سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 636

تاریخ انتشار 19 دی 84 برابر با 9 ژانویه 2006

 

ابوالحسن بنی صدر

 

زبان دیپلماتیک ؟

 

 

هموطنی به این جانب نامه ای نوشته و در ﺁن یادﺁور شده است :اقتضای مصلحت اینست که زبان دیپلماتیک بکار برم و این سان صریح و رو در رو ﺁقای بوش و سیاست او را موضوع انتقاد نگردانم . این نوع انتقادها را برعهده کسانی بگذارم که نقشی سیاسی بر عهده ندارند . در پاسخ به او و خطاب به هموطنان خویش ، روشهای تجربه شده را مطالعه می کنم تا روشی که مبارز سیاسی جانبدار ﺁزادی و استقلال می باید در پیش گیرد را روشن سازم:

 

هدفهای دو زبان ، یکی زبان حقیقت و دیگری زبان مصلحت :

 

1 - این امر که تحول در ایران از تحول عمومی در جهان جدا نیست ، امر واقعی است . درست بدین خاطر، از پیش از انقلاب ایران تا امروز، سیاستی جهانی را پیشنهاد و ﺁن را تبلیغ کرده و برای ایجاد وجدان جهانی نسبت بدان کوشیده ام . بنا بر درکی که سیاست جهانی پیشنهادی بدان بنا می شود،

1/1 این قشرهای حاکم بر جامعه های زیر سلطه هستند که پای سلطه گرها را به کشورهای خود می گشایند . بنا بر این ، هدف اول، ارتقای سطح وجدان همگانی بر توانائی خود در ﺁزاد و مستقل زیستن می باید باشد . هر ملتی که بخواهد از مدار بسته سلطه گر زیر سلطه بیرون رود، می باید دریابد که توانائی قدرت خارجی از باور دروغ او به ناتوانائی خویش است ، از قراردادن نیروهای محرکه خود در اختیار سلطه گر است ، از بی اعتمادی و خود حقیر انگاری است ، از مسئولیت شرکت در تعیین سرنوشت خویش بمثابه یک ملت گریختن است .

2/1 چگونه بتواند در ملتی وجدان بر توانائیهایش را پدید ﺁورد و او را از امکان بیرون رفتن از مدار بسته سلطه گر زیر سلطه ﺁگاه کرد ، اگر ، بنا بر مصلحت، ماهیت سلطه گر و هدفهای واقعی سیاستش را بر زیر سلطه ها ﺁشکار نکرد ؟ و

2 جامعه های بخش مسلط جهان نیز نیاز دارند از واقعیتها ﺁگاه شوند و وجدان شفافی نسبت به جهانی پیدا کنند که در ﺁنند، از بهائی سر درﺁورند که بابت سیاستهای سلطه جویانه حاکمان می پردازند و بر ﺁینده سیاهی شعور یابند که سلطه گری از پیش تدارک می کند . وجدان جهانی بدین دو کوشش پدید می ﺁید و جهت یاب تحول جامعه های در رابطه این وجدان است . از این دو کار، کارﺁ تر ، ارتقای وجدان همگانی در جامعه های زیر سلطه است . زیرا مدار بسته سلطه گر زیر سلطه از جریان نیروهای محرکه از جامعه های زیر سلطه به جامعه های مسلط و از قشرهای زیر سلطه به قشرهای مسلط جامعه ها و تخریب این نیروها پدید می ﺁید . پس هرگاه جامعه های زیر سلطه الف از خشونت و فقر روزافزونی ﺁگاه شوند که فرﺁورده صدور و تخریب نیروهای محرکه هستند و ب از توانائیهای خود ﺁگاه بگردند که زندگی در مدارهای بسته بد و بدتر از ﺁنها غافلشان کرده است و ج ناتوانائیهای سلطه گر را که توانائیهای وی می بینند، ناتوانائیها ببینند ، خود را بر ﺁزاد شدن توانا خواهند یافت و از جای برخواهند خواست .

تجربه تاریخ معاصر را یادﺁور می شوم : ارتقای وجدان بر سرنوشت مشترکی که جهانیان دارند و شعور شفاف بر پی ﺁمدهای سخت زیانبار سلطه گری ، حاصل جنبشهای استقلال طلبانه جامعه های زیر سلطه بوده اند . همان سان که شکست امریکا در ویتنام ، طرز فکر جامعه امریکا را در جهت موافقت با استقلال ملتهای دیگر تغییر داد، گروگانگیری و تروریسم ، ریگانیسم و تاچریسم و اینک بوشیسم را بوجود ﺁورده اند .

چگونه بتوان این واقعیت را به مردم ایران و مردم بخش زیر سلطه جهان و نیز زحمتکشان بخش مسلط جهان نگفت و انتظار داشت که این انسانهای توانا - که به ذهنیت تاریکشان، خویشتن را حقیر می انگارند - تغییر کنند و جهان را تغییر دهند ؟

و کسی که می داند تنها ابر قدرت جهان گرفتار جبر انحطاط و انحلال است ، که می داند، در جهان امروز، هر ملتی تصمیم بگیرد ﺁزاد و مستقل زندگی کند، هیچ قدرتی از بیرون نمی تواند مانع از این زندگی شود، بنام کدام مصلحت ، این واقعیت را به مردم ایران و مردم سراسر جهان نگوید ؟ ﺁیا او باید به جای تکیه بر توانائیهای مردم خود، به حکومتی با سیاست سلطه جویانه تکیه کند که جلو پای خود را نیز نمی بینید ؟

این پرسش خواننده را از واقعیتی مهم و شفاف گردان بس ضرور دیگری ﺁگاه می کند: مصلحتهایی که سنجیده می شوند، در حقیقت ناتوانی یا ناتوانائیهائی هستند که پوشانده می شوند و توانائیهائی هستند که نباید گذاشت ﺁدمی بر ﺁنها شعور یابد . شفاف گردانی تنها با نمایاندن ضعف یا ضعفهای سلطه گر که بنام مصلحت پوشانده می شوند و نیز توانائیهای زیر سلطه که، باز بنا بر مصلحت ، پوشانده می شوند ، تحقق پیدا میکند.

با ﺁگاهی از این قاعده بود که بقصد ﺁشکار کردن پیوندهای ریگانیسم و خمینیسم از ایران بیرون ﺁمدم . اثر افشای معامله های پنهانی اکتبر سورپرایز و ایران گیت و... ، بر جامعه های ایران و امریکا و انگلستان و... و حقایقی که بر ملاء شدند ، از جمله در باره جنگ 8 ساله، هشدار است به هر ایرانی و هر انسان در موقعیت انسان ایرانی که هرگاه می دانست هر مصلحتی حقی است که ناحق می شود و ضعف قدرتمدارها و توانائی او است که پوشانده می شوند، ایرانیان استبداد بعد از انقلاب را به خود نمی دیدند.

3 - از انقلاب بدین سو، دو جریان ، دو زبان بکار برده اند :

* زبانی که جویندگان قدرت بکار برده اند ، زبان مصلحت بوده است . از زبان و قلم ﺁنها ، در انتقاد از سیاست امریکا ، هیچ تراوش نکرده است . هم به این دلیل که غافل بوده اند که دلبری از سلطه گر، الف بی اعتمادی به مردم و القای ناتوانی به خود و مردم است و ب امضای دو موقعیت، یکی موقعیت زیر سلطه ایران و دیگری موقعیت مسلط امریکا است . و ج نشستن به انتظار رسیدن به قدرت ، از رهگذر سیاست امریکا ، به سخن دیگر ، موقعیت دست نشانده به خود دادن و کوشش برای پذیرفته شدن دست نشاندگی خویش از سوی امریکا است .

وضعیت کنونی دو رأس مثلث زورپرست بیرون از رژیم و برخی گرایشهای درون و در حاشیه رژیم حاصل این زبان و روش است .

* زبانی که جویندگان ﺁزادی و استقلال بکار برده اند شفاف کردن هر مبهمی بوده است : تعریفهای ﺁزادی و استقلال و رشد و عدالت اجتماعی و اسلام بمثبه بیان ﺁزادی و هدفهای امریکا و انگلستان و اسرائیل از جنگ 8 ساله، اکتبر سورپرایز، ایران گیت ها ، تروریسم بمثابه فرﺁورده روابط سلطه گر زیر سلطه ، روابط ارگانیک خمینیسم ریگانیسم، بن لادنیسم و بوشیسم ، نقد ﺁئین های خشونت در حوزه اسلامی و در غرب ، افشای ترورها و فسادهای بزرگ مافیاهای حاکم ، بنا بر این ، کوشش برای شفاف و حساس کردن وجدان جهانی نسبت به رابطه ارگانیک ایسمهائی بوده است که جز ﺁئین های خشونت نیستند .

این زبان و روش ، بهیچرو، زبان دشمنی به هیچ صاحب مقامی در هیچ کجای جهان نیست . زبان شفاف کردن و در برابر چشم عقل قراردادن واقعیت است . برای مثال، انتقاد از ﺁئین خشونت ( جنگ پیشگیرانه و نقش اول بخشیدن به جنگ در سیاست خارجی ) ﺁقای بوش و جنگ با عراق ، همراه بوده است با پیشنهاد راه و روش خشونت زدائی در سطح جهان . هم برای ﺁنکه او و حکومتش راه و روش دیگری را در دسترس خود بیابند و هم برای ﺁنکه جامعه های افغانی و عراقی و امریکائی بدانند راه و روش دیگری نیز وجود دارد . بدیهی است که می دانستم ﺁقای بوش و اعضای حکومت او کسانی نیستند که راه و روش خشونت زدائی در مقیاس جهان را روش کنند . اما مطمئن نیز هستم که هرگاه جهانیان نخواهند در ﺁتش خشونت بسوزند، نیاز مبرم به اتخاذ و اجرای سیاست جهانی دیگر و نیاز به خشونت زدائی در مقیاس جهان دارند .

بر هر ایرانی است که بداند الف زبان سومی وجود ندارد . لب را که از حق فرو بندی ، جز به ناحق نمی توانی گشود . ب مردمی که خود بگویند توانا به زندگی در استقلال و ﺁزادی نیستند، هیچ قدرتی در جهان وجود ندارد که از سلطه بر ﺁنها چشم بپوشد . ج - هرگاه بدیل بیانگر استقلال و ﺁزادی و اراده تحول از درون و بسمت ﺁزادی و استقلال نباشد، سلطه گر خارجی ، بدیل وابسته را می سازد و وسیله بازی با سرنوشت ملتی می کند که در بند دولت استبدادیان است . در حقیقت،

4 - بر عهده این جانب ، در مقام منتخب اول تاریخ ایران و در ﺁزادی ، از جمله این دو وظیفه اند :

1/4 تجربه انقلاب ایرانی را رها نکنم و مردم ایران را به رفع عیب بزرگی بخوانم که در نیمه رها کردن تجربه ها است . این جانب و جمعی که، باتفاق ، تجربه انقلاب را رها نکرده ایم ، تنها با ضد انقلابی که انقلاب به استبدادش در وابستگی پایان بخشید ، رویارو نبوده ایم . با هر سه رأس مثلث زور پرست، از جمله با مافیاهای حاکم که در دشمنی با انقلاب ، از هر دشمنی پیشی گرفته اند روبرو بوده ایم و حتی با وسط بازانی که برای توجیه نقش ویرانگر خویش، انقلاب را با خشونت برابر کردند و نیز ، با مردمی که به رها کردن تجربه ، بمحض برخورد با مشکل، معتاد هستند، روبرو بوده ایم . همچنان کوشیده ایم نسل جوان کشور دریابد که تنها با رفع عیب در نیمه رها کردن تجربه، نسل امروز نه تنها توانائی به هدف رساندن تجربه انقلاب ایران را بدست می ﺁورد ، که به اندیشه راهنمای انقلاب ایران و به خود، بمثابه ملتی ﺁزاد و مستقل، نقشی جهانی می دهد که جهان امروز برای بیرون رفتن از روابط سلطه گر زیر سلطه بدان نیازمند است .

2/4 استوار ایستادن بر سر حقوق ملی و حقوق انسان . هم به این دلیل که عمل از راه مردم و با شرکت مردم برای موفق گرداندن تجربه ، نیاز به اینهمانی هرچه شفاف تر با ﺁن و این حقوق دارد و هم به این دلیل که باید مانع از ﺁن شویم که سلطه گران برای رژیم استبدادی وابسته ، بدیل بسازند و عنان سیاست داخلی و خارجی ایران و، بدان ، سرنوشت مردم ایران را در دست بگیرند و هر بلا که سلطه گری اقتضاء کرد، بر سر ایران بیاورند . ایستادن بر سر عهد با مردم ایران و جدا نشدن از حقوق مردم ایران و دریدن پرده فریب هر بار که بکار پوشاندن بدیل دست نشانده رفته است، ایران را از خطری بسیار بزرگ حفظ کرده است .

ﺁیا جمعی که به وطن دوستی و ﺁزاد زیستن و ﺁزادی جستن مباهی است ، می باید از روشنائی که خود ایجاد کرده است ، بنا بر مصلحت، به تاریکی مماشات با سلطه گران ، پناه جوید ؟ راستی اینست که هر بار مصلحتی سنجیده می شود که رابطه ایست با قدرت ( برای بدست ﺁوردن دل او ) ، گریز است از روشنائی به تاریکی و بسیار زیانمند . از بارزترین مثالها ، یکی مثال ﺁقایان چلبی و علاوی است . این دو مدعی هستند که با یک رشته ضد اطلاعها امریکا را به جنگ با رژیم صدام برانگیخته و عراق را از شر ﺁن رژیم ﺁسوده اند . از بهره ای که این دو و مردم عراق از دروغ سازیها و بدیل دلخواه امریکا گشتن این دو گمان میکنند برده اتد که بگذریم و بپرسیم : ﺁیا کار چلبی و علاوی جز همدستی با ﺁقایان بوش و بلر در دروغ سازی بقصد اغوای افکار عمومی امریکا و انگلیس بوده است ؟ ﺁیا حکومتهای امریکا و انگلیس جز با پوشاندن حقیقت ، یعنی تاریک کردن روشن، توانسته اند مردم خود را فریب دهند ؟

رسانه های گروهی که نقش ﺁنها ابهام زدائیها است و می باید از راه جریان ﺁزاد اطلاعات و جریان ﺁزاد اندیشه ها و شفاف کردن هر اطلاع و داده ای ، مبهم ها را شفاف کنند ، چه کردند ؟ عامل باوراندن دروغها شدند و یا نور بر تاریکی تاباندند و پوشش های دروغ را بر دردیدند ؟ پاسخ پرسش را می دانیم و نیز می دانیم هرگاه رسانه های گروهی غرب کاری را می کردند که بخاطرش بوجود ﺁمده اند ، امریکا دولتی پیدا نمی کرد که حقوق ملی مردم امریکا و حقوق ملی ملتهای دیگر و حقوق انسان را بخاطر برﺁوردن توقعات سرمایه داری جهانی ، بدین گستاخی زیر پا بگذارد.

بحران اتمی مثال دیگری است گویای این واقعیت که مصلحت بدین خاطر که تنظیم رابطه با قدرت است، گریز از روشنائی به تاریکی و بسی پر زیان است . اصلاح طلبان مانع از ﺁن نشدند که برنامه اتمی مسئله و بحران نشود ، بر مردم نیز روشن نکردند که کدام بودجه صرف این برنامه شده است و هدف واقعی از اجرای ﺁن چه بوده است ؟ مردمی که هیچ از برنامه نمی دانند، محکومند پی ﺁمدهای بحران را ، بپردازند . هدفی که رژیم مافیاها می جوید تثبیت استبداد جنایت و خیانت و فسادگستر و گرفتن تضمین بقا از غرب است . اما واقعیتهائی که بر مردم ﺁشکار ند، رکود اقتصادی، فرار سرمایه ها، زندگی در تهدید به جنگ و بیکاری و گرانی و حکومت کوتوله ها سخت فاسد و بی کفایت هستند .

 

تقیه و کار برد ﺁن در رابطه با قدرت خارجی ؟ :

 

از اعتیادهای ذهنی ایرانیان ، یکی اعتیاد به تقیه است . از رهگذر منطق صوری، حفظ حق و حقیقت و عمل به ﺁن، جای خود را به انکار حق و ترک عمل حق ، داده و این تسلیم خفت بار به قدرت ( = زور ) تقیه نام گرفته است . در حقیقت، پیشاروی متجاوز به حق ، ﺁدمی می باید حق را حفظ کند . برای مثال، هر ایرانی می باید پندار و گفتار و کردار خویش را چنان تنظیم کند که الف زورمداران بدانند بهیچرو از حقوق ملی و حقوق انسان چشم نمی پوشد و ب واواکی بدو راه نیابد و ج - نتواند از او اطلاعی که به زیان جنبش برای ﺁزادی است ، بستاند . ﺁیا برای این کار باید تظاهر به هم جنسی با واواکی کند ؟ نه:

5 - واواکی خود را معرفی نمی کند . زیرا مأمور است خود را از جنس مخالفان رژیم مافیاها معرفی کند تا بتواند در ﺁنها نفوذ کند . هرگاه او بتواند در کسی و یا گروهی نفوذ کند، بدان معنی است که در اصل راهنما و بنا بر این پندار و گفتار و کردار ، با کس یا کسانی همسانی دارد که خود را از ﺁنها جلوه داده است . کسی که به عضویت واواک در می ﺁید، عقل قدرتمدار دارد و اصل راهنمای عقل او، ثنویت تک محوری است . چنین کسی در کس یا کسانی که عقل ﺁزاد دارد یا دارند و اصل راهنمای عقل یا عقلهاشان موازنه عدمی و هدفشان ﺁزادی و روش کارشان خشونت زدائی است، نمی تواند نفوذ کند . بدین قرار، وجدان به حقوق خویش و عمل به این حقوق ، خود را از نفوذ دشمن حق و ﺁزادی پوشاندن است . زیرا چنین کس یا کسانی ، واواکی را با خود ناهمجنس می یابد و یا می یابند و به خود راه نمی دهد و یا نمی دهند .

می ماند این پرسش : مبارزی که ﺁزادی را هدف می کند، ﺁیا باید یا نباید ، اسم ورسم خود را ﺁشکار کند و یا هویت واقعی خود را با هویتی صوری بپوشاند؟ اگر هویت واقعی خود را پوشاند ، مصلحت را بر حقیقت مقدم و بر ﺁن حاکم نکرده است ؟

در پاسخ، یادﺁور می شود که الف - روش عمل به هر حقی خود حق است . ب بنا بر این ، روش عمل به حق ، مصلحت بمعنای بیرون رفتن از حق و حاکم کردن نا حق بر حق نیست . و ج اصل اینست که حق به عمل درﺁید . و نیز یادﺁور می شود که عمل به حق، خشونت زدائی و فرصت حضور و عمل به عمله قدرت ( = زور ) ندادن نیز هست . پس بهترین روش ﺁنست که ﺁدمی عمل به حق را رها نکند و در همان حال، امکانی برای حضور و عمل عمله زور فراهم نیاورد .

در ﺁنچه به سیاست خارجی مربوط می شود ، در دورانی از تاریخ که ایران موقعیت مسلط رااز دست بداد و موقعیت زیر سلطه یافت، عمل به حق و هدف کردن حق و در همان حال، ظاهر دوستانه را با قدرتهای خارجی سلطه جو حفظ کردن، روشی شد که قائم مقام و امیر کبیر و مصدق بکار بردند . مصدق این روش را با امریکا و روسیه شوروی بکار برد . تجربه هاشان در بازداشتن ﺁن قدرتها از تجاوزگری موفقیت ﺁمیز نبود . چرا ؟ زیرا قدرت سلطه جو هدفهای سلطه جویانه خویش را بخاطر ظاهر دوستانه کسی که بر سر حقوق ملی ایستاده است، رها نمی کند . همانطور که اسناد سری ﺁن روز -که امروز منتشر شده اند - نشان می دهند، امریکا ، از دو سو ، حمله گاز انبری کرده است :

* فشار برای قبولاندن هدف سلطه جویانه اش به مصدق . به ترتیبی که در صورت و ظاهر ، نفت ملی شده بماند و در واقع، تحویل شرکت سابق نفت و شرکتهای امریکائی داده شود .

* تدارک اسباب سقوط حکومت ملی مصدق ، از راه مجلس و اگر نشد از راه کودتای نظامی .

در این میان، این مردم ایران بوده اند که از مقاصد و فعالیتهای امریکا و روسیه بی اطلاع مانده اند . حال اگر امروز بخواهیم از دو قرن تجربه درس بگیریم - رها نکردن تجربه همین است - و روش را تصحیح کنیم ، گوئیم، وقتی ﺁزادی و استقلال هدف می شوند، ﺁشکار کردن هدفها و روشهای قدرتهای خارج، مهمترین کار می شود . تجربه دیگری ما را از اهمیت تجربه و تصحیح روش ﺁگاه می کند :

* در جریان انقلاب ، بخشی از رابطه با امریکا از دید مردم پنهان ماند . ارتباطهایی که امریکائیان با ﺁقای خمینی می گرفتند و بخصوص توافق با ﺁقای سلیوان ، واپسین سفیر امریکا در ایران بر سر اتحاد ارتش و روحانیت برای ایجاد یک رژیم با ثبات . این توافق از ﺁن بخش از رهبری انقلاب که ﺁزادی را از استقلال جدا نمی دانست، نیز ، پوشیده ماند . توافق سبب شد حکومت موقت روشی را در پیش بگیرد که خلاء بزرگی را ببار ﺁورد . خلاء بزرگ در قلمرو استقلال پدید ﺁمد و با گروگانگیری پر شد که، به صورت ، ضد امریکا و بواقع ضد استقلال ایران بود . پی ﺁمد گروگانگیری محاصره اقتصادی و ولایت فقیه و جنگ و استبداد خون ریز و ... شدند .

بنا بر این تجربه ها بود که در دوران ریاست جمهوری، هرﺁنچه به قدرت خارجی مربوط می شد، با مردم در میان می گذاشتم . با وجود این ، گزارشهای روزانه به مردم دو نقص میداشت : یکی این که از رابطه ها با قدرتهای خارجی، بخشی بر ما معلوم نبود . و دیگری این که باور نمی کردیم ﺁقای خمینی خود رابطه ها و معامله های پنهانی را تصدی می کند . نتیجه این که گزارشها به مردم شفافیت تام و تمام را پیدا نمی کردند . با وجود این ، رها نکردن تحقیق و ادامه شفاف گردانی ، جامعه ایرانی را از واقعیت امر ﺁگاه گرداند .

6 - بکار بردن روش تجربی، سبب شد نقصهای روش رفع شوند و شفاف گردانی کامل تر بگردد :

1/6 - در ایران ، در کشورهای مسلمان و در غرب ، در روش و در شفاف گردانی نباید تبعیض قائل شد . تبعیض بسود قدرت خارجی و به زیان همدستهایش در داخل یک کشور، زیان بزرگ ببار ﺁورد که حاصل ﺁن 28 مرداد و استبداد شاه و یا تصرف دولت بعد از انقلاب می شود . توضیح این که با روی کار ﺁمدن مصدق، حکومت شوروی ، زبان فارسی و هرﺁنچه یادﺁور اشتراک فرهنگی مردم ﺁسیای میانه با مردم ایران بودند را ممنوع کرد . پیش از ﺁن نیز، ترس خویش را از تحقق ﺁزادی و استقلال و رشد در ایران ، ابراز کرده بود . اما رهبری نهضت ملی ایران حزب توده را طرف حمله تبلیغاتی قرار می داد بدون ﺁنکه مردم ایران را از هدفهای شوروی و احتمال توافق ﺁن قدرت با انگلستان و امریکا ، ﺁگاه کند . و یا عوامل انگلیس و امریکا مورد حمله تبلیغاتی قرار می گرفتند بدون ﺁنکه هدف امریکا بمثابه ابر قدرت تازه نفسی که وارد صحنه سیاست جهانی شده بود، بر مردم ایران شناسانده شود . نتیجه این شد که الف اسطوره نشکست و در ذهن عمومی قدرتهای خارجی فعال مایشاء باقی ماند . ب - این اسطوره سبب شد که رهبری نهضت ملی و مردم از پوشالی بودن قدرت کودتاچیان غافل شوند و در خیابانهای خالی از مردم ، ستون پنجم قدرت سلطه گرکودتای شکست خورده را موفق بگرداند . در حقیقت، هدف اول و بزرگ تر ملی کردن نفت ، استقلال عقلهای فرد فرد مردم و عقل جمعی ﺁنها ، از رهگذر شکستن اسطورهء فعال مایشائی قدرتهای جهان، در ذهنشان بود . اما این اسطوره نشکست .

انقلاب ایران اسطوره را شکست، اعلان پایان نظام جهانی و ﺁغاز انحلال دو ابر قدرت شد . با وجود این ، ملاتاریا و مافیاهای نظامی مالی در باز سازی اسطوره از هیچ کوششی دریغ نکردند و نمی کنند : جنگ 8 ساله به سود امریکا و انگلیس و اسرائیل و نوشاندن جام زهر به ﺁقای خمینی و از ﺁن پس، عرصه سیاست خارجی را میدان اصلی رقابت بر سر قدرت کردن و...

و ایرانیان به هدف ﺁزادی و استقلال ،تنها از راه روش کردن ﺁزادی و استقلال می رسند . بنا بر این ، از راه شکستن اسطوره در ذهن خود و رها شدن از ﺁن و از راه بیرون رفتن از مدار بسته سلطه گر- زیر سلطه ﺁزاد و مستقل می شوند. در حقیقت این مدار پایه و تکیه گاه مدارهای بسته بد و بدتر دیگر است و با رها شدن از آن ،از مدارهای دیگر نیز میتوانند رهاشوند. لذا، تقیه بمعنای پوشاندن هدفهای سلطه گر، جهت یابی تحولش بمثابه قدرت مسلط، نه تنها جایز نیست که جنایت هم در حق مردم زیر سلطه و هم در مردمی است که تدارک کنندگان اسباب سلطه گری و در همان حال قربانیان قدرت سلطه گر هستند .

2/6 - اما ﺁیا نمی توان تقیه را روشی شمرد که به بکار برنده امکان می دهد قدرت ، اعم از داخلی یا خارجی را به خدمت بگیرد ؟ اسنادی که در سفارت امریکا در تهران یافته و منتشر شده اند، حاکی از ﺁنند که گرایشهای چندی بر ﺁن بوده اند سیاست امریکا را با دلخواه خود موافق کنند . این گرایشها بر ﺁن نبوده اند جانب سیاست امریکا را بگیرند بلکه می کوشیده اند به سیاست امریکا جهت دلخواه خود را بدهند . نتیجه تجربه ﺁنها این شد که خود از صحنه سیاسی کشور رانده شدند و ملاتاریا یک تاز این صحنه گشت . چرا ؟ زیرا ملاتاریا طرف معامله با امریکا ، طرفی شد که از راه اتحاد با نیروهای مسلح، می باید رژیم با ثباتی را جانشین رژیم شاه کند . به سخن دیگر، دولت ایران ، دولتی که در دوران شاه خارجی شده بود ( = وابسته شدن در بودجه ، در ایدئولوژی ، در نیروهای مسلح و... ) ، به انحصار، در اختیار ملاتاریا قرار گرفت . از ﺁنجا که قدرت نمک نشناس است و خدمت را با خیانت پاداش می دهد ، ملاتاریا پاداش خدمت را با خیانت داد : بر ﺁنها که از راه خدمت به کشور خویش کوشیده بودند رژیم شاه را از حمایت امریکا محروم و به پذیرفتن انقلاب متقاعد سازند، برچسب امریکائی زد و خود را نماد استقلال بنمود و به معامله پنهانی با شیطان بزرگ به قصد استقرار استبداد، مشغول گشت .

بدین قرار، تقیه ای از این نوع، برای تقیه کنندگان و کشور بسیار پرزیان شد . حال ﺁنکه اگر به جای ﺁن، الف - در شفاف کردن هدفهای انقلاب برای وجدان جهانی کاری که در پاریس انجام گرفت - می کوشیدند و ب بخصوص در هرچه شفاف ترکردن هدف و روش انقلاب ، در سطح جامعه ای در انقلاب ، سعی می کردند، هم امریکا نمی توانست چنانکه نتوانست - به حمایت از رژیم شاه ادامه دهد و هم تکلیف ولایت جمهور مردم و چند و چون ساخت و ساز دولت مردم سالار معین می گشت و چنان نمی شد که

7 امروز، روحانی نمائی از فرقه مصباحیه ، با وجود مصاحبه های همه روزه ﺁقای خمینی با رسانه های گروهی جهان و تعهدهایی که در قبال جهانیان برعهده گرفت، بگوید : امام خمینی هرگز ﺁن جمهوری را که مشروعیت ﺁن مستند به رأی مردم باشد ، در سر، نداشته است . او قول ﺁقای خمینی در نوفل لوشاتو را نیز سانسور و جعل خود را قول او می گرداند !.

راستی اینست که، در مصاحبه ها، ﺁقای خمینی ، مکرر ، تصریح کرد که ولایت با جمهور مردم است و میزان رأی مردم است .

با وجود این، می دانیم که طرز فکر ﺁقای خمینی ، در گرایش به قدرت، از مخالفت با ولایت فقیه تا ولایت مطلقه فقیه ، تحول کرده است . دست کم، از انقلاب بدین سو، او برای مردم رأیی قائل نبود . او به این جانب گفت : مراجعه به ﺁرای مردم برای بستن دهان دنیا است وگرنه مردم رأی ندارند . در 6 و 25 خرداد 60 نیز ، با غیظ تمام ، گفت : اگر ملت موافقت کند من مخالفت می کنم و اگر 35 میلیون بگوید بله من می گویم نه . لابد تقیه که خود او حرامش کرد و اظهار حقایق را واجب گرداند - را تظاهر به حقی بقصد پوشاندن قصد واقعی خود می دانست . اینک پرسش اینست : ﺁیا در رابطه با قدرت خارجی ، چنین تقیه ای بجاست ؟ برای مثال می توان، به جانبداری از مطلوب قدرت خارجی ، تظاهر کرد و قصد واقعی خود را تا رسیدن به هدف، بروز نداد ؟

پرسش به ما می گوید : بکار برنده این روش می داند که الف - بنا بر مصلحت، به دوستی با قدرت خارجی تظاهر می کند . ب اما هدفهائی که قدرت خارجی دارد، ناقض قطعی هدفهائی هستند که استقلال و ﺁزادی و رشد بر میزان داد و وداد باشند . بنا بر این ، ج - مبهم کردن هویت رهبری جنبش ، بدون مبهم کردن هدفها و روشها ، میسر نمی شود . لذا ، برد اول را قدرت خارجی و باخت اول و اصلی را مردم کشور می کنند. و، از پیش، رهبری شکست جنبش را امضاء می کند .

بیان راهنمای انقلاب ایران، بیان ﺁزادی بود . وقتی می گوئیم بیان راهنما بیان ﺁزادی بود، بدان معنی نیست که از ابهامها مبری بود . روش مبهم ماند و تعریفهای اصول راهنما، دست کم در سطح جامعه ملی، شفافیت لازم را بدست نیاوردند . در نتیجه ، انقلاب امریکا را از درب بیرون راند و گروگانگیری ﺁن را از پنجره وارد کرد و تمامی فضای سیاست داخلی و خارجی کشور را پوشاند و کار بجائی رسید که، امروز، برای سرکوب کارکنان شرکت واحد اتوبوس رانی تهران که عدالت محوری فرقه مصباحیه را، با اعتصاب خود، محک زده اند، متهم هستند بازیچه امریکا شده اند تا با اعتصاب خود، اعتصاب کارکنان وسائط نقلیه عمومی نیویورک را بپوشانند !!

یادﺁور می شود که مؤثر ترین روش القای ایدئولوژی ، استفاده از همین نوع تقیه است و مشاهده حاصل این روش در ایران بعد از انقلاب ، این پرسش را پیش رو می نهد : ﺁیا از رهگذر این نوع تقیه نبود که امامت در ولایت مطلقه فقیه از خود بیگانه شد ؟ و از رهگذر این تقیه نبود که اسلام بمثابه بیان ﺁزادی ، در بیان قدرت از خود بیگانه شد و در طول تاریخ اسلام ، فراوان فرقه ها، همچون فرقه مصباح یزدی ، پدید ﺁمدند و خون ریختند و فساد گستردند ؟

برای ﺁنکه عذر و بهانه ای برای مماشات چه رسد به خدمت درﺁمدن با قدرت خارجی نماند، افزون بر روشهائی که توضیح دادم و هرمبارزی، پیشاروی قدرت خارجی ، امریکا و غیر ﺁن، می باید آن روشها را در پیش بگیرد و هر ایرانی می باید محک تشخیص وطن دوست از قدرت پرستی کند که به خدمت قدرت خارجی در می ﺁید ، در نوبتی دیگر روشهای دیگر را باز می شناسانم .