سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 642

تاریخ انتشار 14 فروردین 85 برابر با 3 آوریل 2006

 

ابوالحسن بنی صدر

 

 

29 اسفند ، نوروز ایران

 

 

   زمان شهادت می دهد: استبدادیان پیرو خط سید ضیاء یا استبداد وابسته، از رهگذر مقایسه صوری ، بحران سازی خویش را با ملی کردن صنعت نفت، به رهبری مصدق، مقایسه می کنند . رسانه های غرب در مقام شناساندن رژیم مافیاها به افکار عمومی، به یاد می ﺁورند که نزاع ملاتاریا با بنی صدر نزاع دو خط، خط استقلال و ﺁزادی با  خط استبداد و ارتجاع بود .

   گفتارها و کردارهای زورپرستانی که دولت را تصرف کرده اند و ﺁنها که مراجعه شان به امریکا، اعتراف صریحی است بر ناتوانی و فقدان هویت ، هر دو برای توجیه عمل خویش، به اندیشه راهنمای نهضت ملی ایران و این نهضت ، رجوع می کنند :

 

مقایسه صوری بحران اتمی با نهضت ملی کردن صنعت نفت به رهبری مصدق :

 

    مافیاهای نظامی مالی  عمل خویش را در ساختن بحران اتمی خطرناکی که زندگی جمعی و فردی ایرانیان را ، در انتظار تصمیم شورای امنیت، به حال تعلیق درﺁورده است ، با جنبش ملی شدن صنعت نفت مقایسه می کنند . استبدادیان وابسته زبان فریب بکار می برند و مقایسه ای ظاهری و صوری بعمل می ﺁورند : در ظاهر، حق ایران بر منابع نفت، حق ملی شمرده می شد و متقابلا درظاهر، ایران بر استفاده صلح ﺁمیز از فنون اتمی دارای همین حق است . در ظاهر، امریکا و انگلستان تن به برخورداری ایرانیان از حق ملی خویش ندادند و با کودتای 28 مرداد 1332، ثروت ملی ایران را به یغما بردند و متقابلا به ظاهر، امریکا و اروپا نمی خواهند ایران از فنون اتمی برخوردار و آن را در قلمروهای صلح ﺁمیز بکار برد . در ظاهر، انگلستان به شورای امنیت شکایت برد و متقابلا به ظاهر، پرونده اتمی ایران به شورای امنیت ارجاع شده است . اما صورتهای مشابه، واقعیتهای متضاد را می پوشانند :

1- حق ایران بر نفت و دیگر منابع ملی ایران ، قابل مقایسه با حق ایران بر نیروگاه برق اتمی و سوخت ﺁن نیست . ایران بر انرژی  حق دارد . حق ایران اینست که این انرژی را با بهترین و سالم ترین و ارزان ترین روشها بدست ﺁورد . پس نیاز به سیاست گذاری به ترتیبی دارد که  الف) نیازهای ایران در درازمدت برﺁورد شوند.

ب) منابع انرژی داخلی بدقت شناسائی شوند و ﺁهنگ رشد فنی  که در برخورداری از هریک از منابع بکار می رود، اندازه گیری شود .

ج) ضابطه استقلال کشور در گزینش مجموعه ای از منابع و فنون، لحاظ شود.

د) بلحاظ خطرها یی که بدست ﺁوردن برق از اورانیوم در بردارد ، هرگاه ضرور شد بخشی از انرژی از نیروگاه اتمی تحصیل شود، زمان این نیاز و اندازه ﺁن و ایمن ترین راه ها باید شناسائی شوند .

ه) این سیاستگذاری باید شفاف باشد .

2 این حقیقت که آمریکا و انگلستان نمی خواستند ایران صاحب منابع نفت خود شود، به هیچ رو قابل مقایسه بر سر بحرانی که رژیم مافیاها ساخته است نیست . چرا که 

الف) استقلال ایران در بهره برداری از منابع نفت خود نه تنها شرکتهای نفتی را از درﺁمدهای بادﺁورده ای محروم می کرد ، بلکه سبب می شد ملتهای دیگر نیز برخیزند و حقوق ملی خویش را مطالبه کنند، حال این که ساختن نیروگاه اتمی در ایران ، فرصتی برای بردن  سودهای بزرگ و وابسته کردن ایران است . نزاع بر سر نیروگاه نیست، نزاع برسر فعالیتهای پنهانی است.

ب) در همان حال که ایران از لحاظ نیروگاه اتمی وابسته است و هنوز ، یک نیروگاه ﺁماده کار نیز ندارد، بدون هیچ توجیهی مدعی می شود بخاطر استقلال در سوخت، می خواهد اورانیوم را خود غنی کند .

ج) ملی کردن صنعت نفت اقدامی اساسی برای استقرار صلح جهانی بود. زیرا  بر اصل موازنه منفی، اساس روابط بین المللی را بر حقوق ملی می نهاد و رها کردن جامعه جهانی را از روابط سلطه زیر سلطه  هدف قرار می داد. لذا آن اقدام، ایران را با دنیا روبرو نکرد بلکه، از حمایت وجدان جهانی برخوردار کرد . درحالیکه اگر رژیم مافیاها شفاف عمل می کرد، بحرانی بوجود نمی ﺁمد.

د) مردم ایران مطمئن بودند هیچ چیز از دست نمی دهند و بسا تمامی حقوق خویش را باز می یابند . اما در این بحران، طرفی که هم باید باج بدهد و هم خسارت، مردم ایران هستند و این مردم بحق نگران جنگ دیگری هستند. در آن ایام، باوجود این که نظام جهانی دارای دو قدرت محوری بود، اما مصدق برای مقابله با محور غرب به محور روسی باج نمی داد . در همان حال، شیلات و بانک در اختیار روسها را ملی کرد و حقوق ایران را از روسها مطالبه می کرد . حال این که اینک ، بحران سازان بابت بحران اتمی که پدید ﺁورده اند، به شرق و غرب عالم باج می دهند.

و) مصدق خود و حکومت خویش را برای ایران می خواست و ملاتاریا و مافیاها، ایران را بخاطر حاکمیت استبدادی خویش ، به محاصره اقتصادی و جنگ سپردند و اینک نیز سرنوشت ﺁن را در ید شورای امنیت قرار داده اند .

3 طرح دعوا از سوی انگلستان در شورای امنیت، بخاطر ملی شدن صنعت نفت ، سپردن اختیار  ایران به 5 عضو دائمی شورای امنیت نبود . چرا که در ﺁن دعوا (که مصدق برای دفاع از حقوق ملی ایران خود در شورای امنیت حاضر شد)، متجاوزی ادعا می کرد، ایران حق او را تصرف عدوانی کرده است ! مستند این تجاوز قرارداد خائنانه 1933 بود، که رضا خان را بخاطر امضای ﺁن شاه کرده بودند . از آنجا که 5 عضو دائمی هم تصمیم مشترک نگرفته بودند، مصدق فرصتی یافت و از ﺁن ، در معرفی استبداد سیاه رضاخانی و انتخابات قلابی نیک سود جست . چنان که شورای امنیت نه تنها به زیان ایران رأی نداد، بلکه بسود ایران و به زیان انگلستان رأی داد . حال این که این بار، 5 عضو دائمی شورای امنیت تصمیم گرفته اند تا پرونده اتمی ایران را به شورای امنیت ببرند و برده اند . سرنوشت ایران دیگر نه در دست او که در دست این 5 عضو است . تصمیم درباره ایران بستگی به چگونگی زد و بند میان این 5 عضو دارد . پرسیدنی است که رژیم مافیاها، چه باج بزرگی باید به روس و چین بدهد، تا آنها حاضر به معامله با امریکا و اروپا نشوند؟

     تفاوت بنیادی اینست که مصدق برگزیده مردم ایران بود .  نماینده اول تهران در مجلس بود که به یمن جنبش همگانی مردم ایران ، نخست وزیر شد . حال ﺁنکه انتخابات مجلس مافیاها و انتخابات ریاست جمهوری دولت مافیاها قلابی بود و هست . از لحاظ ماهیت ، رژیم مافیاها ، همانند رژیم رضا خان، استبداد وابسته است . اعضای شورای امنیت 54 سال پیش می دانستند مصدق برگزیده مردم ایران است . او را می دیدند که در حال ارائه اسنادی بود که نشان می داد، اسامی نمایندگان مجلس بر طبق فهرست، از پیش تصویب صلاحیت شده از صندوقها بیرون آورده شده اند. نظیرآنچه که در مورد نمایندگان مجلس مافیاها و ریاست جمهوری ﺁقای احمدی نژاد اتفاق افتاد. ﺁن روز، مصدق بود که ثابت می کرد انگلستان رژیم و مجلس را به مردم ایران تحمیل کرده است، تا قرارداد به یغما بردن نفت را بمدت 60 سال تمدید کنند . اما این بار، بر ایران، استبدادی حاکم است که از لحاظ خارجی بودن ، هیچ قابل مقایسه با رژیم پهلوی نیست . چرا که ﺁن زمان ، مردم ایران بدون درﺁمد نفت زندگی می کردند و وابستگی دولت به درﺁمد نفت نیز  چنان نبود که بدون این درﺁمد، بودجه دولت وجود نداشته باشد .  

    و ﺁن روز ، مردم ایران بودند که حق حاکمیت خویش را بدست می ﺁوردند و حکومت مصدق به نمایندگی مردم عمل می کرد، لذا گفتار و کردارش شفاف بود . بنا بر این ، شورای امنیت با مردم ایران و نماینده این مردم رویا رو بود . هرگاه به زیان ایران رأی می داد، اصول مردم سالاری در خود غرب، حقوقی که به استنادشان سازمان ملل پدید ﺁمده بود ، حق حاکمیت ملتها را در سرتاسر جهان، زیر سئوال می برد . اما، امروز، شورای امنیت نه با مردم ایران و اصول راهنمای مردم سالاری و حق حاکمیت ملتها ، که با استبدادی که متجاوز به حقوق مردم خویش است، روبروست. بدین ترتیب، مستمسکها برای اقدام علیه این رژیم و ادعاهای او همه مهیا هستند.

     و ﺁن روز ،  نظام جهانی ، نظام بسته ای بود که حدود ﺁن را دو ابر قدرت معین می کردند . ایران نقطه تلاقی این دو ابر قدرت و بنا براین حساس ترین نقطه جهان بود . ملی کردن صنعت نفت ، بیرون کشیدن ایران از چنگ و دندان دو غول رقیب بود .  برای این که نهضت ملی بسوی هدف پیش رود، رهبری نهضت ملی می باید بنا را بر طلب حقوق ملی و نه جستجوی قدرت می گذاشت . می باید بنا را بر خروج از روابط قدرت و نه ورود درﺁن می کرد. اما رژیم مافیاها ، در طول حیات خود حتی یک بار ،  بنا را بر حقوق ملی ایران نگذاشته است . نه تنها بهترین فرصتها را برای خارج شدن از روابط قوا مغتنم نشمرده، بلکه از گروگانگیری و محاصره اقتصادی و جنک 8 ساله، تا  روش کردن ترور و تجاوز مستمر به حقوق انسان و بحران اتمی،  کوشیده است در مرکز روابط قوا قرار گیرد و ایران و سرنوشت ﺁن را دستمایه قمار بر سر بقای خود کند .  نتیجه اینست که، فرصت در اختیار ایران به فرصت در اختیار امریکا بدل گشته و ایران اختیار بر خود را از دست داده است .

     بدین قرار، دو ماهیت متضاد ، دو موقعیت و دو فرصت متضاد را پدید ﺁورده اند : مصدق از حق نمایندگی می کرد . از شورای امنیت و دیوان بین المللی لاهه  اعتراف به این حق را ستاند ولی مافیاها از زور نمایندگی می کنند و نخست در شورای حکام و اینک در شورای امنیت است که سرنوشت ملت را به دیگران می سپارد.

     و این بار اول نیست که ملاتاریا عامل حاکمیت بیگانه بر سرنوشت کشور می شود : در کودتای رضاخانی و مجلس مؤسسانی که سلطنت را به رضاخان داد، در کودتای 28 مرداد که به رهبری دو ﺁیت الله به انجام رسید و در گروگانگیری و جنگ 8 ساله و پذیرفتن قطعنامه شورای امنیت و سرکشیدن جام زهر بدست آیت الله خمینی وملاتاریا .

   قرارگرفتن سرنوشت ایران در دست قدرتهای خارجی، بیانگر مجموعه ای از چند واقعیت، از جمله سه واقعیت زیر است :

1 -  از وظایف روحانیت یکی دفاع از موجودیت و استقلال ایران بود . عمل به این وظیفه ، ایجاب می کرد الف- روحانیت از محل اجتماعی خود بیرون نرود

ب- بیان دین، بیان استقلال و ﺁزادی و نه بیان قدرت باشد . از مشروطیت بدین سو، هر نوبت، روحانیتی که ﺁن محل و این بیان را رها کرده و از موضع قدرتمداری عمل کرده ، بناگزیر عامل سلطه بیگانه بر ایران شده است.

2 -  برای این که ایران از سلطه بیگانه رها شود ،

الف - می باید ولایت جمهور مردم استقرار یابد و

ب- بنیادهای جامعه، از جمله بنیاد دینی (روحانیت) ، بر اصل موازنه عدمی و بر وفق ﺁزادی و استقلال تجدید ساخت جویند . دین به بیان ﺁزادی تبدیل شود و روحانیت نیز بهیچرو بگرد قدرتمداری نگردد. این بنیاد باید جدا از دولتی بماند که بنوبه خود، ترجمان ولایت جمهور مردم است.

3 هرگاه روحانیت قدرتمداری را رها نکند (چه رسد به تصرف دولت) عامل سلطه بیگانه می شود و سرانجام ، ناگزیر هویت خویش را از دست می دهد و هویت ﺁلت فعل قدرت مسلط را می یابد .

برای این که ولایت جمهور مردم برقرار شود و بنیادهای سیاسی و دینی و تربیتی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی متناسب با ﺁزادی و حقوق انسان تجدید ساخت کنند و بیان دین، بیان ﺁزادی و روحانیت، مروج این بیان شود،   ایران نیاز به فرهنگ ﺁزادی و دوستی دارد و بیش از همیشه نیاز به استقلال دارد

 

ﺁیا موازنه منفی اصل راهنمائی خاص دوران جنگ سرد بود و جهانی شدن و نقش امریکا و ادعایش در حمایت از مردم سالاری ، موازنه عدمی و استقلال را بی محل کرده است ؟ :

 

    هر بار که عده ای بخدمت امریکا می رسند، 

الف) ناگزیر می شوند برای توجیه عمل خویش،  به مبارزه مردم ایران بر راست راه استقلال و ﺁزادی  رجوع کنند و ﺁن مبارزه را در ظرف تاریخی خود ، یعنی گذشته ، قرار دهند و

ب) مدعی شوند که جهان تحول کرده است و در جریان  جهانی شدن ، استقلال کارﺁئی گذشته را ندارد .  امریکای امروز نیز امریکای دیروز نیست . امریکای امروز  حامی مردم سالاری است و چرا نباید از این حمایت سود جست ؟

     دو رأس دیگر مثلث زورپرست و وابسته، نیاز دارند وابستگی خود را توجیه کنند . می دانند دروغ می گویند و سخن حق را نیز بارها شنیده و خوانده اند ولی بهیچ رو قصد ندارند از زورپرستی ﺁزاد شوند . می خواهند به دست بیگانه بر ایران مسلط شوند . با فرهنگ ﺁزادی و دوستی بیگانه اند و دعوت به این فرهنگ و ﺁشتی با مردم ایران و استقلال از قدرتهای خارجی را با ناسزا پاسخ می دهند . با وجود این، هربار ﺁنها را به ترک زورباوری و بازجستن ﺁزادی و استقلال  فراخوانده ام و در این فرصت نیز فرا می خوانم.

     اما  به ﺁنها که از دست  رژیم مافیاها به ستوه می ﺁیند و توانائی رویاروئی با ﺁن را در خود نمی بینند و شکار عوامل قدرتی می شوند که امریکا است ، می گویم : خود را فریب ندهید و زبان فریب زورپرستان را در توجیه فریبی که می خورید، بکار نبرید . زورپرستان همواره منطق صوری را برای غافل کردن انسانها از واقعیتهائی بکار برده اند، که اگر از ﺁنها غافل نمی شدند، به ابزار قدرت هم تبدیل نمی شدند. اینک به آنها می گویم، این منطق را برای غافل کردن خود و دیگران از محتوای نقش امریکا و سیاست واقعی حکومت بوش و غفلت خود و مردم از توانائی خویش و امکانها و فرصتها ، چرا بکار می برید ؟  بنا بر این فرض که نادانسته چنین می کنید، شما را از این حقوق و واقعیتها ﺁگاه می کنم :

1 -  موازنه عدمی ، اصلی نیست برای بازی میان دو قدرت ، موازنه عدمی

الف) اصل راهنمای عقل ﺁزاد است . بدین اصل، عقل هیچگاه از ﺁزادی خود غافل نمی شود. نبود این اصل، وجود ثنویت به مثابه اصل راهنما و محور شدن قدرت است .

ب) موازنه عدمی ، بنا را بر حق گذاشتن ، در رابطه انسان با خود، در رابطه انسان با انسان و در رابطه جامعه ها با یکدیگر است . پس،  جهانی شدنی که در آن رابطه های ملتها بر پایه حقوق ملی هر ملت تجدید و تنظیم شوند ،  محلی برای روابط مسلط و زیر سلطه نمی گذارد .  به سخن دیگر،  برای ﺁنکه جریان جهانی شدن  به سلطه ماوراء ملی ها به مادرشهر امریکا نیانجامد، امروز بسیار بیشتر از دوران مصدق و نیز دوران انقلاب ایران ، به موازنه عدمی و استقرار رابطه های ملتها بر حقوق ملی ( = استقلال ) نیاز است .

2 مردم سالاری فرﺁورده تحول جامعه از ضد فرهنگ قدرت و دشمنی  به فرهنگ ﺁزادی و دوستی است. این مردم سالاری، جریان بازشناسی خویش بمثابه انسان دارای استعداد رهبری و مسئول سرنوشت خود و جامعه خویش، خود و محیط زیست ، خود و جامعه جهانی است. جامعه جهانی هم تجربه لنین را کرده است و هم تجربه محافظه کاران جدید را  به خود دیده و دانسته است که زور به حرکت تاریخ شتاب نمی بخشد  بلکه این حرکت را از راست راه ﺁزادی به بیراهه استبداد ویرانگر ، سوق می دهد . تضاد را جانشین توحید و مردم سالاری را ناممکن می کند . دو نمونه افغانستان و عراق ، نمونه های توحید ملی نیستند ، نمونه های تضاد ملی هستند . اگر فرض کنیم امریکا سیاست اسرائیل را اجرا نمی کند و تجزیه عراق نتیجه ناتوانی  تنها ابر قدرت است،  این تجزیه به ما می ﺁموزد که زور قدرت خارجی تنها می تواند تضادها را تشدید کند . ﺁقای بوش و حکومت او می گویند : رژیم صدام به زور، مانع بروز تضادهای جامعه عراق بود و اینک که ﺁن زور نیست، این تضادها از زبان خشونت ابراز می شوند . دروغگو کم حافظه می شود و با توسل به منطق صوری، صورت می سازد و بدان واقعیت را می پوشاند . توضیح این که

الف) تضادها چگونه بوجود ﺁمده بودند ؟ ﺁیا مردم عراق روابط خود را بر وفق حقوق فردی و جمعی برقرار کرده بودند و این روابط تضاها را بوجود ﺁورده بودند، یا استعمارگری که انگلیسی ها بودند، در همه جا بدون یک مورد استثناء ، اقلیت را بر اکثریت حاکم کرده و این حاکمیت به زور، تضادها را بوجود ﺁورده است ؟ رژیم صدام خود زاینده تضادها بود، زیرا حاکمیت اقلیت بر اکثریت جامعه عراق بود . و در روی کار ﺁمدن این اقلیت نیز سیا دست اندر کار بوده است . در دوران محاصره اقتصادی عراق نیز، اقلیت حاکم  کم زیان و اکثریت تحت ستم پر زیان شدند .  از زمان حمله نظامی بدین سو نیز، امریکا سیاست ﺁشتی ملی را تعقیب نکرد . محور رابطه بین شیعه و سنی و کرد ، ترس از یکدیگر شد . نتیجه این که جامعه عراق در عمل تجزیه شده و هر یک از گروههای قومی و دینی ﺁتش خشونت را به جان یکدیگر و هستی وطن  خویش  می زنند .

3 -  فرهنگ ﺁزادی و دوستی را  نه یک قدرت خارجی و نه حتی یک دولت مردم سالار، نمی تواند در جامعه بسط دهد . این فرهنگ را در سطح جامعه ، انسانهای ﺁزاده می توانند همگانی کنند و رشد دهند . اگر جوانها، دوران شاه را بخود ندیده باشند، نسل انقلاب می داند که در رویاروئی با ایدئولوژیهای قدرت، رژیم شاه مبلغ تضاد شد و نیز در رویاروئی با رژیم شاه که به تقسیم ایرانیان به  متجدد و مرتجع می پرداخت، خط استقلال و ﺁزادی بود که در سطح جامعه ملی مروج فرهنگ ﺁزادی و دوستی شد و گل را بر گلوله پیروز گرداند .

     به تحولها در جامعه های دیگر نیز که بنگرید می بینید این در سطح جامعه و به یمن کوششهای ﺁزادگان بوده که فرهنگ ﺁزادی و دوستی گسترش یافته و استبداد را بی پایگاه و بی محل کرده است .  بنا بر این،  نه به واشنگتن و جنگ افروز ترین عناصر، که به میان مردم باید رفت . دوستی را جانشین دشمنی و زبان نقد را جانشین  زبان ستایش و ناسزا و روش تجربه را جانشین منطق صوری باید کرد و ایرانیان را از توانائیها و فرصتهایی که دارند، ﺁگاه باید کرد . از جمله،

4 -  منطق صوری ، روش مبهم کردن هر روشنی است . از واقعیت روشنی که مبهم می شود و بکار فریب می رود، یکی جهانی شدن است .  جهانی شدنی که اینک واقعیت دارد، به تصرف ماوراء ملی ها درﺁمدن عرصه کنونی زندگانی جهانیان و نیز عرصه زمانی زندگی تا ﺁینده های دور است. همچنین، جهانی شدنی که اینک واقعیت دارد، به مهار ماوراء ملی ها  در ﺁمدن نیروهای محرکه ملتها است. جهانی شدنی که اینک واقعیت دارد، ساخت و سازی به اقتصادها دادن است که جامعه ها را گرفتار پیشخور کردن و جهان را در بند ﺁینده ای قرار می دهد که از پیش متعین شده است . کم نیستند کارشناسانی که امید از نجات محیط زیست بریده اند . امید از ﺁینده اقتصادی بریده اند که قرار بود اقتصاد وفور بگردد. سرانجام، جهانی شدنی که اینک واقعیت دارد نظام جهانی سلطه است که از  خاصه های ﺁن، پویائیهای نابرابری و خشونت و فقر است . جهانی شدنی که ...

     تن دادن به این جهانی شدن ، استعفاء از انسانیت و تسلیم شدن به حقارت محض است . انسان عارف به حقوق خویش  عصیان بر این جهانی شدن را حق خویش می شناسد و بر می خیزد تا جهانی شدن دیگری را جانشین این جهانی شدن کند . جهانی شدنی را جانشین کند  که شرکت برابر جهانیان در اداره مردم سالار جهان  بر پایه حقوق ملی هر ملت و حقوق انسان باشد . جهانی شدنی را جانشین کند که انسان و حال و ﺁینده ﺁن، از بندگی سرمایه سالاری رها شود . جهانی شدنی را جانشین کند که جامعه های عضو جامعه جهانی، نظامهای باز و تحول پذیر داشته باشند و نیروهای محرکه را در رشد انسان و عمران طبیعت بکار گیرند .  جهانی شدنی را جانشین کند که دیگر هیچ قدرتی به خود اجازه جنگ پیشگیرانه ندهد و در جامعه های دیگر برای خود منافع ملی سراغ نکند. جهانی شدنی را جانشین کند که انسان از بندگی قدرت ﺁزاد شود.

   بنام ﺁزادی و به بهانه جهانی شدن ، حضور و عمل قدرت خارجی را در وطن خویش توجیه کردن، این قدرت را  توان مطلق و خویشتن را ناتوانی مطلق گمان بردن است .

5 -  در حقیقت، به سراغ قدرت خارجی رفتن، بنام ﺁزادی،  ادعای متناقضی است . چرا که

 الف) ﺁزادی نه دادنی و نه ستاندنی، بلکه ذاتی حیات انسان است . انسان ﺁزاد، انسان مستقل و توانا نیز هست . زیرا  نه تنها بدون وجدان به استقلال ، انسان نه عارف به ﺁزادی خویش می ماند و نه می تواند توانائیهای خویش را در رشد بکار اندازد و از رهگذر رشد، هویت بیابد . ناگزیر برده زور می شود . و 

ب) جامعه ای که ﺁزادی ندارد ، به ضرورت استقلال نیز ندارد .  به سحن دیگر، بر او استبداد وابسته حاکم است . حال چگونه بتوان از قدرت مسلط توقع داشت استبداد وابسته را از میان بردارد ؟ ﺁیا امریکا ، در مقام مادر شهر ماوراء ملی ها، حاضر می شود ایران را از روابط اقتصادی ﺁزاد کند که نیروهای محرکه اش را به غرب جریان می دهد ؟ ﺁیا حاضر است جریان نفت خام به غرب و از آن طرف جریان کالاها و اسلحه و خدمات به کشورهای نفت خیز( = جهانی شدن)، از بنیاد  تغییر کند ؟ ﺁیا امریکا نمی داند  در کشورهای نفت خیز، جامعه مدنی به دولت ها وابسته اند و دولتها نیز به اقتصاد مسلط ؟ آیا مردم سالاری جز این است که، دولت تابع ملت و بیانگر حاکمیت ملت باشد ؟ و...

6 مداخله قدرت خارجی جز از راه اعمال قدرت ممکن نیست. اما ادعای اعمال قدرت برای استقرار مردم سالاری، ادعای متناقضی است . چرا که جامعه در نظامی سیاسی زندگی می کند که قائمه اش زور است . هرگاه فرض کنیم قدرت خارجی تقویت کننده قائمه نظامی سیاسی استبدادی نیست ، حداکثر جانشین ﺁن می شود . نظام سیاسی با قائمه زوری که خارجی است برجا می ماند. دو نمونه عراق و افغانستان زیر چشمهای ما هستند و می بینیم معنای جانشین شدن قائمه زوری که قدرت امریکا است، چیست .

     استقرار مردم سالاری به تغییر نظام سیاسی و برخوردار شدن جامعه از نظام اجتماعی باز و تحول پذیر ، تحقق پیدا می کند و نه با جانشین کردن قائمه ای با قائمه ای دیگر . اگر پای امریکا در باطلاق عراق گیر کرده است، بدین خاطر است که بنا را بر تغییر نظام سیاسی نگذاشته و بر تغییر قائمه زور گذاشته است . اما چرا قائمه زوری که امریکائیست نمی تواند جانشین قائمه زور بشود که رژیم صدام بود ؟ زیرا قائمه زوری که رژیم صدام بود نظام سیاسی بود که در جامعه عراقی ساخت گرفته و متکی به روابط دولت بیگانه از ملت به بخش مسلط جهان بود . امریکا ﺁن قائمه را از میان برداشته و از پی آن، بند از بند ساخت سیاسی عراق گسسته است . عراق  نظام اجتماعی سیاسی باز و تحول پذیری نجسته ، بلکه نظام سیاسی از هم پاشیده ای جسته است که با قائمه زور امریکا  برپا نمی ماند .

    ﺁیا از امریکا و غرب کاری در کمک به روند مردم سالاری در ایران ساخته است  یا خیر ؟ و غرب چه باید بکند اگر براستی قصدش ترویج مردم سالاری باشد ؟ اینها پرسشهائی هستند که، چند نوبت،  بدانها پاسخ داده ام . اینک نیز، بنا بر موقع یادﺁور می شوم :

1 ایجاد اطمینان در مردم ایران که از بیرون نه مورد تجاوز نظامی قرار می گیرند و نه گرفتار تحریم اقتصادی می شوند .

2 -  به خود راه ندادن دو رأس دیگر مثلث زورپرست و انصراف قطعی از ﺁلترناتیو سازی برای رژیم . به این دلیل که نباید امریکا جانشین مردم ایران در اعمال حق حاکمیت و رشد، شود .

3 خودداری از روابط پنهانی و هرگونه معامله با رژیم که ناقض حقوق ملی ایران باشد .

4 رعایت حقوق انسان در خود غرب و خودداری از محدود کردن ﺁزادیها و  از میان برداشتن شبکه های ﺁدم ربائی و ترور سیا و تعطیل زندانهائی که شکنجه گاههای مخوف گشته اند .

5 - ﺁقای بوش سخنان احمدی نژاد را که بسود افراطی ترین تمایلهای سیاسی اسرائیل و امریکا ایراد می کند، دلیل سیاست خود در ایران قرار داده و امریکا را موظف به دفاع از اسرائیل دیده است و خوب می داند رژیم مافیاهای نظامی مالی  تهدیدی برای موجودیت اسرائیل نیست . اما اگر امریکا  حداقل حمایت خود از اسرائیل را منوط به رعایت شدن حقوق ملی فلسطینیان و حقوق انسان از سوی اسرائیل می کرد ، بسود مردم سالاری در منطقه ، کاری را کرده بود که از قشون امریکا و دستگاه تبلیغاتیش ساخته نیست .

6 اتخاذ سیاست قاطعی در باره خلع سلاح اتمی منطقه و استقرار رابطه با تمامی کشورهای منطقه بر اساس حقوق ملی هر کشور . و...

درهمان حال که امریکا رهبری جبهه بر ضد رژیم مافیاها را جسته است، مردم ایران نیز فرصتهای عمل گسترده تری یافته اند :

1 به مردم ایران یادﺁور می شوم که در قرنی که بسر ﺁمد ، شما مردم سه نوبت جنبش کردید . در هر سه نوبت، دولت استبدادی و وابسته بود . پس دولتهای استبدادی نبودند که شما ایرانیان را به فرهنگ دوستی درﺁوردند. اینک نیز با دولتی استبدادی روبرو هستید که بیشتر از دولتهای پیشین خارجی شده است . در خارجی شدن تا ﺁنجا پیش رفته که اختیار ایران را درکف 5 عضو دائمی شورای امنیت گذاشته است . دولتی که در درون و بیرون از مرزها بحران می سازد، کارش بسط ضد فرهنگ دشمنی است . اما شدت دشمنی ها و فسادها و نابسامانیها (= ضد فرهنگ دشمنی ) که پدید ﺁورده است، نیاز جامعه را به فرهنگ ﺁزادی و دوستی بازهم بیشتر کرده است . فرهنگ دوستی القائی نیست که امریکا توسط دستگاه تبلیغاتیش و یا وسیله قشونش به مردم ایران القاء کند . مراجعه به قدرت امریکا نشناختن نیاز و کمک به رژیم در بسط ضد فرهنگ دشمنی است . در عوض، نیاز شما مردم به فرهنگ دوستی ، فرصتی را   برای  ﺁزاد اندیشان ایران  فراهم ﺁورده است تا فرهنگ ﺁزادی و دوستی را ،  بر پهنه ایران بارور کنند و روز ایران را نوروز بگردانند .

2 تصویب اصل ملی شدن صنعت نفت ، در 29 اسفند، توسط مجلس که جز اقلیتی کم شمار، اعضای جبهه ملی ایران، بقیه از پیش و توسط دستگاه حاکم و سفارت انگلستان ، تأیید صلاحیت شده بودند، به شما مردم ایران می گوید ، چرا نوروز نماد  استقلال و ﺁزادی و دوستی در درون و ﺁشتی و صلح بر پایه حقوق ملی با بیرون است .  چرا به یمن ملی شدن صنعت نفت در 29 اسفند، روز ایران نوروز شد . ﺁن نیروئی که یک اقلیت 8 نفری را به ملی کردن صنعت نفت و تشکیل نخستین دولت ملی (= نماینده حاکمیت ملت و مستقل از قدرت خارجی) توانا کرد، نیروی ملتی بود که به یمن فرهنگ دوستی و ﺁزادی و استقلال ، مسئولیت خویش را بمثابه یک ملت  بیاد ﺁورد و برخاست .  با این تفاوت که ﺁن زمان، ایران نقطه تلاقی دو ابر قدرت بود و هیچیک از ﺁن دو، نه ایران مردم سالار و نه موفقیت ایرانیان را در نهضت ملی  خویش  می خواستند .  امروز، ﺁن نظام جهانی از میان برخاسته است . یک وجدان جهانی قوی طرفدار استقرار ولایت جمهور مردم در ایران و دیگر کشورهای جهان بوجود ﺁمده است . در نتیجه، امریکا و غرب نیز ، ناگزیر، به جانبداری از استقرار مردم سالاری در همه کشورهای جهان، تظاهر می کنند . پنا بر این ، جنبش همگانی برای استقرار مردم سالاری،  نه تنها با مخالفت هیچ دولتی روبرو نمی شود ، بلکه از وسیع ترین حمایت وجدان جهانی و دست کم حمایت زبانی دولتهای جهان برخوردار می شود . شما مردم فرصتی طلائی در اختیار دارید  هرگاه عزم کنید و برخیزید.

3   برافتادن حجاب رژیم مافیاهای نظامی مالی و بحران سازیهای این رژیم ، فرصتی را بوجود ﺁورده است که هرگاه امریکا از ﺁن سود جوید ، شما مردم ایران از ﺁن زیان و زیان سخت خواهید یافت و هرگاه شما از ﺁن سود جوئید ، امریکا بمثابه قدرت از حمله نظامی و محاصره اقتصادی ایران و... ناتوان خواهد شد.

    بدین قرار، در صورتی که دست روی دست بگذارید ، فرصت را تقدیم امریکا کرده اید تا با استفاده، از ﺁن، با چین و روس معامله کند و وارد عمل شود. اما اگر روی به جنبش ﺁورید به ترتیبی که جهانیان بدانند شما تصمیم دارید حاکم بر سرنوشت خود بگردید، اختیار را از کف شورای امنیت بدر ﺁورده و از ﺁن خود کرده اید .

4 ترتیب کار ﺁقای خمینی این بود که تند روها را در کناری نگاه می داشت و خود مواضع سخت سرانه می گرفت . دستیاران او از وی می خواستند موضع خود را تعدیل کند . هر بار که کسی یا گروهی می خواست از اطاعت سرپیچد، تند روها را به جان ﺁن کس و یا ﺁن گروه می انداخت.  غافل بود که بتدریج،  تند رو ها نقش سگ پاسبان و سگ حمله را با نقش دولتمدار عوض می کنند . ﺁقای خامنه ای ، دولت را به تند رو ها سپرده و حال و روز خلیفه های عباسی را یافته است که بازیچه غلامان ترک شدند که سرداری یافتند و قشون ترکان را قائمه دولت عباسیان کردند . از ﺁن زمان که قشون ترکان دست بالا را یافتند، خلافت عباسی محکوم به انقراض شد . رژیم کنونی که به مافیاهای نظامی مالی تحول کرده است ، محکوم به انقراض است . ﺁقای خامنه ای دیگر کاری جز تصدیق کردن  اعمال مافیاهای حاکم از دستش بر نمی ﺁید . زیرا تکیه گاهی جز زورپرستانی که دولت را قبضه کرده اند، ندارد . نه نزد مردم و نه نزد روحانیت و نه نزد دیگر تمایلهای موجود در رژیم .  بنا بر این، انزوای این رژیم در درون مرزها نیز کامل گشته است . جنبش همگانی برای برداشتن مانع از سر راه استقرار دولت مردم سالار و حقوقمدار،  بیشتر از هر زمان دیگر  ممکن گشته است . هرگاه شما مردم فرهنگ ﺁزادی و دوستی را باز یابید و در قوت بخشیدن به بدیلی با خاصه مستقل از رژیم و هر قدرت انیرانی شرکت جوئید، هم به خلع ید از مافیاها توانا می شوید و هم  بر ملی کردن دولت توانا می شوید .

نهضت ملی ایران به رهبری مصدق، جنبشی برای ملی کردن دولت یعنی متوقف کردن جریان خارجی شدن دولت و پیش بردن دولت در جریان داخلی شدن بود .و تعلق و پیوند با مردم را هدف کرده بود . انقلاب ایران این هدف را پی گرفت . امروز وجدان جهانی موافق این هدف است . هیچ قدرتی توان مخالفت با تحقق ﺁن را ندارد . این موقعیت و ناتوان شدن مثلث زورپرست،  به شما ایرانیان فرصت می دهد که برخیزید و ولایت جمهور مردم را  برقرار کنید . بدین پیروزی ، حیات ایران جاویدان و روزهای بی پایانش ، همه نوروز می شوند .