سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 637

تاریخ انتشار 3 بهمن 84 برابر با 23 ژانویه 2006

 

ابوالحسن بنی صدر


 

بحران جمهوریت و بحران اتمی ؟

 

 

این روزها، از میان بحرانها، دو بحران عنان به عنان شده اند : بحران جمهوریت که شکلی با محتوای ولایت مطلقه فقیه در بند مافیاهای نظامی مالی است و بحران اتمی . موضوع هر دو بحران یکی است و ﺁن، محروم کردن کامل مردم ایران از حق حاکمیت و کامل کردن استبداد مطلقه مافیاها بر جان و مال و ناموس فرد فرد ایرانیان . هر دو بحران دو واقعیت را گزارش می کنند : رژیم در انحطاط است و مردم ایران و مردم جهان به این نتیجه رسیده اند و می رسند که با این رژیم نمی توان زندگی کرد .

در این هنگامه، تمایلهای قدرتمدار، بنا بر رویه، حق را به شخص می سنجند :

* نظر سازان مافیاهای نظامی مالی می گویند : در فرانسه، چون مرتب از امام می پرسیده اند : شما که سلطنت را نمی خواهید ، چه نوع رژیمی را می خواهید جانشین ﺁن کنید؟ او گفته است : جمهوری . چون شکل دیگری نبوده است. وگرنه قائل شدن به اسلام و جمهوریت شرک است و امام خمینی مبری از ﺁنست !

* گروهی می گویند امام به جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر قائل بوده است و مرتب تکرار کرده است : میزان رأی مردم است .

سازندگان ﺁئین خشونت استدلال کرده اند که اگر امام به جمهوریت قائل بود، چطور ممکن بود در پاسخ به پیشنهاد رفراندوم بنی صدر بگوید : 36 میلیون بگویند بله من می گویم نه ؟

مدافعان جمهوریت پاسخی دروغ ساخته و گفته اند : امام به ﺁقایان بهشتی و هاشمی رفسنجانی فرمودند : ﺁقای بنی صدر را مردم انتخاب کرده اند باید مردم رأی به عدم کفایت او بدهند تا برکنار شود !

اما الف ﺁقای خمینی ، در 25 خرداد ، در پاسخ به پیشنهاد رفراندوم بر طبق قانون اساسی ، گفت : 35 میلیون ( و نه 36 ) بگویند بله من می گویم نه . و ب در 6 خرداد نیز ، در پاسخ به همان پیشنهاد، گفته بود : اگر ملت موافقت کند من مخالفت می کنم . او مخالفان استبداد در حال استقرار را به تفنگ بدست های خود نیز تهدید کرده بود . ج این دو قول، او را نه تنها ضد جمهوری حتی بمثابه میزان رأی مردم است ، که یکی در برابر همه و مساوی زور گرداند .

بنا بر فایده تکرار، تکرار کنم که او، در باره ولایت فقیه ، چهار نظر ضد و نقیض ابراز کرده است :

1 پس از کودتای 28 مرداد 32 که، در ﺁن، ﺁقای خمینی در خط ﺁقای سید محمد بهبهانی - یکی از دو کارگردان ﺁن کودتا - بوده تا سال 42 که در تلگراف به شاه ، دعا کرده است خداوند ایران را از شر انقلاب حفظ کند، با ولایت فقیه مخالف بوده است .

2 در نجف، به قول خود او، در مقام فتح باب، ولایت فقیه را تدریس کرده و ﺁن را اجرای قانون اسلام دانسته است .

با انشای فراخوانی خطاب به دانشمندان مسلمان به مطالعه و تدوین و ارائه یک نظام سیاسی ، از نظر خود در باره ولایت فقیه ( = اجرای قانون اسلام ) عدول کرده است .

3 - در فرانسه، تصریح کرده است که ولایت با جمهور مردم است .

4 در تهران، پا به پای استقرار استبداد مطلقه، نظر راهنمای خود را تغییر داده و سرانجام، دم از ولایت مطلقه فقیه زده است .

از این چهار قول، سه قول را می توان رأی فقهی شمرد . اما یکی ، قول نوفل لوشاتو، تعهد در برابر دنیا است . چرا که ﺁقای خمینی در مقام مفتی به روزنامه نگاران پاسخ نمی داد، در مقام رهبری انقلاب ، در باره نظام سیاسی ایران بعد از سلطنت استبدادی تعهد بر عهده می گرفت . او خوب می دانست که دین عهد است و قرﺁن وفای به عهد را واجب کرده است . پس نباید عهد می شکست .

و امروز ، ﺁقای مصباح یزدی و دستیار او مدعی می شوند ، در فرانسه، ﺁقای خمینی نظر به شکل دولت داشته است و نه اعتبار بخشیدن به رأی مردم و مستند کردن مشروعیت دولت به این رأی. عقل قدرتمدارشان ، غافل شده است که ولایت با جمهور مردم است ، شکل دولت نیست ، محتوای جمهوریت است . بنا بر این ، افزون بر گفتن دروغی خفت ﺁور ، از راه انکار تصریح ﺁقای خمینی بر ولایت جمهور مردم ، ولایت فقیه را که جعل در اسلام و مأخوذ از فلسفه ارسطو و ولایت مطلقه پاپ است بیش از ﺁنچه تصور شود، بی اعتبار می کنند . زیرا ﺁقای خمینی ، در نجف، ولایت فقیه را تدریس کرده و تدریس او ، بصورت کتاب چاپ و منتشر شده بود . اگر ولایت فقیه ادعائی حکمی از احکام دین بود، چه رسد به این که از احکام اولیه و مقدم بر ﺁنها باشد ، در پاسخ به پرسشها ، می گفت : ولایت فقیه . اما چرا گفت نه ؟

 

چرا ﺁقای خمینی در پاسخ پرسشها ، نمی گفت : ولایت مطلقه فقیه و نمی گفت جمهوری اسلامی و به تکرار می گفت جمهوری اسلامی دموکراتیک ؟ :

 

اگر اسلام از جمهوریت بمعنای ولایت جمهور مردم تهی است و قائل شدن به ولایت جمهور مردم شرک است، ﺁقای خمینی چگونه تا مشرک شدن پیش رفت ؟

بنا بر رأی ﺁقای مصباح یزدی ، اگر قدرت نداشتی تقیه بر تو واجب می شود و اگر قدرت داشتی ، حرام می گردد . اما نه، بنا بر این رأی ، ﺁقای خمینی می توانست تقیه کند زیرا در موضع ضعف نبود و نه بنا بر فتوای خود. چرا که او تقیه را حرام و اظهار حقایق را واجب گردانده بود .

نه تنها در پاسخ روزنامه نگاران، او دم از ولایت فقیه نزد، بلکه مرتب از ولایت جمهور مردم سخن گفت . غیر از مصاحبه ها، پیش نویس قانون اساسی ، بمثابه سند، در اختیار است . این قانون ، بر وفق ولایت با جمهور مردم است ، تهیه شد و ﺁقای خمینی و دیگر مراجع وقت بر ﺁن صحه گذاشتند . هرگاه ، برابر پیشنهاد ﺁقایان بهشتی و هاشمی رفسنجانی و موسوی اردبیلی و خامنه ای و با هنر ، به رفراندوم گذاشته شده بود، باب ولایت فقیه باز نشده برای همیشه بسته می ماند.

اما چرا ﺁقای خمینی ، در پاریس ، ولایت فقیه را بر زبان نیاورد ؟ زیرا می دانست که غرب ﺁن را خوب می شناسد . اندیشه فلسفی از یونان باستان تا امروز در غرب سیر کرده و بالیده است. غرب دوران سیاه ولایت مطلقه پاپ ( تفتیش عقیده و... ) را به خود دیده است . پس اگر ﺁقای خمینی می گفت : ما می خواهیم سلطنت را با ولایت فقیه جانشین کنم، خودکشی کرده بود . در حقیقت،

1 - جعل کنندگان تاریخ با استفاده از منطق صوری، مدعی هستند که ﺁقای خمینی نظر به شکل دولت داشته و گفته است : جمهوری شکل حکومت و اسلام محتوای ﺁنست . برای ﺁنکه نسل بعد از انقلاب از گستاخی این جماعت در جعل تاریخ ، تصور روشنی بدست ﺁورد، یادﺁور می شوم که الف ولایت با جمهور مردم است محتوی است . به چه مناسبت ﺁقای خمینی ناگزیر شد محتوای جمهوریت را روشن و بر ولایت جمهور مردم تصریح کند ؟ ب بدین مناسبت : پیش از ورود و بهنگام ورودش به فرانسه ، رسانه های همگانی همه روز درباره انقلاب ایران گزارش و مصاحبه و تفسیر منتشر می کردند . مسائل مهمی را طرح می کردند که به محتوای نظامی سیاسی ﺁینده و هویت فکری ﺁقای خمینی مربوط می شدند . ضرور بود که او مسائل عمده ای را بشناسد که موضوعهای گزارشها و مصاحبه ها و تفسیرهای روزانه بودند . متنی شامل 19 مسئله و راه حلها تهیه و در سومین روز ورود او به فرانسه، در اختیار او گذاشتم . این 19 مسئله ( در دی ماه 1358 در تهران نیز انتشار یافت ) و راه حل ها، محتوای پرسشها و پاسخهای ﺁقای خمینی را در دوران اقامت در نوفل لوشاتو تشکیل دادند. عنوانهای مسائل را به این شرح می ﺁورم . لازم به یادﺁوری است که ﺁن زمان هنوز از جمهوریت کلمه ای بر زبان ﺁقای خمینی جاری نشده بود :

1 تضاد رشد و اسلام و 2 علماء راه حل و برنامه ندارند و 3 دو گرایش در میان علماء و ضعف رهبری سیاسی اجرائی و 4 شعار حکومت اسلامی و 5 مذهب و رژیم های نظامی و امکان استقرار حکومت نظامی با رنگ مذهبی ( امری که اینک واقعیت جسته است ) و 6 نه محمد ( ص ) و نه مارکس و 7 - ایران میان دو قدرت و 8 شعار ﺁزادی و استقلال و رابطه این دو با یکدیگر و 9 راه حل امینی یا ﺁزادی بدون استقلال و 10 حدود مخالفت با رژیم شاه و 11 مسائل اقتصادی امروز و فردای ایران و 12 اسلام و تحول اجتماعی و 13 اسلام و بخصوص شیعه ضد قدرت است و می خواهد قدرت بشود و 14 استبداد دینی و اخلاقی به جای استبداد پوسیده شاه و 15 مسئله زن و 16 اقلیتهای مذهبی در ایران و 17 اسلام و فرهنگ و 18 - جای علمای دین در نظام جدید و 19 گروه گرائی و گروههای التقاطی .

برای ﺁنکه خواننده امروز هم دریابد ، ﺁن روزها رسانه ها بودند که رهبری انقلاب را به فریب مردم به صورت و شکل ، متهم می کردند و ﺁقای خمینی ناگزیر بود محتوی ها را روشن کند و هم مشاهده کند که وضعیت امروز ، با چه دقتی در مسائل و پرسشهای ﺁن روز، تشریح شده اند، شرح چند مسئله را ، که به بحث ما نیز ربط می جویند، می ﺁورم :

* مسئله سوم دو گرایش در میان علماء و ضعف رهبری سیاسی اجرائی:

در ابتدا، تبلیغ دوگانگی خفیف بود . در ماههای اخیر قوت و شدت گرفته است . خلاصه حرف اینست که علماء دو دسته اند :

- یکدسته علماء میانه رو و دارای روحیه دموکرات و ﺁزاد اندیش که خواهان رشد در ﺁزادی و دموکراسی هستند .

- و یکدسته علمای واپس گرا تحت زعامت ﺁقای خمینی که با هرگونه تغییری مخالفند و برای مردم، حق رأی و انتخاب قائل نیستند .

قیافه عبوس ﺁقای خمینی و ممانعت از گرفتن عکس و رفتار شخصی خشن و... بیانگر همین واپس گرائی است .

همین دو گانگی مواضع موجب می گردد که یک رهبری سیاسی ﺁگاه و توانمند بوجود نیاید . در واقع، علماء و رهبران سیاسی خود موجب تثبیت رژیم شاه شده اند : برای رفتن شاه ، نیروی جانشین لازم است . نا همآهنگی های گرایشهای مذهبی و سیاسی مانع از بوجود ﺁمدن رهبری سیاسی کارﺁمد شده است و می شود . با فقدان نیروی جانشین ، رژیم ناگزیر ادامه می یابد . چرا که رهبری مذهبی قادر نیست به یک رهبری سیاسی دارای قابلیت جانشینی تبدیل شود . زیرا برای این کار طرحهای مشخص در باره

- شکل و محتوای دولت

- محتوای برنامه ای که می خواهد اجرا کند

- نوع سازمان سیاسی که باید برای دو هدف بالا کوشش کند،

لازم است . این طرح ها وجود ندارند و ابهامات روز به روز بیشترهم می شوند . بطوری که امروز تکیه کلام همه در ایران این شده است که قرﺁن را بخوانید . در برابر هر سئوالی ، در زمینه های بالا، می گویند : قرﺁن را بخوانید . به ﺁنها می گوئیم : ﺁیا شما قرﺁن را خوانده اید ؟ می گویند : بله . می گوئیم : پس جواب بدهید . می گویند : نه ، خود باید بخوانید و جواب خود را بدست ﺁورید .

* مسئله چهارم شعار حکومت اسلامی : این شعار ناگهان پیدا شد . حرفش نبود ( مخبر لوموند به خود این جانب می گفت ) و کسی هم نمی داند محتوی و شکل ﺁن چیست ؟ مراحل ﺁن کدام است ؟ ﺁیا این حکومت بر رأی عمومی استوار است و یا تحت رهبری رهبران مذهبی است ؟ برنامه کارش کدام است ؟ رابطه حکومت و جامعه و رابطه حکومت با فرد بر چه ضابطه هائی استوار خواهد شد ؟ و...

از تبریز تا تهران و قم و مشهد ، هر بار در باره محتوی و شکل این حکومت صحبت می شود، حتی وقتی در باره مراحل ﺁن سخن بمیان می ﺁید، از جواب طفره می روند . می گویند : دوره مرجع، حکومت پیامبر و امام اول شیعه است . اما این حکومت در این دوره محتوی و شکلش چگونه خواهد شد ؟

اینگونه جهش های اجتماعی ، با دید و ایدئولوژی مذهبی مبهم ، همواره مقدمه استقرار فاشیسم شده اند . در ایتالیای سالهای 36 1330 جنبشی با همین شدت و وسعت بروز کرد و به فاشیسم انجامید . در ﺁلمان هم کم و بیش وضع همینطور بود . در روسیه هم مخالفت شدید کلیسای ارتدوکس با تزارهای روسیه ، به استقرار استالینیسم انجامید . علت این امر ﺁنست که علی الاصل مذهب ستایشگر زورمداری است . زور را تحت شکل مذهبی ستایش می کند و ﺁن را ارزشمند می سازد . خدای مذاهب، زور مطلق است و انسان موجود عاجزی است که در پنجه تقدیر ساز این زور مطلق اسیر است . اینست که مخالفت با رژیم شاه جنبه شکلی دارد و وقتی مذهبی زور حاکم را نفی کرد، ناگزیر خود شکل سیاسی پیدا می کند و قدرت سیاسی می شود و وضع سابق به شکل جدید ادامه پیدا می کند .

* مسئله پنجم مذهب و رژیمهای نظامی و امکان استقرار حکومت نظامی با رنگ مذهبی :

در جهان، هرجا مذهب قوی است ، حکومت استبدادی است : در همه کشورهای اسلامی رژیمهای نظامی وجود دارند . در امریکای لاتین رژیمها نظامی هستند . این امر اتفاقی نیست . تنها به علت این نیست که قدرتهای خارجی این رژیم ها را تحمیل می کنند . علت عمده ﺁنست که مذهب و بطور خاص اسلام زورپرستی را تبلیغ می کند . اگر با نوعی از ﺁن مخالفت می کند ، بعلت ﺁن نیست که با اصل ﺁن مخالف است . بلکه بلحاظ ﺁنست که با نوع ﺁن مخالف است و همین امر موجب می شود که ساخت فکری ، طرز فکر و رفتارهای مردم بر اساس زورمداری بوجود ﺁید و شکل بگیرد و سخت گردد . طوری که هر نوع رهبری به سرعت تبدیل به همان رژیم سیاسی شود که مردم ﺁن را نفی کرده اند .

با توجه به این امر و با توجه به این که مخالفت با رژیم شاه ، تنها جنبه ء منفی ، یعنی نفی شاه را دارد و با توجه به این که نیروی جانشین وجود ندارد ، این مخالفتها در صورت ادامه بحران، به یک رژیم نظامی حداکثر با شکل مذهبی می انجامد . و همه کسانی که با رژیم شاه در افتاده اند، پس از مدتی که از استقرار حکومت جدید گذشت و دیگ احساسات مردم سرد شد، بی اعتبار می شود ( در این باره ، مثالهای بسیار از همه کشورها می ﺁورند . )

* مسئله دهم حدود مخالفت با رژیم شاه :

در این باره نیز، نه همه با هم موافقند و نه حتی معلوم است که حدود مخالفت با ﺁن چیست ؟

- ﺁیا مخالفت با خود رژیم است و یا شخص شاه ؟

- ﺁیا اگر شاه برود و فرزندش جانشین بشود، مخالفت تمام می شود؟

- ﺁیا اگر رژیم بدون شاه پاره ای جوانب اسلام را رعایت کند ، مخالفان راضی می شوند ؟

- مسئله بنیادهای سیاسی چه می شود ؟ مجلس برجا خواهد ماند یا خیر ؟ قوه قضائیه به چه شکلی در می ﺁید ؟ قوه مجریه چه می شود ؟ تکلیف قشون چه می شود ؟

* مسئله سیزدهم - اسلام و بخصوص شیعه ضد قدرت است و می خواهد قدرت بشود :

در عمل ، همانطور که ﺁمد، اساس مذهب را یک قدرت بمعنای زور مطلق ( خدا ) تشکیل می دهد . بنا بر این، شیعه در عمل زورپرستی را ، اما زور عادل را، ترویج می کند. در مقابل این زور عادل که خیالی است چرا که زور نمی تواند عادل باشد - ، زور واقعی یعنی حکومتهای موجود قرار دارند . هر جنبشی وقتی به این حکومت رسید ، به زور نظری ( زور عادل ) تبدیل نمی شود ، بلکه به زور واقعی تبدیل و دو باره ظلمه می شود . همین امر موجب می شود که مذهب باز موضع مخالف با حکومت اتخاذ کند . از این دور باطل نمی توان بیرون رفت .

* مسئله چهاردهم : استبداد دینی و اخلاقی جانشین استبداد پوسیده شاه می شود:

... و اینک نوبت به یک مسئله بنیادی می رسد ، مسئله ای که بشر تا این زمان نتوانسته است حل کند ، مسئله جلوگیری از تکرار رژیمهای موجود است . در کشورهائی که جنبش هاشان برنامه عمل و سازمان و اسباب دیگر، همه را ، داشته اند ، بعد از چندی درب بر همان پاشنه قدیم چرخیده است . در ایران که مخالفان را جوی از ابهام فراگرفته است ، فردا بهتر از امروز نمی شود . رهبری جنبش چه فکری کرده است که پس از چندی وضعیات قدیم از نو برقرار نشوند ؟ مشاهدات مخبران خارجی بر ﺁنند که نه تنها هیچگونه علائمی بر وجود چنین فکری در دست نیستند ، بلکه علائم بسیار وجود دارند که نشان می دهند مقصود این جنبش تغییر رژیم نیست ، تغییر اشخاص و اشکال است .

در گزارش چند روز پیش نمونه هائی از این رفتارها را ﺁورده ام و در زیر نیز بمناسبت می ﺁورم .

* مسئله پانزدهم مسئله زن :

با توجه به این که مسئله زن در خود غرب نیز مسئله روز است و مارکسیستهای وطنی نیز به این مسئله دامن می زنند، در این مورد، دامنه تبلیغ بسیار وسیع است :

- دین اسلام دین مرد است و به زن عنوان و منزلت انسان ناقص را داده است .

اقوالی از نهج البلاغه را که مارکسیستهای وطنی و ایادی رژیم جمع ﺁوری کرده و در اختیار گذاشته اند ، شاهد می ﺁورند و رفتارهائی که در همین تظاهرات بزرگ ایران با زنانی می شده که در تظاهرات شرکت می کرده اند را دلیل می ﺁورند : زن موجودی تحت الحمایه است و چادر نشانه منزلت تحت الحمایگی او است .

* مسئله هیژدهم جای علمای دین در نظام جدید :

دیگر از مسائلی که فراوان طرح می شوند ، این مسئله است که روحانیت همان تناقض نظری را در رفتار عملی نیز نشان می دهد : می خواهد سلطنت کند بدون ﺁنکه تاج بر سر گذارد . همین شعار که خمینی شاه ما است انعکاسی از این تناقض در رفتار است . تا این زمان، هیچکدام از مراجع نگفته اند جای مراجع و جای علماء در جامعه امروز و فردا کجاست ؟ رابطه دین و سیاست چیست ؟ و نقش رهبری مذهبی در قبال دولت و جامعه چیست ؟ و...

2 - بدین قرار ، وضعیت امروز، پیش از پیروزی انقلاب، به روشنی و دقت تمام ، دیده و نسبت به ﺁن هشدار داده می شد . در اول اکتبر 1978 که ﺁقای خمینی وارد فرانسه شد، این مسائل همه روزه طرح می شدند و جو سیاسی را نسبت به ﺁقای خمینی نامساعد می کردند . ﺁن زمان، اسناد سفارت امریکا منتشر نشده بودند و اطلاع نداشتیم که حکومت شریف امامی سبب تعبید او از نجف به فرانسه شده است تا که او مواضعی را ابراز کند گویای واقعیت پیداکردن ارزیابی ها در صورت پیروزی انقلاب . و با اتخاذ این مواضع، بی اعتبار شود . او خوب می دانست هرگاه راه حلهائی که به او پیشنهاد شدند را ابراز نکند و به پرسشها پاسخهائی را ندهد که ابهام و ترس از ﺁینده را یکسره زایل کنند و اگر بگذارد رویاروئی شاه با مردم ایران به رویاوئی شاه با خمینی بدل شود، انقلاب هر سرنوشتی را پیدا کند، شکست او و بسا ناگزیر شدنش از تحمل زندگی در تبعید ، قطعی است . نه تنها فرزند او، ﺁقای احمد خمینی ، همه روز، نگرانی خویش را از به نتیجه نرسیدن جنبش مردم و ماندگار شدن پدرش در فرانسه ابراز می کرد ، خواهر او نیز نامه سرزنش ﺁمیزی نوشته بود که چرا مرجع تقلیدی را ، که پدر او بود ، به پاریس برده و پاریسی کرده اند .

3- این شد که در طول اقامتش در نوفل لوشاتو، نه دوکلمه ولایت فقیه را بر زبان ﺁورد و نه حتی جمله ای را اظهار کرد که تصدیق یکی از مسائل 19 گانه باشد . بعکس، خود را ناگزیر از ابهام زدائی دید . با توجه به انتقاد و سرزنش همه روزه رسانه ها که روحانیان مبهم گو هستند و از شکل ها سخن می گویند تا از محتوی سخنی نگویند و مردم را فریب دهند و استبداد خود را جانشین استبداد شاه کنند، در مسئولیت خود یافت، الف خلاء نظر روشن در داخل کشور را با تعهد روشن در باره محتوای جمهوریت و رابطه اش با اسلام و رابطه اسلام با ﺁزادی و استقلال و رشد ، پر کند . او از موازنه عدمی و توحید بمثابه اصل راهنما می گفت . از این که بر اصل توحید ، این اصول با یکدیگر تعارض پیدا نمی کنند می گفت . و ب - ﺁن زمان، ما بدان قانع بودیم که او ، رأی مردم را بمثابه اصل الاصول قانون اساسی بپذیرد . اما ، به قول ﺁقای احمد خمینی ، امام تابو را شکست و از همه جلو زد . نه تنها بر ولایت جمهور مردم تصریح کرد بلکه گفت زن نیز می تواند رئیس جمهور بگردد . هنوز بسیارند کسانی که در نوفل لوشاتو بوده اند و تصریحهای ﺁقای خمینی را بر ولایت جمهور مردم و میزان رأی مردم است و... و شادی فرزند او را بابت از همه جلو زدن پدرش ، شنیده و دیده اند. مصاحبه های روزانه ﺁقای خمینی و سندی که قسمتی از ﺁن را نقل کردم و پیش نویس قانون اساسی ، همه موجودند و محلی برای تردید در شکستن عهد با مردم ایران و مردم جهان باقی نمی گذارند . این عهد را ﺁقای خمینی و ملاتاریا شکسته اند .

 

 

اسلام تهی از جمهوریت و شدت گرفتن بحران اتمی :

 

مافیاهای نظامی مالی بحرانهای داخلی و خارجی می سازند تا مردم را میان دو سنگ ﺁسیاب قرار دهند و خود را بر گرایشهای موجود در رژیم و بر مردم ایران، تحمیل کنند . بدیهی است مهاری بر بحرانها که می سازند ندارند و بسا این بحرانها می توانند به فاجعه های بزرگ بیانجامند:

1 - جمهوریتی که از ﺁن، شکلی بیش بر جا نیست ، دست ﺁویز ، بازپرداختن به تقدم اسلام بر جمهوریت و بسا تضاد اسلام با جمهوریت گشته و قائل شدن به اسلام و جمهوریت شرک خوانده شده است .

پیش از ﺁن، اسلام را مقدم بر ﺁزادی و استقلال و رشد نیز خوانده بودند . حقوق انسان هم که در اسلام زور پرستان محلی از اعراب ندارد .

حال از خود بپرسیم :

الف اسلام مقدم است بر جمهوریت ( بر فرض که قائل شدن به ﺁن شرک نباشد ) ، جز این معنی می دهد که جمهوریت در بیرون از اسلام قرار می گیرد ؟

ب - نبود جمهوریت ( = ولایت جمهور مردم ) و نبود ﺁزادی و نبود استقلال و نبود حقوق بشر، بود چه چیزی است ؟ ﺁیا کسی تردید دارد که نبود ﺁزادی، بود زور است ؟

ج پس اسلام خالی از ﺁزادی و حقوق انسان ، خالی از استقلال و حقوق ملی جامعه های مسلمان، خالی از ولایت جمهور مردم ( = جمهوریت ) ، خالی از رشد انسان بر میزان داد و وداد، از چیزی جز خشونت و قدرت پرستی می تواند پر باشد ؟

 

ایرانیان !

هنوز باید هشدار داد : نبود ﺁزادی بود قدرت ( = زور ) است، نبود حقوق انسان و حقوق ملی ، بود قدرت ( = زور است ) ، نبود ولایت جمهور مردم ، بود ولایت یک تن بر یک ملت نیست ، اسیر استبداد فراگیر شدن یک ملت است . ﺁلت فعل قدرت خودکامه شدن ﺁن یک تن و تحت زور زندگی کردن جمهور مردم است . چرا که استعداد رهبری هر موجود زنده ای در خود او است . این استعداد را نمی توان از انسانی بیرون برد و از او سلب کرد . بنا بر این ، ﺁنچه می ماند تابع کردن استعداد رهبری افراد و جمع ﺁنها است . هرکس به خود زحمت ﺁزمودن بدهد، درجا در می یابد که تنها عامل زور است که می تواند استعداد رهبری او را تابع مقامی در بیرون او کند . پس اختیار مطلق یک تن بر یک ملت ، نیاز به استقرار رابطه زور میان او با ﺁن ملت دارد . قدرتی ( = زور ) چنین فراگیر که تمام ابعاد زندگی همه افراد را در برگیرد، قدرت نزدیک به مطلقی است که ولی امر را ﺁلت توقعات خویش می کند . زیرا اگر او نخواهد توقعات قدرت را که، بنا بر سرشت ، زیادت طلب است، برﺁورد ، بی عمل می شود و اگر بخواهد برابر توقعات قدرت عمل کند، ﺁلت فعلش می شود . از این رو است که پیروان این نظریه ، بر هر دین و مرامی بوده اند ، ناگزیر شده اند، خشونت را طبیعت انسان بگردانند و دین یا مرام مطلوب خود را در ﺁئین خشونت ناچیز کنند . کتاب جنگ و جهاد در اسلام ﺁقای مصباح یزدی و النصر بالرعب ﺁقای خامنه ای و ولایت مطلقه فقیه ﺁقای خمینی ( = بسط ید یک تن ، فقیه ، بر جان و مال و ناموس همه ) ، و سخن ﺁقای احمدی نژاد : دنیا بداند اکنون کسانی در صحنه حاضرند که خط نواب صفوی را دنبال می کنند ، پاسخ روشن به این پرسش هستند .

زمان شهادت می دهد که از پیش از انقلاب بدین سو، بدون وقفه، نسبت به چنین استبدادی هشدار می دهم . مرتب هشدار داده ام که بحران سازی مستمر و عبور دائمی از بحران ، کار را به تصرف دولت از سوی مافیاهای نظامی مالی و استقرارهای افراد این مافیها در مقامهای دولتی و تولید بحرانهای هرچه خطرناک تر می کشاند .

2 - هموطنانی عزیز می پرسند : با وجود سقوط پی در پی هواپیماهای نظامی که گزارشگر فرسودگی ناوگان هوائی قوای مسلح و باز بودن ﺁسمان ایران بر روی مهاجمانی هستند که می توانند امریکا و متفقش در منطقه ، اسرائیل ، باشند، با وجود هنری که ﺁقای احمدی نژاد در تشکیل جبهه بر ضد ایران بخرج داده است و کار را به نامه های 5 عضو دائمی شورای امنیت به ایران و تصمیم سه وزیر خارجه سه کشور اروپائی طرف مذاکره با ایران، به ارجای پرونده اتمی ایران به شورای امنیت، کشانده است، باید منتظر چه وضعیتی بود ؟

پاسخ به این پرسش ، خود هشدار به مردم ایران است :

 

ایرانیان !

از ﺁغاز بروز بحران اتمی تا امروز ، بطور مستمر جهت یابی بحران را مطالعه و مردم ایران را از ﺁن ﺁگاه و خطرهای در کمین را خاطر نشان کرده ام و به شما هشدار می دادم، ﺁقای خامنه ای ، مسئول اول ایجاد این بحران و مافیاهای نظامی مالی که به دستیاری او بر دولت چیره شده اند، مدام به شما دروغ گفته اند و در فریب شما، لحظه ای از تقلا باز نایستاده اند . و اینک، در برابر دو خطر مهم، ایران بدون دفاع است :

1 - در برابر ، ارجای پرونده اتمی ایران به شورای امنیت و تصویب مجازات اقتصادی ، ایران بدون دفاع است . در حقیقت، وضعیت اقتصادی به فریاد می گوید نه در گذشته دولت مافیاها قصد مقاومت داشته است و نه حالا دارد. بسا قصد استفاده از دو فشار برای زبون و رام کردن ملت ایران را دارد . زیرا اگر اندک صداقتی می داشت ، عوامل مقاومت در برابر تحریم اقتصادی ایران را از بین نمی برد . یعنی ،

الف - حساب پس انداز را از ارز خالی نمی کرد . و

ب بودجه دولت و در نتیجه، اقتصاد کشور را بیش از پیش به درﺁمدهای نفتی وابسته نمی کرد .

ج - دولت را به دولت تروریستها بدل نمی ساخت و با پاک کردن دولت ، بخصوص دستگاههای اقتصادی، از مدیریت و با اتخاذ مواضعی که جز دلیل تراشیدن برای امریکا و اسرائیل و اروپا نیستند، موجب تشدید انزوای ایران و فرار سرمایه ها و استعدادها از کشور، خود داری از سرمایه گذاری و در نتیجه رکود شدید اقتصادی نمی شد .

2 و هرگاه براستی بنایش بر تولید برق بود، به دنبال چنین برقی از اتم نمی رفت که هزینه تولیدش بحدی سنگین است که کسی توان مصرف ﺁن را به بهای تمام شده نیز ندارد . نیروگاه اتمی که روسها می سازند، بر فرض که ﺁماده بهره برداری شود، تنها وقتی می تواند بکار افتد که دولت بخش بزرگی از بهای مصرف ﺁن را ، خود بپردازد .

و بر فرض که مصالح علیه ایجاب می کرد برقی چنین گران تولید شود و هرگاه بنا بر این بود که به دنیا اطمینان بدهد ایران جز تولید برق اتمی نمی خواهد ، مواضعی که بدستور ﺁقای خامنه ای اتخاذ می شوند، اتخاذ نمی شدند . این مواضع، صبر مدیر ﺁژانس بین المللی انرژی اتمی را به پایان برده و اروپا را به ارجای پرونده به شورای امنیت موافق کرده و بهترین فرصت را برای حمله نظامی به ایران فراهم ﺁورده اند .

و هرگاه قصد رساندن کار بحران به مداخله نظامی امریکا و... بوده است، دست کم می باید مقاومت در برابر تهاجم سازمان داده می شد . سقوط هواپیماها و سخن ناسنجیده احمدی نژاد - سقوط هوایپماها بخاطر نبود قطعات یدکی - یعنی ﺁسمان ایران باز و حمله هوائی به ایران بلامانع است . هرچند ، اگر هم هواپیماها اسقاط نبودند، توان مقابله هوائی نبود .

با وجود این واقعیتها ، یا ﺁقایان خامنه ای و سران مافیاهای حاکم عقل خویش را از دست داده اند و بسان دیوانگان با سرنوشت ایران بازی می کنند . یا مأمورند بحران را به جائی برسانند که سبب شود امریکا بر وطن ما دست یابد و برنامه سلطه بر خاورمیانه بزرگ، از مرز هند تا شمال افریقا ، تحقق یابد و یا گمان می برند ، شما ایرانیان را میان دو فشار، یکی بحرانهای داخلی ( بحران شدید اقتصادی، بحران جمهوریت ، بحران مهدویت ، بحران مدیریت و... ) و دیگری بحران خارجی شدید ، خوار و رام می کنند و، بنا بر رویه، با تسلیمی از نوع تسلیم در موارد گروگانگیری و جنگ 8 ساله ، از بحران عبور می کنند !

ایرانیان !

تبدیل شدن مافیاهای حاکم به یک فرقه ، فرقه ای زورپرست، انحطاط رژیم را گزارش می کنند . در جریان انحطاط نیاز رژیم به بحرانهای خارجی و تشدید انزوا بیشتر می شود . ﺁیا تجربه های گروگانگیری و محاصره اقتصادی و جنگ 8 ساله و... به شما نیاموخته است که بحران اتمی می تواند به فاجعه ای بس ویرانگر بیانجامد ؟ چرا فرصت انحطاط رژیم را مغتنم نمی شمرید ؟ چرا خود ابتکار عمل را در دست نمی گیرید و این ابتکار را به قدرتهای خارجی باز می گذارید ؟ چرا سرنوشت خویش را به دست جنگ و تحریم اقتصادی و... می سپارید ؟ چرا می گذارید مافیاهای تبهکار سرهای شما را، به نشان خفتی بتمام، در سینه هایتان فرو برند ؟ سر به اعتراض بر افرازید و برخیزید .