سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 640

تاریخ انتشار 15 اسفند 84 برابر با 8 مارس 2006

 

ابوالحسن بنی صدر

 

 

مردم رانستائیم، دوست بداریم:

 

 

     از فردای انقلاب که گلها از دستها فرو افتادند و سلاحها در دستها قرار گرفتند، از ﺁن روز که تشنگان قدرت بنام مبارزه با ضد انقلاب خشونت را روش کردند ، هشدار دادم و مداوم که خشونت ، مدار بسته ای را پدید می ﺁورد که سرانجام به جان بانیان خود می افتد . در ﺁن روزهای پیروزی گل بر گلوله چه کسی باور میکرد روزی می رسد که کتاب ﺁیات شیطانی نوشته و منتشر می شود، کاریکاتور ناسزا به پیامبر ، منتشر می شود، در قم ، حسینیه ها ( دیروز حسینیه منتظری و امروز حسینیه شریعت ) را ﺁتش می زنند ، در سامرا، در مزار دو امام ( ع)   انفجاری را ایجاد می کنند که صدای ﺁن ، در پهنه جهان و زمان،  طنین می افکند : ای انسانها ! پیش از ﺁنکه از انسانیت هیچ نماند،  از مدار خشونت بدر ﺁئید !. اما  زندانیان مدار بسته خشونت این صدا را نمی شنوند و در برابر، مسجدها را ﺁتش می زنند و...

  راستی اگر این خشونت وحشی را در سامرا و قم ندیده بودیم ، کجا ممکن بود  به خود نگوئیم  در گزارش جنایت عاشورا اغراق می شود ؟  زنهار! جنایت قم بدست دولتی انجام می گیرد که به صورت پیرو نماد ﺁزادی و به سیرت ، تجسم دولت اموی است.  و اگر همه جا کربلا و همه روز عاشورا هستند از این رو است که ما انسانها ، از ﺁزادی و حقوق خویش غافلیم . هنوز نمی دانیم شرکت در رهبری هر جامعه ، حق یکایک اعضای ﺁن جامعه است  و هرگاه به این حق عمل نکنند، تنها ولایت  در ید مراکز قدرت قرار نمی گیرد ،بلکه تمامی جامعه گرفتار مدار بسته خشونت می شود .

    از زمانی که بحران اتمی ﺁغاز شد تا امروز که ایران میرود تحت ولایت 5 عضو دائمی شورای امنیت قرار گیرد،  هیچ فرصتی را برای یادﺁور شدن این واقعیت، به مردم ایران، از دست نداده ام که وقتی ولایت از کف ﺁنها خارج شد، تنها در ید فقیه قرار نمی گیرد . بلکه فقیه را ﺁلت فعل قدرت تجاوزگر و زیادت طلب می گرداند . در پیام بمناسبت سالروز انقلابی - که بنا بود  هم انقلاب در نظام اجتماعی سیاسی جامعه ایرانی ، بمعنای متحول کردن به نظامی باز و تحول پذیر باشد و هم انقلاب در اسلام  بگردد چنان که بیان ﺁزادی جانشین بیان قدرت شود - ، توضیح دادم چرا و چگونه حاکمیتی که از دست مردم بدر می رود،  به مرکز جهانی قدرت انتقال می یابد .

    در این میان، یکچند از هموطنان مبارز  براین گمان شده اند که انتقاد از پندار و گفتار و کردار مردم - که بیان مردم دوستی صمیمانه ایست - ، بسا بی توجهی به وضعیتی است که مردم ایران در ﺁنند . بیشتر،  غافل شدن از این واقعیت است که حصارهای سانسور و نزدیک به 20 سازمان سرکوب مردم را از اطلاع جستن  و حرکت کردن بازداشته اند  .  اما  حقیقت جز این است : جمعی که همه روز در تحقیق پیرامون  وضعیتی هستند که مردم ایران درﺁنند ، کسانی که  کار خود را شکستن حصار سانسوری کرده اند که مثلث زور پرست ،مردم را درﺁن زندانی کرده اند و  مردمی که در جستجوی روشهائی هستند که سازمانهای سرکوب را بی اثر کنند ، نه بی توجه و نه غافلند . جمله ها یی که بر زبان و قلم می ﺁورند ، همه، ترجمان عشق به وطن و مهر به مردم ایران و همه انسانهائی هستند که حق دارند، در جهانی همه صلح و ﺁبادانی ، در  ﺁزادی رشد کنند و رشد کنان ﺁزاد شوند .

      از ﺁنجا که در این موقعیت خطیر، این مردم ایران هستند که می باید  برخیزند و، از نو،  ولایت را از ﺁن جمهور خود کنند و هر حاکمیت بیرون از خود را ، در ایران و انیران ، منحل کنند،  تفاوت دو بیان، یکی بیان قدرت و دیگری بیان ﺁزادی را در تلقی از مردم و نقش ﺁنها ، باز می شناسانم . بدان امید که هر ایرانی از روشی ﺁگاه شود که اگر بکار برد،  حاکمیت بیرون از جامعه ملی منحل می شود و این جامعه ، جامعه های ﺁزاد و مستقل می گردد :

1 بیان ﺁزادی برای هر انسان و جمع انسانها ، وجود مستقل ، شعور مستقل فردی و جمعی ، استعداد رهبری و، بنا براین ، اراده مستقل  می شناسد .

     بیان قدرت ، وجود مستقل انسانها و جامعه های انسانی را نمی پذیرد . استعداد رهبری را از ﺁن نخبه ها می داند و به اصالت قدرت و به  تمرکز ﺁن نزد نخبه ها  قائل است : ولایت مطلق نخبه بر عوام !

     بدین خاطر، روش بر وفق بیان ﺁزادی ، نقد  است، هربار که انسانی، جمع انسانهائی، از وجود مستقل ، شعور مستقل، قوه رهبری مستقل و حقوق خویش غافل می شود یا می شوند . زیرا چنین غفلتی ، خلاء پدید می ﺁورد و خلاء را زور پر می کند و محیط زیست انسانها ، محیط خشونت مرگ ﺁور می شود .

     در برابر،  بیان قدرت سانسور کردن و در غفلت نگاه داشتن انسانها و جمع ﺁنها  را روش می کند . انسانها را از وجود مستقل ، شعور مستقل، قوه رهبری و حقوق خود، در نتیجه از کرامت خویش ،  غافل نگاه می دارد .  

    درحقیقت هرگاه به مردم خطاب کنی که چرا وجود خویش را ناچیز می انگارید؟ ، چرا  بفکر تغذیه وجدان فردی و جمعی خویش ، از راه جریان ﺁزاد اندیشه و اطلاعات نیستید ؟  ، چرا می گذارید زورپرستان حاکم بر سرنوشت شما شوند ، چرا حقوق خویش را بکار نمی برید؟ و چرا قدر کرامت خود و همه پدیده های هستی را نمی شناسید ؟ ، انسان دوست و مردم دوست است . ولی هرگاه به جای چون و چرا کردن، مردم را  از خود و حقوق و استعدادها و وجود کرامت مند خویش غافل کنی، دشمن مردم و ﺁلت فعل قدرت و در خدمت زورپرستها هستی.

2 -  نگرش در انسانها ، بنا بر بیان ﺁزادی ،  نگرش در انسانهای دارای منافع متضاد نیست . نگرش در انسانهای حقوقمند و برابری در حقوقمندی است .  در این نگرش، هر انسان ، انسان است وقتی به حقوق خویش عمل می کند و از حقوق دیگری دفاع می کند . زیرا می داند  هر انسانی از حقوق خود برخوردار نباشد، درجا، قدرت متجاوزی پدید ﺁمده و انسان را تابع خویش و گرفتار خشونت کرده است.

     اما بیان قدرت به انسانها ، بر پایه   منافع هویت می دهد . در نتیجه، انسانها را به گروه بندیهای دارای منافع متضاد تقسیم می کند . در نتیجه ،  خشونت عامل کم و بیش کردن منافع می شود .

     بدین قرار،  کرامت و حقوق  را به یاد انسانها ﺁوردن ، هم روش عمل از راه مردم است و هم انسان و مردم دوستی است . چرا که بر میزان حقوق و کرامت انسان ،  تضادها از میان بر می خیزند . انسانها از اعتیاد به رفتاری  شرم ﺁور رها می شوند  که جهان ما رابه جهنمی بدل کرده است که جز کرامت و حقوق و ارزشها را نمی سوزاند . کدام رفتار؟ این رفتار: انسانها به جای ﺁنکه با برخورداری از حقوق خویش ، استعدادهای خود را بکار اندازند و از راه ابتکار و ابداع و خلق ، نان خورند،  از راه بهره کشی از یکدیگر، دزدی از یک دیگر و دیگر اشکال زورگوئی به یکدیگر ، نان ﺁلوده به ستم می خورند . بسا از 10 لقمه ، 9 لقمه از میان می رود تا زورگو لقمه ﺁلوده به ستم را در دهان بگذارد .

     شگفتا ! جانبداران زحمتکشان و مستضعفان ، غافل از  ﺁن شدند و می شوند که وقتی  به جای فراخواندن انسان به برابری در حقوق، نادانسته ،  بنا  را بر تضاد قشرهای اجتماعی دارای منافع متضاد می گذارند ، حکم محکومیت ابدی انسانها را به زیست در  روابط قوا و منافع متضاد صادر می کنند .  بر این گمان که می توان جای استثمار شونده و استثمارگر و جای مستضعف و مستکبر را به زور، عوض کرد، برغم مشاهده نتیجه تجربه ها خشونت ستا شدند ،  ومی شوند .  :

3 - ﺁقای حسن روحانی گفته است ، برای این که پرونده اتمی به شورای امنیت نرود و برای این که  چنین و چنان نشود ، میان بد و بدتر ، بد را انتخاب کردیم . یک سال پیش که این سخن را می گفت امیدوار بود که پرونده به شورای امنیت نمی رود و اختیار ایران در دست 5 عضو دائمی شورای امنیت قرار نمی گیرد، و اروپا امتیازهای خوبی به ایران می دهد و رژیم با موفقیت از بحران عبور می کند . ﺁیا او می توانست ببیند  که امتیاز ناگرفته ، ایران گرفتار بدتر و بدترین شده است ؟ نه . چرا ؟ زیرا  اندیشه راهنمای او بیان قدرت است و این بیان نمی گذارد او در یابد  مدار بسته بد و بدتر، یک مدار ساده نیست . مداری است که وقتی از بد  به بدتر رسیدی، مدار دومی زائیده می شود که بدتراز مدار پیشین بد این مدار است . و چون از این بد به بدتری عبوری کردی، باز مدار جدیدی زائیده می شود ... انسانهایی که نفله می شوند،  خود را در این مدار زندانی می کنند . انسانهائی که ﺁتش به هستی خود و محیط زیست خویش می کشند، در مدار بسته خشونت است که گرفتار می شوند .

   بیان ﺁزادی ، مدار باز مادی معنوی است . مدار باز رشد است ، مدار بازی است که از رهگذر خشونت زدائی ، بیکران لااکره می شود:

    با انحلال ولایت بیرون از جامعه و استوار کردن ولایت جمهور مردم بر میزان عدالت و دوستی ،  تضادها  در جامعه و تضادها میان کشور با کشورهای دیگر را از میان بر می دارد .  محلی نیز برای بروز نابسامانیها و ﺁسیبهای اجتماعی باقی  نمی گذارد .  بدین قرار، از دید این بیان، شدت و وسعت تضادها و ﺁسیبهای اجتماعی تابع اندازه برخورداری جمهور مردم از حق و استعداد رهبری هستند .

    از دید بیان قدرت، خشونت سرشت انسان است  و هرگاه قدرتی نباشد که انسانها را مهار کند،  با خشونت نسل خود را از میان می برند ! بدیهی است پیروان این بیان از خود نمی پرسند : وقتی  قدرتی که زاده  خشونت نباشد ، وجود ندارد، چگونه ممکن است فرﺁورده خشونت بتواند مهار کننده  خشونت بگردد ؟

      زورپرستی نمی گذارد این تناقض فاحش و تناقضهای دیگر را ببینند و چون قدرت پرستی با تحقیر انسان همراه است،  مردم را تابع زور می شمارند و تنها هنرشان فریب مردم است با  باوراندن این دروغ که گویی دونوع قدرت وجود دارد ، یکی صالح و دیگری طالح . نتیجه اینست که گسترش فسادها و نابسامانیها و ﺁسیبهای اجتماعی  را نه یک عارضه ناشی از  جانشین  شدنِ ضد فرهنگ خشونت و دشمنی به جای فرهنگ دوستی وآن را فرﺁورده سرشت انسان می شمارند و بسا مردم را به دین دروغ ، معتاد نگاه می دارند .

    بدین قرار ، اقتضای مردم دوستی و حق گوئی ، انتقاد سخت  از فسادها و نابسامانیها  است از راه هشدار به مردم که فطرت ﺁزاد و خالی از خشونت خویش را به یاد ﺁورند، از استعداد و نیز حق رهبری خود غافل نشوند و به  جای انداختن تقصیر بر دوش حاکمان مستبد و قدرتهای انیرانی، عقلهای خود را ﺁزاد کنند تا واقعیت را همان سان که هست ببینند . کدام واقعیت را ؟ این واقعیت را که حاکمان مستبد و سلطه قدرتهای بیگانه فرﺁورده غفلت تک تک انسانها از استعداد و حق رهبری و بسان بت پرستان، بت قدرت را ساختن و چون عبید به پای ﺁن افتادن است .

     اقتضای مردم دوستی اظهار این حقیقت به مردم است که مدار بسته خشونت بدون همگانی شدن زورگوئی ،  بدون شرکت خود مردم در بکار بردن خشونت  - که بسا بی تفاوتی ویران گر ترین نوع شرکت در هیزم کشی برای ﺁتش خشونت است -  ، بوجود نمی ﺁید .  عمل از راه مردم ، شرکت در مبارزه بزرگ برای ترک کردن و ترک دادن اعتیاد به زور و خشونت است .

4 -  بیان ﺁزادی ، بیانی است  که بدان، انسان نه تنها حقوق و استعدادهای ذاتی خویش را می بیند و روش بکار بردن حقوق و فعال کردن استعدادهایش را می شناسد، بلکه ، در زلال ﺁن، هر غفلتی ، هر نقصانی را می بیند  و روش بدرﺁمدن از غفلت و رفع نقصان را می ﺁموزد.

     بنا بر این ، کسانی که شفاف گردانی را  کار خود می کنند،کارشان در شفاف نگاه داشتن بیان ﺁزادی و ارائه روشن ﺁن به مردم ، خلاصه نمی شود . کار ﺁنها  انواع ابهام زدائی   ها نیز هست . خطیر تر مسئولیتهاشان ، ابهام زدائی  از اندیشه راهنما و پندار و گفتار و کردار مردم است .  نه تنها بدین خاطر که از خاصه های بیانهای قدرت یکی  اینست که مخدر هستند و اعتیاد به مخدر ها را که قدرت ( = زور )  ویرانگر ترین ﺁنها است - در همگان بوجود می ﺁورند ، بلکه بدین لحاظ نیز که  ویرانگر ترین اعتیادهایی که هر ملتی بدان گرفتار شد، به خود تخریبی مبتلا می شود،  ابهام طلبی است . از این رو اقتضای انسان و مردم دوستی ، همراه کردن ابهام زدائی با مبارزه با ابهام طلبی و فریفتاریهای این و ﺁن بیان قدرت  است . تا وقتی مردمی اعتیاد به ابهام طلبی را ترک نکنند و از فریبهای زیر رها نشوند،  در بند سلطه مراکز قدرت و عمله زور می مانند :

     انواع بیانهای قدرت چند       ویژه گی اصلی دارند :

 مبهم هستند زیرا می باید مردم را از حقوق و استعدادهای خویش و این واقعیت غافل کنند که قدرت چیزی جز نیروئی که مردم خود بدان جهت تخریبی می دهند ، نیست . و هم باید ﺁنها را  در این  غفلت نگاه دارند   و سپس آنها مردم را به اطاعت از قدرت و  ابهام طلبی معتاد می کنند  تا  معانی جعلی را معانی واقعی بپندارند و انطباق جوئی با این یا ﺁن بیان قدرت را  امری طبیعی گمان برند .

    در حقیقت،  امر بس مهمی که همگان و بسا اهل اندیشه از ﺁن غافلند، کاربرد منطق صوری ، از جمله ، بقصد :

الف جانشین کردنها ، برای مثال ، جانشین کردن حقوق با منافع ، در نتیجه ، جانشین کردن توحید با تضاد و، در نتیجه ، جانشین کردن فرهنگ ﺁزادی و دوستی با ضد فرهنگ قدرت و دشمنی .  ﺁیا  به ذهن ﺁنها که  منافع را جانشین حقوق می کنند، می رسد که با این جانشینی، قدرت را جانشین ﺁزادی و تضاد را جانشین توحید و ضد فرهنگ دشمنی را جانشین فرهنگ دوستی و تخریب را جانشین رشد می کنند ؟

 و ب نگاه داشتن کلمه و تغییر معنی ﺁن، مثل کلمه عدالت ، ﺁزادی ، حق ، استقلال ،  ولایت، دین  و...

 ج -  باوراندن ناسازگاری اصلها  و حقوق با یکدیگر . رایج ترین نزاع میان اصلها ، در غرب لیبرال، نزاع میان عدالت و ﺁزادی و در کشورهای دارای رژیمهای استبدادی، تضاد ﺁزادی و امنیت  و تضاد ﺁزادی و رشد است . و بتازگی،  تضاد عدالت با ﺁزادی و حقوق انسان و بسا رشد ، در ایران تحت استبداد مافیاها  ظهور کرده است . بدیهی است بدون دو تقلب اول ( جا نشینی منافع به جای حقوق و حفظ ظاهر کلمه در عین تغییر معنای آن)، تقلب سومی میسر نمی شود .

     تقلب سوم را  چند نوبت و به تفصیل ، موضوع بحث قرار داده ام . در این جا ، از راه فایده تکرار، خاطر نشان می کنم ، ﺁزاد کردن انسان از بیان قدرت، بدون ﺁگاه کردنش از منطق صوری و پیشنهاد روش شناختی که انسان را بر موضوع شناخت محاط کند، میسر نمی شود :

5 -  بیان ﺁزادی  چگونه زیستن را که رشد در ﺁزادی است می ﺁموزد و روش این رشد را در اختیار می گذارد . بیان قدرت ، هر بیان قدرتی ، ولو وقتی ستایشگر زندگی و کامجوئی از زندگی می شود، چگونه مردن را می ﺁموزد  و روش چگونه مردن را به انسان القاء می کند .

     دین از خود بیگانه را می شناسیم و می دانیم چگونه مردن  را می ﺁموزد  و بدین خاطر تکلیف را از حق جدا و بر حق مقدم و  حاکم  می کند . همه روز شاهد تقدیس خشونت و سپردن عرصه های  معنوی زندگی ،  به ﺁتش خشونت نیز هستیم .  اما  بسا از بیان های قدرت هستی سوزی که بنام زندگی، ریشه زندگی را می سوزانند غافلیم :

 ناچیز کردن زندگی در مادیت ﺁن و ناچیز کردن مادیت زندگی  در مصرف انبوه، بسا کاملترین روش چگونه مردن و سوزاندن هستی باشد . حرمان چند میلیارد انسان را ببین که زندگیشان در مادیت ناچیز است اما  بدون مخدر مصرف انبوه می باید درد و زجر مرگ تدریجی را  تحمل کنند !

    به جاست بپرسیم الگوهای انسان در جامعه های امروز کدامها هستند ؟

* الگوی انسان در جامعه تحت استبداد ولایت فقیه ، ستایشگر امت شهید پرور ، شهید است . کدام شهید؟ کسی که بخاطر نظام مقدس ، کرامت و حقوق و ﺁبرو و... و جان را  بدهد .  در این بیان قدرت که انسان را در یک بمب ناچیز می کند، نظام برای انسان نیست بلکه انسان برای نظام است .

* الگوی انسان در جامعه های غرب کدام است ؟  گزیده های سیاسی ، یا اقتصادی ، یا  حتی هنری  این جامعه ها ، چگونه انسانهائی هستند ؟  نیم قرن پیش از این ، شیوه زندگی امریکائی ، ﺁرمان بود . در برابر ﺁن،  شیوه زندگی سوسیالیستی در بهشت سوسیالیسم ، روسیه ، سخت تبلیغ می شدند .  این دو شیوه جز به   ﺁلودن محیط زیست و به حداکثر رساندن ابعاد تخریب ، منجر نشدند .  و امروز، بحران شدید هویت، غرب  نمی تواند الگوئی انسانی را که می داند چگونه زندگی می کند، پرورانده است . الگوی عمومی ، انسانی است که نه در بند گذشته است و نه حاضر است مسئولیت پی ﺁمدهای شیوه زندگی خود را که دامنگیر ﺁیندگان می شود، بپذیرد . فانون اگر زنده بود می دید که سلطه گران که زیر سلطه ها را دوزخیان روی زمین کرده بودند، خود نیز دوزخی گشته اند .

     جهان نیازمند بیان ﺁزادی است . اندیشه راهنمائی که  چگونه زیستن را بیاموزد . هشداری باشد به انسانها که این در پایان جریان رشد که در ﺁغاز این جریان است که انسان می باید جامعیت خویش را بیاد ﺁورد  تا بتواند راه رشد را از بیراهه ویرانگری تمیز دهد و در جریان رشد به جامعیت خویش واقعیت و کمال ببخشد .

      از دید این بیان که با مردم سخن بگوئی،  خود را پزشکی می یابی که انسانی را بیمار  و در چنگال مرگ می یابد .  او که می داند دفاع از حیات را کار خویش کرده است، درنگ را روا نمی بیند، برﺁن می شود که بیمار را از کام مرگ بیرون کشد . درجا ، پی می برد که نه با یک بیماری که با انواع بیماریها سر و کار دارد . بدتر از همه،  اراده حیات بیمار است که اگر جای به اراده مرگ سپرده، از دست رفته است . زمان،  زمان معجزه و کار ، کار معجزه گر است . معجزه او،  توانائیهای بیمار را به یاد او ﺁوردن و بر انگیختن اراده زندگی در او است.

     بهنگام حمله عراق به ایران ،  ارتش ایران ، متلاشی ، روحیه باخته و کز کرده بود . ممکن نبود در اجتماعی از افسران ارتش شرکت کنی و سخن از انحلال ارتش بمیان نیاید . ارتشیان می دانستند که طرح انحلال ارتش از سوی گردانندگان حزب جمهوری اسلامی به شورای انقلاب پیشنهاد شده است . دستگیری شمار بزرگی از ﺁنها در  هفته های پیش از حمله قوای عراق ، دیگر نه ترس از انحلال ارتش که قطع بر انحلال ﺁن را در سرهای افسران و درجه داران ارتش کاشته بود . با چنین ارتشی می باید، از وطن ، در برابر متجاوزی مستظهر به حمایت غرب و  روسیه شوروی   سابق ، دفاع می شد . به یاد ﺁوردن خاصه های ایرانیت ، به  ارتشیان بازپس دادن مقامی که همواره از ﺁنها  دریغ شده بود، مقام مدافع حیات ملی در استقلال  و ﺁزادی ،  نقد بیان قدرتی که صاحبان این مقام را از توانائی های خود غافل  نگاه داشته بود ، توأم کردن مسئولیت با اختیار ، در نتیجه روریارو شدن ارتشی کم ساز و برگ اما مجهز به انسانهای جامع توانائیها و حق و مسئولیت و اختیار ابتکار با قوائی که از ارتش ، تنها ساز و برگ  نو داشت و افرادش بیشتر یک ﺁلت نبودند، به حق که معجزه بود . این سان،  ایران از سقوط رهید و در ششمین ماه جنگ، پایان دادن به جنگ ،  با اخذ غرامت ممکن گشت .

     بدین قرار، از دید بیان ﺁزادی که در مردم خود بنگری، وجودی سراسر از مهر می شوی . دلی مالامال از شوق و سری سرشار از شور زندگی می یابی و نقادی می شوی که یک دم از نقد پندار و گفتار و کردار جمعی و فردی ایرانیان ، تا بازﺁمدن به راست راه زندگی ، باز نمی ایستی .  وقتی از دید این بیان ، به رفتار اهل سیاست در جهان امروز می نگری ،از حقارتی ﺁگاه می شوی که بی ﺁن، در بیراهه مرگ  نمی توان شد : در سرتاسر جهان، مسئولان سیاسی، بنام مصلحت، به مردم دروغ می گویند . درغرب ، نزدیک به تمام سیاستمداران می دانند شیوه زندگی کنونی بدفرجام است ، اما جرأت ﺁن را ندارند حقیقت را به مردم بگویند . مردم معتاد به ابهام طلبی نیز دروغ ابهام افزا را بر راست ترجیح می دهند . زیرا از ﺁن بیم دارند  که منافع کنونی خود را از دست بدهند . سنجشهای افکار نشان می دهند که مردم می دانند نسل بعدی ، چون ﺁنها نیز نمی توانند زندگی کنند ، با وجود این ، حاضر نیستند کسی حقیقت را به ﺁنها بگوید .

     در تلویزیون فرانسه ، در جهان امروز، فیلسوف به چه کار می ﺁید؟ موضوع بحث شد .

در حقیقت نیز  وقتی ، نظامهای اجتماعی اقتصادی مسئله ها بر مسئله ها می افزایند ، وقتی اندیشه های راهنما، بیشتر از همه لیبرالیسم، چگونه مردن را می ﺁموزند و زندگی و چگونه زندگی کردن ، پرسشی است که ممکن نیست ، در این بیانها ،  پاسخ یابد، سیاستمدار و فیلسوف به چه کار می ﺁیند ؟  تکرار کنم که در جریان تخریب و مرگ، نیروهای محرکه حیات، بیشتر و بیشتر به زور ویرانگر زندگی بدل می شوند و شده اند . دلیل ﺁن تخریب سرمایه ها  و دیگر نیروهای محرکه در جهان.

      از دید  بیان ﺁزادی  که  بخواهی از راه مردم و با شرکت مردم عمل کنی، نخست هشدار و انذاری روزمره می شوی که ای مردم !  ﺁیا نباید از خود بپرسید چرا مدیریت زندگی را از خود می ستانید و به ﺁلتهای فعل قدرت می سپارید ؟ با ﺁنکه انسان به قبول امانت و پذیرفتن مرتبت مسئول شدن ، انسان شد، از چه رو از مسئولیت زندگی می گریزید ؟  از چه رو است که در جامعه های مسلمان ، اقلیت زورپرست ، به زور، بر این جامعه ها حکومت می کنند و نیروهای محرکه این جامعه ها را در تخریب مبانی حیات ملی و حیات انسان و محیط زیست انسان بکار می برند ؟  از چه رو ملتی که یک نوبت ولایت جمهور مردم را برقرار کرده است، وگروههای سیاسی را  از جانشین ملت در اعمال حاکمیت شدن باز داشته و زیباترین پیروزیها ، پیروزی گل بر گلوله ، را ممکن کرده است، ﺁن اراده و ﺁن مسئولیت زندگی ساز، زندگی شکوهمند انسان کراتمند ساز ، را  از یاد برده و بدین خفت حد نشناس تن داده است که اجازه حاکمیت مافیاهای جنایت و خیانت و فساد پیشه را به خود دادن، است ؟

    این پرسشها ، جز از دید بیان ﺁزادی ، به ذهن نمی رسند . جز از این دید، نمی توان این پرسشها را اکسیری گرداند که غریزه  فروخفته زندگی را بیدار کند . جز از این دید،  نمی توان به مردم ایران خطاب کرد که ای مردم ! برخیزید و از حیات ملی خود، از حیات خود بمثابه انسانهای ﺁزاد و حقوقمند دفاع کنید . این فعل پذیری را که در شکوه از استبدادیان و خارجیان خلاصه می شود و ترحم طلبی  بیمارگونه ئی بیش نیست، رها کنید . ﺁنها که زاری بر روزگار خود را رویه می کنند، به زورپرستان می گویند : ﺁسوده خاطر باشید که ما تن به مرگ در تسلیم به زور را پذیرفته ایم.

     ای مردم برخیزید ! افتادن اختیار حیات ملی شما و وطن شما به دست 5 عضو دائمی شورای امنیت  ، تحت تهدیدهای نظامی و اقتصادی قرار گرفتن ایران ، گریز استعدادها و سرمایه ، جریان سیل ﺁسای نفت ایران به غرب و شرق جهان و... ، نسل امروز را از مسئولیت مبری نمی کند . این نسل مسئول حاکمیت مافیاها بر خود و مسئول وضعیت خطرناکی است که خود و وطن خویش در ﺁنند .