سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 638

تاریخ انتشار 17 بهمن 84 برابر با 8 فوریه 2006

 

پیام ابوالحسن بنی صدر

 

بمناسبت 5 و 22 بهمن و بحران اتمی 1

 

پیشاروی محاصره و حمله ؟

 

 

گفته اند کسی بار شیشه داشت . دیگری به او رسید و با چوبدستی خود بر بار کوبید و پرسید : بارت چیست ؟ پاسخ شنید : اگر ضربه دیگری فرود ﺁری، هیچ !

ایران محاصره اقتصادی و به دنبال ﺁن ، حمله نظامی عراق را تجربه کرده است . همین زورپرستان ﺁن روز نیز می گفتند : کسی به ایران حمله نمیکند و ایران محاصره اقتصادی نمی شود. اما به ایران حمله شد و ﺁن حمله جنگی 8 ساله گشت و، در پی ﺁن جنگ تا امروز، کشور هم از مجازاتهای اقتصادی امریکا رنج می برد و هم در حلقه ﺁتش است . نسلی فرصت رشد را از دست داد و قربانیان و ویرانیهای جنگ، فرار مداوم استعدادها و سرمایه و رژیم خفقان را در پی ﺁورد و اینک کشور با خطر محاصره اقتصادی و حمله نظامی روبرو است . ﺁیا می توان ایرانی بود و از خود نپرسید : بعد از محاصره اقتصادی و حمله نظامی از ایران چه خواهد ماند ؟

 

مثلث زورپرست و سیاست در لب پرتگاه، محاصره اقتصادی و جنگ و خط استقلال در تلاش برای جلوگیری از محاصره اقتصادی و جنگ :

 

1 - زمان یکبار دیگر، ماهیت انگلی زورپرستان را ﺁشکار ساخت : زورپرستان از ﺁنجا که از خود هستی ندارند ، جز در رابطه با قدرت ، وجود پیدا نمی کنند . چنانکه زورپرستان حاکم ، نه اندیشه راهنمائی دارند که، بدان ، روی پای خود بایستند و نه تکیه گاهی از مردم دارند که ، بدان، استواری بیابند . چون نمی توانند مسئله حل کنند و بنا بر زورپرستی مسئله ساز هستند ، از رهگذر حل مسائل نیز نمی توانند به خود مشروعیت بدهند . سه سرچشمه مشروعیت خویش را خشکانده اند : مشروعیت از دین را با فروکاستن دین در ﺁئین خشونت و دروغ و دیگر اشکال زور را روش کردن و مشروعیت دفاع از ایران را با محور کردن قدرت خارجی در سیاست داخلی و مشروعیت مردمی را با تجاوز مستمر به حقوق ملی و حقوق انسان و رساندن کار خود به انکار هرگونه حق مردم بر اداره امور خود و وطن .

بموقع است خاطر نشان شود که دشمنی کردن صوری و حتی واقعی با قدرت خارجی ، نه تنها مشروعیت نمی ﺁورد که سالب مشروعیت است . چرا که مشروعیت از رعایت اصل استقلال و ﺁن ، بیرون رفتن از روابط قوا با قدرتهای خارجی و به صفر رساندن حضور قدرتهای خارجی در مرزهای کشور است . از ﺁن روز که ملاتاریا درپی استقرار استبداد خود شد، شعار نه شرقی و نه غربی را به واقعیت تلخ حضور شرق و غرب در ایران بدل کرد .

اما دو رأس دیگر مثلث زور پرست ، هر اندازه ناتوان تر و بی وجود تر می شوند ، بیشتر خصلت انگل را پیدا می کنند و در برانگیختن قدرت خارجی به تجاوز به ایران ، حریص تر می شوند . با هرﺁنچه از توان که برایشان مانده است، با انبانی انباشته از اطلاع و ضد اطلاع به سراغ امریکا و اروپا رفته اند و می روند و ﺁنها را بر می انگیزند در مجازات اقتصادی ایران و حمله نظامی به ایران شتاب کنند .

به تاریخ معاصر ایران که بازگردی، می بینی میان روی ﺁوردن به قدرت خارجی و خالی شدن از وجود ، رابطه مستقیمی وجود دارد : در کودتای 28 مرداد 32 که تأمل کنی می بینی گروهها و شخصیت ها، به نسبتی که از وجود خالی شده بودند، به خدمت امریکا و انگلیس درﺁمده و در کودتا شرکت جسته بودند . و در انتخابات 5 بهمن 1358 و از ﺁن روز تا 25 خرداد 60 ، روز فصل، روزی کهﺁقای خمینی یکی در برابر تمامی ملت شد و گفت : 35 میلیون بگویند بله من می گویم نه ، ﺁنها که گروگانگیری را انقلاب دوم شمردند و گروگانها را ﺁتو بر ضد بنی صدر و کارتر کردند که بدون سازش پنهانی با گروه ریگان بوش ناشدنی بود و جنگ را نعمت خواندند ، بهمان نسبت که عوامل وجود را از دست می دادند و از هستی خالی می شدند، بیشتر به سراغ قدرت خارجی می رفتند . از ﺁن روز تا امروز، حیات انگلی جسته اند و ﺁن را از رابطه با قدرتهای خارجی دارند . در حقیقت،

2 معنای انتخابات ریاست جمهوری 5 بهمن 1357 این بود که حاکمیت از قدرت خارجی به جمهور مردم ایران انتقال می یابد . هرگاه اصل استقلال ، در برنامه ای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی به عمل در می ﺁمد و حضور قدرتهای خارجی در مرزها به صفر رسانده می شد برنامه ای که اندیشیده شده بود و سعی در اجرای ﺁن می شد - ، ایران توانانی ﺁن را می یافت که نیروهای محرکه را در رشد خود بکار اندازد .

اما ، قدرت هدف شد و زور روش گشت و رهبری روحانی روند خالی شدن از وجود ، بنا بر این ، روی ﺁوردن به قدرت خارجی را ، روش کرد . با بکار بردن ، منطق صوری، دشمنی و تضاد صوری با امریکا را که ضد استقلال بوده و هست، استقلال طلبی ناب جلوه داد . با وجود هشدارها ، مانع از هرکاری شد که می توانست از محاصره اقتصادی پیشگیری و اگرنه، ﺁن را بی اثر کند . مانع از هرکاری شد که می توانست مانع از جنگ شود . از ﺁنجا که، امروز، از سوئی بحران اتمی را تشدید می کنند و از سوی دیگر، ذخایر ارزی کشور را تبذیر می کنند، روش اقتصادی را که بهنگام ساختن و تشدید بحران گروگانگیری بکار بردند ، یادﺁور می شوم :

* هم از ﺁغاز پیروزی انقلاب ، هشدار دادم که هدف انقلاب ایران استقلال از سلطه امریکا و استبداد دست نشانده ﺁن بوده است. پس وجود سپرده های ایران در بانکهای امریکائی ، وسیله فشار قوی در اختیار امریکا گذاشتن است ، این پولها را می باید به بانکهائی انتقال داد که تحت حاکمیت دولت امریکا نباشند . تا هفته ای بعد از گروگانگیری ، به این هشدار کمترین ترتیب اثری داده نشد .

- وقتی مقامهای وزارت دارائی و سرپرستی وزارت امورخارجه را پذیرفتم و در 19 ﺁبان ( 10 نوامبر ) به وزارت امور خارجه رفتم، نخستین کارم خواستن پرونده رابطه با امریکا بود . در پرونده ، دو یادداشت بودند که از پی هم ارسال شده و حاوی این اعلان خطر بودند : حکومت امریکا درصدد توقیف دارائیهای ایران است . به وزارت خزانه داری دستور داده شده است اسناد لازم را برای امضای رئیس جمهوری ﺁماده کند . نه اقدامی بعمل ﺁمده بود و نه شورای انقلاب از ﺁن ﺁگاه شده بود .

- تقاضای تشکیل جلسه فوق العاده شورای انقلاب را کردم و پرونده را به شورای انقلاب بردم . شورای انقلاب تصویب کرد پولهای موجود در بانکهای امریکائی، منتقل شوند . بانک مرکزی بلادرنگ اقدام نکرد . با وجود این، بانکها پیش از ابلاغ دستور کارتر ، دستور بانک مرکزی ایران را دریافت ولی اجرا نکرده بودند . و

- ﺁقای محمد جواد باهنر، عضو شورای انقلاب ، بدون توجه به پی ﺁمد سخنان خود، بروز داد که ایران در کار خارج کردن وجوه خود از بانکهای امریکائی است .

- بطوری که مشاور حقوقی کارتر و وزیر خارجه او نوشته اند، تصمیم به توقیف پولهای ایران ، پیش از استعفای مهندس بازرگان و حکومت او اتخاذ شده بود .

در 4 صبح، میلر وزیر خزانه داری به سیروس وانس و در اولین ساعات صبح 14نوامبر 79 ( 23 ﺁبان 58 ) ، او و لوید کاتلر ، مشاور حقوقی به کارتر، رئیس جمهوری وقت امریکا، اطلاع می دهند ایران دارد پولهای خود را از بانکهای امریکائی بیرون می برد .

- این دو، مدارک لازم را تهیه کرده بودند و در ساعت 8 و 10 دقیقه صبح، کارتر ﺁنها را امضاء کرد و 13 میلیارد دلار پول ایران غیر از پول موجود در حساب تنخواه گردان - توقیف شد .

- 1 پولها نباید در بانکهای امریکائی می ماند و 2 - پولها بخاطر گروگانگیری توقیف شد و 3 - به اعلان خطر سفارت ایران در امریکا می باید توجه می شد . و 4 - ﺁقای باهنر حق نداشت تصمیم شورای انقلاب را فاش کند و 5 چون دستور انتقال پولها را بانکها به موقع اجرا نکرده بودند و چون توقیف پولها خلاف قانون بود، بانک مرکزی ایران شکایت کرد . در دمادم موفقیت، بدستور ﺁقای رجائی مانع از سفر رئیس کل بانک مرکزی به لندن شدند . وی در توجیه این عمل خلاف خود گفت : او بدون اطلان من قصد داشت به این سفر برود ! 6 - پولها را ﺁقایان رجائی و بهزاد نبوی ، با امضای قرارداد الجزایر، بر باد دادند و می گویند بدستور ﺁقای خمینی مرتکب این خیانت شده اند . ﺁیا نمی دانستند گروگانگیری پی ﺁمد دارد ؟ چرا می دانستند . باز می دانستند که ممکن بود پولهای ایران را از توقیف نجات داد . اما دو عامل ﺁنها را به ارتکاب خیانت ناگزیر می کرد :

خالی شدن از وجود مستقل را می باید با نقش اول دادن به قدرت خارجی جبران کرد و ب به قول ﺁقای رجائی ، امام فرموده اند مردم می باید ریاضت را روش کنند ، متحوای این صورت این بود و همچنان اینست : مردم را همواره می باید میان دو سنگ ﺁسیاب، تهدید خارجی و تهدید های داخلی ( گرسنگی ، فقدان امنیت و منزلت سیاسی و اقتصادی و قضائی و بسا اجتماعی ) نگاه داشت .

از این رو است که رویاروئی دو تمایل ، یکی به قدرت و وابستگی و دیگری به ﺁزادی و استقلال ، بر سر ولایت جمهور مردم بود و هست . زمانی که ﺁقای خمینی بر ولایت جمهور مردم تصریح کرد، معتقد شدیم و به اشتباه که او نیک دریافته است هرگاه ولایت با جمهور مردم نباشد، ممکن نیست به فقیه انتقال یابد ، بطور قطع به قدرت خارجی انتقال می یابد .

* گروگانگیری و جنگ دو مثال دیگر هستند . اگر کار این دو حادثه نیز به جام زهر سرکشیدن و هرچه تهی تر شدن استبدادیان از وجود انجامید ، نه بدین خاطر بود که هشدارهای روز مره به ﺁنها داده نمی شدند و یا نمی دانستند کار به شکست و سرکشیدن جام زهر می انجامد ، از این رو بود که گرایش به استبداد ﺁنها را از وجود و مشروعیت تهی می کرد و بدون دو عامل گروگانگیری و جنگ ، استقرار استبداد نا میسر می شد .

پرسش های مهمی که محل پیدا می کند، اینست :

3 - چرا استبدادیان نیاز به تضاد صوری دارند ؟ با ﺁنکه هربار هزینه سنگین بحران ها را مردم می پردازند، مردم بر نمی ﺁشوبند ؟ ضعف بدیل مردم سالار بر اصول استقلال و ﺁزادی و رشد بر میزان داد و وداد، چه کمکی به استبدادیان می کند و چه اثری با فعل پذیری مردم دارد ؟

نخست دست ﺁورد تجربه نهضت ملی ایران ، در روزهای 25 تا 28 خرداد را یاد ﺁور می شوم که درس ﺁنرا با موفقیت بکار بردم :

هر زمان اتحادی انجام بگیرد که یکی از دو طرف و یا هر دو طرف، از اصل یا اصول راهنمای خود چشم بپوشد، طرفی که چشم پوشیده و یا دو طرفی که چشم پوشیده اند، محکوم به انحطاط و انحلال می شود . برای مثال، هرگاه یک طرف معتقد به استقلال و طرف دیگر وابسته باشد، اتحاد این دو، سبب انحلال معتقد به استقلال می شود . اگر هر دو طرف به اصلی معتقد نباشند و بر ﺁن اصل متحد شوند، هردو محکوم به انحطاط و انحلال می شوند . دلیل ﺁن نیز اینست : وقتی یک طرف اصل خویش را زیر پا می گذارد و با طرفی متحد می شود که به ﺁن اصل پایبند نیست، اعتراف می کند به

الف به ﺁن اصل معتقد نیست و از راه قدرت طلبی به اعتقاد به ﺁن تظاهر می کرده است و

ب اگر هم حق را به طرفی نمی دهد که به ﺁن اصل معتقد نیست، ﺁن طرف را توانا برای رسیدن به قدرت و یا لازم برای رسیدن به قدرت می داند . نتیجه اینست که مردم در می یابند ، برای مثال، مدعی اعتقاد به اصول استقلال و ﺁزادی راست نمی گوید و حقوق ملی و حقوق ﺁنها بعنوان انسان پوشش هدفی شده است که مدعی می خواهد ، با نقض حقوق ﺁنها ، به ﺁن برسد .

و از ﺁنجا که ﺁقای خمینی و دستیاران او ، بر اصول استقلال و ﺁزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی با کسانی متحد شدند که براین اصول استوار بودند ، پذیرفته بود حق نزد این کسان است و با نقض ﺁن اصول، دولت خویش را از مشروعیت خالی و به زوال محکوم کرد . بیهوده نمی کوشید بنی صدر را راضی کند اصول ﺁزادی و استقلال را رها کند و با دستیاران او همکاری کند . همکارانی که با ریگان و بوش معامله محرمانه کرده و برای استقرار استبداد خویش، عامل ادامه جنگ بسود امریکا و انگلستان و اسرائیل می شدند . پس از ﺁنکه از شکستن اراده بنی صدر ناتوان شد، کودتا کرد و ﺁن را انقلاب سوم و بزرگ تر از انقلاب اول و انقلاب دوم خواند . همین تجربه با گروه رجوی بعمل ﺁمد . این گروه نیز غافل شد که وقتی بر سه اصل استقلال و ﺁزادی و عدم هژمونی ، با کسانی متحد می شود که در ﺁزمون سخت ، از قدرت چشم پوشیدند تا بر اصول راهنمای انقلاب ایران وفادار بمانند، پذیرفته است

الف هر اصل راهنمائی جز این اصول، قدرت طلبی است و

ب - هر روشی جز عمل به این اصول، زور و تخریب است .

ج نقض اصولی که بر سرش اتحاد کرده است، نه تنها گویای روش کردن زور به قصد رسیدن به قدرت است بلکه بیانگر روی ﺁوردن به قدرت خارجی برای جبران خالی شدن از وجود است . این گروه نیز به جای خود شکستن ، بیهوده کوشید ﺁئینه ای را بشکند که چهره واقعیش را بر همگان بنموده است . به استبدادیان حاکم گفتم : ما می رویم که بمانیم و شما می مانید که بروید . به ﺁقای رجوی و گروه او هشدار دادم خود را محکوم به زوال کرده است و هرگاه به بغداد برود، خویشتن را محکوم به ایفای نقش وجه المصالحه و ﺁستان بوسی این و ﺁن قدرت کرده است . و اینک، هر سه رأس مثلث زورپرست، تضاد و خصومت با یکی را دست ﺁویز توجیه وابستگی به دیگری و پرداخت باجهای سنگین کرده اند. هر سه رأس نیز می دانند که محکوم به زوالند و ﺁنها که بر صراط استقلال و ﺁزادی به پیش می روند ، در رشدند و نشاط زندگیشان روز افزون است .

امروز، در برابر سه رأس مثلث زورپرست که موجودیت ایران را دستمایه قمار بر سر بقای خویش و قدرت کرده اند، خط استقلال و ﺁزادی ، از بقای ایران و ﺁزادی مردم ایران دفاع می کند . در حقیقت،

* با پیروزی انقلاب، در رهبری انقلاب، سه تمایل از یکدیگر مشخص شدند : تمایلی که مدعی بود به اسلام تقدم می دهد و تمایلی که به ﺁزادی در برابر استقلال تقدم می داد و تمایلی که بر اصل موازنه عدمی ، استقلال و ﺁزادی و رشد را از یکدیگر انفکاک ناپذیر می دانست و اسلام را بیان ﺁزادی و استقلال و رشد بر میزان داد و وداد تعریف می کرد . تمایل اول که در جریان انقلاب ، اصول راهنمای انقلاب و تعریفهای ﺁنها را ، بنا بر تعریف جریان سوم ، پذیرفته بود، جز تضاد و خصومت با قدرت خارجی، راهی نداشت . چرا که اگر تقدم ﺁزادی بر استقلال را می پذیرفت، می باید دنباله رو تمایل دوم می شد و هنوز محکوم به انحلال بود زیرا اصول راهنما و بیان ﺁزادی را زیر پا گذاشته بود که بدان متعهد شده بود . و هرگاه به ﺁن اصول و این بیان متعهد می ماند، می باید از قدرت چشم می پوشید . خصومت طلبی به تمایل اول امکان می داد ، با استفاده از منطق صوری، خود را در استقلال طلبی ، اصیل جلوه دهد و با استفاده از بحران داخلی و تهدید داخلی ، دو تمایل دیگر را از رهبری براند و دولت را قبضه کند .

تمایل اول غافل شد که نیاز به دو عامل ، یکی بحران و تهدید خارجی و دیگری بحران و تهدید داخلی روز افزون می شود و بحرانها و تهدیدهای داخلی و خارجی و تجزیه و تلاشی محکومش می کند .

* اما چرا در طول 27 سال ، مردمی که بحرانها به فقر و خشونت گرفتارشان کرده اند، بر نمی ﺁشوبند ؟ در مطالعه های دیگر ، اثر اعتیاد به قدرت را با تفصیل توضیح داده ام . بر ﺁن ، تهدیدهای خارجی و داخلی افزوده می شود . ﺁن اعتیاد و این تهدیدها مجموعه ای از ترسها می سازند که توان حرکت از مردم را می ستاند . بیهوده نیست که بحران سازیها ربط مستقیم دارند با شتاب و شدت گرفتن جریان تجزیه در درون رژیم و کاسته شدن از شدت ترسها . بحران سازی به حاکمان امکان می دهد در همان حال که جو ترس را سنگین می کنند، در درون خود، از راه حذف و واداشتن به دنباله روی، از شتاب و شدت تجزیه و تلاشی بکاهند .

* وجود بدیلی استوار بر اصول راهنمای انقلاب ایران ، بشرط ﺁنکه مردم ﺁن را نیرومند و به استقرار دولت مردم سالار توانا تلقی کنند، می تواند هربار که رژیم بحرانی را می سازد، ﺁن را عامل شتاب و شدت تجزیه و تلاشی زورپرستان حاکم بگرداند .

از انقلاب بدین سو، بازگشت به تقدم این اصل بر ﺁن اصل، دست ﺁویزی شده است برای بریدن از هر اصلی و سرگردان شدن در محدوده تنگ مثلث زورپرست . غافل از این که هر بار که شخص یا گروهی ، بنام مصلحت، با اصل راهنمای خود می برد، درجا دو ضربه بنیاد کن به بنیاد هستی خود می زند : الف - تقدم قدرت ( = زور ) را بر هر اصل یا اصول راهنمای خود تصدیق می کند و ب تصدیق می کند ناتوان است و زورمدارها توانایند و توانائی در زورمداری است . این دو ضربه ، سه اثر ببار می ﺁورند: الف پوشیده شدن افق دید مردم با ابهام و ب - سلب اعتماد مردم و ج محروم شدن مردم از انتخاب و ناگزیر شدنشان به ماندن در اعتیاد و تسلیم شدن به ترسها .

4 - از انقلاب مشروطیت تا امروز، هرکس و هرگروهی نیاز پیدا کرد ، بنام تقدم اصلی بر اصل دیگری ، از ﺁن ببرد، به هیچ اصلی وفادار نماند و سرانجام نیز یا جذب استبدادیان وابسته شد و یا صحنه مبارزه سیاسی را ترک گفت . چرا چنین شد و می شود ؟ زیرا

الف هرگاه اصلهای ﺁزادی و استقلال و رشد تعریفهای روشن بجویند و عدالت تعریف شفاف و بمثابه میزان محل خود را بیابد، ﺁنها که بنام این اصول وارد مبارزه می شوند، از ﺁغاز ، روش را عمل به ﺁن اصول می کنند و

ب هم ﺁنها و هم مردم ، از ﺁغاز، می دانند که ترک هر اصلی، ترک اصول دیگر نیز هست .

ج بخصوص ﺁنها و مردم این واقعیت را در می یابند که وقتی رسیدن به قدرت هدف می شود، ممکن نیست بتوان قدرت را هدف کرد بدون ﺁنکه وسیله نیز قدرت ( = زور ) باشد و ، بنا بر این ، ممکن نیست بتوان تعارض قدرت با ﺁزادی و استقلال و رشد را حل کرد . بنا بر این ، نقش این اصول اینست که مردم را به حرکت ﺁورند تا مدعی به قدرت برسد . از این رو است که صحنه سیاست ، بخصوص در جامعه ای که می خواهد از تاریکی استبداد به روشنائی ﺁزادی درﺁید، می باید تا بخواهی شفاف باشد .

فقدان این شفافیت استقرار استبداد ملاتاریا و تحول ﺁن را به استبداد مافیاهای نظامی مالی ممکن گرداند و به این دو امکان داد با کشاندن مردم از ﺁن بحران به این بحران و به خیانت ها و جنایتها و فسادها، رمق از مردم بستانند .

باوجود این ، تجربه رویاروئی با این استبداد و سلطه گران خارجی ، درسها ﺁموخت . از جمله این درسها :

1 گروهی که اصول راهنمای انقلاب ایران را رها نکرده اند ، نمی باید چنان کنند که پندار و گفتار و کردارشان ، کاری برای عرضه به دادگاه تاریخ باشد . تجربه ها و از جمله تجربه این گروه می گویند : نقش فعال خویش را در ساختن تاریخ و بدان جهت ﺁزادی و استقلال و رشد دادن را از دست فرو هشتن و فرو کاستن آن به" برای عرضه به دادگاه تاریخ" ، مدرک تهیه کردن ، به زورپرستان فرصت دادن است که تاریخ استبداد در وابستگی را ، بسا تا نابودی ایران ادامه دهند . درس تجربه می گوید : عرصه پهلوانی ، عرصه ساختن تاریخ است ، مبارزان به این عرصه درﺁئید .

2 عرصه بنای تاریخ ، میدانی به فراخی جهان با فضائی تا جاویدان است . دراین میدان و فضا است که می باید به اندیشه و عمل برخاست . هرگاه در این عرصه به عمل برخیزی ، می توانی بحران اتمی و هر بحران دیگری را شفاف بگردانی و زورپرستان حاکم و قدرتمدارهای سلطه جو را از بردن کشور به لبه پرتگاه نیستی باز داری . ﺁری یک صدا ، اثر دارد هرگاه ﺁن صدا، صدای وجدان ملتی و بسا وجدان جهانی بگردد . هرگاه ﺁن صدا از تکرار بازنایستد که

 

ای ایرانی !

بعد از گذشت یک قرن، یک صنعت نفت مستقل نداشتن ، خفت و خواری است . بعد از یک قرن ، فروش نفت خام و وارد کردن بنزین ، خفت و خواری است . بعد از یک قرن، ناتوانی از استخراج نفت ، با استفاده از دانش فنی و اتلاف منابع نفت و گاز کشور ، خفت و خواری است . پس از یک قرن ، کشور را به بیابان بدل کردن و از تهران شهری ساختن که برای مصرف روزانه اش باید ﺁتش به هستی کشور زد، خفت و خواری است ، پس از یک قرن و سه انقلاب ، در استبداد مافیاهای نظامی مالی بودن و امثال خامنه ای و احمدی نژاد را رهبر و رئیس جمهوری داشتن، خفت و خواری است .

پس از گذشت یک قرن و نیم از ﺁشنائی با دانش و فن ، وجود متصدیان کنونی در رأس دانشگاهها، خفت و خواری است . پس از 14 قرن ، ناچیز شدن اسلام در ﺁئین خشونت و تدارک مقدمات برای استقرار رژیم فاشیست با صفت مذهبی ، ﺁنهم پس از انقلابی که به یمن انقلاب در اسلام و بیان ﺁزادی و استقلال و رشد بر میزان داد و وداد شدنش ، پیروز شد، خفت و خواری است .

بنا بر این که قصد پنهانی مافیاها و ملاتاریا ساختن بمب اتمی نباشد، ساختن نیروگاه اتمی غرور نمی ﺁورد . بیرون ﺁمدن از ﺁن خفتها و خواریها غرور می ﺁورد . نیروگاه اتمی غرور نمی ﺁورد و بسا خواری می ﺁورد چرا که از سوئی می باید ثروت نفت و گاز کشور را، به بهای ناچیز، به تاراج داد و از سوی دیگر، هزینه کمرشکن نیروگاه اتمی، با دانش فنی عقب مانده ، و خطرهای ﺁن را تحمل کرد .

بمب اتمی غرور نمی ﺁورد چرا که ملتی را در سلک دشمنان حیات بر روی زمین در می ﺁورد که روزگاری ، به خود، بمثابه مشعل دار تمدن و فرهنگ می بالیده است و به یمن انقلابش هنوز می تواند راهبر جهانی در رها شدن از اسلحه کشتار جمعی بگردد .

3 تصدیق حقی نباید فرصتی برای قدرتمدار فراهم ﺁورد تا از ﺁن فرصت ، برای وسیله هدف نامشروع کردن ﺁن حق و سرکوب حق طلبان سود جوید . در حقیقت، با ﺁنکه 14 قرن است قول علی ( ع ) را خطاب به خوارج تکرار می کنیم ، اما همچنان تصدیق حق را با تصدیق حاکمیت زورپرستان حاکم همراه می کنیم . برای مثال، در دوران شاه ، هنوز انقلاب سفید او را از ابهام بدر نیاورده و حقانیت ﺁن را مسلم نگردانده و پیش از ﺁنکه معلوم کنیم استبداد حاکم کدام هدف را می جوید، اصلاحات ﺁری ، دیکتاتوری نه شعار و صبر و انتظار را روش کردیم . همین روش ، از نو، در جنگ 8 ساله ، درپیش گرفته شد . همین روش با حکومت اصلاح طلبان و اینک با بحران اتمی اتخاذ شده است . حال ﺁنکه اگر از راه نقد، حق شفاف و از ناحق مشخص می گشت و روشن می شد که هر حقی هم هدف و هم روش است و هرگاه هدف قدرت شد، حق پوشش روش سازگار با قدرت، یعنی زور می شود، نه جامعه ما و نه هیچ جامعه دیگری در ابهام نمی ماند و نظام اجتماعی سیاسی سازگار با دولت استبدادی بیگانه از مردم و یگانه با سلطه گران، نمی یافت .

4 - پی گیری یک تجربه در وفای به اصول راهنما ، خلاصله نمی شود . به عمل مداوم از راه مردم و با شرکت مردم نیز نیاز دارد و عمل از راه مردم ، واقعیت پیدا می کند از جمله به

الف - این ادعا که مردم همه چیز را می دانند را نباید دست ﺁویز بازایستادن از شفاف گردانی کرد . هر قول و عمل رژیم را می باید شفاف گرداند و شفاف گردانی را بطور کامل انجام داد . برای مثال، شفاف کردن بحران اتمی، در صورتی که قصد براستی تولید برق باشد ، شفاف کردن هزینه تولید و دانش فنی که در ساختن نیروگاه بکار می رود و طول عمر نیروگاه و خطرهای احتمالی که ممکن است به بار ﺁورد ، توانائی تحمل سوانح طبیعی ( زلزله بخصوص ) و هزینه تولید ﺁن و بهای برقی که تولید می کند و سرانجامی که زباله های اتمی می یابند و اندازه وابستگی که ببار می ﺁورد و اثرات سیاسی و اقتصادی این وابستگی در کوتاه و میان و دراز مدت و اثرات ﺁن بر محیط زیست و مقایسه تولید برق از اتم با تولید برق از منابع دیگر و اثری که بر موقعیت سیاسی و اقتصادی ایران در جهان و نقش ﺁن را در انسجام و یا بند از بند گسستن اقتصاد داخلی را در بر می گیرد . برای جامعه ای خفت ﺁورتر از این متصور نیست که از این امور، هیچیک، اطلاع نداشته باشد و چنان که گوئی از کودکان می خواهند ، از ﺁنها بخواهند غرور ملی خویش را با حمایت از مافیاهای بحران سازی حمایت کنند که کشور را دارند ، بار دیگر، گرفتار دو خطر ، یکی محاصره اقتصادی و و دیگری جنگ کرده اند . پی ﺁمدهای این دو خطر را چه با قبول پیشنهاد روسیه و نوشیدن جام زهر ، از ﺁن پرهیز شود و چه واقعیت پیدا کنند، می باید شفاف کرد و به تکرار تا که از سدهای سانسور عبور کند و جمهور مردم از پی ﺁمدها ﺁگاه شوند .

ب - اندازه گیری طول عمر رژیم مافیاها و عوامل مؤثر در کوتاه و دراز شدن عمرش و بی اثر کردن عوامل مؤثر در طول عمرﺁن ، هم پی گرفتن تجربه است .

ج استقامت بر ادامه تجربه و نبریدن از اصلی، بنام این یا ﺁن مصلحت و یا بخاطر جلب تمایلی و یا تحصیل حمایت قدرتی خارجی ، بدون گفتگو، زمانی را می رساند که، در ﺁن، جویندگان قدرت از سر یأس، درمانده، برزمین می نشینند و روندگان در راست راه استقلال و ﺁزادی ، برپا و با نشاط به پیش می روند . عمل کردن از راه مردم و ادامه تجربه بر این راه استوار پیش رفتن هست اما روشن کردن افق ﺁینده نیز هست:

د - در حال حاضر، مرامهای قدرت درمانده اند، ﺁینده دور به کنار، ﺁینده نزدیک را نیز به انسانها نمی نمایانند . نتیجه اینست که جامعه از فردا بیشتر از امروز نامطمئن است و حاضر نیست برخیزد و به استبداد فسادگستر پایان ببخشد . یادﺁور می شود اندیشه راهنما، هر اندازه به بیان ﺁزادی نزدیک تر باشد، ﺁینده رشد و سرشار از شور زندگی را طولانی تر و اطمینان از ﺁینده را فزونتر می کند . بدین بیان، انتخاب میان حال - که می داند فردائی درپی دارد پرخطرتر برای حیات ملی و حیات هر یک از اعضای او با ﺁینده ای روشن و پرنوید ، ﺁسان تر می شود .

بدین قرار، ادامه تجربه انقلاب ، بدون بدیل مردم سالاری دارای اندیشه راهنمای شفافی که استحاله به بیان قدرت را نپذیرد، سخنی میان تهی می شود . ﺁیا این بدیل باید یا نباید دست همکاری به سوی گرایشهای دیگر دراز کند ؟ چگونه باید دامنه ارتباط با جامعه ملی را گسترش دهد ؟ به این دو پرسش ، پیش از این و به پرسش اول ، در همین نوشته، پاسخ گفته ام . در قسمت دوم این پیام، پاسخ پیشین را روشن تر و بسا کاملتر ، در اختیار می نهم . این قسمت را با این یادﺁوری به هموطنان عزیز خود به پایان می برم :

 

ایرانیان بهوش باشید!

اگر از انقلاب بدین سو در محاصره اقتصادی و جنگ و تهدید به جنگ زندگی می کنید، نه خواست تقدیر است و نه فرﺁورده اتفاق . بحرانها فرﺁورده جریانی است که در ﺁن، اسلام در ﺁئین خشونت ناچیز شده است و ملاتاریا جای به مافیاها سپرده اند . بحران کنونی که ایران را در معرض دو تهدید قرار داده است، فرصت را از شما نمی گیرد بلکه فرصتی را در اختیار شما می گذارد برای رها شدن از استبداد .

کسی که حق دارد و می کوشد پندار و گفتار و کردار خویش را حق بگرداند، نه شخص که پندار و گفتار و کردار اهل زور را نقد می کند . کسی که زور باور است و به راه زور در پی قدرت می رود ، نه اندیشه حق مدار که شخص او را به رگبار بهتان و ناسزا می بندد . اهل حق، پیروزی حق را در عمل تک تک شما به حق ، بنا بر این ، ﺁزادی شما می داند و شما را به غافل نشدن از حقوق و ﺁزادی خویش می خواند . حال ﺁنکه اهل زور شما را به اطاعت از خود و به غفلت از ﺁزادی و حقوق خود می خواند . بنا بر این ، بر شما ، تشخیص اهل حق از اهل زور، بسی ﺁسان است . عدالت بمثابه محک تمیز حق از ناحق اینست . از بکار بردن این محک در زندگانی روزانه خود غافل نشوید . ملت با غرور در خور انسانهای رشید، ملتی است که از حقوق ملی خود غافل نمی شود و اجازه نمی دهد ، استبدادیان هدف خویش را جانشین حقوق ملی او کنند . برای نخستین بار در تاریخ بس طولانی ایران ، اهل استبداد شناخته هستند . مرامهای استبداد ورشکسته اند . به یمن شفاف گردانیها ، اهل زور نمی توانند خود را در پوشش اهل حق، پنهان کنند . تجربه انقلاب می تواند به هدف خویش ، ﺁزادی و استقلال و رشد بر میزان داد و وداد، بیانجامد .

بهترین فرصتها و بیشترین امکانها در اختیار شما برای برخاستن و پایان بخشیدن به استبداد و تغییر ساخت اجتماعی سیاسی از نیمه باز به باز و تحول پذیر است . فرصت را مغتنم بشمارید و برخیزید .