سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 627

تاریخ انتشار 14 شهریور 84 برابر با 5 سپتامبر 2005

 

ابوالحسن بنی صدر

 

 

نسلی در برهه انتخاب 3

 

استقرار اصلاح طلبان در ریاست جمهوری و مجلس ، این تردید را پدید ﺁورد که ﺁیا قانون قدرت -که سمت یابی ﺁن به زور خالص است -، در ایران ، صدق می کند ؟ زیرا پیروزی اصلاح طلبان چنان می نمود که پنداری جهت تحول قدرت از راست به چپ و از زورمداری به حقوق مداری است . اما هم در پوشش اصلاح طلبان و هم امروز که رژیم مافیاهای نظامی مالی بی پوشش شده است ، تحول دولت ملاتاریا به دولت مافیاهای نظامی مالی تردید ها را نسبت به سمت و سوی تحول رژیم زدود. یکبار دیگر مسلم شد هر قدرتی که مهار می گسلد ، رابطه خود را با حق و حقوق بتدریج قطع می کند و تا تضاد کامل با حق و حقوق پیش می رود . انتخابات ریاست جمهوری اخیر و ترکیب هیأت وزیران و رفتار رژیم با گنجی و محمدی و... و مردم کردستان و خوزستان و بلوچستان و... سمت یابی تحول قدرت حاکم را به زور خالص، گزارش می کنند .

 

تحول وقتی از استبداد به ﺁزادی است که :

 

9 - دولتی بر محور قدرت ، سرانجام به تصرف کسانی در می ﺁید که از زور نمایندگی می کنند و ﺁلت فعل زور هستند . بسیاری از ﺁنها که با شرکت در جمع اصلاح طلبان ، قربانی شدند و بسیاری از ﺁنها که برای قبول خدمتگزاری در رژیم ، انقلاب را مساوی خشونت و اصلاح طلبی را برابر عدم خشونت کردند، اگر قوانینی را می شناختند که قدرت ، از ایجاد تا انحلال ، از ﺁنها پیروی می کند ، بسا در دام نمی افتادند . اگر از جمله سمت یابی عمومی قدرت را که نوبت به نوبت خاطر نشان شد - می شناختند و می دانستند که از درون نمی توان سمت و سوی تحول قدرت خودکامه را تغییر داد ، بسا نه خود کارگزار رژیم در تحولش می شدند و نه در جامعه امید کاذب پدید می ﺁوردند و اینسان جامعه را به بی تفاوتی راهبر می شدند .

با وجود این، تغییر گذشته ایجاب می کند که به افسوس خوردن ننشینیم و بنگریم غلط یا غلطها کدام یا کدامها بوده اند . با یافتن غلط یا غلطها و اصلاح ﺁنها ، گذشته را تغییر دهیم و حال و ﺁینده دیگری را بسازیم :

1/9 غلط کاری مهمتر این غلط کاری است : بی توجهی به این واقعیت که در محدوده قدرت ، وجود دو رهبری نا سازگار با یکدیگر ، به حذف رهبری ناسازگار با قوانینی می انجامد که قدرت از ﺁنها پیروی می کند . اگر تاریخ را بسان تجربه ای که درس می ﺁموزد ، می شناختند ، از تجربه قائم مقام و محمد شاه ، از تجربه امیر کبیر و ناصرالدین شاه ، از تجربه مصدق و محمد رضا شاه و از تجربه بنی صدر و خمینی، پند می گرفتند .

در صورتی که قدرت دو سر پیدا کند، سری که با سمت یابی عمومی قدرت ناسازگار است ، می باید میان تسلیم و ایستادن ولو به قیمت حذف شدن ، یکی را انتخاب کند . ﺁقای خاتمی نایستادن در برابر اراده قدرت را رویه کرد و در موارد تعیین کننده مثل انتخابات مجلس هفتم و ریاست جمهوری ، تسلیم را روش کرد . با وجود این ، این دو انتخابات مسلم کردند که بنا بر قانون تمرکز اختیارات و تمرکز مدیریت، صرف وجود و هویت دیگری داشتن ، نیز، قابل تحمل نمی شود . بدین سان، رژیم مافیاهای نظامی مالی وارد مرحله ای شده است که رژیم شاه در سالهای ﺁخرش وارد ﺁن شده بود .

2/9 - در تحول به سمت تضاد با حق و حقوق، رژیم وارد مرحله ای می شود - و رژیم کنونی وارد ﺁن شده است که، در ﺁن، به صراحت می گوید : هرکسی که نخواهد مطیع بی چون و چرای قدرت حاکم باشد ، برای او، راه و چاره دیگری جز مقابله تمام عیار با ﺁن نمی ماند . تنها رفتار رژیم با زندانیان سیاسی چون گنجی و محمدی و رفتار با شهروندان کرد و غیر کرد نیست که اعلان ورود رژیم به این مرحله است ، تنها رفتار رژیم با امثال کروبی و هاشمی رفسنجانی نیست که اعلان ورود به این مرحله است ، بخصوص نصب احمدی نژاد به ریاست جمهوری و معرفی وزیران یکدست ضد حق و حقوق ، گویای ورود رژیم به این مرحله است .

3/9 ﺁن واقعیت که اینک مردم ایران بطور عام و نسل جوان بطور خاص با ﺁن روبرو است ، این واقعیت است که رژیم وارد چنین مرحله ای شده است . در این مرحله، وجود دو رهبری ناهمسو در ﺁن ممکن نیست . این رژیم در محدوده خود نیز ، امکان پدید ﺁمدن رهبری ناسازگار با سمت و سوی تحول قدرت را نمی دهد . ﺁنها که گمان می برند می توان ، در محدوده مجاز ، جبهه تشکیل داد، همان خطای پیشین را تکرار می کنند . در حقیقت، وقتی تجربه اصلاح طلبان نشان داد که رژیم وجود دو رهبری را بر نمی تابد، تشکیل جبهه ای برای ﺁنکه در انتخابات بعدی ، اکثریت را بدست ﺁورد، گریز از واقعیت یا خود و دیگر فریبی است . به این دلیل ساده که وقتی دو قوه مجریه و مقننه در اختیار بودند و به زور از اختیار بیرون رفتند، وقتی با وجود در اختیار بودن دو قوه، تسلیم اصلاح طلبان به مقامی (= رهبری ) که قدرت در ﺁن متمرکز می شود ، روش اصلی بود ، بازگشت به قدرت ، حتی برای اطاعت کردن نیز میسر نیست . چرا که قدرت حاکم، وجود غیر خودی مطیع را نیز دیگر بر نمی تابد .

بدین قرار، حتی برای ﺁنها که یا چشم بر واقعیت می بستند و یا از قدرت دل نمی کندند ، رژیم هر گونه رهبری که وجود و هویتی جداگانه بجوید را ناممکن ساخته است . راستی اینست که ، جز در بیرون رژیم ، رهبری نمی تواند پدید ﺁید و رهبری می تواند پدید ﺁید که رها کردن ایران را از استبداد حاکم و باز یافتن ﺁزادی و استقلال را هدف کند . بدین سان، اینک رژیم حاکم است که تنها عرصه بیرون از خود را ، عرصه عمل سیاسی کرده است .

بدیهی است برای این که در بیرون از رژیم نیز نگذارد رهبریی پدید ﺁید، از هیچ جنایت و خیانت و فسادی دریغ نمی کند . زیرا رژیم نیک می داند بیرون از او، تنها ﺁن رهبری می تواند رشد کند که بتواند ایران را از بیراهه استبداد و وابستگی ، به راست راه استقلال و ﺁزادی و رشد بر میزان داد و وداد ، باز ﺁورد .

4/9 تجربه استبدادهای بعثی ( سوریه و عراق ) و نیز استبداد رضاخانی ، پاسخ پرسش است . توضیح این که تا وقتی بیانی که بتواند جمهور مردم را ، در جهت رها شدن از استبداد حاکم فعال کند، پدید نیاید، هر رژیم استبدادی می تواند مانع از تشکیل رهبری در بیرون از خود بگردد . در دوران شاه سابق، تجدید بیان دینی ، امکان پیدایش رهبری در بیرون از ﺁن رژیم را پدید ﺁورد . امر شگرف این که دین به مثابه بیان ﺁزادی، مطلقا از ﺁقای خمینی نبود اما ، تا انقلاب، او از عاملهای انتشار ﺁن در سطح جامعه ایرانی بود . به سخن دیگر، اگر ﺁنها که انقلاب اسلامی ، بمثابه تغییر دین از بیان قدرت به بیان ﺁزادی، را پیشنهاد می کردند، خود را سانسور نمی کردند و ﺁقای خمینی را همان که بود می دیدند، او این امکان را نمی یافت که بمثابه ارائه دهنده بیان ﺁزادی ، وارد ایران شود و با باز سازی ستون پایه های استبداد که از بد اقبالی بدست تمایلهائی افتاده است که خود را جانبدار ﺁزادی نیز می خواندند - ، بیان استبداد فراگیر را جانشین کند .

بدین قرار، نسل جوان امروز به اندیشه راهنمائی نیاز دارد که در بیرون از رژیم، در سطح جامعه ملی، اندیشه راهنمای همگان بگردد و ﺁن بدیلی را ممکن بگرداند که قابل استحاله به رهبری قدرتمدار نباشد :

5/9 - با توجه به تجربه ها ، نسل امروز ، اندیشه راهنمائی را می خواهد که به استقرار دولت حقوق مدار توانا باشد . این رهبری نمی باید الف - در مدار بسته ای قرار بگیرد که قدرت خارجی با رژیم تشکیل می دهد ( تکرار تجربه عراق و افغانستان ) . به سخن دیگر، می باید از هر قدرت خارجی مستقل باشد . ب در درون مرزها نیز، با رژیم مدار بسته تشکیل ندهد . چرا که اگر در بیرون رژیم یک رهبری شکل بگیرد که قدرت را هدف کند و به جامعه نقش نظاره گر را بدهد، یا از نوع اصلاح طلبان می شود و یا ناگزیر دم خود را به دم قدرت خارجی گره می زند . بدین قرار، هدف این رهبری می باید ﺁزادی باشد و از طریق مردم عمل کند : یعنی مردم را در رهبری شرکت دهد .

10 - اگر نسل امروز ، دریابد که اندیشه راهنما مقدم بر واقعیت نیست بلکه برﺁمده از واقعیت است و اگر نسل امروز دریابد که هر ذهنیت مقدم بر واقعیتی ، خواه دین و خواه غیر دین باشد ، بضرورت ، بیان قدرت و توجیه گرتابعیت بی چون و چرای انسان از قدرت خودکامگی جوی است ، در می یابد که دوگانگی و تقدم و تأخر واقعیت و ذهنیت بر یکدیگر، خطا و فریب است .

در حقیقت، هرگاه بنا بر قدرت گرائی یعنی ویران کردن انسان - در کرامت و حقوق و زندگیش - و دیگر نیروهای محرکه به قصد ساختن قدرت نباشد، واقعیتی که انسانها هستند ، بی نیاز از زور ، در بی کران لا اکراه ، در ﺁزادی ، با یکدیگر رابطه بر قرار می کنند و انسانها که در عین حال جهت دهنده به نیروهای محرکه هستند و این نیروها ، بطور خودجوش، در رشد، بکار می روند .

1/10 - توجه به واقعیتی که باور به تقدم ذهنیت بر واقعیت و پیروی واقعیت از ذهنیت باشد، فرشته را، به تعبیر قرﺁن، شیطان کرد و در قرن بیستم مسیحی، سبب بزرگ ترین جنگها و کشتارها گشت و هم اکنون ، باور راهنمای رژیم مافیاهای نظامی مالی است ، نسل امروز را ﺁگاه می کند ، ﺁگاه می کند که به ﺁن بیان ﺁزادی نیاز دارد که عقل فردی و عقل جمعی او را از اعتیاد به دوگانگی ذهنیت و واقعیت و تقدم ذهنیت بر واقعیت و تابعیت بی چون واقعیت از ذهنیت رها سازد.

2/10 - واقعیت دومی که عقلهای فردی و جمعی اغلب از ﺁن غافل می شوند، این واقعیت است که اندیشه راهنمائی که از واقعیت بر نیامده باشد، اگر نه به تمامی ، در بخش بزرگی، ساخته خیال و مجاز است . برای مثال، در پندار استبدادیان که تأمل کنی ، محور کردن قدرت خارجی ، بدون دیدن این واقعیت که بی رجوع استبدادیان به قدرت خارجی، امکان عملی برای ﺁن قدرت پدید نمی ﺁید، وهم و مجاز است . تصور او که سرنوشت ایران در خارج از ایران معین می شود، وهم و خیال است ، نسبت دادن هر رویداد سیاسی به قدرت خارجی، وهم و خیال است ، محتواهای پرونده هایی که دستگاه قضائی برای فعالان سیاسی تشکیل می دهد، همه مجاز و دروغ اند ، اسلامی که با ذهنیتی توجیه گر استبداد حاکم برابر گشته است، همه مجاز و دروغ و ضد اسلام بمثابه بیان ﺁزادی است . کسی که خود را قاضی می کند و در دنیای خیال، دیگری را خوب یا بد می گرداند ، از اصل تابعیت مطلق واقعیت از ذهنیت پیروی می کند . باور و حکمی که بر پایه ﺁن، برای دیگری، صادر می کند، مجاز و دروغ است . عاشقی، در عالم خیال ، به گفتار و کردار معشوق معنی می دهد، زمانی سخت مجذوب و گاه بشدت خشمناک می شود، از واقعیت بریده و، در دنیای ذهن، به واقعیت محتوی و شکلی می بخشد که ذهنیت او حکم می کند . این انسانها نیازمند اندیشه راهنمائی هستند که عقل ﺁنها را در همان حال که از دو گانگی ذهنیت و واقعیت رها می کند، به ﺁنها امکان بدهد معنویت را فضای باز و بی کرانی اندریابد که، در ﺁن، هر واقعیت را همان سان که هست می توان دید . معنای نیایش پیامبر، خداوندا به عقل من ﺁن توان ده که واقعیت را همان سان که هست ببینم و موازنه عدمی ، همین است .

11 - زنهار ! عقل تا از محدوده ها که بد خیم ترینشان دو گانگی ذهنیت و واقعیت و نگرش در واقعیت از ورای خیال و مجاز است - رها نشود، تا به خدا و با خدا ﺁزاد نشود، به دیدن واقعیت ﺁنسان که هست موفق نمی شود .

زنهار ! نیایش تمرین ﺁزاد شدن از خیال و مجاز است . چرا که هر زمان عقل از معنویت غافل می شود ، در جا، مجاز و دروغ، خلاء را پر می کنند و قلمرو تنگ فعالیت عقل خود فریب می شود . بدین قرار،

1/11 - نخستین مدار بسته ای که عقل فردی و عقل جمعی گرفتار ﺁن می شود، مدار بسته ذهنیتی انباشته از وهم و خیال و مجاز و دروغ با واقعیت هائی است که خود او ، جامعه او ، موقعیت او در جهان ، گذشته و حال و ﺁینده و... هستند . مدار بسته بد و بدتر ، فرﺁورده این مدار بسته است . توضیح این که تا عقلهای افراد و عقل جمعی گرفتار اعتیاد به دوگانگی ذهنیتی که مجاز و دروغ است و واقعیتها ( = واقعیتها از ورای مجاز و دروغ دیدن ) نشوند ، ممکن نیست گرفتار مدار بسته بد و بدتر شوند . ممکن نیست بنام واقعیت گرائی قلابی ، به هر بلائی قدرت بر سرش می ﺁورد ، تسلیم محض باشد ، ممکن نیست قدرتمدارها بتوانند فکرهای جمعی جبار ، پی در پی بسازند و انسانها را بازیچه ﺁنها کنند ، ممکن نیست انسانها را از فضای باز به و بهتر ، محروم و در تنگنای انتخاب میان بد و بدتر گرفتار کنند .

2/11 - ممکن نیست امکان های فراوان را ندید و از همه ﺁنها دست شست، تقدم تدبیر انسان بر تقدیر را که عین عدالت است، از یاد برد و به جبر گزینش میان بد و بدتر ، که، در حقیقت ، گذار دائمی از بد به بدتر و از بدتر به بدترین است، کارپذیرانه تسلیم شد، بدون ﺁنکه عقل جمعی و عقلهای اعضای جمع، گرفتار مدار بسته ذهن با واقعیت باشد .

در کتاب عقل ﺁزاد مدارهای بسته ای را که عقل قدرت باور گرفتارشان است ، تشریح کرده ام . در این جا، برﺁنم که تمامی توجه خواننده را جلب این حقیقت کنم که اگر اندیشه راهنما بیان ﺁزادی باشد، دوئیت ذهنیت و واقعیت از میان بر می خیزد و عقل گرفتار تقدم ذهنیت بر واقعیت یا به عکس نمی شود و بهیچرو ممکن نیست بیان ﺁزادی را قالبی گرداند برای قالب گیری واقعیتی که انسان است . به سخن دیگر، اگر عقل بخواهد میان ذهنیت با واقعیت مدار بسته بوجود ﺁورد، نخست می باید ، از ﺁزادی خویش غفلت کند و ﺁنگاه بیان قدرت را اندیشه راهنما کند . هر اندازه این بیان به بیان قدرت فراگیر نزدیک تر، مدار بسته تر و محتوای اندیشه راهنما در زور ناچیز تر و تابعیت جبری واقعیت ( انسان ) از زور، کامل تر .

12 اما تابعیت جبری انسان از قدرت ( = زور ) نخست رابطه او را با خویشتن تغییر می دهد : انسان خویشتن را بمثابه نیروی محرکه ، در زور ناچیز می کند و خود و دیگر نیروهای محرکه را در تخریب بکار می برد . بدین قرار، ملموس ترین واقعیتی که نسل امروز می باید مبنای گزینش اندیشه راهنما کند ، عبارت است از :

الف چند و چون مشاغل ایرانیان در نظام اجتماعی سیاسی کنونی ، بیکاری و بیکاری پنهان و مشاغلی که ویرانگر ایرانیان و نیروهای محرکه هستند ( از تجارت مواد مخدر و قاچاق تا مشاغل کاذب و از ﺁن تا جمعیتی که در خدمت سرکوبگری هستند و از ﺁنها تا بخشی از جمعیت که در دستگاه دولت ، کار مفیدی برای انجام دادن ندارند و از ﺁنها تا جمعیتی که در خدمت رانت خواران هستند و از ﺁنها تا ... ) و میزان فرار مغزها و محیطهای تحصیلی و تناسب ﺁنها را با رشد یک جامعه 70 میلیونی و ... ب تخریب نیروهای محرکه دیگر ( منابع نفت و گاز ، هم نفتی که صادر می شود و هم روش بهره برداری از مخازن نفت که سبب غیر قابل بهره برداری شدن بخشی از این مخازن می شود + فرار سرمایه ها + فرﺁورده ها و خدماتی که برای جذب قوه خریدی وارد کشور می شوند و جانشین تولید داخلی می گردند + از بین رفتن زمینه کار تولیدی + ... ) و ج میزان افزایش خشونت در جامعه ( خشونتی که از درون هر انسان ایرانی را ویران می کند و ناشی می شود از خود سانسوری های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی در نظام اجتماعی سیاسی قدرتمدار و بسته + ﺁسیب ها و نابسامانی های اجتماعی که ابتلا به مواد مخدر یکی از ﺁنها است + بسته بودن فضای ﺁینده و ترسهای گوناگون که ترس از حمله نظامی یکی از ﺁنها است + تجاوزهای دولت در اختیار مافیاها به حقوق فردی و جمعی + ... ) د میزان افزایش فقر کشور ( تلف شدن منابع ثروت و صدور سرمایه ها و ثروتها + میزان تشدید نابرابری + از دست رفتن فرصتهای رشد + ... ) ه - نبود جریان ﺁزاد اندیشه ها و جریان ﺁزاد اطلاعات ، در نتیجه پدید نیامدن عقل جمعی با بیان ﺁزادی بمثابه اندیشه راهنما و...

الف - از ﺁنجا که با از خود بیگانه شدن نیروهای محرکه در زور ( = با جهت ویرانگر پیدا کردن نیروهای محرکه ) ، انسانها با یکدیگر و با محیط زیست، تنها ، در ویرانگری رابطه برقرار می کنند و ویرانگری بر ویران گری می افزایند و بسا حیات را نا ممکن می کنند ،

ب - و از ﺁنجا که ، در ﺁزادی، میان انسانها با یکدیگر و میان ﺁنها با نیروهای محرکه ، تنها ، در جریان رشد است که رابطه برقرار می شود،

پس، نخست این اراده زندگی است که در انسانها می باید استوار بگردد تا که ﺁن رهبری پدید ﺁید که توانائی باز ﺁوردن انسانها را از مرگ در ویرانگری به زندگی در رشد باز ﺁورد .

جامعه ای که در بیراهه غفلت از ﺁزادی ذاتی تا ﺁنجا رفته باشد که نداند که بدون استقلال و ﺁزادی ، انسان خودجوشی طبیعی را از دست می دهد . با دست دادن خودجوشی طبیعی، به جای رشد ، ویران می کند ، با از دادن خودجوشی طبیعی ، اراده خودجوش زندگی در ﺁزادی و رشد ، جای خود را به اطاعت از قدرت در بکار بردن امکانها و جهت بخشیدن به نیروهای محرکه در ویرانگری فقر افزا می دهد ، بناچار در بند قهر و فقر، به قهقرا می رود .

بر او است که به خود ﺁید و ﺁزادی و حقوق ذاتی خویش را باز یابد . اما این به خود ﺁمدن، نیاز به اندیشه راهنمائی دارد که بیان ﺁزادی باشد .

مردمی که ندانند غفلت از ﺁزادی ، غفلت از همه حقوق ﺁنها است، بیش از اندازه به سم قدرت مسموم گشته است . اگر در چنین مردمی ، اراده حیات هنوز منحل نشده باشد، عقل جمعیش، بسان کسی که از تشنگی جان به لب است، بیان ﺁزادی را بمثابه اندیشه راهنما ، می نوشد و بنا بر قانون زندگی که قرﺁن خاطر نشان انسانها می کند، به ﺁن رهبری اقبال می کند که او را به زندگی در ﺁزادی و رشد باز ﺁورد . بدین قرار، علامت وجود اراده حیات در جامعه امروز ایران ، اقبال ﺁن به اندیشه راهنما و رهبری است که نظام اجتماعی سیاسی بسته را باز و فضای فرهنگی خفقان ﺁور را بگشاید چنان که افق زمان به روی نسل جوان کشور ، بیکران بگردد .

13 - از واقعیتها یی که نسل امروز می باید مبنای انتخاب اندیشه راهنما کند، یکی هم این واقعیت است که انسانها وقتی در استبداد زندگی می کنند ، از حقوق ذاتی خویش غافل می شوند . از این امر بس مهم غافل می شوند که خاصه هر بیان قدرتی اینست که مصلحت را جایگزین حق می کند . در رابطه ها، حق از میان بر می خیزد و مصلحتها ، یعنی امر و نهی های قدرت و قدرتمداری جانشین می شوند .

واقعیت بسیار مهمی که می باید مد نظر نسل امروز باشد اینست : در رابطه با دولت استبدادی و هر قدرتمداری، حکم جبری مصلحت سازش با قدرت است . این سازش ، به روشهای مختلف بعمل می ﺁید . رایج ترین روشها ، برای جمهور مردمی که در دستگاه دولت مقامی نمی جویند، بی تفاوتی است . پیش از این ، عاملها و علتهای بی تفاوتی را شناسائی کردیم . پس اینک می توانیم در یابیم که بی تفاوتی نوعی سازش و تسلیم به قدرت ، به حکم مصلحت و با غفلت از این واقعیت است که بهائی که هر انسان بابت بی تفاوتی می پردازد ، بسیار سنگین است . زیرا، هر چند تا ﺁدمی از ﺁزادی و حقوق ذاتی خویش غافل نشود، تا خودجوشی انسان خلاق را از دست ندهد، تسلیم استبداد ویرانگر نمی شود ، اما ، از زمانی ببعد، این قدرت استبدادی است که با تقسیم مردم به خودی و غیر خودی ، با مکانیسم تقسیم به دو و حذف یکی از دو، امکان سازش ، حتی به روش بی تفاوتی را نیز از میان بر می دارد . به یاد بیاورید که صدام دیگر بی تفاوتی جامعه عراقی را نیز تحمل نمی کرد و در واپسین انتخابات ، صد در صد مردم عراق را ناگزیر کرد به او رأی بدهند ! در ایران ، به یمن وجود بیان ﺁزادی و بدیل مردم سالار ، به یمن تحریم وسیع انتخابات قلابی ، صد درصد رأی به حساب مأمور مافیاها نوشتن ممکن نشد اما ، به ضرب تقلب، این مأمور را رئیس جمهور گرداندن میسر گشت .

بدین قرار، توجه به این واقعیت که مصلحت بیرون از حق و حقیقت، عین مفسدت است ، نسلی که بخواهد نظام اجتماعی سیاسی و فضای فرهنگی را باز بگرداند، نیاز به اندیشه راهنمائی دارد که

الف - او را نه تنها از بند و ننگ سازش با استبدادی برهد که ویرانگر بنیادهای زندگی ﺁزاد و در رشد است ، بلکه به ﺁزاد کردنش از ﺁن استبداد توانا کند . ﺁن اندیشه راهنمائی بیان ﺁزادی است که انسان را از خواری و تباهی سازش با قدرت ﺁگاه و به نه گفتن قاطع به ﺁن و سپس به از میان برداشتنش توانا کند .

ب - زور را از رابطه ها بردارد و انسانها را از حقوق معنوی خویش که ولایت جمهور مردم را بر پایه برادری و برابری و دوستی و دادگستری و کرامت جوئی میسر می کند، ﺁگاه کند . رابطه ها را نه رابطه های انسانها با قدرت که رابطه های مستقیم انسانها با یکدیگر ، بمثابه انسانهای ﺁزاد و حقوقمند بگرداند . بنا بر این ،

ج در زندگی روزانه ، در رابطه با خود، در رابطه با دیگری و در رابطه با دولت ، برای مصلحت بیگانه از حقوق انسان و حقوق ملی ، محلی باقی نگذارد .

14 - جمع واقعیتهائی که توضیح دادم ، واقعیتی گشته است که از زمان قرار گرفتن ایران در موقعیت زیر سلطه ، روز به روز از جامعه ملی بیگانه و با سلطه گران یگانه شده است . این واقعیت دولت است .

جا دارد ﺁن مختصر که در باره بیگانه شدن دولت از جامعه ملی ، خاطر نشان شد، کمی تفصیل جوید : تجربه سه انقلاب در یک قرن، می باید به ایرانیان ﺁموخته باشد که تا وقتی دولت را ملی نکنند، مشکل حل نمی شود . لذا ، ایران امروز اندیشه راهنمائی را می طلبد که قدرت را هدف نکند ، ﺁزادی را هدف کند ، بنا بر این ، دو تغییر بس تعیین کننده را ممکن بگرداند :

الف - دولت بیگانه از جامعه را با ملت یگانه کند . یعنی ﺁن را مردم سالار و از وابستگی مالی و سازماندهی استبدادی رها سازد . رها کردن دولت از وابستگی مالی به اقتصاد مسلط ، نیاز به یافتن اقتصاد ملی رشد یاب دارد، اقتصادی که از اتکا به یک پایه که فروش ثروت ملی است ، ﺁزاد شود و بتواند نیروهای محرکه را در رشد بکار برد . اما رها کردن دولت از سازماندهی استبدادی ، نیازمند 1 مردم سالار کردن دستگاه اداری و نظامی و 2 توسعه مردم سالاری از راه تأمین مشارکت هرچه بیشتر مردم در مسئولیت رهبری و مدیریت و 3 رها کردن دولت از مرام قدرتی است که تمرکز اختیارات و مدیریت را در یک مقام ، توجیه می کند .

ب یگانه کردن دولت با جامعه ملی ، به تغییر رابطه دولت با ملت میسر می شود . توضیح این که ملت تابع دولت و دولت تابع سلطه گران ، می باید به دولت تابع ملت و مستقل از سلطه گران بدل شود . این تغییر بس حیاتی نیازمند 1 - وجدان و فرهنگ همگانی شدن بیان ﺁزادی ، بمثابه اندیشه راهنما و 2 - باز شدن نظام اجتماعی سیاسی و فضای فرهنگی و 3 - حل مشکل دیرین تمرکز طلبی از بیم تجزیه کشور از راه استقرار مردم سالاری بر حق اختلاف و حق دوستی و حق مشارکت و رها شدن از بند منافع ملی ( = مساوی منافع گروه بندیهای حاکم ) و بازشناسی و به عمل درﺁوردن حقوق ملی ، بمثابه حقوقی که از ﺁن تمامی اقوام و همه افراد جامعه ، بطور برابر ، هستند و 4 - بخصوص تغییر رابطه دولت با ملت ، در ﺁنچه به دین و مرام و ایدئولوژی و... مربوط می شود . توضیح این که در تمامی سازماندهی ها ، بنا بر ایدئولوژی قدرت ، دولت صاحب اختیار چند و چون دین و باور و ایدئولوژی و... مردم است .

برای ﺁنکه دولت کارگزار مردم شود، ضرور است که بمثابه مجموعه سه قوه مجریه و مقننه و قضائیه، تنها بر اصول راهنمای مردم سالاری و حقوق ملی و حقوق انسان ، اساس بجوید و سازمان بیابد . اختیار باور هرکس با او باشد و اصل بر خنثی و بی طرف بودن بدون دولت و غیر خنثی و با طرف بودن انسان باشد . 5 - یکبار دیگر خاطر نشان می کنم که تغییر رابطه دولت با ملت ، در ﺁنچه به دین و باور و مرام و ایدئولوژی و... مربوط می شود، هنوز و بیش از همه نیاز به ﺁن دارد که دین و مرام و... بیان ﺁزادی بگردند . وگرنه ، بی طرفی دولت و با طرفی شهروند، نوشته ای بر کاغذ می شود . زیرا دولت قدرت است . پس، دین و مرام و... را که بیان قدرت باشند، ابزار کار خود می کند و مشکل بیگانگی دولت از ملت و تابعیت ملت از دولت و تنهائی و بی کسی فرد در برابر دولتی که قدرت است ، لا ینحل می شود .

از ﺁنجا که در باره رابطه دولت با جامعه ملی از سوئی و جریان بیگانه شدن دولت از ملت و یگانه شدنش با سلطه گران ، در مطالعه های دیگر، به تفصیل پرداخته ام ، به این یادﺁوریها بسنده و خاطر نشان می کنم که بر نسل امروز است که این واقعیتهای چهارده گانه را نیک شناسائی کند و در پی اندیشه راهنمائی شود که برﺁمده از این واقعیت ها و شامل راه حلهائی باشد که تجربه و اصلاح پذیر باشند . گزینش اندیشه راهنما را ، از راه برقرار کردن دو جریان اندیشه و اطلاعات ، بعمل ﺁورد . یعنی ، قولها را در جریان نقد شدن به یکدیگر، بشنود و بشناسد و بهترین ﺁنها را برگزیند .