر ، بخصوص در غرب، از محور تبلیغات شدن بنیادگرائی های گوناگون، بخصوص در غرب، کلمه ای نمیگوید، شگفتی آور است. از اینکه بر ضد رفتار تحقیر آمیز با غیر غربیهائی که گویا بخاطرشان استراتژی آزدای را گزیده است،کلمه ای نمیگوید، شگفتی آور است. چرا که مردم این کشورها وقتی ادعای او را با رفتار دولتیان و غیر دولتیان در غرب مقایسه میکنند، نه تنها به سخن آقای بوش باور نمیکنند بلکه مأموریت او را استفاده از قدرت نظامی برای تحکیم سلطه بر کشورهای خاورمیانه و تحمیل دولتهای دست نشانده باور میکنند. خطر بزرگ اینست که استراتژی آزادی و مردم سالاری آقای بوش سبب از ارزش افتادن مردم سالاری در کشورهای خاورمیانه بگردد. وضعیت در افغانستان و عراق گویای جدی بودن این خطر است. غیر از رفتار قشون امریکا با افغانیها و عراقیها که همانند رفتار قشون اسرائیل با فلسطینی ها است، در هر دو کشور، سر و کار امریکا نه با مردم سالارها که با جنگ سالارها و کسانی است که حاضرند تحت قیمومت امریکا قرار گیرند. در حقیقت،

6 - استراتژی آزادی یک تغییر اساسی در رابطه با قدرت را ایجاب میکند. بنا بر این استراتژی، هدف نه تغییر جهت عمل دولت استبدادی در رابطه با امریکا، که آزادی مردم از دولت استبدادی است. اما چنین آزادی نیاز به جهانی شدن مردم سالاری دارد و جهانی شدن مردم سالاری از جمله نیاز دارد به الف - جلوگیری از فساد و انحطاط مردم سالاری در نظامهای مردم سالار موجود . آموختن از مردم سالاری آتن میباید با آموختن علت از میان رفتن آن مردم سالاری همراه میشد. آن مردم سالاری بر سلطه گری بنا بود و همین امر از عوامل انحطاط آن شد. مردم سالاریهای غرب امروز نیز بر سلطه گری بنا شده اند و بنا براین در معرض فساد و انحطاط هستند. تغییر نظام اجتماعی - اقتصادی سلطه گر به نظام مستقل از مهمترین عوامل جهانی شدن مردم سالاری است. چنین تغییری، از جمله، به استقرار عدالت اجتماعی میسر می شود. و ب - نظامهای مردم سالار می باید از خود بپرسند: چه شد که در این مردم سالاریها مرامهای توتالیتر و حتی رژیمهای توتالیتر پدید آمدند؟ چرا در حال حاضر، تمایلهای افراطی، بخصوص افراطی راست، در غرب قوت میگیرند؟ چرا صادرات فکری غرب به بقیت دنیا، افراطی گری هستند؟ در دنیای اسلامی نیز، تمایلهای افراطی از غرب اخذ شده اند . نه تنها بعثیسم و مارکسیسم - لنینیسم - که در شکل و محتوای استالینیسم به دنیای اسلامی وارد شد - که خمینیسم هم نه مایه دینی که مایه فلسفی دارد و وارداتی است. چرا امریکا ایدئولوژیهای رشد را ساخت و به امریکای لاتین و دیگر نقاط جهان، از جمله ایران، صادر کرد؟ این پرسشها به آقای بوش امکان میدهند به این واقعیت توجه کند که میان استقرار استبدادها و طرز فکرهای سازگار با آنها و رابطه سلطه گر - زیر سلطه رابطه ای وجود دارد و کسی که استراتژی مردم سالاری را، برای بقیت دنیا، اتخاذ میکند، تغییر های بزرگ را از طرز فکر و عمل خود و جامعه امریکائی در جهت بسط هرچه بیشتر مردم سالاری آغاز میکند. مردم سالاری که در آن، بیشتر از نیمی از مردم در انتخابات شرکت نمی کنند و جریانهای اطلاعات و اندیشه در آن، زمان به زمان، کند می شود و اندیشه های جانبدار تعدیل سرمایه سالاری، چه رسد به مخالف، امکان جریان ندارند، چگونه میتواند ناشر مردم سالاری در جهان باشد؟ و ج - با وجود این، ملتهای ما نمی توانند منتظر تحول در مردم سالاریهای مسلط بنشینند. این ملتها میباید به این واقعیت توجه کنند که استقرار مردم سالاری با استقلال از سلطه های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی آغاز میگیرد و با استقرار مردم سالاری در کشورهای ما، بسا جریان انحطاط مردم سالاریهای مسلط نیز متوقف میشود. مردم هر کشور استبداد زده ای میباید بدانند که استبدادها و طرز فکرهای توجیه گر قدرتمداری در کشورهای ما پدیده ای جهانی و بیانگر روابط سلطه گر - زیر سلطه هستند. بدین قرار، جنبش همگانی برای استقرار مردم سالاری در کشورهای ما، ایجاد تغییری در مقیاس جهان است: همانطور که تجربه بعثیسم و استالینیسم و خمینیسم و... مسلم کرده اند، استبداد کشورهای ما را در موقعیت زیر سلطه نگاه می دارد و آزاد شدن از این موقعیت نیاز به مردم سالاری آزاد از روابط سلطه گر - زیر سلطه دارد.

خاصه های استراتژی واقعی آزادی و مردم سالاری را به نیمه رسانده ام. از آنجا که ناتوانی امریکا ،زمان به زمان، آشکار تر میشود و دیگر این طرز فکر که جنبش فایده ندارد زیرا قدرتهای خارجی بازهم ما را، به جای اول و بلکه عقب تر، باز میگردانند، واجد هیچ واقعیتی نیست و زمان آنست که ایرانیان سرنوشت خویش را در دست بگیرند، از آنجا که اهمیتی به تمام دارد هموطنان عزیز من در این خاصه ها تأملی به تمام کنند تا مطمئن شوند استراتژی آزادی را ملتی میتواند اتخاذ کند که می خواهد آزاد شود و اگر هم امریکا راستگو بود، نمیتوانست این استراتژی را برگزیند، این خاصه را به اندیشه های هموطنان خویش میسپارم و انتشار نیمی دیگر از خاصه ها را به شماره آینده میگذارم. وقتی کار تأمل در این خاصه ها را به پایان بردید، به پرسش زیر، از روی حق و مسئولیت شناسی، و در مقام انسانهائی پاسخ دهیدکه میخواهند به مسئولیت خویش در عمل به حق عمل کنند:

اینک که رژیم انتخابات را تدارک میکند، بر شما مردم ایران است که ببینید آیا با شرکت در انتخاباتی قلابی، میخواهید ابتکار عمل را به قدرت در انحطاطی چون امریکا بسپارید تا استراتژی مردم سالاری را دست آویز خورد و بردهای خود در ایران و منطقه کند و یا بر آنید که با تحریم فعال انتخابات به خود و جهانیان بگوئید، در ایران، حاکمیت از آن شما است و شما بنا ندارید استراتژی یا هدف را که آزادی است، با تاکتیکی (شرکت درانتخابات) جانشین کنید که استراتژی آن را بضرورت، ملاتاریا معین میکند.