سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 583

تاریخ انتشار 31 آذر 1382 برابر یا 22 دسامبر 2003

 

ابوالحسن بنی صدر

 

استراتژی ﺁزادی - 2

 

سال روز صدور اعلامیه جهانی حقوق بشر مقارن شد با 16 ﺁذر و اعطای جایزه صلح نوبل به خانم شیرین عبادی و اجلاس سران جامعه اطلاعاتی، با شرکت سران دولتها، در ژنو و نام نویسی نامزد های انتخابات مجلس هفتم و تصمیم شورای حکومتی عراق به اخراج گروه رجوی از عراق و دستگیر شدن صدام در گور مانندی در 3 متری زیر زمین. او که ﺁنهمه کاخ ساخته بود، در تکریت، در چنین مخفی گاهی، دستگیر شد. راستی اینست که از مکافات عمل نباید غافل شد اما زورپرستان همواره غافل میشوند.

با وجود این، چگونه میتوان نسبت به تصمیم شورای حکومتی عراق اعتراض نکرد. و چسان بتوان به امریکائیان نگفت : با وجود این رفتار ضد انسانی با صدام ، و با وجود معامله بر سر گروه رجوی ، هنوز شما میتوانید از حقوق بشر و استراتژی ﺁزادی دم بزنید ؟ این قربانیان تجاوز قشون صدام به ایران و این مبارزان با مثلث زورپرست و جانبداران سخت کوش ﺁزادی و استقلال ایرانند که ، بدون کمترین تردید، به این تجاوزها به حقوق انسان، اعتراض میکنند.

و ﺁقای خامنه ای تقارن این روزها را فرصتی شمرد برای به حضور پذیرفتن شورای شهر تهران و شهرداری که در سازمان ترور به رهبری او، در ترورها، نقش داشته است. معنای عمل او اینست که مجلسی، با رأی 4 درصد رأی دهندگان، مطلوب ﺁقای رهبر است. سخنان ﺁقای جنتی در نماز جمعه 22 ﺁذر، نیز، گویای همین گزینش است. او میگوید : مردم سالاری را ول کنید ما عدالت داریم. ﺁیا این استبداد پرست نمی داند که مردم سالاری تحقق عدالت است. زیرا در استبداد، نزدیک به تمام مردم از حق خویش بر ادارۀ امور جامعه و کشور محروم هستند. وقتی دوران سلطه افلاطون - رب فکری امثال جنتی - بر عقول پایان یافت و عدالت بر اصل برابری تعریف شد، برابری در ولایت ( ولایت جمهور مردم ) عمل به عدالت در اساسی ترین امور، امر اداره جامعه ، گشت. مستبدان نادان را ببین که بمناسبت انتخابات ، عدالت را شعار کرده اند و بحکم زورپرستی، به جای عدالت و در پوشش عدالت، عملی کردن بدترین ستم ها را به مردم وعده میدهند. این مردم ایرانند که باید بهوش باشند و بر خیزند و در برابر ستمگستران بایستند.

با توجه به این امر، بر جامعه جوان، بخصوص دانشجویان است که چنان تحریم فعالی را کارگردانی کنند که مجلس ملاتاریا همان مجلس 4 درصدی شود و، در پی ﺁن، استقرار ولایت و حاکمیت جمهور مردم را هدف کوشش خویش کنند . چنان که وجدان همگانی مردم ایران بر ولایت جمهور مردم شفاف بگردد و این مردم فرهنگی ترجمان ولایت جمهور مردم، فرهنگی ترجمان بیان ﺁزادی، خلق کنند. چنانکه پیامی باشد به وجدان جهانی که این ملت حق خویش را بر ولایت و حاکمیت میشناسد و مصمم است این حق را از ﺁن خود کند. بنا بر این، نیاز به قیمومت قدرت خارجی ندارد که ببهانه بی اثر بودن رأی ایرانیان و لزوم برداشتن مانعی مداخله کندکه استبداد ملاتاریا است، اما میخواهد، در مبارزه خود، از حمایت وجدان جهانی برخوردار باشد. چنانکه هیچ ابهامی برای قدرتهای انیرانی بر جا نماند که گویا رأی مردم ایران ترجمان شعور جمعی و فردی ﺁنها نیست . مردمی گرفتار در مدار بستۀ بد و بدتر هستند و به جبر سرنوشت تسلیم گشته اند سرنوشتی که حاکمیت رژیمی خیانت و جنایت و فساد گستر است. این بار، تحریم انتخابات می باید بیانگر عزم ملتی به بیرون رفتن از مدار بسته بد و بدتر و ورود به فراخنای ﺁزادی و استقلال و رشد در ﺁزادی استقلال باشد و گزارش کند ﺁگاهی را بر

7 - مردم سالاری یعنی ابتکار عمل از آن مردم است. نه تنها مردم یک کشور حق حاکمیت دارند، بلکه فرهنگ بکار بردن این حق را نیز خود میباید پدید آورند. آن حق قابل انتقال به قدرت خارجی نیست و این فرهنگ را نمیتوان از بیرون و توسط قشون خارجی فرهنگ مردم گرداند. تجربه ها میگویند این فرهنگ قابل اخذ نیز نیست. علم را میتوان از خارجیان آموخت . اما فرق است میان آموختن علم، و ابتکار و خلق آن. مردم سالاری را به تقلید نمیتوان برقرار کرد. نیاز به آن دارد که طرز فکرهای اعضای یک جامعه تغییر کنند و آنها، خود، آموختنیها را بیاموزند و فرهنگ مردم سالاری را خلق کنند.

اما امر مهمتری که آقای بوش از آن نا آگاه است، اینکه در جامعه های استبداد زده، دو نوع مدیریت و اداره وجود دارند: الف - مدیریت روابط جامعه با دنیای خارج و دخالت در امور جامعه از رهگذر روابط با دنیای خارج. این مدیریت استبدادی بوده و هنوز نیزهست . ب - اما آنچه مربوط به مدیریت و اداره درونی جامعه میشود، آزاد و مردم سالار است. بنا بر این، اگر نوع رابطه با بیرون تغییر کند، فرهنگ مردم سالاری و مدیریت درون جامعه قابلیت گسترش دارد و استقرار دولت مردم سالاری را ممکن میکند.

در این باره، مثال عراق گویا است: مدیریت امریکائی بجای آنکه به مدیریت درون جامعه عراقی امکان بسط دهد، حاکمیت خویش بر عراق را محور مدیریت جامعه عراقی گرداند . در نتیجه, خشونت گستر گشت. بگذریم از اینکه بجای تغییر ساختهای دستگاه اداری و ارتش، از استبدادی به مردم سالار، به انحلال ارتش و ساخت ارتش جدید و نگاهداشتن همان ساخت اداری استبدادی پیشین بسنده کرد.

8 - فرهنگ مردم سالاری و ذهنیت مردم سالار میباید با نظام اجتماعی باز و تحول پذیر همراه شود. واقعیتهای اجتماعی هستند که باید تغییر کنند. آقای بوش مدعی است آن واقعیت که عامل اصلی است و میباید تغییر کند، دولت استبدادی است. چون این عامل را مردم کشور استبداد زده نمیتوانند تغییر دهند، امریکا آن را تغییر میدهد. تناقض این ادعا آشکار است: مردمی که نتوانند دولت استبدادی را تغییر دهند، مردمی هستند که توانا به حفظ دولت مردم سالار نیز نیستند ولو امریکا براستی بخواهد و برپا کند. بنا بر این، استقرار مردم سالاری نیاز به حضور دائمی ارتش امریکا در اینگونه کشورها و مداخله روز مره اش در اداره آنها پیدا میکند. دولت عراق نقش ملکه انگلستان را بازی کند و اداره کشور در دست امریکا باقی بماند. (ﺁقای احمد چلبی می گوید ما نقش ملکه انگلیس را بازی می کنیم!) آیا استراتژی مردم سالاری پرده فریبی است که امریکا بر سلطۀ خود، میکشد؟ در اینجا، پرسشی محل پیدا میکند: چه رفتار دوگانه ای سبب شد که در افریقای جنوبی، با محاصره اقتصادی، دولت تبعیض نژادی تغییر کند و در خاورمیانه، محاصره اقتصادی عراق، مردم عراق، بخصوص کودکان، را قربانی گرفت اما رژیم صدام را تقویت کرد؟ آیا وقتی بهای محاصره اقتصادی و سپس جنگ را مردم عادی میپردازند، قدرت بیرونی بسود استبداد حاکم عمل کرده است یا به زیان آن؟ هرچند دولت استبدادی عامل مهمی است که می باید تغییر کند، اما خود فرآورده عوامل بسیار است و تغییر دولت استبدادی، نیاز به تغییر آن عاملها دارد. کارهایی که از بیرون میتوان کرد را در مطالعه دیگری (مداخله بنام حقوق بشر) توضیح داده ام. در اینجا، خاطر نشان میکنم تغییر دولت استبدادی به دولت مردم سالار، نیاز به تغییر بنیادی سیاست امریکا و اروپا دارد. اصل راهنمای چنین تغییری اینست:

زیان نرساندن به مردم و افزودن بر امکان عمل آنها و محدود کردن هرچه بیشتر توان سرکوب دولت استبدادی.

غیر از سیاستهایی که بالاتر پیشنهاد شدند ( جانشین منافع کردن پایه حقوق فردی و جمعی ملتهای در بند استبداد و شفاف کردن رابطه با این دولتها و ... ) تدابیر زیر نیز پیشنهاد میشوند: الف - فعال شدن کمیساریای حقوق بشر سازمان ملل متحد به همان اندازه که آژانس بین المللی انرژی اتمی فعال شد. حال آنکه در افغانستان و عراق، امریکا اجازه حضور و عمل به سازمانهای مدافع حقوق بشر را نداد و مسئول بخش بزرگی از خشونت گستری در این دو کشور است.

ب - بدیل مردم سالار را مردم می باید پدید آورند. در بیرون مردم، پدید آوردن هر بدیلی، بضرورت، عملی ضد مردم سالاری است و موجب تقویت رژیم استبدادی میشود. مگر آنکه دست آویز مداخله نظامی باشد. اگر نه، تصریح بر خودداری از مداخله نظامی، می باید با خود داری از آلترناتیو سازی همراه باشد.

ج - از آنجا که استبدادهای خاورمیانه ای، بدون استثناء، به استناد تهدید های خارجی، به خود مشروعیت میدهند، به صفر رساندن احتمال وقوع این تهدیدها، از مهمترین عوامل استقرار مردم سالاری میتواند باشد. دو وضعیت مشابه در عراق و افغانستان، همان تهدید و خطری هستند که استبدادها را بوجود آورده اند. امریکا بجای آنکه این تهدید را از میان بردارد، سود خود را در سازش با آن دیده است. در افغانستان، جنگ سالاران دولت مرکزی را به اسمی بی مسمی بدل کرده اند و در عراق نیز، صدام جای خود را به صدها صدام در اینجا و آنجای کشور داده است که روز و شب به تسویه حسابهای خونین مشغول هستند. پرسیدنی است که وقتی با وجود قشون امریکا این صدام ها پیدا شده اند، با رفتن قشون امریکا، کدام قدرت میتواند این صدام ها را از میان بردارد و مردم سالاری را مستقر بسازد؟

د - از تدابیر سیاسی مهم که هم بکار جلوگیری از فساد پذیری مردم سالاریها می آید و هم به مردم کشورهای استبداد زده، در آزاد کردن خویش از استبداد، کمک میرساند، ترک دروغگوئی است. اگر آقایان بوش و بلر و رؤسای دولتهای مؤتلف آنها راستش را به مردم خود و مردم کشورهای استبداد زده میگفتند، و یا از این پس بگویند، آن اطمینان لازم به مردم اینگونه کشورها باز میآید که، بدون آن، جنبش همگانی برای استقرار مردم سالاری نا ممکن است. و

9 - بر کسی پوشیده نیست که مخالفت امریکا و انگلستان با استقرار مردم سالاری در ایران، بخاطر آن بود که چنین رژیمی را برای منافع نفتی این دو قدرت در خاورمیانه مضر میدانستند. آیا استراتژی مردم سالاری بدان معنی است که مردم سالاری دیگر برای منافع نفتی این دو قدرت مضر نیست یا این دو قدرت پذیرفته اند منابع نفت و گاز کشورهای منطقه حق مردم این سرزمینها هستند و باید از غارت آنها، از راه دولتهای دست نشانده و مافیاهای حاکم بر دولت و اقتصاد این کشورها، باز ایستاد و یا آن نوع مردم سالاری را میخواهند که ضامن منافع نفتی در درجه اول برای امریکا و در درجه دوم انگلستان باشد؟ از سخنان آقای بوش و ستایشهایش از رژیمهائی که بزعم او دارند مردم سالار میشوند، اینطور بر می آید که مردم سالاری نوع دوم مراد او و حکومت او است. پیش از این، بهنگام انتشار استراتژی جنگ پیشگیرانه، نوشتم و گفتم آقای بوش میباید پاسخ روشن و بدون اما و اگری به این پرسش بدهد: اگر دولت مردم سالار حقوق ملی خود را با منافع امریکا در تضاد دید و بر آن شد که از حقوق ملی مردم خود دفاع کند، امریکا مردم سالاری را - کاری که با حکومت مصدق کرد - قربانی منافعی که در حقیقت به زور بردن حق ملتی است، خواهد کرد یا خیر؟

مردم سالاری محدود به توقعات سلطه گر، ضد مردم سالاری است. مردم سالاری را نه میتوان به حدود ایدئولوژیک (خصوصی کردن اقتصاد، بنا بر قول آقای بوش، و یا دولتی کردن اقتصاد) محدود کرد و نه به حدود منافع قدرت سلطه گر. اگر براستی آقای بوش جانبدار آزادی و مردم سالاری شده است، نخست میباید مردم کشورهای استبداد زده را از چشم پوشیدن قطعی امریکا از این دو محدود کننده، مطمئن کند. در حقیقت، یک دلیل جنبش نکردن برای استقرار مردم سالاری اینست که ملتهای خاورمیانه، بنا بر تجربه، میدانند که مردم سالاری دلخواه امریکا، مشکل بر مشکل آنها می افزاید. زیرا محدود بودنش به توقعات سلطه گر، در درون، دولت را در تأمین اسباب همبستگی ملی وحتی امنیت ناتوان و به تمایل به استبداد ناگزیر میکند. با وجود این، ملتهای ما نمی باید به انتظار آن بنشینند که امریکا و انگلیس و دستیارشان در منطقه اصل آزاد بودن مردم سالاری را از قید منافع و توقعات سلطه گران, بپذیرند. بلکه میباید آن مردم سالاری را بخواهند و مستقر کنند که به آزاد کردن دولت و جامعه ملی از این دو حد توانا باشد. خاصه های چنین مردم سالاری را در جای خود مطالعه کرده ام و ﺁن مطالعه انتشار پیدا کرده است. و

10 - از موانعی که قدرت خارجی، از بیرون، برای استقرار مردم سالاری ایجاد کرده است، یکی تحمیل مسابقه تسلیحاتی به کشورهای منطقه است. امروز، آقای بوش وجود یک بنای زیر زمینی و چند دستگاه را مجوز محور شر خواندن رژیم ایران کرده است. این رژیم محور شر هست اما نه برای امریکا و اسرائیل بلکه برای مردم ایران و دنیای مسلمان و اسلام. با توجه به اکتبر سورپرایز و ایران گیت و جنگ 8 ساله ایران و عراق، آقای بوش خوب می داند که رژیم ملاتاریا بزرگ ترین دستیار امریکا و انگلستان و اسرائیل ، در حضور سلطه جویانه آنهادر منطقه، بوده است و هست. بهر رو، اگر امریکا در ادعای خود صادق باشد، مانعی را که ایجاد کرده است، بر میدارد. مانعی که میباید برداشت، سیاستی است که مسابقه تسلیحاتی و جو سنگین خشونت و جنگ حاصل آنست. بطور مشخص، الف - تفوق نظامی اسرائیل بر مجموع ارتشهای خاورمیانه، مطلقاً ، در تضاد با استراتژی مردم سالاری است. زیرا مسابقه تسلیحاتی را به ترتیبی که مشاهده میشود، جبری میکند و تروریسم را نیز گسترش میدهد. زیرا وقتی، در مقام دفاع از حقوق مردم فلسطین، ارتشهای دنیای عرب نتوانند از پس ارتش اسرائیل برآیند و امریکا نیز از اسرائیل حمایت یک جانبه کند، چاره ای که باقی میماند، توسل به ترور است. ب - انحلال لابی ها که عاملهای بزرگ فساد های سیاسی و اقتصادی هستند، قدم اساسی دوم است. امریکائیان اگر تاریخ امپراطوری ها را بخوانند، در میابند که در تمامی امپراطوریها، لابی ها تشکیل و از عوامل فسادهای سیاسی و اقتصادی و انحطاط و انحلال امپراطوریها میگشته اند. آیا آقای بوش نمیداند واشنگتن مرکز لابی ها است و نمیداند استبدادهای منطقه لابی های خود را در واشنگتن دارند؟ و ج - جریان یکسویه نیروهای محرکه به امریکا و غرب را که از موانع استقرار مردم سالاری است، خاطرنشان کردم . پیشخور کردن و از پیش متعین کردن آینده از موانع استقرار مردم سالاری در کشورهای خاورمیانه و نیز انحطاط مردم سالاری در امریکا است. امریکا بزرگ ترین مقروض جهان است. وجود قرضه های دولتی و شخصی گویای دو امر است: منابع و امکانهائی که به نسل آینده تعلق دارند را نسل امروز مصرف میکند و بنا بر این، پیشاپیش، آینده متعین شده است. "استراتژی آزادی و مردم سالاری" بدون تغییر بنیادی روشهای اقتصادی و نیز نظامی و سیاسی، دروغ بزرگ است. چگونه ممکن است بودجه دولتی از محل قرضه ها تأمین شود و در همان حال، آن دولت خواستار استقرار مردم سالاری بگردد که کار اولش پایان بخشیدن به پیشخور کردن و نیز از پیش متعین کردن آینده ایست که، برای محیط زیست, آلودگی باز هم بیشتر میاورد و برای مردم کشورهای ما فقر سیاه. حکومتی که از کسر بودجه امریکا میکاست، میتوانست بگوید مساعد با مردم سالاری در کشورهای نفت خیز است اما حکومتی که کسر بودجه عظیم بوجود آورده و سیاست پولی و اقتصادیش جذب سرمایه ها و نفت و ... به ارزانترین قیمت به امریکا است، چگونه میتواند ضد مردم سالاری در کشورهای خاورمیانه نباشد؟

11 - در مصاحبه واشنگتن پست با آقای منتظری، مصاحبه گر ، در توجیه رفتار حکومت بوش، گفته است: وقتی قدرت را اقتدارگرایان دارند، امریکا چاره ای جز مذاکره با آنها را ندارد. راستی اینست که چون امریکا هدفهای سلطه جویانه دارد، چاره ای جز مذاکره پنهانی و روابط پنهانی با ملاتاریای ایران گیتی را ندارد. همان تضاد مصلحت قدرت امریکا با حقوق مردم ایران است که بسود مصلحت امریکا و مصلحت ملاتاریا حل میشود. بدین قرار، "استراتژی آزادی و مردم سالاری" ایجاب میکند یک قاعده مهم از قواعدی که قدرت سلطه گر از آنها پیروی میکند، رها شود:

هر زمان مصلحت یک قدرت جهانی با مصلحت دولتی و حقوق مردم تحت آن حکومت تضاد پیدا کند، چنین مصلحتی مفسدت است و عمل به آن، ضدیت با حقوق انسان و حقوق ملی ملت زیر سلطه و نیز با حقوق فردی و جمعی ملتی است که در موقعیت مسلط است.

آقای بوش از دو نمونه آلمان و ژاپن و نقش امریکا و متحدانش در استقرار مردم سالاری در این دو کشور مکرر، سخن میگوید. اما در این دو کشور نیز، امریکا از همین قاعده پیروی کرده است. الا اینکه رویاروئی با امپراطوری شوروی سابق، دولتهای این دو کشور را ناگزیر میکرد مصالحی نداشته باشند که با استقرار مردم سالاری ناسازگار باشند. به سخن دیگر، این دو دولت مردم سالاری را مدیون تحول خویش از درون و موقعیت جهانی دوران تحول هستند. وگرنه، امریکا نه از حقوق مردم این دو کشور که از مصالح خود بمثابه یک قدرت جهانی پیروی میکرد.

بدین قرار، اگر ملتهای کشورهای ما نیز از درون رشد کنند و دولتهائی را پیدا کنند که نتواند مصلحتی سوای حقوق مردم ایران داشته باشد، میتوانند مردم سالاری خالی از فساد و بسیار پیشرفته ای بر قرار کنند. در حقیقت،

12 - دو نمونه افغانستان و عراق، گویای واقعیتهائی تلخ هستند: الف - مسئله مردم سالاری، مسئله افراد و گروه هائی است که حاضرند از سیاست امریکا پیروی کنند. این روش، همان روش عمومی قدرتمداری، و قربانی اول آن نیز مردم سالاری است. هر قدرت دیگری نیز به موافق خود صفت مطلوب را میدهد. چنانکه ملاتاریا موافق خویش را ، ولو بی دین، مکتبی میخواند. امپراطوری روسیه مترقی میخواند و حالا آقای بوش مردم سالار لقب میدهد. حال آنکه مردم سالاری نخست نظامی است که بر وفق حقوق انسان و حقوق ملی یک ملت مستقر شده باشد. سپس مدیران مردم سالار هستند که نماد آزادی و استقلال و رشد باشند و بتوانند تأسیسات مردم سالار را اداره کنند و سر انجام جامعه ای با نظامی باز و تحول پذیر و دولتی است که نتواند مصلحتی جز حقوق فردی و جمعی داشته باشد. قرار گرفتن افراد دست نشانده در رأس دولت، آن را مردم سالار نمیکند بلکه دولتی میکند که مصالح و منافع قدرت مسلط را جانشین حقوق ملی و حقوق انسان میکند. ب - اصل مداخله بنام مردم سالاری همان اصل مداخله و حتی جنگ بنام دین یا مرام حق است که جنگها و کشتارها و ویرانگریهای بزرگ تاریخ را بو جود آورد. با فروپاشی امپراطوری شوروی سابق، انتظار میرفت جنگ بنام دین حق و مرام انقلابی به پایان رسد. اما اینک آقای بوش و پیش از او، برخی از شخصیتهای سیاسی اروپا، از نو، به سراغ آن اصل رفته اند. حال آنکه استقرار مردم سالاری در گرو مداخله نظامی نکردن بنام مردم سالاری، آنهم توسط قدرتی است که خود را تنها ابر قدرت جهان میخواند. بر آنچه در باره اصل عدم مداخله نظامی آورده ام، می افزایم که

- مبارزه با تروریسمی که در عمل توسعه تروریسم شده است، میباید جای خود را به خشونت زدائی در سطح جهان بدهد. خشونت زدائی در سطح بین المللی و در سطح محیط زیست، وقتی با خشونت زدائی در سطح ملی همراه شود، جهان را جهان صلح میگرداند.

- مردم سالار کردن سازمان ملل متحد وقتی همراه شود با الف - خودداری از اقدام در بیرون از این سازمان و ب - میزان کردن مردم سالاری در تعیین اندازه مشارکت کشورهای جهان در نقشی که در سازمان ملل پیدا می کنند، جو جهانی مساعد استقرار مردم سالاری در کشورهای جهان را فراهم می آورد.

ج "استراتژی آزادی و مردم سالاری" نیازمند سیاستی جهانی، و چنین سیاستی نیازمند مشارکت جهانیان در تدوین و اجرای آنست. و چنین مشارکتی هدفهای مشخص می طلبد. از جمله، مهار نیروهای محرکه در مقیاس جهان و بکار انداختن این نیروها بر میزان عدالت، با هدف تأمین رشد همآهنگ ملتهای جهان و بسط آزادی و مردم سالاری در جهان و مبارزه با فسادها و نابسامانیها (ترور، مواد مخدر، بورس بازیها و...) و تحول از مردم سالاری بر اصل انتخاب به مردم سالاری بر اصل مشارکت.

خواننده ای که هموطن عزیز من است، با خواندن این نوشته، به دو واقعیت توجه بیشتری پیدا میکند: مردم سالاری که امروز دست آویز حکومت بوش شده است، با موقع مسلط قدرتی که امریکا است، سازگار نیست. بنا بر این، نباید فریب خورد و در دام افتاد. با وجود این، استراتژی مردم سالاری آقای بوش، گویای این واقعیت است که اگر برای استقرار مردمی سالاری، مردمی خود ابتکار عمل را در دست بگیرند، امریکا و هیچ قدرت دیگری نمیتواند مانع کار آنها شود.

واقعیت دوم اینست که اگر مردم ما و مردم کشورهای دیگر ابتکار عمل را از آن خود کنند، میتوانند قدرتهای جهان را ناگزیر از عمل به خاصه های "استراتژی آزادی و مردم سالاری" کنند. زیرا ملتهای تحت اداره این قدرتها ، در اجرا شدن این خاصه ها سودی عظیم دارند. وجدان جهانی خواستار به عمل درآمدن این خاصه ها میشود . ما میتوانیم جهان را وارد عصر نو، عصر آزادی و مردم سالاری کنیم.