پيام ﺁقاي ابوالحسن بني صدر بمناسبت نوروز

سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 641

تاریخ انتشار 29 اسفند 84 برابر با 20 مارس 2006

 

نوروز جشن فرهنگ ﺁزادي و دوستي است :

 

هموطنان !

در اين موقعيت حساس و خطير که استبداد وابسته سرنوشت ايران را در يد شوراي امنيت سازمان ملل متحد قرارداده است، بيش از هرچيز، به روحيه شاد و قوي نياز داريم . مي بايد از واکنش شدن بازايستيم و کنش بگرديم . شادي و ابتکار همزادند . شادي و رشد همزادند . شادي و ﺁزادي همزادند. شادي و استقلال همزادند . شادي و دوستي همزادند. شادي و دادگري همزادند. نوروز، جشن شادي و دادگري، شادي و خلاقيت ، شادي و دوستي ، شادي و رشد، شادي وﺁزادي ، شادي و استقلال است . درنوروز، روز و روزگار خويش را شاد بگردانيم .

بسا شما مي پرسيد: چگونه بتوان روز خويش را شاد گرداند وقتي ، نه ابتکار، نه رشد، نه دوستي ، نه ﺁزادي و نه استقلال داريم؟ اگر اين پرسش را بجد از خود بپرسيد ، پاسخي مي يابيد که شما را در شگفتي سخت شادي ﺁوري فرو مي برد : اين همه را نداريم زيرا زندگي ما فرﺁورده کنشهاي ما نيست ، حاصل واکنشهاي ما است .

شادي باکنش و غم با واکنش همزاد است . پس اگر شاد نيستيم ، بدين خاطر است که زندگي خويشتن را در واکنشها ناچيز کرده ايم . و اگر چنين کرده ايم، از اين رو است که اختيار خود را از دست داده ايم .

هر زمان ﺁدمي واکنش مي شود، اختيار بر خود را به عاملي در بيرون وا مي گذارد . در حقيقت، واکنش شدن ، غافل شدن از استقلال، از ﺁزادي، از استعدادهاي بينش و دانش و انس جو و خلق و هنرورزي و رهبري است . غفلت از استعداد رهبري ، با انتقال اين اختيار به بيرون از انسان همراه است . ﺁيا اين بيرون گروهي از انسانها و يا يک شخص است ؟ در تمامي جامعه هاي امروز، انسانها نه تنها بخطا مي پندارند فرادست فرودست را رهبري مي کند، بلکه بر اين باورند که جز نخبه ها ، بقيت بشر از استعداد رهبري محرومند ! حال ﺁنکه ممکن نيست غفلت کسي از استعداد رهبري خويش با رهبري ديگري براو همراه باشد. در حقيقت، اين گفته که هرکس خود خويشتن را هدايت مي کند، بيانگر اين واقعيت است که قوه رهبري قابل انتقال به ديگري نيست . و نيز اين گفته که اگر هم بخواهي نمي تواني کسي را هدايت کني، گوياي اين واقعيت است که الف - استعداد رهبري هيچکس نمي تواند جانشين قوه رهبري ديگري بشود . ب هرکس که توان رهبري خويش را در ﺁزادي و رشد بکار نمي برد، تحت رهبري ديگري در نمي ﺁيد ، تحت حکم زور در مي ﺁيد .

پس، هرگاه اعضاي جامعه اي اين حق و استعداد را از دست فروگذارند، هيچ شخصي و گروهي بر ﺁنها حاکم نمي شوند . بلکه مراکز اصلي و فرعي قدرت بر او حاکم مي شوند.

ﺁيا نبايد ما از خود بپرسيم چرا از انقلاب بدين سو، استبداديان ايران را گرفتار بحرانهاي سخت خارجي کرده اند ؟ چرا گروگانگيري و محاصره اقتصادي به جنگ سرباز کردند ؟ چرا جنگ 8 سال به درازا کشيد و بحران ترورها و قرار گرفتن ايران در حلقه ﺁتش را در پي ﺁورد ؟ چرا بحران ترور با قرضه هاي سنگين خارجي و اين دو با حراج گذاشتن منابع ثروت کشور همراه شدند ؟ چرا سياست تنش زدائي شکست خورد و ايران ، با وجود دستياري امريکا در افغانستان ، محور شر شد؟ چرا اينک در بند بحران اتمي و سرنوشتش در دست 5 عضو دائمي شوراي امنيت است ؟

هرگاه اين پرسشها را از خود بکنيم و بخواهيم پاسخي را بجوئيم که حقيقت و نه صورت و مجاز باشد، در مي يابيم که اگر انتقال قوه رهبري از جمهور مردم به ولي فقيه ممکن بود، به محور کردن قدرت امريکا در سياست داخلي و خارجي و کشور را به سيلاب بحرانها سپردن ، سرسوزني نياز پيدا نمي شد . اما چون در روابط قوا اختيار از دست انسانها بدر مي رود و در دست قدرت قرار مي گيرد، بدانيد که هيچ قدرتي بدون مراکز جهاني مراکز منطقه اي مراکز کشوري مراکز محلي ، پديد نمي ﺁيد. بدين ترتيب، قدرت کشوري نيز به منزله رژيم مافياها بر پا نمي ماند، اگر در اتصال با شبکه جهاني قدرت قرار نمي گرفت . بريدگي کامل رژيم از مردم ايران و ضديتش با حقوق ملي و حقوق انسان، ناگزيرش مي کند تا ايرانيان را ميان دو سنگ ﺁسياب ، يکي بحرانهاي خارجي و ديگري بحرانهاي شديد داخلي نگاه دارد : بحرانهاي خارجي به ضرورت با بحرانهاي داخلي همزاد و همراهند . وگرنه بدون اين همراهي رشته اي از بحرانها مانند :

بحرانهاي دائمي مذهبي از قبيل : دسته بندي کردن مردم به مکتبي و نيمه مکتبي و غير مکتبي و ضد مکتبي ، تقسيم کردن به خودي وغير خودي گرايشهاي موجود در رژيم، به جان اقليتهاي ديني افتادنها، نزاع با سني ها و اينک ستم بر پيروان طريقه هاي عرفاني و

بحران دائمي که ستيز با روندگان به راست راه ﺁزادي و استقلال است و جنايتهاي سياسي،

بحرانهاي قومي و اجتماعي با سه قرباني دائمي زنان و جوانان و زحمتکشان،

بحرانهاي اقتصادي چون، فرار سرمايه ها و بيکاري و تورم و فقر دائمي،

بحرانهاي سياسي چون، ساز و کار تقسيم به دو و حذف يکي از اين دو، که اينک نوبت مافياها شده است که يکديگر را حذف کنند،

بحرانهاي فرهنگي چون، فرار مغزها ، سانسور انديشه ها و ممنوع شدن ﺁزادي جريان انديشه و جريان اطلاع ها،

هيچيک نمي توانستند پديد ﺁيند و محيط زيست اجتماعي و محيط زيست طبيعي ايرانيان را تا بدين حد ﺁلوده کنند.

اين واقعيت که زورپرستان به امريکا و اسرائيل و شيوخ خليج فارس وابستگي مالي و سياسي پيدا مي کنند، اين واقعيت که سه رأس مثلث زورپرست ، يکي در نقش ضد امريکا و دو رأس ديگر در نقش وابسته به امريکا، ﺁتش بيار بحرانها و خارج شدن اختيار ايران از دست مردمش و قرارگرفتن ﺁن در دست 5 عضو دائمي شوراي امنيت شده اند ، سرانجام اين واقعيت که افراد غافل از استقلال و بنا براين خالي از هويت ، به قدرتي که امريکا است مراجعه و خود را ﺁلت سياستش مي کنند، نبايد ما ايرانيان را از واقعيتي مهمتر که همان توان رهبري و اختيارمان برخويشتن است، غافل کند .

بهوش باشيم ! چون مي پنداريم خود بر خويشتن اختياري نداريم ، عرصه را براي زورپرستان خالي گذاشته ايم تا يکي با تضاد صوري و ديگري با دست نشاندگي واقعي، سرنوشت کشور را به دست بولهوس قدرت جهاني و شبکه جهاني قدرت بسپارند .

توان رهبري در ما است و هرگاه از ﺁن غافل نشويم و اين توان را بکار اندازيم، شبکه جهاني قدرت، نه تنها در سطح کشورما ، بلکه در سطح بخش وسيعي از جهان ، از هم مي پاشد . ما ايرانيان ، در جريان انقلاب ، اين شبکه را از هم گسستيم . در ﺁن انقلاب شکوهمند که روز ايران نوروز شد، گل نماد ولايت جمهور بر گلوله نماد حاکميت رژيم وابسته پهلوي پيروز گشت. اين پيروزي، نويد انحلال مرکز قدرت در ايران و مراکز اصلي و فرعي قدرت در جهان را، در سطح ايران اعلان مي کرد .

 

ايرانيان !

انحلال شبکه جهاني قدرت در سطح کشور و در سطح جهان، جز با استقرار ولايت جمهور مردم ، يعني چشم نپوشيدن شما از اختيار خود، ميسر نيست . اگر در بند صورت نمانيد و بخواهيد واقعيت را همان سان که هست ببينيد، مي بينيد که نه تنها امريکا که قدرتهاي ديگر نيز ، از راه رژيم که نقش ضد غرب را بازي مي کند و زورپرستان رقيب که نقش دست نشانده را بازي مي کنند، روزمره بر زندگي شما حاکمند . ﺁيا نبايد از خود بپرسيد : باوجود امکان زندگي در استقلال و ﺁزادي، باوجود ناتواني غرب در جلوگيري از زندگي در استقلال و ﺁزادي، همچنان مي بايد ، بگذاريد زورپرستان اختيار کشور شما را در يد سلطه گران بگذارند ؟

ﺁيا در روابط خود در خانواده و در محيط کار تأمل مي کنيد ؟ از خود مي پرسيد : چرا ، دوستي ها صوري هستند و اغلب تعارض ها و بسا دشمني هاي واقعي را مي پوشانند ؟ زيرا در جامعه استبدادي، کسي اختيار بر خود را ندارد و رابطه ها، بر اساس حقوق تنظيم نمي شوند . مدار فکر و تصميم و عمل ها، نه ﺁزادي و حقوق که قدرت است. هرگاه مدار ﺁزادي و حقوق باشند، الف ولايت جمهور مردم ، يعني اختيار داشتن بر اداره کشور، بر وفق حقوق ملي و شرکت در رهبري جامعه ملي بر ميزان دوستي و عدل، محلي براي زور و خشونت باقي نمي گذارد . ب - استعدادهاي انس و ابتکار و ابداع و خلق بکار مي افتند و فرهنگ ﺁزادي و دوستي را مي سازند . اما بمحض غفلت از قوه رهبري که ذاتي هر موجودي است، رهبري بدست قدرت ( = زور ) مي افتد و استعدادهاي انس و خلق از ساختن فرهنگ دوستي ناتوان مي شوند . اين استعدادها نيز بي کار نمي مانند و ضد فرهنگ دشمني ها را مي سازند . بدين قرار، بخش بزرگ دشمني ها، ﺁسيبها و نابسامانيهاي اجتماعي و سياسي که بدخيم ترينشان دولت مافياهاي نظامي مالي است و فساد و فحشا که محيط زيست اجتماعي را سخت ﺁلوده مي کنند، بعلت غافل شدن اعضاي جامعه از استعداد و حق رهبري و شرکت ﺁزاد و مسئولانه در اداره امور جامعه خويش است . نوروز، جشن ﺁگاهي بر اين واقعيت است که براي زيستن در شادي و ﺁزادي و استقلال و رشد بر ميزان داد و وداد، اين جامعه در اعضاء و در جمع خويش است که مي بايد تغيير کند . اين تغيير جز با بازيافتن خود بمثابه انسان حقوقمند و ﺁزاد و داراي حق و مسئوليت رهبري نيست . نوروز نماد اين وجدان و فرهنگ ﺁزادي و دوستي است :

1 - خاصه خلق فرهنگي که در ﺁزادي ميسر مي شود - اينست که پايدار و ترجمان حقوق است. توضيح اين که زماني انسانها توانائي خلق فرهنگ دوستي مي يابند که رابطه ها را با يکديگر، بر ميزان حقوق انسان و حقوق جمعي خويش برقرار کنند . رابطه هايي که بر اين ميزان برقرار مي شوند و ضابطه ها و ارزشهاي راهبر فعاليتهاي انسانها که ساخته مي شوند، عناصر فرهنگ دوستي و ﺁزادي را تشکيل مي دهند. يادﺁور مي شوم که نوروز، نه جش پيروزي در جنگ، نه جشن تبعيض و تمايز بمنزله يک ملت يا پيروان ﺁئين خاص، بلکه جشن انسان ﺁزاد و شاد و طبيعت ﺁباد و باطراوت است .

2 بنا به بعضي از نظرها، چشم پوشي از حق براي حفظ تفاهم و بسا دوستي، ارزش تصور مي شود . اعتياد به اطاعت از قدرت و احساس ناتواني در دفاع از حق خود در برابر زورمند، توجيهي از اين نوع را پيدا کرده است . اما نيک که بنگري مي بيني ، هر حقي ذاتي انسان است و دادني و ستاندني و چشم پوشيدني نيست . بمحض غفلت از ﺁن، تسليم زور شده اي. بنا بر اين ، با گذشتن از حق خود، ديگري را نيز از حق خويش غافل و بنده زور کرده اي . رابطه کسي که گمان مي کند از حق خود بخاطر حفظ دوستي گذشته است با کسي که بهاي دوستي با او چشم پوشيدن از حق شده است، رابطه تضاد مي شود . دوستي که گويا با گذشتن از حق حفظ شده، در حقيقت، صورتي است که رابطه متجاوز با مورد تجاوز را مي پوشانند .

بدين قرار، وجود تضادها و ميزان شدت ﺁنها ، اندازه ناتواني از خلق فرهنگ دوستي و توسعه قلمرو ضد فرهنگ دشمني را گزارش ميکنند . از اين رو، موازنه عدمي را راهنماي پندار و گفتار و کردار کردن، به اعضاي يک جامعه امکان مي دهد تا رابطه هاي دروني را ترجمان حقوق انسان و رابطه با جامعه جهاني را، بيانگر حقوق ملي خود و رعايت حقوق ملي جامعه هاي ديگر کنند : فرهنگ دوستي همين است .

3 - بنا بر اصل موازنه عدمي ، هر انساني وقتي ﺁزاد و حقوقمند و توانا بر خلق فرهنگ دوستي است که ، با بارور کردن استعدادهاي خويش، به زندگي خود معني ببخشد و به رشد ديگران کمک کنند. از اين جا،يک واحد اندازه گيري بدست مي ﺁوريم که در جامعه جهاني امروز اغلب از ﺁن غفلت مي شود :

* بهمان اندازه که اعضاي يک جامعه، در زندگي خود، به استعدادهاي خود متکي هستند و از راه بکارانداختن اين استعدادها رشد مي کنند، فرهنگ ﺁزادي و دوستيشان شکوفا ترمي شود و بهمان اندازه که مردم يک جامعه ، در روابط قوا، از کيسه يکديگر مي خورند ، توانائي ﺁن جامعه در خلق فرهنگ ﺁزادي کمتر و اين فرهنگ ضعيف تر و فرهنگ دشمني فراگيرتر ميگردد. بدين قرار، فرهنگ دوستي فراخنائي را پديد مي ﺁورد که ، در آن، انسان عامل و هدف رشد ميشود. امکان ها ، از جمله امکان دانستن و رشد ، به طور برابر در اختيار همه قرار مي گيرند. روزهاي جامعه اي از اين نوع، همه نوروز و هر روز به از روز پيش است .

4 - سازندگان بيانهاي قدرت ، ارزشهايي که ره ﺁورد فرهنگ ﺁزادي و دوستي هستند را قلب معني مي کنند . اما اغلب از راه اين باور که هدف از وسيله جداست، دست به فريب مي زنند. چنانکه بکار بردن زور براي ترويج دين ، جنگ پيشگيرانه، به زور ستاندن از غني براي دادن به فقير، باک نکردن از گناهي که درظاهر به کسي خيري ميرساند ، ﺁبرو دادن به خاطر دين ، روشهاي رايج و اخلاقي در جامعه هاي امروز هستند .

حال ﺁنکه الف بدون تصور هدف، روش به تصور نمي ﺁيد و ب هدف در وسيله بيان مي شود . بنا براين ، هدف خوب نه در روش بد بيان مي شود و نه زور روشي براي رسيدن به حق مي گردد . ج و نه موقعيت زورمند جستن، به زورمند امکان مي دهد در موضع حق طلبي بماند. زورمندي که ستاندن از غني بقصد دادن به فقير را روش مي کند، از ياد مي برد که غني شکلي از اشکال قدرت است، همانطور که زورمندي او شکلي از اشکال قدرت است . نابرابري غني با فقير تفاوتي با نابرابري زورمند و بي زور ندارد . اقتضاي عدالت رها کردن انسانها از بندگي قدرت است . جريان خلق فرهنگ دوستي همان فراگرد خشونت زدائي است. فرهنگ دوستي پر کردن خلاء هائي است که زور پر مي کند . بدين قرار، در جامعه اي که محلي براي بکار بردن زور باقي نماند، از ضد فرهنگ دشمني نيز اثري برجا نمي ماند. در اين جامعه، خورشيد دوستي و عشق همواره درخشان است . در اين وطن ، همه جا بهار زندگي در ﺁزادي و شادي، همه روز نوروز است .

5 - گفتن ندارد که تبعيضها فرﺁورده هاي ضد فرهنگ دشمني هستند و جريان خلق فرهنگ دوستي تبعيض زدائي است . با وجود اين ، بيرون رفتن يکي از حق، مجوز بيرون رفتن ديگري از حق نمي شود . انسانهاي ديروز و امروز، غافل از اين واقعيت اند که زنداني مدار بسته ويرانگري متقابل مي شوند، در بکار بردن اين روش، بر يکديگر سبقت نيز مي گيرند . اما ﺁيا مي دانند که از ويرانگر ترين تبعيضها بدان اندازه غافلند که ﺁن را نه تبعيض که حق مي انگارند ! به خانواده ها که بنگري، مي بيني بدين تبعيض از ميان مي روند، به جامعه ها که بنگري ، مي بيني بدين تبعيض ، انسانها گوهر ﺁزادي را از دست مي دهند و برده قدرت مي شوند . مي پرسيد کدام تبعيض؟ تبعيض بسود ناحق و به زيان حق ، بسود زور و به زيان حق . تدني اخلاقي و پستي خلق و خو در جامعه ها بدين تبعيض همگاني ميسر مي شود . براي ﺁنکه انسانها بتوانند روز خود را نو کنند، مي بايد ، از رها کردن حق برابري جستن با ﺁنها که به ناحق و زور معتاد شده اند، بازايستند . ﺁن يک صدا که در هستي طنين مي افکند و ﺁن يک دست که ﺁن توان را مي يابد که انسانها را از ناچيز شدن در تباهيها باز دارد ، صدا و دست کسي است که بر سر حق مي ايستد . بيرون رفتن ديگري از حق را نه تنها مجوز ترک حق نمي کند ، بلکه فرهنگ دوستي را دعوت معتادان به زور، به حقوق خويش و حقوق ديگران مي کند .

ﺁن روز نوروز ، روز فراگير شدن فرهنگ دوستي است که در هر خانه، دست کم يک تن حق گويد وبر حق رفتار کند و از حق دفاع کند :

6 در ايران ما پيش از اسلام، نور نماد فرهنگ دوستي و تاريکي نماد ضد فرهنگ دشمني بود . اما تاريکي نبود نور است. به سخن ديگر، فرهنگ دوستي را که نسازي، ضد فرهنگ دشمني را مي سازي . در قرﺁن، خداوند نور ﺁسمانها و زمين است. غافل شدن از خلق فرهنگ دوستي ، در آمدن به خدمت زورمداري و رفتن در ظلمات ضد فرهنگ دشمني است. .

بدين قرار، نوروز يادﺁور وجدان براين واقعيت است که دوستي نور و دشمني تاريکي است : فرهنگ دوستي و ديني که بيانگر اين دوستي است شفاف و سرراست، و ضد فرهنگ دشمني سراسر تاريکي و کجي است . بيان ﺁزادي شفاف و بيان قدرت مبهم است . تاريک خانه سر، ظلمتکده دشمني است و جريان ﺁزاد اطلاع ها و انديشه ها، و وطن دوستي آنجا است که سرها از ظلمات دشمني به دوستي روشن شوند. .

با وجود اين ، ايرانيان دو زندگي دارند: زندگي ظاهري که نا ﺁشناها با يکديگر دارند و از يکديگر ، صورتهائي را مي بينند که از سر ضمير ﺁنها هيچ نگويد و زندگي باطني که محرم ها با يکديگر دارند . و غافلند که بخش بسيار بزرگ قلمروهاي سياسي و اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي را به قدرت سپرده اند که فرﺁورده هاي روزانه اش عناصر ضد فرهنگ دشمني در ايران و انيران است . بدين قرار، نوروز ﺁن روز است که ايرانيان دريابند که اين از راه استقرار ولايت جمهور مردم است که مي توان تمامي فراخناي حيات را قلمرو فرهنگ دوستي گردانند و از سانسورها (که کاهنده ترينشان خودسانسوريها هستند) رها شوند .

7 - تقارن اربعين حسيني و نوروز ، تقارن سوگ و شادي نيست ، چنانکه همه روز عاشورا و همه جا کربلا است، نافي همه روز نوروز بودن و در همه جا نوروز شدن روز ،نيست . چرا که حسين ( ع ) نيز مظهر ﺁزادي و ﺁموزگار دوستي و خالق فرهنگ دوستي حتي در کربلا است.

نيايش او در ﺁن لحظه که عزيزها را از دست داده و کينه توزي هايي که آماده بريدن سر او است، بيان عشق ناب است : "خداوندا ستم اين جماعت ، از غفلت است ، ﺁنها را ببخش و به خود ﺁور" در دل او هيچ از کينه نيست ، او در غيظ نيست و بر زبان او، کلمه اي که ابراز کينه و دشمني باشد، جاري نيست .

در عاشورا، روز انسانيت نوروز شد، چرا که حق با ستم ، مهر با کين ، رويارو شد . در پهنه هستي ، فرهنگ ﺁزادي و دوستي پيروز شد.

نوروز، روز اعلان دوستي به جهانيان است : بر اصل موازنه عدمي، صلح در جهان به استقرار رابطه ملتها بر ميزان حقوق ملي هر ملت و تشريک مساعي در عمران زمين و سلامت محيط زيست است . لذا، نه جنگ که صلح روشي است که فتنه را که ضد فرهنگ دشمني است ، از جهان رفع مي کند . نه به جنگ مي توان ، در اين و ﺁن کشور، نظامي اجتماعي سياسي را مردم سالار گرداند و نه به جنگ مي توان فتنه را از جهان زدود . اگر از زبان ملاتاريا و بوش ، يک سخن بيرون مي ﺁيد، نه از راه اتفاق است، بلکه از رهگذر قدرت ( = زور ) باوري است. به فرهنگ دوستي و در عمل به حق صلح و دفاع از اين حق است که مي توان جهاني را به نور ﺁزادي روشن گرداند. در حقيقت،

8 - قدرت از دشمني پديد مي ﺁيد و با از ميان رفتن دشمني ، نيست مي شود . قدرت تجاوز طلب است زيرا از تجاوز پديد مي ﺁيد . زيادت خواه است، زيرا ، خود زيادتي است که از دسترنج انسانها فراهم آمده است. تکاثر جو است زيرا هر زمان از تکاثر بازماند، روي به انحلال مي نهد . از اين رو، در برابر قدرت ، جز استقامت بر ميزان حقوق انسان و حقوق طبيعت و حقوق جمعي انسانها ، راهي نيست .

و بنا بر سرشت قدرت ، همواره قدرت ستمگر است که جنگ در کار مي ﺁورد و بنا بر فطرت ﺁزادي، ﺁزادگان بردوام از ناموس صلح دفاع مي کنند . پس در برابر تجاوزگري ستمگر، تا رفع فتنه ( = تجاوز ) بايد ايستاد . ﺁن زمان که از تجاوز بازايستد، استقامت در برابر قدرت، از راه بسط فرهنگ دوستي يعني رها کردن انسانهاي تحت ستم است که مي بايد رويه شود . چرا که چون قدرت به ادامه تجاوز و ستيز توانا نيست، محکوم به زوال است .

9 غفلت از حقوق و استعدادها و ناداني ها ماده اوليه فرﺁورده هاي ضد فرهنگ دشمني هستند .همان شتاب زدگي که همواره فاصله انسان را از هدف مطلوب دورتر مي کند . از اين رو، با دو کار تنگ کردن مکان و کوتاه کردن زمان ﺁدمي به بندگي قدرت در مي ﺁيد . کسي که مي خواهد يک شبه ثروتمند شود، دزد مي شود، کسي که مي خواهد به جستي بر بام قدرت نشيند، جنايتکار مي شود . اين تصور که با بکار بردن زور، مي توان فاصله با هدف را کوتاه ترين فاصله کرد، تصوري جنايت کارانه و به عمل درﺁوردنش، جنايت است. زور به حرکت تاريخ شتاب نمي بخشد ، بلکه جهتي را بدان مي بخشد که جهان را دوزخ و انسانها را دوزخيان ﺁن مي گرداند .

بنا بر اين روايت که نوروز، روز پيروزي ايرانيان بر ضحاک بوده است، اين جشن ، جشن وجدان بر اين واقعيت مي شود که راه راست زندگي را در پرتو ﺁزادي و دوستي مي توان به پيش برد و بيراهه مرگ و ويرانگري را در تاريکي غفلتها و نادانيها و رويه کردن زور. روزگاري که نه پيري و نه مرگ ، نه بيماري ، نه گرسنگي ، نه دشمني ، نه غم بود و ايران بهشت دوستي بود، به خوردن کدام ميوه ممنوعه به جهنم دشمني ها بدل شد که ضحاک ماردوش فرﺁورده ﺁن گشت؟ ميوه ممنوعه زيادت طلبي از رهگذر غفلت از ﺁزادي و حقوق خويش .

بدين قرار، نوروز جشن دانش بر اين واقعيت است که نه راه يکي و نه سرانجام يکي و نه جبر تاريخي وجود دارد تا که بکار بردن زور سبب شتاب گرفتن حرکت تاريخ بگردد : راه رشد در ﺁزادي ، از بيراهه زورمداري و در زيادت طلبي جدا است . درفش کاوه ﺁهنگر، بر افراشته، راه ﺁن مينوي دوستي را به ايرانيان مي نمايد که ايران پيش از ﺁن بود که جمشيد دم از ولايت مطلقه بر ايرانيان زند .

10 - از ﺁنجا جمشيد نماد از خود بيگانه شدن مظهر ولايت جمهور مردم در نماد زور محض( = يکي در برابر همه ) است و ما ايرانيان در حيات خود شاهد اين از خود بيگانگي بوده ايم و ديده ايم چسان دلها را از مهر يکديگر پرکنيد در جاسوس يکديگر شويد از خود بيگانه شد، بجاست بدانيم که نوروز ترجمان تميز روش دشمني افزا از روش دوستي افزا است . توضيح اين که اگر گذشتن از حق بنام حفظ دوستي ، پيشبرد دين يا مرام و... عمل به مرام دشمني و دشمني افزا است، دفاع از حق هرکس در هرجاي جهان، عمل بهﺁئين دوستي است. چرا که حق يگانه است و تجاوز به ﺁن، در وجود هر موجود و در هرجاي جهان، تجاوز به حق در وجود همه جانداران و بي جانان ( اگر تصور کردني باشد) است . بدين قرار، الف عمل به حق و دفاع از حق و ب تکليف را عمل به حق دانستن و ج هيچ عذر و مصلحتي را دست ﺁويز بيرون رفتن از حق نکردن، در بطن فرهنگ دوستي ، خالق اين فرهنگ گشتن است .

11 - هر يک از ما، هم گفته و هم شنيده ايم که دوستي بي علت مي شود، اما دشمني بي علت نمي شود . دوستي نياز به علت و دليل ندارد زيرا استعداد انس از استعدادهاي انسان است و انس گرفتن کار خودجوش ﺁنست . و دشمني بي علت نمي شود . زيرا تا زور درکار نيايد و استعداد انس را از کار طبيعيش بازندارد، دشمني پديد نمي ﺁيد . از اين رو، دوستي خودجوش و دشمني زور فرموده است . دوستي کنش و دشمني واکنش است .

بدين قرار، اندازه فعاليتهاي خودجوش در يک جامعه ، اندازه ﺁگاهي بر ﺁزادي و پهناي فرهنگ دوستي و نيز ميزان رشد ﺁن جامعه را بدست مي دهد . و نيز ، کمي فعاليتهاي خودجوش و بيشي فعاليتهاي دستوري ، گوياي غفلت از ﺁزادي و پهناي ضد فرهنگ دشمني و بزرگ شدن ابعاد تخريب نيروهاي محرکه است : دوستي توحيد خود جوش و دشمني تضاد قدرت فرموده است . از اين رو، توحيد خودجوش و مسئوليت شناسانه ، در رهبري جامعه خود ، بي نياز کردن مديريت جامعه از قدرت ( = زور ) است. بنا براين، غير ممکن شدن پيدايش شبکه تارعنکبوتي قدرت و تحت حاکميت ﺁن، در ﺁمدن انسانها به اين آگاهي است. ولايت جمهور مردم ، يا رهبري بر ميزان داد و وداد همين است .

12 - بدين سان، جشن نوروز به ما مي گويد ايرانيان ، از دير باز مي دانسته اند که تضاد خودجوش وجود ندارد . تفکري که تضاد را در درون هر پديده گمان مي برد و ذاتي ﺁن مي نماياند، انديشه قدرت است. و بخطا مي پندارد که تضاد هرچه خصمانه تر، کارسازتر است .

موازنه عدمي که ايرانيان يافته اند و ادب و هنر ايران را بدان خلق کرده اند جمله گوياي درک اين واقعيت توسط ايرانيان است که، بنا بر موقعيت ايران در جهان و بنا براين که ايرانيان مي دانسته اند دوستي در درون، ﺁنها را از سلطه جوئي انيرانيان مصون مي دارد، ﺁن فرهنگ دوستي بايسته است که عقل را ﺁزاد و در خلق فرهنگ دوستي ، ترجمان دل کند .

موازنه عدمي و دين ها و نحله هاي عرفاني که بر اين اصل بنا شده اند و بيان ﺁزادي هستند و با خاصه هاي ايرانيت سازگاري جسته اند، تا زماني که در بيان قدرت از خود بيگانه نشده اند ، ترجمان اين دانش هستند که تضاد و دشمني وقتي عارض مي شود که درون با بيرون رابطه قوا برقرار مي کند . وقتي در درون، جمهور مردم اختيار بر خود را از دست مي دهند ، قدرتمدار صولت ضحاک مي جويد . لذا آن آئين ها و نحله هاي فکري تداوم يافته اند که همه انسانهاي سراسر گيتي را به دوستي مي خوانند. اين آئين ها، ﺁئين محبت هستند و روش خلق فرهنگ دوستي.

از اين رو، از خاصه هائي که ايرانيت يافته است ، يکي از آنها کينه ورزيدن و اسباب دشمني فراهم کردن نيست ، يکي مراجعه به قدرت، چه رسد به قدرت انيراني نيست . همه خاصه هاي ايرانيت ترجمان فرهنگ دوستي در درون و با بيروني است که ستيز رويه نمي کند : رجوع به قدرت انيراني، گم کردن ايرانيت بمثابه هويت و تضاد بر تضادها و دشمني بر دشمني ها افزودن است :

13 - انسانهاي فرهنگ ساز ، عقل ﺁزاد دارند و خيال و وهم را علم نمي شمارند . هرگاه انسانها ظن خويش را علم يقيني و حق ناب نشمارند و بدانند که ظن و مجاز فرﺁورده عقل قدرتمدار هستند، آنگاه کثرت دست ﺁوردهاي ﺁنان نه تنها اختلاف و دشمني پديد نمي ﺁورد، بعکس جريان ﺁزاد دست ﺁوردها به رشد همگان شتاب مي بخشد.

بدين قرار، کثرت ظن هائي که حقايق شمرده مي شوند، ترجمان رواج قدرت مداري و فراگير شدن ضد فرهنگ دشمني است. به عکس مي توان گفت، فراواني ﺁراء، وقتي دارندگانشان مي دانند علم قطعي نيستند ، ترجمان فرهنگ دوستي مي شوند. در حقيقت، همراه با رابطه ها بر اساس حقوق، رابطه عقلها از راه يافته ها ، با انس طلبي خودجوش انسانها همزاد و همراه مي شود. در اين حال، شکوفا ترين فرهنگ ﺁزادي و دوستي را پديد مي ﺁويد . نوروز جشن وجدان به همزادي حق و دانش و ﺁزادي و عشق است .

بدين قرار، ﺁن اختلافي که حق است و نه دشمني که دوستي مي ﺁورد ، ﺁن حق اختلاف که با حق دوستي همراه است ، اين اختلاف است . از اين رو،

14 - فرهنگ دوستي را انسانهائي مي سازند که انديشه راهنماي ﺁنها بيان ﺁزادي است . تجربه روزمره به ما مي گويد که الف بمحض اين که قدرت هدف مي شود، نظر و باور مرز مي شوند و ب اختلاف نظر توجيه گر دشمني مي گردد . ج خشونت روش مي شود و د جريان انديشه ها و اطلاعات قطع و انواع سانسورها رابطه هاي انسانها را قطع و دشمني با يکديگر را قاعده و دوستي را استثناء مي کند . ه زورباوراني که از خود بيگانگيشان کامل گشته است ، مروج اين دروغ مي شوند که خشونت سرشت انسان است. آنها در ساختن ضد فرهنگ دشمني ، نه تنها فرصتي را براي تجويز خشونت از دست نمي دهند، بلکه کشتن و بسا کشتار دستجمعي را ارزش مي گردانند .

هرگاه از خود بپرسيم چرا در جهان ما ، ضد فرهنگ دشمني فراگير گشته است ، به اين پاسخ مي رسيم : از جمله به اين علت که بيانهاي قدرت ، جملگي، مروج ضد فرهنگ دشمني هستند . واقعيتي که زير چشم داريم ، رقابت بر سر دشمني و کشف کاربردهاي جديد خشونت است . براي بيرون رفتن و بيرون بردن جهاني از جهنم خشونت و دشمني ، نياز به بيان ﺁزادي است . نوروز بما مي گويد ايرانياني که خشونت و دشمني دوران ضحاک را ديده بودند، دريافتند که خود بايد برخيزند و ﺁن انديشه راهنمائي ﺁنها را مي سزد که زنگار ترسها و نا توانائيها و يأسها را از پندار و گفتار و کردار ﺁنها بزدايد ، به برداشتن مرزها و يکديگر را دوست يافتن توانا و به قيام براي ﺁزاد شدن توانا سازد .

ايرانيان !

ﺁيا به انتظار مي نشينيد تا 5 عضو دائمي شوراي امنيت از اکنون تا زماني که پايان ﺁن معلوم نيست ، هر از چندي ، تصميمي در باره شما بگيرند ؟ و يا در مي يابيد که از راه استقرار ولايت جمهور مردم است که حاکميت قدرت انيراني و ايراني بر انسان، پايان مي پذيرد ؟

شما دانشگاهيان ، شما دانشجويان، شما مبارزان سياسي، ايران را در يابيد!

در فرهنگ ﺁزادي و دوستي بازانديشيد، شما نيک مي دانيد که در قلمرو ضد فرهنگ دشمني ، تبليغ اتحاد ، از حد وحدت بر ضد رژيم بيشتر نمي شود . اين وحدت راه بجائي نمي برد زيرا که متکي به بيان قدرت و مرام دشمني است . مي بايد به فراخناي ﺁزادي درﺁمد و دست بکار ساختن فرهنگ دوستي ، فرهنگ زيست در ايراني ﺁزاد و مستقل شد، دست بکار ساختن فرهنگ دوستي براي ﺁن شد که خورشيد صلح و دوستي از ايران، وطن ما، بردمد و جهان را به نور ﺁزادي و دوستي روشن بگرداند .

پس شما را به دوستي و به گرايش به بيان ﺁزادي و قيام متحد براي استقرار ولايت جمهور مردم فرا مي خوانم . اين ننگ را نپذيريد که سلطه گر ، ولو اندک شمار ايراني، را در خدمت خويش متحد کند . توانائي دوستي با يکديگر و توحيد براي بازيافتن ﺁزادي و استقلال را ، به يمن فرهنگ دوستي، باز يابيد و برخيزيد .

شما که به خدمت بيگانه در نيامده ايد ، شما که به اين و ﺁن بهانه ، از جمله بهانه ﺁزاد کردن مردم ايران از استبداد مافياها ، عامل قدرت خارجي نگشته ايد ، بدانيد !

ضعفهايي که داريم و اشتباه هايي که کرده ايم، مجوز دوري و بيگانگي از يکديگر نيستند، بلکه دليل دوستي و نزديکي ما بيکديگرند. چرا که به فرهنگ ﺁزادي مي توان روش پيروزي را که گذار از ضعف به قوت است، ﺁموخت. بيائيد ﺁموزگاران يکديگر در عبور از ناتواني به توانائي بگرديم .

زنان ايران، ﺁموزگاران عشق !

قرار گرفتن سرنوشت ايران در دست شوراي امنيت ، پي ﺁمد سلب ولايت از جمهور مردم است . اين امر که اين شورا چه تصميم مي گيرد، يک امر است و اين امر که زندگي شما را تقديري رقم مي زند که قدرتهاي انيراني مقرر مي کنند، امر ديگري است . به چشم ببينيد که بيرون رفتن ولايت از يد جمهور مردم ، قرار گرفتن ﺁن در دست فقيه نيست بلکه انتقال ﺁن به قدرت انيراني است . جريان انتقال ولايت از جمهور مردم به قدرت انيراني ، از ﺁن روز ﺁغاز شد که گمان رفت، ولايت قابل انتقال از مردم به فقيه است . ﺁن روز هشدارها داده شدند اما محور شدن قدرت ، چشمها و گوشهاي عقلها را کور و کر کرده بود و هشدارها ناشنيده ماندند .

شما زنان که فضل هنرمندي داريد و مي توانيد جامعه را از محدوده تنگ زندگي در استبداد، به فراخناي زندگي در ﺁزادي ببريد، شما که ، بنا بر سرشت ، ﺁموزگار عشق و خالق فرهنگ دوستي هستيد ، نمي بينيد ايران به زهر ضد فرهنگ دشمني دارد از پا در مي ﺁيد ؟ چرا فضلهاي خويش را در تبديل محيط خانواده به کانون عشق بکار نگيريد و سمموم دشمني ها و خشونتها ها را از محيط اجتماعي زيست نزدائيد؟ چرا شوق طبيعت دوستي و ﺁبادان کردن ايران را در دلها نياندازيد ؟ چرا در شور زندگي ، ﺁن روشنايي را در سرها نمي افکنيد که انسانهاي ﺁزاد، در فرهنگ دوستي و با خلق اين فرهنگ ، زندگي خويش را بدان روشن و بارور مي کنند ؟