سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 599

تاریخ انتشار 12مرداد 83 برابر با 2 ئوت 2004

 

ابوالحسن بنی صدر

 

استقلال از سلطه امریکا

 

به میان نهادن روشهائی که ایران را از استبداد داخلی رها و امریکا را از مداخله جوئی در امور کشور ناتوان می کنند، به موقع بود: گزارش کمیسیون تحقیق کنگره در باب ترورهای 11 سپتامبر حاکی است که 8 تا 10 تن از شرکت کنندگان در ﺁن ترورها، از ایران عبور کرده اند. مرتب سخن از حمله اسرائیل به تأسیسات اتمی ایران ایران میرود و در بارۀ بجا یا بی جا ، مفید یا مضر بودن این حمله، استدلال می شود. ﺁقای بوش ، در مصاحبه با فیگارو، خود را رئیس جمهوری می خواند که در برابر سازمان ملل ایستاد . به سخن دیگر، او و همدستش ، اسرائیل، سازمان ملل و قوانین و مقررات بین المللی را کشک می دانند. چنانکه دیوان بین المللی لاهه عمل حکومت شارون را در دیوار کشیدن ، غیر قانونی دانست و دستور تخریب ﺁن و پرداخت غرامت به فلسطینیها را داد و سازمان ملل قطعنامه گذراند اما اسرائیل با اتکا به امریکا ، تمکین نکرد.

اما وقتی کار تنها ابر قدرت به جائی می رسد که قوانین و مقررات و سازمانی را پوچ می انگارد که خود از بانیانشان بوده است، اعلان می کند که وارد دورۀ انحطاط خود بمثابۀ تنها ابرقدرت شده است. زمانی بود که سازمان ملل در برابر امریکا نمی ایستاد و طبق امر و نهی این قدرت عمل می کرد. ﺁن زمان سر ﺁمده و اینک سازمان ملل در برابر امریکا می ایستد . زمانی بود که امریکا در شورای امنیت با وتوی شوروی سابق روبرو می شد و به مجمع عمومی سازمان ملل روی می ﺁورد اما حالا، در مجمع عمومی ، بهنگام رأی دادن به قطعنامه ای که کشیدن دیوار شرم را محکوم کرد، در برابر 150 رأی موافق، تنها 5 کشور چون امریکا رأی مخالف داده اند. ﺁقای بوش منم می زند غافل از ﺁنکه ، به جهانیان فاش می گوید : عصر سلطه امریکا بر سازمان ملل بسر ﺁمد و در ریاست جمهوری من، امریکا وارد مرحله بازگشت ناپذیر انحلالش بمنزلۀ تنها ابر قدرت شد.

قدرتی که خود می گوید کارش به جائی رسیده است که دیگر از راه سازمانی که خود از سازندگان اصلی ﺁن بوده ، نمی تواند عمل کند و کار خویش را با جنگ به پیش می برد، به جهانیان مژده می دهد که بسی ﺁسان تر می توانند استقلال جویند و زندگی خویش را در استقلال و ﺁزادی سامان دهند و راه رشد را در پیش گیرند. حالا دیگر از راه بی محل کردن کاربرد زور، می توانند امریکا را از مداخله باز دارند. بنا بر این ،

 

جریان اطلاعات را جانشین جریان ضد اطلاعات کنیم و ملت و وطن را معیار و بدان، حقوق ملی را ملاک عمل کنیم :

 

4 - دو گزارش ، یکی گزارش کمیته تحقیق سنای امریکا و دیگری کمیته تحقیق انگلیس ، با همه ارفاقی که در حق بوش و بلر کردند، نتوانستند کتمان کنند که جنگ با عراق با جریان هرچه وسیع تر ضد اطلاعات، زمینه سازی نشده است. راستی اینست که هربار دولت سلطه گری می خواهد جنگ بپا کند، ضد اطلاعات می سازد و رسانه های گروهی مأمور جریان دادن هرچه وسیع تر ﺁن می شود. در سطح یک کشور نیز ، هر زمان ، دولتی بخواهد خشونت را روش کند، ضدی می تراشد و او را متهم به تدارک اسباب خشونت می کند و استراتژی جنگ پیشگیرانه را بر می گزیند و به جان دشمنی می افتد که می خواهد از میان بردارد. ﺁیا ملاتاریا از ﺁغاز انقلاب تا امروز بر این رویه نیست ؟

اما چگونه می توان با جریان ضد اطلاعات مقابله کرد؟ چگونه می توان ضد اطلاعات را به امکانی برای رستن از استبداد و قدرت مداخله جوئی بدل کرد که ملتهای ما را در مدار بسته گرفتار کرده اند؟ ﺁیا صدام می توانست ضد اطلاعات را به عامل بازدارنده امریکا و انگلیس از جنگ بدل کند؟ از تجربه خود در جریان انقلاب و نیز از کودتای خرداد 60 بدین سو که بپرسیم ، پاسخ می دهند :

1/4 - دروغ را با دروغ نمی توان خنثی کرد. دروغ را با بیرون ﺁوردن حقیقت از پوشش دروغ می توان خنثی کرد. چنانکه رژیم مافیاهای نظامی - مالی با دروغ نتوانسته اند روش تهاجمی غرب را در مورد برنامه اتمی ایران ، خنثی کنند. بعکس، با هر دروغ که گفته اند، دست ﺁویز جدیدی برای تشدید روش تهاجمی ، در اختیار غرب گذاشته اند. رژم صدام نیز نمی توانست با گفتن حقیقت به مقابله برخیزد، زیرا نیاز به شفاف کردن سیاستهای داخلی و خارجی رژیمش ، در دراز مدت ، داشت و او و رژیمش از روشنائی وحشت داشت و در کوتاه مدت نیز تن به شفاف کردن نمی داد. در حقیقت، شفاف کردن اگر با مردم سالار کردن دولت همراه نشود و دست کم، مسئولیت و اختیار هر مقام در برابر قانون مشخص نگردد و بنا بر ﺁن، عمل روزانه هر مقام شفاف نشود، سخنی میان تهی می شود. کدام استبداد تن به این تغییر بنیادی داده است که رژیمهای صدام و مافیاهای نظامی - مالی حاکم بر ایران بدهند؟ در سطح یک شخص نیز زور بکار بردن نیاز به مبهم کردن پندار و گفتار و کردار دارد و هرگاه انسانی از زور گفتن و زور شنیدن بخود بخواهد برهد، نیاز به شفاف کردن پندار و گفتار و کردار خود پیدا می کند.

پرسشی پیش رو قرار می گیرد: استبدادهای حاکم کارشان ساخت و پخش ضد اطلاعات است. هم در سیاست داخلی و هم در سیاست خارجی ، ساختن و پخش کردن دروغ را واجب می دانند. دو رأس دیگر مثلث زور پرست نیز کارشان ساختن و پخش کردن دروغ است. قدرت سلطه گر نیز ضد اطلاعات می سازد و در مقیاس جهان ، پخش می کند. با دست خالی ، چگونه بتوان با دستگاههای عظیمی مقابله کرد که کارشان ساختن و پخش کردن دروغ است ؟ این پرسش می باید تمام توجه کسانی را به خود جلب کند که بر سر حق ایستاده اند و بر ﺁنند که هر ملتی در استقلال می تواند و باید ﺁزادی باز یابد و راه رشد خویش را هموار کند. زیرا اگر بدیل مردم سالار از بند منطق صوری بدر ﺁید، ناتوانی دستگاههای عظیم دروغ سازی و دروغ پراکنی را ، توانائی تصور نمی کند و به یاد می ﺁورد که پاسخ این پرسش را قرﺁن ، در داستان رویاروئی موسی با ساحران ﺁورده است : عصای موسی ( سخن راست ) مارهای ساحران (دروغهای دستگاه تبلیغاتی فرعون) را بلعید. بدین قرار، یک اطلاع صحیح کوهی از دروغ را می بلعد. سهل است دست قدرت دروغ ساز را باز و توان عمل را از او می گیرد. چنانکه دو سه جمله مادر زهرا کاظمی در شکنجه هایی که بر فرزند او روا رفته بودند، انبوه دروغهایی را که دستگاههای قضائی و تبلیغاتی رژیم ساخته بودند، بلیعد و برغم سانسور، جهانی را از حقیقت ﺁگاه کرد. از این رو، هرکس بر حقیقتی ﺁگاهی می یابد، با این اطمینان که دروغها را بر ضد دروغ ساز مؤثر می کند، می باید آن حقیقت را انتشار دهد. تمیز راست از دروغی که ساخته می شود و انتشار ﺁن، کاری است که بدیل مردم سالار هیچ زمان نباید از ﺁن غفلت کند. چرا که بازداشتن سلطه گر از زور درکار ﺁوردن و ناتوان ساختن زورپرستان، بخصوص از بدیل قلابی تراشیدن، بخصوص به راست را از دروغ دروغ سازان بیرون کشیدن و حقیقت را در فلج کردن دستگاه فرعونیان بکار بردن است.

2/4 - بدیهی است که جریان دادن اطلاع راست اثر بایسته را وقتی پیدا می کند که با بدیل حقیقت جوی همراه باشد. هیچ جامعه ای ﺁزادی و استقلال بدست نمی ﺁورد و به رشد ، چشم انداز زندگی نسل جوان خویش را پر امید و شادی نمی گرداند تا وقتی از پرداختن به توانا کردن این بدیل ، از راه شرکت در ﺁن، غفلت می کند. به اهمیت این بدیل در بازداشتن سلطه گر از سلطه گری ، دورتر، می پردازم. در اینجا، یادﺁور می شوم که اگر بنا بود حق و حقیقت، خود دروغ را ببلعد و دروغگو را از کرده خویش پشیمان کند، دنیای ما بهشت می شد. نیک که بنگری می بینی دروغگو بر تکرار دروغ مصر است. اما راستگو اگر یارای راست گفتن را به خود بدهد، بسا از رهگذر اعتیاد به منطق صوری، تکرار را بی فایده می انگارد و از تکرار حقیقت امتناع می کند. نتیجه این می شود که قرﺁن 14 قرن در دست مسلمانان و دین در ﺁداب اطاعت از مدعیان نمایندگی از خدا ناچیز گشته است و مسلمانان از حقوقی که قرﺁن ذاتی حیات هر انسان می داند، هیچ نمی دانند. حتی نمی دانند که تکلیف بیرون از حق، حکم زور است و دین تکلیفی جز عمل به حق مقرر نکرده است.

افزون بر این ، حقیقت را از پوشش دروغ بیرون کشیدن ، اینست جریان واقعی اطلاعات . در حقیقت، ﺁن یک راست که کوهی از دروغ را می بلعد، راستی است که الف - در صورت خلاصه نشود. بسا صورت ها که راست هستند و برای پوشاندن ویرانگر ترین قصد ها بکار می روند. بسیار میگویند که مرگبار ترین جنگها بخاطر دین انجام گرفته اند. این قول صورتی است که برای پوشاندن واقعیت ساخته اند: تاریخ جامعه جهانی ، تاریخ جنگهای مرگبار و ویرانگری هست اما حتی یکی از ﺁنها برای دین انجام نگرفته اند. چرا که دین زور زدائی است و جنگ زورگستری است. زور بکار بردن توجیه می طلبد و توجیه را زمانی از دین صوری ، وقتی از ایدئولوژی و حالا از مردم سالاری صوری - از ﺁن نوع که امریکا در عراق و افغانستان برقرار کرده است - اخذ کرده اند. به سخن دیگر، نه تقصیر دین و مرام و مردم سالاری که تقصیر انسانها است که به منطق صوری معتادند و صورت را که راست تصور کردند از محتوی یکسره غفلت می کنند. برای مثال، این روزها می گویند : چرا اسرائیل و پاکستان اتم داشته باشند و ایران حق نداشته باشد اتم داشته باشد؟ چرا امریکا با اسرائیل و پاکستان عقد اخوت بسته است اما برنامه اتمی را بهانه دشمنی با ایران کرده است ؟ با این دو چرا، غرور ملی هم تحریک می شود! اما با صورت راست دروغی را می پوشانند که وقتی ﺁشکار شد، جامعه ملی از اینکه اجازه داده است ﺁسان رنگش کنند، احساس تنبه پیدا می کند : در دو چرا که تأمل کنیم، می بینیم الف - عامل مؤثر در رفتار امریکا، نوع رژیم است. نه انتشار اسلحه کشتار جمعی. وگرنه برای خلع سلاح اتمی پیشگام می شد. ب - از دید امریکا، رژیم ایران انتگریست و حامی تروریسستها است. اما حکومت شارون نیز هر دو صفت را دارد. بوش و برخی از اعضای حکومت او نیز بنیادگرا هستند. پس این دو صفت بهانه اند. دلیل واقعی نیاز دو قدرت در رابطه به مدار بسته با دشمن است . اما مقایسه رژیم ایران و اسرائیل و حکومت بوش نیز مقایسه ای صوری و گزارشگر اعتیاد به منطق صوری است. چرا که جامعه ای را از این واقعیت غافل می کند که دین را در خشن ترین روشها از خود بیگانه کردن و ترور و دیگر اشکال زور را روش حکومت گرداندن، ایران را ویران و مردمش را بر پستگاه مذلت نشاندن است. بیماری مهلکی است که می باید از ﺁن ﺁسود. و الگوئی شد برای جامعه های دیگر تا که ﺁنها نیز خود از این بیماری مهلک درمان جویند. ج - مقایسه کشورها در داشتن سلاح اتمی همان مقایسه ﺁنها در داشتن رژیمهای انتگریست و بنیاد گرا و تروریست پرور است. افزون بر این ، سلاح برای دفاع از ایران نیست. از یاد نبرده ایم که در جنگ 8 ساله، شعار ملاتاریا این بود : ما برای اسلام می جنگیم ولو ایران نیز از میان برود . اگر بنای کار رژیم بر دفاع از ایران بود، نخست خود را بمثابه رژیم استبدادی منحل می کرد. مافیاهای نظامی - مالی که اینک ملاتاریا دستیارشان گشته است، می پندارند مجهز شدن به سلاح اتمی، نخست جامعه ملی را از فکر مقابله با این استبداد یکسره منصرف و فعل پذیرش می سازد و ﺁنگاه ، در منطقه، قدرت اول می شوند ! به سخن دیگر، از همان منطق ما در طلب قدرتمندی نظام هستیم ولو مردم ایران در ﺁتش فقر بسوزند .

از ﺁن سو، این استدلال که بر افغانستان ، طالبان حاکم بودند و بر عراق ، صدام و قول ﺁقای بوش : همانطور که امریکا ﺁلمان و ژاپن را از مردم سالاری برخوردار کرد ، عراق و افغانستان را هم از مردم سالاری برخوردار می کند، استدلال صوری و مقایسه صوری است. پس از ﺁنهم که مسلم شد ﺁقایان بوش و بلر به مردم خود و به مردم دنیا دروغ گفته اند، این دو تکرار کردند : ولو عراق اسلحه کشتار جمعی نداشت، اما جنگ بجا بود زیرا مردم عراق را از استبداد رژیم صدام رهاند. اگر هم نپرسیم این دو رژیم را کدام قدرت بر دو ملت عراق و افغانستان مسلط کرد؟، پرده استدلال و قیاس صوری ﺁقایان بوش و بلر -که ، همه روز، از سوی رسانه های بسیاری ، در سرتاسر جهان پخش می شوند - را که بدریم ، واقعیت پنهان را ﺁشکار می بینیم : پیش از این توضیح داده ام که مردم سالاری نیاز به عزت دارد. ملتی که افرادش شکنجه می شوند تا از یاد ببرند که شخصیت انسانی دارند و یک جاسوس سیا به زمامداریش گمارده میشود، نه عزتمند که ذلتمند می شود. اما در این جا، از این واقعیت و نیز واقعیت سومی در میگذرم که مردم سالاری یک فرهنگ است که ملتی در جریان رشد پیدا می کند و جنگ از بیرون، موجب تأخیر رشد و یافتن این فرهنگ می شود. به واقعیت چهارمی می پردازم که ظاهر استدلال و قیاس پرفریب ﺁقایان بوش و بلر ﺁن را می پوشاند : مردم سالاری با جانشین ملامحمد عمر کردن کرزی و صدام با علاوی واقعیت پیدا نمی کند ، با تغییر رابطه دولت با ملت واقعیت پیدا می کند : الف - تغییر رابطه اقتصادی دولت با ملت . در حال حاضر، دولت در بودجه خود ، وابسته به صدور نفت و ملت وابسته به بودجه است. در سالی که امریکا اقتصاد عراق را تصدی کرده است، تدابیر اقتصادی برای تغییر این رابطه بکار برده است یا برای وابستگی هرچه بیشتر ملت به دولت و دولت به اقتصاد مسلط ؟ اقتصاددانها تشدید وابستگی را گزارش می کنند. حتی وزارت خارجه تغییر برنامه های اقتصادی وزارت دفاع برای عراق را لازم می بیند (لوس ﺁنجلس تایمز 22 ژوئیه ) . حال اگر فرض کنیم با این وابستگی شدت گیر ملت به دولت ، ولو دولت شکل مردم سالار پیدا کند، استبداد اقتصادی سخت ویرانگرتری بر جامعه عراقی حاکم می شود. جامعه روسیه را بهنگام فروپاشی رژیم کمونیستی به یاد می ﺁورم : جامعه روسی در بیان نیازهایش ﺁزاد شد اما با وجود صنعتی بودن روسیه، صنعت و کشاورزی روسیه توان پاسخگوئی به این نیازها را نداشت. حاصل گسترش فقر ، افزایش قرضه خارجی و ناگزیر شدن روسیه از صدور روزانه افزون بر 8 میلیون بشکه نفت و... و استبداد پوتین را پدید ﺁورد. باز به یاد می ﺁورم که در دوران شاه، ﺁزادی مصرف وجود داشت و مصرف گرائی تبلیغ نیز می شد. انقلاب ، روحیه جدیدی را فراهم ﺁورد. اگر ملاتاریا در پی هوس جانشین کردن سلسله روحانیت نشده بود، اندازه نگاه داشتن در مصرف و دل دادن به تولید، رشد اقتصادی و تغییر رابطه اقتصادی دولت با ملت را میسر می کرد. ب - از نظر سیاسی، مردم سالاری ، در قدم اول، نیاز به ﺁزادی دو جریان ﺁزاد اندیشه ها و اطلاعات دارد. اما شدت سانسور بدانحد شد که شکنجه های عراقیها در هیچ نشریه عراقی و بر زبان هیچ شخصیت عراقی جاری نشد. دادگاه صدام سانسور شد. جز گورهای دستجمعی، عملکردهای دیگر رژیم صدام ، روابط ﺁشکار و پنهانش با دولت امریکا و دولتهای دیگر ، سانسور شدند. فسادهای مالی ﺁن رژیم و ماجرای دو جنگی که صدام به راه انداخت، در پرده ماندند. نیاز امریکا به سانسورها، سبب شد که نتواند مانع از سانسورهای دینی - سیاسی بگردد که مراکز قدرت در عراق بر قرار کرده اند. حاصل این شد که قلمرو فعالیت سیاسی سخت تنگ و مرد عراق از صحنه خارج و عرصه از ﺁن گروههای مسلح بگردد. در قلمرو فرهنگی و اجتماعی ( به خصوص تکیه امریکا و انگلیس به ساخت های قبیله ای و سخت ضد مردم سالاری و رشد ) وضع از این هم بدتر است.

اثرهای افشاها، اکتبر سورپرایز و ایران گیت و جنایت میکونوس و... ، را در ایران و غرب ، به خاطرها می ﺁورم و خاطر نشان می کنم : حتی اگر برقرار کردن جریان ﺁزاد اطلاعات ، همین دو کار ، یکی فرو بلیعیدن انبوه دروغها با ابراز حقیقت و دیگری در بند صورت نماندن و واقعیت نهان را ﺁشکار کردن بگردانیم، هم ﺁزاد شدن از استبداد حاکم را زود رس می کنیم و هم دست قدرت سلطه گر را - که اینک خود انحطاط خویش را شهادت می دهد - از مداخله کوتاه می کنیم.

5 - بنا بر ظاهر ، توجیه مسلح شدن به سلاح اتمی، قدرت منطقه ای شدن و توجیه قدرت منطقه شدن، پاسداری از منافع ایران در منطقه است . میدانیم که امپراطوری روسیه را که بر بخشی از اروپا نیز مسلط بود، ابرقدرت شدن و همآوردی با ابر قدرت امریکا از پا در ﺁورد. بنا بر منطق صوری، عامل سقوط امپراطوری را کمونیسم خوانده اند. حال ﺁنکه کمونیسمی در کار نبود تا عامل سقوط شود. عامل سقوط , قرارگرفتن در مدار بسته با غرب و به قیمت ناتوانی روز افزون جامعه های تحت اداره امپراطوری، زورﺁزمائی نظامی - اقتصادی کردن با غرب بود. ﺁن واقعیت را که تا روز سقوط امپراطوری روسیه، غرب ندید ، اما با بکار بردن روش علمی به شناخت ﺁمد و در سالهای 1970، بهنگام تألیف اقتصاد توحیدی دیده شد، قدرت جهانی یا منطقه ای شدن و بنا بر این، قرار گرفتن در مدار بسته زورﺁزمائیها بود. امروز نیز، با قرار دادن ایران در این مدار، نه تنها بازداشتن امریکا از مداخله ممکن نیست بلکه ، باز داشتن شیخهای خلیج فارس نیز از مداخله ممکن نیست. از این رو،

1/5 - بر اصل موازنه عدمی می باید از مدار بسته با امریکا و دست نشاندگانش در منطقه خارج شد. برای خارج شدن از این مدار، می باید مصالح اسلام و منافع ملی را -که هر مصلحت و هر منفعت را استبداد حاکم بر مبنای ادامه استبداد می سنجد و نه این رژیم و نه امریکا و نه هیچ دولت اروپائی حاضر نیست مصلحت ها و منفعت ها را یک به یک تعریف کند و در حقوق اساسی نیز وجود و بنا بر این تعریف ندارد، -با حقوق ملی که هر حق ﺁن معلوم و تعریف روشن دارد، جانشین کرد. این جانشینی موکول با جانشینی دیگر و بغایت مهمی است : وقتی ملت جانشین دولت استبدادی بریده از ملت و یا حتی دولتی نظیر دولتهای انگلیس و امریکا شد، حقوق ملی نیز جانشین منافع ملی می شود.

2/5 - هر منفعتی حاصل رابطه میان دو طرف است. بنا بر این ، منافع ملی یعنی روابط قوا با دولتهای دیگر و بنا بر این شناختن منافع برای ﺁنها. حال ﺁنکه حق پیش از رابطه با دیگری وجود دارد. بنا بر این، حقوق ملی ، حقوقی هستند که ملت ایران دارد. پاسداری از این حقوق نیاز به ورود به روابط قوا با دیگران ندارد بلکه نیاز به وارد نشدن در این روابط دارد. در همان حال که ملتهای دیگر نیز همین حقوق را دارند، اما برای هیچ قدرتی منفعتی برسمیت شناخته نمی شود . ملتی که بر سر حقوق ملی خویش می ایستد نه برای خود در کشورهای دیگر منافع می شناسد و نه برای هیچ کشور در حوزه حقوق ملی خویش، منافع قائل می شود.

بنا بر این، دفاعی که ملتی مستقل تدارک می بیند ترجمان موازنه عدمی است . یعنی ضابطه حقوق ملی و حقوق انسانی شهروندان ایران است. بدین قرار، دفاع ملی پیش از اسلحه، نیاز به سبقت گرفتن در دانش و فن و بنا بر این ، محیط ﺁزاد فراهم کردن برای رشد و تغییر جهت مغزها از گریز از ایران به بازگشت به ایران است. سلاح اتمی و موشک نه امنیت و نه دیگر حقوق ملی را تضمین نمی کند. زیرا کشوری که سرزمین فقر همه جانبه می شود، می باید حقوق ملی خویش را نیز از دست بدهد (فروش نفت و گاز و ...) ، مغزها و سرمایه های خود را همچنان از دست بدهد تا هزینه اسلحه اتمی و موشک را تهیه کند. بهوش باید بود اینگونه اسلحه را دولتهای استبدادی برای ﺁن در اختیار می گیرند که دوام حیات خود را تضمین کنند. از ﺁن ، در برابر تمایل قوت گیر مردم سالاری سود جویند. تجربه غرب و روسیه و پاکستان و اسرائیل و هند را چرا نباید دید؟ ﺁیا در غرب، یکی از کارﺁمدترین سلاح تبلیغاتی گرایشهای راست این نبود که با وجود سلاح اتمی ، نمی توان اجازه داد حزبهای چپ اکثریت بجویند و حکومت را در دست بگیرند؟ در پاکستان، استبداد نظامیان با توسل به خطرناک بودن افتادن اختیار سلاح اتمی بدست اکثریت بنیاد گرا ، خود را توجیه نمی کند؟ در روسیه ، سلاح اتمی نقش تعیین کننده ای در ترکیب قدرت و نقش دبیر کل حزب بازی نمی کرد؟ در کره شمالی ، سلاح اتمی بکار حفظ رژیم می ﺁید و یا دفاع از امنیت ملی ؟

بدین قرار، حفظ حقوق ملی و باز داشتن امریکا و هر دولت دیگری از مداخله در امور کشور به جانشین کردن ملت و وطن بمثابۀ معیار سنجش و معرفت همگانی بر حقوق ملی و نیز جانشین کردن مسابقه تسلیحاتی در مدار بسته ، با سبقت جوئی در رشد و همه جانبه کردن رشد و نیز جانشین کردن قدرت منطقه با الگوی رشد است. این سه جانشینی نه کار دولت که کار ملت است. ملتی که وجدان همگانی شفافی به توانائیهای خود دارد و از این توانائیها در حفظ استقلال و در رشد ، سود می جوید.

 

ایران را از اسباب تبعیض بسود قدرت خارجی ، پاک کنیم :

 

6 - در بند 1 ، توضیح دادم که اگر در ذهن خویش، بسود قدرتهائی که امریکا و انگلیس هستند، تبعیض قائل نشویم، خود را ناتوانی محض و امریکا و انگلیس را توانائی مطلق نشماریم ، هم از مداخله امریکا و انگلیس در امان می مانیم و هم سرنوشت خویش را از دست استبدادیان بدر می ﺁوریم. اینک ﺁن تبعیضها در جامعه ما برقرار هستند و تا حذف نکنیم ، استبداد داخلی و سلطه گر خارجی زندگی ما را قرین تباهی خواهند کرد. اما عمده ترین تبعیضها ، در سطح ملی و در سطح رابطه با قدرتهای خارجی ، عبارتند از

1/6 - تبعیض بسود زور و گروههای زورمدار. نه تنها این تبعیض را می باید از میان برداشت، بلکه این گروهها را از صحنه سیاسی ایران طرد باید کرد. ایران را از مدار بسته ای که این مثلث میان خود بوجود ﺁورده اند، می باید رهاند. اگر نخواهیم گذشته را بازگوئیم و از اموری سخن بمیان ﺁوریم که از 11 سپتامبر 2001 بدین سو، روی داده اند و می دهند، تمامی این امور، را بدون استثناء، فرﺁوردۀ رابطه این سه رأس با قدرتهای خارجی می یابیم. افسوس که انقلاب اسلامی تنها نشریه ایست که عوامل پدید ﺁورنده هر رویداد را می جوید و در معرض اطلاع ایرانیان قرار می دهد. اگر وسائل ارتباط جمعی مستقل بیشتر بودند، جریان رها شدن ایران از مدار بسته این مثلث شوم ، شتاب می گرفت. ﺁنها هم که از یک رأس جدا می شوند، چون از قدرتمداری ﺁزاد نمی شوند، به دو رأس دیگر مثلث زور پرست روی می ﺁورند . بنا بر تازه ترین اطلاع، برخی از جداشدگان از رژیم مافیاهای نظامی - مالی که نقاب اصلاح طلبی بر چهره زده بودند، به خارج ﺁمده و ، به سراغ تمایلهای متعلق به دو رأس زور پرست دیگر رفته اند تا اتحاد بسازند و جبهه تشکیل دهند. غافل از اینکه طی ربع قرن، اتحاد و جبهه سازیها به شکست انجامیده اند، بی شک دلیل داشته اند. دلیل ﺁن اینست که، به ابتلا، ناشناخته ها شناخته شده اند . مبارزه مداوم با زورپرستی و مثلث زورپرست، این مثلث را ناتوان ساخته است. بیشتر از این، بنیادهای تکیه گاه مثلث (بنیاد سلطنت و بنیاد روحانیت و بنیادهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی) یا از میان رفته اند و یا انقلاب ﺁنها را گرفتار چنان دگرگونی کرده است که تکیه گاهی محکمی برای مثلث زور پرست بر جا نمانده است. زمان ﺁنست که بدیل مردم سالاری که بر میزان استقلال و ﺁزادی عمل می کند و ایران امروز سراسر تکیه گاه او است، به ایرانیان خطاب کند که :

تبعیض بسود زورمدارها، پذیرفتن خواری برای خود بمثابه یک ملت بود و زمان این خود خوار بینی بسر رسیده است ؟

ﺁنها که میان سه رأس مثلث زور پرست سرگردانند، نه تنها خود و ملت خویش را ناتوانی محض می انگارند، بلکه برغم ناتوانی روز افزون قدرتی که امریکا و متحدان او شده اند، از دیدن واقعیت ناتوانند . نمی بینند که جهان وارد عصر جدیدی شده است و امکانهای بسیار در اختیار ملتی چون ایران ، برای زندگی در استقلال و ﺁزادی و الگوی رشد شدن برای ملتهای بزرگ ترین حوزه تمدنی جهان است.

2/6 - تبعیض دومی که از میان برداشتنش ایران را بر جلوگیری از مداخله قدرت خارجی توانا می کند، طرز فکر قدرتمداری است که به مثلث زورپرست امکان ادامه حیات می دهد : ولایت فقیه ، ایدئولوژی شاهنشاهی ، استالینیسم در اشکال گوناگونش . اگر مثلث زورپرست ناتوان شده است، به یمن مبارزه سرانجام بخشی است که با مرامهائی از اینگونه به عمل ﺁمده اند. این مبارزه به توفیق نمی انجامید اگر بدیل مردم سالار توانائی تدوین و تبلیغ بیان ﺁزادی را بدست نمی ﺁورد. توانائی از رهگذر بیان ﺁزادی، بدیل مردم سالار را بر غرب که در بحران ایدئولوژی سرمایه داری لیبرال است، فضل بخشیده است. در روزهای کودتای خرداد 1360، خطاب به استبدادیان گفتم : ما می رویم که بمانیم و شما می مانید که بروید. امروز، بدون کمترین تردید، می دانیم که استبدادیان رفتنی و ﺁزادگان ﺁمدنی هستند

بهوش باید بود! اگر استبدادیان ، همانها که دیروز ، در عرصه ایدئولوژی ، مبارز می طلبیدند ، امروز ، می کوشند بر مرامهاشان پرده فراموشی کشند و از اندیشه و اندیشه راهنما می ترسند، بدین خاطر نیست که طرز فکر قدرت مداری را ترک گفته اند. بدین خاطر است طرز فکرهاشان ورشکسته است و طرز فکر جدیدی نیز نمی یابند. پس گمان می برند خلاء فکری جامعه جوان به ﺁنها امکان می دهد این جامعه را به جانشین کردن شکل دیگری از قدرتمداری قانع کنند. اما جامعه ای که حکومت اصلاح طلبان را تجربه کرده است، می باید در یافته باشد، رها شدن از بیان های قدرت سازگار با موقعیت زیر سلطه، هم استقلال و هم ﺁزادی و هم رشد است.

3/6 - برابر اسناد مربوط به کودتای 28 مرداد 1332 و نیز برابر اسنادی که در سفارت امریکا پیدا شدند و انتشار یافتند، استفاده از قوم ها و نیز مسلح کردن گروهها و بکار بردنشان بر ضد دولت مرکزی، تدبیری بوده است که امریکا برای بازیافتن سلطه خویش بر دولت ، می خواسته و می توانسته است، بکار برد. بنا بر این ، تبعیضهای قومی و تبعیضهای اجتماعی که توانائی ملتی را به ناتوانائی بدل می کنند، می باید از میان برداشت. اما، همانقدر که ملتی نباید به زیان این یا ﺁن قوم تبعیض برقرار کند، تبعیض طلبی این یا ﺁن قوم و بخصوص وقتی با توسل به قدرت خارجی و کشاندن پای ﺁن قدرت بمیان همراه می شود، بهیچرو پذیرفته نیست. استقلال اصل و اساس حیات یک ملت و بقای ﺁنست . ملتی در موقعیت ملت ایران نمی تواند و نباید نسبت به توسل به قدرت خارجی ، خواه از سوی یک کس ، خواه از سوی یک گروه و خواه از سوی یک قوم ، لاقید بماند. کافی است پول و اسلحه گرفتن از رژیم صدام و ﺁتش جنگ افروختن و زمینه ساختن برای جنگی که طی 8 سال ، یک نسلی ایران را قربانی و فرصت استقرار مردم سالاری و رشد را از ایرانیان ستاند، بیاد ﺁوریم و اجازه ایجاد کوچکترین فرصت برای مداخله قدرت خارجی را به هیچکس ندهیم.

4/6 - تبعیض به سود گروه بندیهای اجتماعی ، از دیدگاه استقلال، بسا بدترین نوع تبعیضها است. توضیح اینکه وقتی قدرت هدف می شود، هر گروه سیاسی ، در پی ﺁن می شود که پایگاه طبقاتی برای خود تحصیل کند. اما وقتی ﺁزادی و استقلال هدف و روش می شوند، بنا بر ولایت جمهور مردم می شود. این دو رفتار را مردم ایران ، از ﺁقای خمینی دیده اند : در پاریس، می گفت: ولایت با جمهور مردم است و در 25 خرداد 60 ، گفت : 35 میلیون بگویند بله من میگویم نه. ﺁن زمان بنا بر استقلال و ﺁزادی بود و این زمان سازش پنهانی انجام گرفته و بنا بر استبداد و وابستگی بود. بتازگی نیز ، همین رفتار را از سوی کسانی می بینیم که پیش از این ، دم از نمایندگی تمام ملت می زدند و حالا کشف کرده اند که حزب پایگاه طبقاتی می خواهد و می خواهند از طبقه متوسط نمایندگی کنند !

اما ﺁن جامعه که در آن احزاب پایگاههای طبقاتی دارند - بر فرض که بپذیریم حزب وسیله رسیدن به قدرت و حفظ ﺁنست - ، جامعه هائی نیستند که طبقه ها از رهگذر صدور ثروت ملی و در وابستگی به اقتصاد و سیاست و فرهنگ مسلط، شکل گرفته باشند. از اتفاق، بیش از همه ، قشرهای میانی جامعه ایرانی می باید از خود بپرسد چرا دو قرن است که امکان حیات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی مستقل نیافته و هیچگاه نتوانسته است از موقعیت انگلی ، برهد؟ اگر این قشرها این پرسش را از خود کنند، در می یابند که استقلال و نقش پیدا کردنشان، در مرحله اول، در گرو مشارکت با جمهور مردم ایران در مطالبه حقوق ملی و برخورداری از حقوق انسان و باز ایستادن از نقش عامل اول سلطه اقتصادی بیگانه و استبداد وابسته است.

هنوز موانع دیگری که بدست خود ساخته ایم و می توان به امکانهایی برای زیست مستقل بدل کرد، وجود دارند. در فرصتی دیگر، به موانع و روش تبدیلشان به امکانها خواهم پرداخت.