اصول راهنماى اسلام

 

نوشته ابوالحسن بنى صدر

 

 

ناشر: انتشارات انقلاب اسلامى

 

تاريخ انتشار: 22 بهمن 1371

 

تنظيم براى روى سايت از

انتشارات انقلاب اسلامى

فهرست‏

مدخل

فصل اول: توحيد

بند اول: اسطوره‏ها

1- اسطوره هايى كه ساخته رابطه انسان و طبيعتند

2- اسطوره هايى كه ساخته رابطه انسان با زمان و مكان هستند

3- اسطوره هايى كه بر وجه اجتماعى واقعيت اجتماعى ناظرند

 

4- اسطوره هايى كه بر وجه سياسى واقعيت اجتماعى ناظرند

5- اسطوره هايى كه بر وجه اقتصادى واقعيت اجتماعى ناظرند

6- اسطوره هايى كه بر وجه فرهنگى واقعيت اجتماعى ناظرند

بند دوم: مشى از شرك به توحيد

الف - شرك

ب - بت پرستى

ج - ثنويت و تثليث

د - كفر

ه - منزه كردن خدا از صفاتى كه با توحيد ناسازگارند

بند سوم: روابط اجتماعى توليد كننده خدا

داستان دو دوست

الف - مؤلفه اجتماعى

ب - مولفه اقتصادى

ج - مؤلفه سياسى

د - مؤلفه فرهنگى

بند چهارم: رابطه انسان با خدا، يا موازنه عدمى

1- رابطه‏ها بر پايه موازنه عدمى

2- تخليف

مأخذهاى فصل اول

فصل دوم: بعثت

1- بعثت عمومى است

2- قواعدى كه زمان و مكان و محتوى و شكل بعثت را تعيين

مى‏كنند

3- گذار از ثنويت به توحيد و پيامبرى

4- وظائف پيامبرى

 

5- تغيير ناپذيرى احكام و صيرورت اجتماعى

الف - سازش پذيرى و سازش ناپذيرى

ب - هويتهاى نسبى و جهان شمول بودن احكام

ج - نسبيت احكام

منكرها

معروفها

مأخذهاى فصل دوم

فصل سوم: امامت

1- رهبرى و آزادى انسان

2- عموميت امامت

3- انواع امامت

صفات مؤمن و متقى

صفات كافر و مشرك

دو نوع نظام اجتماعى و مشخصات هريك

جامعه مؤمنان

جامعه كافران

دو نوع تمايل عمومى در تاريخ

مسئوليتهاى امامت عمومى و خاصه هايش

در وجه سياسى

در وجه اقتصادى

در وجه اجتماعى

در وجه فرهنگى

امام و حزب خدا و جامعه

تا تغيير نكنى تغيير نمى‏دهى

الگو آينده را در وجود خود حال مى‏كند

مأخذهاى فصل سوم

فصل چهارم: عدالت

عدل و ظلم، در رابطه با اصلها

پيشخور كردن و از پيش متعين كردن و وظيفه خليفةاللهى

تدبير پيش شرط تقدير

نه جبر و نه تفويض، امرى ميان دو امر است

گذار از نابرابرى به برابرى

1- در وجه اقتصادى

2- در وجه اجتماعى

3- در وجه سياسى

4- در وجه فرهنگى

نابرابريها و راه حل عمومى مشكل نابرابرى

مأخذهاى فصل چهارم

فصل پنجم: معاد

زمان پندار و گفتار و كردار

زمان پيوسته است و جهت و هدف دارد

دسته بندى انسانها در رابطه با زمان

شهادت زمان

معاد، آغاز بدون بازگشت

تدارك جامعه آرمانى در معاد

الف - خاصه‏هاى سياسى جامعه آرمانى

ب - خاصه‏هاى اقتصادى جامعه آرمانى

ج - خاصه‏هاى اجتماعى جامعه آرمانى

د - خاصه‏هاى فرهنگى جامعه آرمانى

جا و موقع فرد در جامعه آرمانى

طبيعت بهشت، آنسان كه قرآن وصف مى‏كند

مأخذهاى فصل پنجم

 

حاصل سخن

فهرست

اصول راهنماى اسلام

 

فصل اول‏

 

توحيد

 

بسم الله الرحمن الرحيم‏

مدخل‏

كتابى كه خواننده پيشاروى دارد، حاصل تجربه‏هاى 30 سال است. تجربه هايى كه در پر رويدادترين دوران تاريخ و تا اين زمان، دوران پرشتاب‏ترين تحولهاى تاريخ انسانيت، بعمل آمده‏اند. در همه رويدادهاى بزرگ، ايران از مهمترين صحنه‏ها بوده است و ايرانيان پاى در ميان داشته‏اند. در اين دوران، ساعت به ساعت، زندگى پرسشها پيرامون هستى، رابطه انسان با خدا، با طبيعت، در ميان مى‏گذاشت و مى‏گذارد. جهت تحولى كه جامعه‏ها دارند، يا بايد داشته باشند و يا بايد به آنها داد، موضوع دانش اجتماعى و همه، مايه كشاكشهاى سياسى و نزاعهاى قهرآميز و جنگها بوده‏اند و هستند. و نيز، تقدم بخشيدن به اين يا آن بعد از بعدهاى اجتماعى، سياسى، اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى، دست مايه زورمداران بوده و هنوز هست.

نسلهايى كه پيش از اين دوران مى‏زيستند، با مشكلى مواجه نبودند كه نسل ما و نسل جوان امروز با آن روبرو است: پيش از پيشى جستن غرب، نسلهاى پيشين محدوده انديشه راهنما و نظام ارزشى را كه در آن بار مى‏آمدند، مطلوب مى‏يافتند. پس از سلطه يافتن غرب، فعالان هر نسل دو تمايل پيدا مى‏كردند: تمايلى انديشه راهنما و نظام ارزشى غرب را بهترين مى‏شمرد و تمايلى ديگر به انديشه راهنما و نظام ارزشى سنتى پايبند مى‏ماند. آيا مى‏دانست اين سنت جز غرب زدگى ديرين نيست؟ بهررو، دو گرايشى كه با يكديگر رويارو مى‏شدند، غرب زده‏هاى كهنه و غرب زده‏هاى نو بودند. اين دو تمايل، به تمايلهاى كوچك‏تر تقسيم مى‏شدند. و هر تمايل انديشه راهنما و نظام ارزشى خود را بهترين مى‏شمرد. در دوران ما، در انديشه‏ها، زلزله‏هاى بزرگ روى دادند و همه ساختها را ويران ساختند. تا جايى كه كسانى پيدا شدند و گفتند: عصر ايدئولوژى بسر رسيده است!

در قلمرو علم نيز، روشهايى كه علمى شمرده مى‏شدند، پى در پى، مهر غير علمى و ضد علمى مى‏خوردند و از اعتبار مى‏افتادند. در نتيجه، ارزشهاى پايه، خود بى پايه مى‏شدند. جامعه‏هاى صنعتى و غير صنعتى قرار و ثبات خويش را از دست مى‏دادند. نسل جوان، در تمامى جامعه‏ها، شورشى مى‏شد. شورشى از نوع جديد جهان را فرا مى‏گرفت: شورش بر نظامهاى اجتماعى و ارزشى و بر انديشه‏هاى راهنما و روشها. وقتى شورشى از نوع جديد روى مى‏دهد، اگر نتوان اصل و انديشه راهنما و ارزشهاى پايه جديد جست، بحران ديرپا مى‏شود. و چون شورش مى‏توان كرد اما در شورش نمى‏توان زيست، ديرپايى بحران سبب مى‏شود كه نيروهاى محركه به عامل تخريب پايه‏هاى هستى انسان و طبيعت، بدل گردند. نظر به موقعيتى كه ايران دارد انحطاط دو ابرقدرت، نخست در ايران احساس شد. اين انحطاط از جمله عوامل انقلاب ايران شد. اين انقلاب كوششى است كه انسانيت معاصر بعمل مى‏آورد تا مگر شورشها و بحران ارزشها به عصر جديد، سرباز كنند.

زورپرستانى كه خواستند بنام غرب زدايى كهنه‏ترين غرب زدگيها را به زور بر ايران حاكم كنند و جامعه ايران را در نظامى بر اصل ثنويت تك محورى رام بگردانند، در زمانى كوتاه، شكستى كامل خوردند. ايران صحنه تجربه‏اى شد و هست با حاصلى كه در مقياس جهان و تاريخ تعيين كننده است: انسان راه زندگى را در پيش خواهد گرفت يا بيراهه مرگ را؟ دركشورى كه بنا بر موقعيت، عرصه آزمايشى تا اين اندازه با اهميت گشته است، آن انديشه‏اى كه بتواند استبداد سلطنتى و استبدادهاى فراگير، از جمله استبداد فراگير دينى، را بى اعتبار كند و جامعه را از بيراهه مرگ به راه زندگى بازآورد، انديشه راهنمايى نيست كه در خور عصر سوم، عصر از اعتبار افتادن زور در مقياس جهان و اعتبار جستن آزادى در همه جا، است؟

بدينقرار، از راه اتفاق نيست كه ايران عرصه برخوردهاى تمامى ايدئولوزيها و دينها گشت و هنوز نيز هست. پس به تصادف نيز نبود كه شكست بسيارى از مرامها نيز نخست در ايران مسلم گشت: در انقلاب ايران، انديشه توحيدى پيروز شد.

سير باز جستن انديشه توحيدى، از اينجا آغاز شد كه در تجربه كردن روشهاى علمى، به اين نتيجه رسيدم كه غلط در اصل راهنما، يعنى ثنويت است. بر اين اصل ضد علمى نمى‏توان روش علمى يافت و با آن تحقيقها را به نتايج صحيح راه برد. پس از اين تجربه كه مهمترين حاصل آن، كتاب تضاد و توحيد است، مطالعه نحله‏هاى فلسفى، بمثابه دستگاههايى كه بر اصلى راهنما بنا شده‏اند، اين ميوه را ببار آورد كه دستگاههاى فلسفى يا بر ثنويت ساخته شده‏اند و يا بر توحيد. دستگاههايى نيز هستند كه بنا را بر هر دو اصل مى‏گذارند. حاصل اين مطالعه نيز، از جمله، كتاب موازنه‏ها شد.

پى بردن به اين واقعيت كه تضاد قانون مرگ و توحيد قانون زندگى است، نه احتياج به تاريخ و نه نياز به آزمايشهاى علمى دارد. تجربه روزمره زندگى، انسان عبرت‏آموز را كفايت مى‏كند. جهان امروز، حاصل رشد فقر و قهر مرگ آور، بر اصل ثنويت، نيست؟

با اين تجربه‏ها، تجربه‏هاى زندگى، بخصوص در قلمرو سه جهاد، همراه مى‏شدند و اين پرسش را بميان مى‏آوردند: اگر انسانيت بر اصل ثنويت زندگى خود را سازمان مى‏داد، چگونه مى‏توانست به حيات خويش ادامه بدهد؟ آيا جامع هايى نبوده‏اند كه در آنها، بيشترين بخش زندگى از اصل ثنويت فرمان برده است و از ميان رفته‏اند؟ پس انديشه راهنمايى وجود داشته و پيشنهاد شده است كه بعثتها را ممكن ساخته و به يمن آنها، انسانها رهبرى موافق با فطرت را بازيافته و به راه زندگى باز آمده‏اند. كوشش سى ساله كه اين كتاب حاصل آنست، به بازشناسى آن انديشه در اصولش انجاميد. در اين سالهاى دراز، انتقاد مداوم انديشه و عمل، در پرتو اصول راهنما و نقد اين اصول به مدد انديشه و عمل در قلمروهاى مختلف، اين امكان را فراهم مى‏آوردند كه نتايج تجربه‏هاى پرشمار به اصلها محك زده شوند و بنوبه خود، هر تجربه، تجربه گر را بر آن مى‏داشت به قرآن باز گردد و بيارى آن، اصلهاى راهنما را نقد و از ابهامها پاك كند.

و نيز خاصه‏هاى زمان ما، يكى اينست كه يكچند از مرزها برداشته مى‏شوند. نه تنها مرزهاى ميان قومها و ملتها و كشورها، بلكه ميان زمانها نيز. پيش از اين، كندى تحول سبب مى‏شد كه گذشته و حال و آينده مرزهاى مشخصى پيدا كنند. اما اينك شتاب تحول، نه تنها ايجاب مى‏كند انديشه اجتماعى صفت جهانى بيابد، بلكه ضرور مى‏سازد كه با توقعات فردا در تعارض قرار نگيرد. آيا يكى از مشكلهاى بزرگ رشته‏هاى دانش اجتماعى اين نيست كه زود به زود، زمان بر كاستيها و خطاهاشان شهادت مى‏دهد؟ آن انديشه اجتماعى را كه بتواند جهان را يكى بداند و براى هر مسئله‏اى راه حلى پيدا كند كه جهانيان را در راه رشد، به يكديگر نزديك بسازد، بر اصل ثنويت نتوانسته‏اند بسازند. انديشه‏اى را نتوانسته‏اند بسازند كه عمل را چنان هدايت كند كه از امكانات فردا نكاهد و بر آنها نيز بيفزايد. اينك ليبراليسم مدعى است كه در حال جهان گير شدن است. اما مجموعه اعمالى كه به هدايت اين مرام بعمل مى‏آيند، كاهنده‏اند. باشگاه روم هشدار مى‏دهد كه انسانيت واپسين امروز و فرداى زندگى خويش را مى‏گذراند؟ بحرانى كه عمر يك نسل انسانيت معاصر در ان گذشته است. به صداقت و صراحت مى‏گويد و جريان زمان در زلال خويش، به روشنى نشان مى‏دهد كارى كه در گذشته و حال ممكن نگشته است، در آينده نيز ميسر نخواهد شد.

زمان شهادت مى‏دهد كه اگر زندگى ادامه يافته است، بدينخاطر است كه بخش بزرگى از زندگى انسانها بر اصل موازنه عدمى جريان يافته است. در واقع، پندار و گفتار و كردار آدميان، دو بخش مى‏شده است. بخشى از آن، بكار زيستن و رشد مى‏آمده و بخشى ديگر ستيزها، ويران سازيها و كشت و كشتارها را ببار مى‏آورده است. دوره‏هاى انحطاط و گاه مرگ جامعه‏ها، دوره هايى بوده‏اند كه بخش دوم بر بخش اول چيره مى‏گشته است. اينك كه مرزها از ميان رفته‏اند و مى‏روند، غلبه آن بخش از پندارها و گفتارها و كردارهاى ويران ساز ومرگبار، ديگر نه هستى يك جامعه و يا سرزمين كه هستى انسانها و جانداران و طبيعت را بخطر مى‏افكند.

پيش از اين، هر زمان كه قومى گرفتار انحطاط و مرگ مى‏شد، قوم ديگرى بار امانت را بر دوش مى‏گرفت و مسئوليت امامت را در نجات زندگى و ادامه آن، بر عهده مى‏گرفت. آفريده‏ها مى‏زيستند و مى‏مردند اما حيات همچنان ادامه مى‏يافت. در زمان ما قواى مخرب چنان بزرگ شده‏اند كه مى‏توانند انسان و طبيعت را بميرانند. پس انديشه راهنمايى بايد كه انسانها را به ياد و كار خليفه اللهى بياندازد و در كوشش براى گذار از دوران بحران به عصر سوم، عصر آزادى، بكار آيد. اين عصر را از آن رو عصر سوم خوانده‏ام كه در آن، زور يكسره از اصالت مى‏افتد و ثنويت كه بر آن، زور واقعيت مى‏يابد و بكار مى‏رود، بى اعتبار مى‏شود.

بدينقرار، تدوين انديشه اجتماعى متعالى‏ترين سعى آدميان بود و هنوز نيز هست. براى اينكه انديشه‏اى، انديشه اجتماعى تلقى شود، بايد مجموعه باشد. بايد ابعاد سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى و نيز رابطه انسان با خود و با طبيعت را بر بگيرد. بايد اين مجموعه با نظام، يعنى داراين اصول و فروع باشد. اصول در ثبات، بايد تحمل تغييرها را بياورند و بتوانند راهنماى تحول و انطباق فروع با تغييرهاى اجتماعى باشند. اين امر ايجاب مى‏كند كه اصول دست كم سه بعدى باشند. يعنى هم راهنماى نگرش انسان در آفرينش (اساس قرار دادن يا ندادن رابطه انسان با خدا) و صيرورت هستى باشند، هم ارزشهاى بنيادى باشند و هم اصول روش شناخت و دستيابى به علم و معرفت بگردند. هزاران هزار سال كوشش انسانها در جستن و جمع كردن اين اصول و فروع تابع آن‏ها، در يك مجموعه با نظام ادامه يافته است و دو دسته انديشه اجتماعى ره آورد اين كوشش ديرپا هستند: انديشه‏هاى اجتماعى كه بازتاب انواع ثنويتها هستند و انديشه اجتماعى كه ترجمان توحيد است. ادامه حيات و رشد انسان از توحيد است و انديشه‏هايى كه توانسته است اصول ثابت و فروع تغيير و انطباق‏پذير پيدا كند، انديشه توحيدى است. دين توحيد، نظامى بر پايه اصولى پايدار است. اصولى كه ثباتشان شرط رشد شتاب گير انسان و تحول مطلوب جامعه‏ها است.

عوامل فرسايش و ميرندگى به اين اصول راه ندارند. زيرا خميرمايه اين اصول را زور تشكيل نمى‏دهد. بدينخاطر، شناخت اين اصول براى عده اى آسان و براى گروهى ممتنع است. در حقيقت، براى شناخت اصول بايد از باور به زور رهايى جست. آنها كه از اين باور رها مى‏شوند، اين اصول را زود و آسان مى‏شناسند و بدان، انديشه و عمل را در فضاهاى نو به نو رشد به پيش مى‏رانند. اما اگر آدمى زور را مدار هستى باور كرد و فلسفه زندگى را جستجوى زور و قدرت شمرد و قدرت را توانايى بر ديگران و سلطه گرى معنى كرد، از گمراهى، راه به اين اصول نمى‏يابد. گرفتار ثنويت مى‏ماند و عامل تخريب مى‏شد. زنهار! برداشت خود را از اصلها، حق مطلق انگاشتن و يا آنها را مايه زورمدارى گرداندن نيز، بنيادگرايى و فسادگسترى بر روى زمين است.

از اين رو، خطرى كه دين را تهديد مى‏كرد و مى‏كند، در خود دين نيست. در طرز فكر آدميان است. راست بخواهى در از خود بيگانگى آدميان است. آدمها اين اصول را از محتوى خالى و از زور پر مى‏كنند. بدينسان، در ظاهر خدا پرستى، زور پرستيده مى‏شود و بجاى محبت و دوستى، كينه و دشمنى، بجاى توحيد اجتماعى، تضاد اجتماعى، بجاى دعوت به يگانگى، دسته بندى مردمان در گروههاى بيگانه از يكديگر و خصم با هم و ايجاد خصومتهاى كور ميان اين حزبها، بجاى اعتماد و اطمينان به يكديگر، ترس از و سوء ظن به يكديگر، بجاى دانش پژوهى، جهل و خرافه پرستى، بجاى ارزيابى و انتقاد، انواع سانسورها... بجاى اميد، يأس و بجاى آزادى استبداد مى‏نيشنند. راه بر رشد بسته مى‏شود و نيروهايى كه مى‏بايد در جريان رشد بكار سازندگى مى‏امدند، در نظام بسته اجتماعى، بقدرت تخريبى بدل مى‏گردند. جهان امروز اگر خود را از اين قدرت ويرانگر رها نكند، فردايى بخود نخواهد ديد.

در نظامهاى اجتماعى بسته كه تضاد اساس روابط اجتماعى مى‏شود، دور، دور اسطوره‏ها مى‏شود: بجاى علم، علم پرستى، بجاى رشد، رشد پرستى، بجاى توانايى، قدرت پرستى و... مى‏نشينند و انسان در تنيده اين باورهاى دروغين و عقيم و عقيم ساز، به تخريب خويشتن و طبيعت مى‏پردازد. رهبرى معرف قدرت تخريبى جامعه و بيانگر موازنه قواى داخلى و خارجى مى‏شود. تحول جامعه و رشد، هر روز بيشتر از روز گذشته، در تغيير موازنه قواى مخرب خلاصه مى‏شود. جهان در مسير توازن ترس و وحشت، شتاب مى‏گيرد...

جهان امروز مى‏كوشد از توازن و رفتن بسوى مرگ، مرگى در وحشت مطلق، بازايستد. امادر تضاد ماندن و راه جستن، محال است. در موازنه قوا ماندن، انديشه هايى راه ياب را با هفت مشكل بزرگ روبرو مى‏كند كه مشكل همه زمانها و بخصوص مشكل عصر حاضر هستند. چرا كه ابعاد قدرتهاى مخرب بسيار بزرگ شده‏اند. آنقدر بزرگ شده‏اند كه انسان در برابرشان، احساس كوچكى و ناتوانى مى‏كند. هفت مشكل اينها هستند:

1- پيش گرفتن تحول اجتماعى و شتاب آن بر انديشه‏هاى اجتماعى، اين تحول از ايدئولوژيهاى پيشين بجاى خود، از دانش اجتماعى و انديشه هايى كه توليد و عرضه مى‏شوند نيز پيش مى‏گيرد. در حال حاضر، انديشمندان نه تنهاتوانايى فراهم ساختن زمينه تحول رااز دست داده‏اند، نه تنها قادر به پيش بينى جهت و فرجام تحول اجتماعى نيستند، بلكه از آن عقب مى‏مانند. اين امر خاص دوره‏هاى تحول بزرگ است. در حقيقت، انديشمندان، بلحاظ پايبندى به اين يا آن ثنويت و در نتيجه به قالبهاى فكرى پيشين، از تحقيق و تجربه آزاد باز مى‏مانند. در گذشته مى‏مانند و چندى و چونى تحول اجتماعى را اندر نمى‏يابند. آنچه را ثابت مى‏كنند، واقعيتها اگر نه همان روز، فردا تكذيبشان مى‏كنند.

2- استبدادهاى فراگير مشكل اين زمانند. نبايد پنداشت مسئله، تنها مسئله دولتهاى از اين نوعند. زيرا مسئله بزرگ‏تر، مسئله طرز فكرهايى هستند كه ترجمان اين يا آن ثنويتند. اين طرز فكرها كه خطرناك ترينشان بر ثنويت تك محورى بنا جسته‏اند، انواع دوگانگى‏ها را پديد آورده‏اند:

* دوگانگى فكر و عمل كه جدايى دين از سياست، يكى از اشكال آنست و شعار كسانى شده است كه طرز فكر استبدادى دارند.

* دوگانگى عقل و علم، علم و دين كه عامل استقرار بسيارى از انواع سانسور گشته است.

* دو گانگى ظاهر و باطن، شكل و محتوى، جسم و روح كه در جامعه‏هاى امروزى، سبب برخوردهاو گاه تضادهاى خصم آلود شده‏اند و مى‏شوند.

* دوگانگى‏هاى ملى، قومى، گروهى، فردى و... نژادى و منشى (نخبه و توده‏و ) اين دوگانگى‏ها هم اكنون، در 5 قاره روى زمين، در شكل جنگ و توازن ترس و وحشت بروز كرده و عرصه را بر ملتها تنگ كرده‏اند.

* دوگانگى رهبرى و مردم كه در همه جا كارپذيرى را به مردم القاء مى‏كند.

* دوگانگى فقر و غنا كه بخش ثروتمند جهان را به جزيره كوچكى در اقيانوس فقر و قهر بدل ساخته است.

* دوگانگى مسلط و زير سلطه كه حاصل نظام سلطه گرى و بيانگر ثنويت تك محورى است. مرگبارتر و ويرانگرتر از استبدادهاى فراگير حاكم بر اين يا آن جامعه، اين سلطه گرى است كه هستى سوز است.

3- رشد، رشدى كه طى دو قرن خدايى مى‏كرد، مشكل بزرگ زمان ما شده است. مشكل بزرگ زمان ما شده است بدين خاطر كه در محدوده روابط سلطه گر - زير سلطه، عامل فزونى گرفتن ميزان تخريب بر ميزان سازندگى و پيشخور كردن منابع طبيعت و از پيش متعين كردن جهت يابى فعاليتهاى اقتصادى و غير آن گشته است. روشنفكران غرب، پس از دو دهه بحث در باره بحران رشد، اينك دم فروبسته‏اند. خود مى‏گويند با ابزار فكرى كه طى چند قرن، نخست زمينه ساز رشد كنونى بوده و سپس پا به پا، با آن همراهى كرده است، نمى‏توان راهى براى بيرون رفتن از بن بست يافت. ادامه اين راه رشد، به انهدام كامل و همه جانبه مى‏انجامد. چاره كار آنست كه روشنفكران ديگرى پرورده شوند و در مجموعه‏هاى بشرى رشد يافته بمثابه بيمار بنگرند. رها از قالبهاى نظرى از پيش ساخته، همانند پزشك، براى اين بيمار، درمانى بيابند.

4- جريان نيروهاى محركه در مقياس جهان، ماوراء مليها را بوجود آورده است. ماوراء مليهاى اقتصادى و سياسى و جنايتكارى، كارشان اداره كردن نيروهاى محركه در مقياس جهان و زمان است. بنوعى از اداره مشغولند كه نيروهاى محركه را به زور و قدرت تبديل مى‏كند. نتيجه، سه امر واقع بسيار خطرناكند: الف - پيش خور كردن منابع و كارمايه‏ها و ب- از پيش متعين كردن آيند و ج - تخريب طبيعت و گسترش اردوگاه جهانى فقر.

5- زير سلطه‏ها چند ميليارد انسان بشمار مى‏روند. اين چند ميليارد نيز مشكل زمان ما هستند. اينها نيز فرآورده‏هاى رشدى هستند كه ترجمان سلطه گرى بود و هست و آدميان و طبيعتشان را به تباهى راه مى‏برد و راه مى‏برد. اين چند ميليارد انسان بيش از آنچه قربانيان غرب سلطه گر باشند، قربانيان پيروى از انواع ثنويتهايند. قربانى كارپذيرى خويشند، قربانى اصالت دادن به زور و خود را تسليم اوامر و نواهى زور كردنند. اينان عامل بزرگ بحران رشد يافتهها شده‏اند. رشد يافتهها نيز اسير موقعيت خويش بمثابه سلطه گر مانده‏اند.

در فرهنگ رشد يافتهها، آن بخش كه بيانگر انواع ثنويتهاست، هر روز بيشتر از روز پيش، قلمرو خود را گسترش مى‏دهد. سلطه گرها، بخصوص در آنچه به روابط با جنوب راجع مى‏شود، از ثنويت تك محورى پيروى مى‏كنند. توضيح اينكه در مقام سلطه گر، فكر و عملشان صرف تحكيم سلطه بر جهان و دائمى كردن اين سلطه مى‏شوند. از اين رو، تا وقتى اصل بر زور است، بحران ادامه و شدت مى‏يابد. سلطه گرها بايد از فرهنگى كه ترجمان اصالت زور است و مثل سرطان دامن مى‏گسترد، خلاصى بجويند. از آن، به فرهنگى درآيند كه بيانگر اصالت توحيد است.

6- فراموش كردن خدا و رها كردن رابطه انسان با خدا در نتيجه گم كردن موازنه عدمى و گرفتار شدن در بند موازنه وجودى و افزودن بر قيد و بند روابط قوا و مبتلا كردن انسان به اسطوره پرستى، مشكل بزرگ همه زمانها و بخصوص مشكل زمان ما است. اين مشكل و مشكل محروميت انسان از بعد معنوى خويش، مادر مشكلهاى ديگرند. چرا كه بيرون رفتن از توحيد و فروافتادن در شرك، در يك رشته اسطوره پرستى‏ها، انسان را از يافتن فطرت خويش، توحيد، مانع مى‏شود. در اسطوره هايى كه در زمان ما انسانيت را از خود بيگانه كرده‏اند، تأمل كنيم:

* شعار جدايى دين از سياست، سرانجام به رواج ماكياوليسم در همه عرصه‏هاى فعاليت انسان انجاميده است. در حقيقت، باور را از عمل نمى‏توان جدا كرد.اگر دين ترجمان توحيد باشد، جدا كردن آن از سياست، اصل كردن ثنويت در سياست است. پس وقتى دين توحيد است، جدا كردن آن از سياست، همراه كردن ثنويت و زاده آن، زور، با سياست است. انحطاط حرفه سياست در مردم سالاريهاى غرب به دليل آن جدايى و اين همراهى نيست؟

مشكل روشنفكران زمان ما اينست كه با اخلاق گرايى مبارزه كرده‏اند و اينك اخلاق زور، چه در رژيمهايى كه بنام دين و ايدئولوژى، استبداد برقرار كرده‏اند و خواه در مردم سالاريهاى غرب، از درون و بيرون، انسانها را مى‏خورد و تباه مى‏كند. از اين رو است كه از نو، به سراغ اخلاق مى‏روند. اخلاقى كه بر ارزشهاى ديگرى بنا شود. وقت آنست كه انسانيت از فريب بزرگ رها شود. مشكل سياست همراهى دين نيست. مشكل آن اينست: سياست بر كدام اصل راهنما؟ سياست بر اصل ثنويت، چه رنگ دينى بخود بگيرد و خواه نگيرد، و حتى وقتى ضد دينى مى‏شود، با زور همراه است. عصر آزادى، عصرى نيست كه در آن، سياست بمعناى مجموعه تدابير، ترجمان توحيد مى‏شود؟

* حمله به دمكراسيهاى توده‏اى كه زوال يافته‏اند و در حال زوالند از سوى مخالفانشان و حمله به آزاديهاى بورژوايى از سوى جانبداران آن نوع دمكراسى، سبب شد كه آزادى از ارزش بيفتد. آمريت استبدادى نخبه‏ها و حزب طراز نو و ارتش و دولت كه خميرمايه ايدئولوژى‏هاى زمان ما را تشكيل مى‏دهند، بن بست راكامل گرداند. تا آنكه اردوگاه كمونيسم متلاشى شد. اينك روشنفكران، بخصوص روشنفكران چپ، متوجه شده‏اند كه آزادى را از نو بايد ارزش كرد. گرفتاريشان اينست كه هنوز نمى‏دانند آن را بر كدام اصل تعريف و بنا بنهند.

* جدايى نخبه‏ها از توده‏ها و اعتقاد به ولايت اولى‏ها بر دوميها، سبب گشته است كه اوليها، بنام ايدئولوژى انواع استبدادهاى راست و چپ را به جامعه‏ها تحميل كنند و خودنيز، در استبدادى كه بنا و از آن پاسدارى مى‏كنند، فاسد و تباه شوند. اين امر خاص جامعه‏هاى داراى رژيم استبداد دينى و يا ايدئولوژيك نيست. در همه جا، نخبه‏ها ترور فكرى را تحميل كرده‏اند و در جو ترور، انديشه‏ها عقيم گشته‏اند. اينك روشنفكران راستين، در صدد شك به خويشتن برآمده‏اند. اما هنوز در پى آنند كه بر چه اصل و روشى، خود را بمثابه نخبه نفى كنند، از پاى بند سانسورها رها شوند و به فراخناى آزادى گام بگذارند؟

7- دوگانگى ماديت و معنويت، در دورانهاى مختلف، به نفى يكى از اين دو بعد انجاميد. در دوران ما، حاكميت ماديت انسان را از بعد معنويش محروم ساخته است. با تبديل نيازهاى معنوى به نيازهاى مادى و مدار باز مادى - معنوى را به مدار بسته مادى - مادى برگرداندن، انسان را عامل توليد و مصرف انبوه كرده است. انواع كمبودها را پديد آورده است و انسان را در حصار ماديت، به مصرف روزافزون و تخريب خويش بقهر مصرف، محكوم ساخته است. چرا كه مصرف انبوه، تخريب انبوه است و در مدار بسته مادى - مادى، انسان به تخريب و مرگ خويش، محكوم است. بازجستن بعد معنوى، بياد آوردن خود فراموش شده است. اما اين خود فراموش شده، جز با بازيافتن توحيد بمثابه اصل راهنما، ممكن نمى‏شود. اين سخن حق، حق است: با فراموش كردن خدا، انسان خود را گم مى‏كند. بدينقرار، اين سخن نيز حق است كه مشكلهاى ديگر از اين دو مشكل زاده مى‏شوند.

حاصل كوشش 30 ساله براى يافتن راه حل اين مسئله‏ها، كه در آن بسيارتر از بسيار از ايرانيان و غير ايرانيان شركت جسته‏اند، كتاب حاضر شد. كتاب خود نيز در پرحادثه‏ترين دورانهاى تاريخ و دوران تحول پرشتاب زيسته است: نخست بحثى كه براى سمينارى نوشته شده بود، پس از دو سالى كه در قيد سانسور سازمانى ماند، تحت عنوان اصول راهنماى حكومت اسلامى، به سال 1351، خارج از كشور، منتشر شد. اين كتاب، در روزهاى انقلاب، در خود كشور، بارها چاپ و منتشر شد. پرسشها و بحثها كه برانگيخت و تجربه دوران مرجع انقلاب، در متنى كاملتر، در همين دوران، منتشر شد. پس از كودتاى خرداد 60، پيشنهاد شد كتاب به زبان فرانسه ترجمه شود. اين شد كه در پرتو تجربه دوران بعد از انقلاب، آن را از نو، نوشتم. طى 11 سال، حاصل تجربه مبارزه با استبداد دينى در ايران و آموزشهاى تحول جهان را در روشن كردن نوشته و رفع نقصها و بيشتر كردن جامعيت كتاب بكار گرفتم. در روز به روز اين دوره طولانى، جمعى بزرگ از اهل پرس و جو انديشه در زندگى اين كتاب نقش جسته و شركت كرده‏اند. وقت در پرتو قرآن، اصلهاى راهنماى آن از ابهام بدر آمدند، در پرتو اين اصلها، خود نيز كتاب مبين شد، آشكار شد.

پيش از انتشار كتاب اول، فصلهاى آن، جدا جدا، نوشته و انتشار يافته بودند. در فاصله دو انتشار اول و دوم، مطالعه‏هاى ديگر در اين مطالعه، كه مطالعه مادرش بايد خواند، انعكاس يافته‏اند و اين و آن فصل، در اين و آن مناسبت، منتشر شده‏اند. در فاصله انتشارهاى دوم و سوم نيز، همين روش بكار رفته است. بدينقرار، كتاب، بمدت سى سال، روز به روز با نويسنده و كسانى كه آن را خوانده و در طرح پرسشها و بحثها شركت كرده‏اند، زيسته است. آيينه‏اى شده است كه وى در آن نقصها، اشتباهها و خطاهاى خويش را ديده و در اصلاحشان كوشيده است.

توحيد بر شرك در انقلاب ايران پيروز شد. اين كتاب گزارش پيروزى مردم بر دو نوع استبداد شد و ترديد ندارم كه گزارش پيروزى مردم ايران بر نوع سوم استبداد نيز مى‏شود. سه نوع عمومى استبداد كه تاريخ بخود ديده است، در ايران از پا درآمده‏اند و در مى‏آيند. باز از پا در آمدن اين استبدادها در ايران، در واقع در جهان استكه استبدادها از پا در مى‏آيند. اين كتاب بشارت عصر سوم و گزارش پيروزى بزرگ آزادى بر استبداد در مقياس جهان مى‏شود. پس بيشترين درودها بر آنهاكه شهيد و الگوى جاويد شدند، بر آنها كه كتاب ناطق شدند و سرزمين ايران را سرزمين نبرد با انواع استبدادها كردند و بر آن‏ها كه تصميم دارند با پيروزى بر واپسين تلاش مذبوحانه استبداد، امامان عصر آزادى بگردند.

ابوالحسن بنى صدر

 

اصول راهنماى اسلام

 

فصل اول‏

 

توحيد

 

توحيد

در پى يك مقياس و يك رابطه، فرشته شيطان مى‏شود و آدم از خود بيگانه مى‏گردد: فرشته به خدا مى‏گويد مرا از آتش آفريدى و آدم را از خاك. من از او برترم (1) فرشته بر سر فرمان اسطوره نژاد برتر مى‏گذارد و از خدا بيگانه مى‏شود، رانده مى‏شود. اينك خود را در رابطه قوا با آدم مى‏يابد. آدم را مى‏فريبد. او را به اسطوره خدايى جستن مى‏فريبد. آدم، در فريب، خود را در رابطه قوا با خدا قرار مى‏دهد: (2)

آدم بر پروردگار خويش عصيان كرد و گمراه شد.

به فريب باور مكنيد كه به دانش و جاودانى شدن، خدا مى‏گردد (3). رانده مى‏شود (4). از بهشت خود بودن، به اين دنياى پر از برخوردها و تضادها، هبوط مى‏كند. توبه مى‏كند و توبه‏اش پذيرفته مى‏شود. بر عهده او مى‏شود كه با انديشه و دست خويش، راه طولانى بازگشت به فطرت را طى كند (5).

اما در جريان زندگانى، روابط قوا اساس قرار مى‏گيرند و خداها، شخصيتهايى كه دم از خدايى مى‏زنند، پديده هايى كه به مقام خدايى رسانده مى‏شوند و... همه از رهگذر دور شدن آدميان از توحيد پديد مى‏آيند. بر شماره اسطوره‏ها و خداها آنقدر افزوده مى‏شود كه آدمى از شمال و جنوب و شرق و غرب، خود را محصور و زندانى اين خداها مى‏يابد. شيطان مى‏گويد (6):

بعد، بيقين از پيش و پس و راست و چپ آنان در مى‏آيم چنان كه بيشتر آنان شكر نگزارند.

توحيد فعل است. حركتى بر وفق روشى براى بازگشت به فطرت و به آزادى كامل از سلطه همه خداهاى موهوم است. حركت بسوى انقلاب بزرگ و همه جانبه است كه امكان نوعى رابطه جديد اجتماعى و نوعى رابطه نو با طبيعت و با خويشتن را در پى مى‏آورد. طبيعت و جامعه و ذهن انديشمند، ديگر عوامل محدود كننده آزاديهاى آدمى نيستند، اسباب وسعت گرفتن آزاديهاى اويند.

اين حركت عكس حركت نخستين است: از خود بيگانگى با انكار خدا، با ميل به دست يابى بر قدرت فراگير يا پرستش اسطوره‏ها آغاز گرفته بود. اين حركت با انكار خداهايى كه ساخته و محصول زندگانى اجتماعى بر اساس روابط قوا هستند، آغاز مى‏گردد:

بگوييد نيست خدايى مگر الله رستگار مى‏شويد

اگر در نوع فريبى كه آدم خورد دقت كنيم، مى‏بينيم ممنوعه همان اسطوره قدرت است. در قرآن، مجموعه خداها در اشكال گوناگون و در تغيير شكلهاشان نفى مى‏شوند. ميوه ممنوعه‏اى كه ما آدميان در اين دنيا به پرهيز كردن از خوردن آن دعوت شده‏ايم، همين خداها هستند. همانطور كه درخت، به تعبير قرآن و سيب يا نارنج به تعبير داستانهاى مذهبى، صورت مادى اسطوره قدرت است، خود نيز مى‏تواند به اسطوره‏اى ذهنى بدل بگردد. آدم باور كرد كه با خوردن ميوه درخت، خدايى هم آورد و هم شأن خداى يكتا مى‏شود (7).

قرآن، روش نيز معنى مى‏دهد و در حقيقت روش آزاد شدن از زندان بزرگ باور به خداهايى است كه اشكال مادى و ذهنى بخود مى‏گيرند و زمان به زمان، به يكديگر تبديل مى‏گردند و يا اشكال تازه‏اى پيدا مى‏كنند. بدينقرار، در سه بند، به خداهايى مى‏پردازم كه بايد نفى شوند تا آدمى از هرگونه استبداد، بخصوص استبداد فراگير رها گردد:

بند اول: اسطوره ها

اسطوره‏ها كه از رهگذر روابط اجتماعى و در جامعه پديد مى‏آيند، شش دسته‏اند. در توحيد، همه اين اسطوره‏ها، در وجود و وظايف اجتماعيشان، نفى مى‏شوند:

1- اسطوره‏هايى كه ساخته رابطه اسنان و طبيعتند

نه طبيعت در مجموع و نه پديده‏هايش خدايى نمى‏كنند. ملك و ملك از آن خدا هستند(8). آفريده‏ها در انجام دادن وظايف خويش نيز، از خداهاى گوناگون فرمان نمى‏برند. بر وفق يك نظم و قاعده پايدار، بقدر و اندازه عمل مى‏كنند (9).

ابراهيم مشى توحيد را با قبول و انكار خدايى همين پديده‏ها شروع كرد و به پايان برد:

با خود گفت: خداى من خورشيد است: (10)

پس چون آفتاب را عالمتاب يافت، گفت اين خداى من است.

و چون آفتاب غروب كرد و ماه و آسمان، به نور افشانى آغاز كرد، با خود گفت: خورشيد غروب كرد پس خدا نمى‏تواند باشد. خداى من ماه است (11):

پس چون ماه را تابان ديد، گفت: اين خداى من است.

و چون ماه نيز افول كرد، با خود گفت: اين پديده‏ها خدا نمى‏توانند باشند و (12):

همانا من روى مينهم بسوى كسى كه آسمانها و زمين را بر فطرت آفريد...

بدينسان، در حركت توحيدى، بايد خدايى پديده‏هاى طبيعى، خورشيد و ماه و ستاره (13) و باد و باران و نور و آتش (14) و اله هايشان را نيز نفى كرد. اين پديده‏ها موافق اندازه‏هاى حاكم بر طبيعت مخلوق، عمل مى‏كنند و خود قادر به اتخاذ تصميم نه درباره خودشان و نه درباره آدميان نيستند (15). نه مى‏توانند هستى ببخشند و نه مى‏توانند هستى بستانند (16).

و نبايد پنداشت كه امروز ديگر اين پديده را نمى‏پرستند. زيرا بسيارى هنوز مى‏پرستند و بسيارتر از بسيارند آنها كه ماده و طبيعت را بمدد علم اسطوره كرده و به مقام خدايى رسانده‏اند. بحران تمدنى امروز ره آورد ماده پرستى نيست؟

2- اسطوره هايى كه ساخته رابطه انسان با زمان و مكان هستند

نه شرق، نه غرب، نه شمال، نه جنوب، نه دنياى پايين،نه دنياى بالا، از ويژگى خدايى برخوردار نيستند. اينها همه به خدا تعلق دارند (17). به دليل محل سكناى اين يا آن قوم شدن، به ساكنان خود قدرت خدايى نمى‏بخشند. هيچ ملت بلحاظ زمين معين، نمايندگى خدا را پيدا نمى‏كند (18). مالكيت مطلق بر زمين و آسمان از آن خدا است (19). و بنابراين، مالكيت آدمى بر زمين، به حد رابطه‏اى كه كار و سعى پديد مى‏آورد، محدود مى‏شود (20).

سير در مكان (21) و زمان (22) ارزش مى‏گردد. گذشته‏و حال و آينده يك جريان دارند. آدمى بايد و مى‏خواهد كه پيشاروى خويش را باز كند و پيش برود. (23):

بديهى است كه انسان مى‏خواهد پيشاروى خويش را باز كند.

اما همانسان كه نبايد گذشته و حال را مطلق كرد و در آنها ماند، نبايد پنداشت علم قطعى آينده نزد آدمى است (24):

همانا علم ساعت نزد خدا است و هيچكس اندر نمى‏يابد كه فردا چه رويدادهايى را مى‏زايد

اسطوره آينده با مشخصات معنى و مدت معين، همواره از اسباب از خود بيگانگى آدميان بوده است. اما بخصوص در زمان ما، خواه در جامعه‏هاى مسلط و خواه در جامعه‏هاى زير سلطه، اين اسطوره، دست به دست اسطوره علم، از عوامل سازماندهى‏هاى اجتماعى گشته است. در انديشه توحيدى، علم به تاريخ معاد، روزى كه نظام اجتماعى دگرگون شود و انسان از جبرها بياسايد و جامعيت بجويد، براى هيچكس حاصل نمى‏شود. و كسى نمى‏تواند، نه بمدد ديالكتيك معجزه گر و نه بمدد هيچ روش ديگرى، از پيش، مدتى را كه مى‏توان طى آن به جامعه كمال مطلوب رسيد، معين كند. رهايى از باور به اين اسطوره، بخصوص در دوران ما، سبب مى شود كه خود را از قيد جبرهاى بسيار برهانيم و روشهاى مناسب براى رشد و آزادى پيدا كنيم.

بخصوص ما زير سلطه نبايد از ياد ببريم كه ليبراليسم غرب مسلط، به جامعه‏هاى صنعتى و ما وعده داد كه با پيروزى از الگوى رشدش، در دوره معينى، به رشد مى‏رسيم. پس از آن، ماركسيسم به استعانت اسطوره علم وعده داد كه مراحل تاريخ طى شده‏اند و مرحله سرمايه دارى به مرحله كمونيستى تحول مى‏كند و اين در زمان معين و به جبر تاريخ !

اما زمان گذشت و معلوم شد كه سخن جبرى‏ها راست نيست. يعنى نه جامعه‏ها تنها يك سرنوشت دارند و نه زمان رسيدن به آن سرنوشت، معين است (25).

بهشت بيابان است و آدميان آن را با عمل امروز خويش مى‏سازند.

به سخن ديگر نوع جامعه آينده به نوع عمل اجتماعى امروز بستگى دارد و علم ساعت نزد خدا است: (26)

و نزد او است علم زمان و بازگشت شما به سوى او است.

به اسطوره هايى كه شكل مادى دارند، در قسمت سوم مى‏پردازيم. در اينجا به اسطوره هايى مى‏پردازيم كه منشاء مادى دارند اما شكل غيرمادى بخود گرفته‏اند:

اسطوره نژاد قديمى‏ترين و ديرپاترين اين اسطوره‏ها است. به تعبير قرآن همزمان با خلقت آدم است. در جريان تاريخ، اين اسطوره اشكال گوناگون بخود گرفته است و امروز ترجمان بسيارى از جنگها و برخوردها در مقياس جهان است.

قرآن بانى آن را شيطان معرفى مى‏كند. مى‏گويد هر سلطه گرى كه مى‏خواهد خود را از راه زور به ديگران تحميل كند، از نژاد خويش اسطوره‏اى مى‏سازد و بدان حكومت بر ديگران را موجه مى‏گرداند. هر بار كه قرآن به معرفى طاغوت و ستمگران، اقوام زورمند و زورگو مى‏پردازد، بياد مى‏آورد كه بر باور شيطان بوده‏اند و خويش را از نژاد ويژه مى‏خوانده‏اند (27).

بعد به دين آباء پرستى مى‏رسيم: آباء پرستى نيز داريم. همانطور كه يادآور شدم در بند سوم به آن مى‏پردازم.

اسطوره يك كارش اينست كه آدمى را از گذشت زمان و تحول غافل مى‏كند و برغم گذار زمان و تحول، معتقد به خود را در گذشته نگاه مى‏دارد. آدمى را از زمان جدا مى‏كند و مرغ انديشه را زندانى مى‏كند تا در افق زمان پرواز نكند. بقاء بر دين آباء، درست پنداشتن دينى بلحاظ آنكه آباء بر آن دين بوده‏اند، ماندن در گذشته و گمراهى است. قرآن بيش از همه با اين اسطوره مبارزه مى‏كند و بارها مى‏پرسد (28):

وقتى به آنها گفته شد به آنچه از سوى خدا فرود آمده و به فرستاده او بگرويد، گفتند ما را همان دين كه آباء خود را بر آن يافته‏ايم، كفايت مى‏كند. بر دين آباء خود مى مانند اگر چه آبائشان را علمى نبود و به راه هدايت نبودند.

نه تنها اهميت پايبندى به دينى را، تنها بدين سبب كه دين آباء بوده است، در عقب ماندگى فكرى خاطر نشان اهل خرد مى‏كند، بله يادآور مى شود كه صاحب امتيازان حكومتگر هستند كه بر دين آباء اصرار مى‏ورزند 29).

و همچنان، نشد كه پيش از تو، هشدار دهنده‏اى به جامعه‏اى بفرستيم و مترفهايشان نگويند همانا آباء خود را امتى مى‏دانيم و از دين آباء خود پيروى مى‏كنيم* پيامبر بدآنها مى گفت: حتى اگر شما را به بهتر از آن هدايت كنم؟ در پاسخ مى‏گفتند: ما بدانچه تو را براى ابلاغش فرستاده‏اند، كافريم *

و اين گروه كه حتى وقتى مى‏دانند دينى كه به آنها اظهار مى‏شود، بهترين دين‏ها است، بدان كفر مى‏ورزند، هر ستم و بيداد و زشتكارى را بنام سنت آباء، رسم روزگار مى‏كنند (30).

و عمومى‏ترين اسطوره‏ها، اسطوره شخصيت است. كيش شخصيت، رايج‏ترين كيشها است. مى‏توان گفت كه دستگاه مطلق تراشى، دستگاه ذهنى ما است و از اينرو انديشه توحيدى به مبارزه با كيش شخصيت، تقدم قطعى مى‏بخشد: مبارزه با نفس جهاد اكبر است.

و از آنجا كه در اين باره كتابى تأليف كرده‏ام، در اينجا به دو سه مورد اشاره مى‏كنم:

بظاهر براى آنكه به شخصيت نقش خدايى ببخشند و شخصيت‏ها بتوانند بطور ثابت بر جامعه‏ها حكم برانند و بدينسان حكومت منشاء خدايى و يا عقيدتى و مرامى پيدا كند، ميان شخصيت و خدا رابطه خويشاوندى برقرار مى‏كنند: شاهان ايران خود را از نژاد اهورايى مى‏دانستند و اسكندر در مصر از كاهنان حكم ستاند كه فرزند ژوپيتر است و چون به همدان رسيد، خود را ژوپيتر خواند! اما شاهان تنها نبودند كه چنين مى‏كردند، پيروان مذاهب نيز، پيامبر خويش را فرزند خدا مى‏خواندند و مى‏خوانند (31):

و گفتند يهود عزير پسر خداست و گفتند مسيحيان مسيح پسر خدا است

در قسمتهاى دوم و سوم، به بازتابهاى فرزند خدا خواندن پيامبران مى‏پردازم. عجالتاً بدانيم كه فرزند خدا شدن، بتدريج، جمعى نيز مى‏شود (32):

يهود و نصارا گفتند ما فرزندان خدا و دوستان او هستيم

بدينسان، شخصيت به خدايى مى‏رسد و تن ماديش، در ذهن او، محو مى‏گردد و شخصيتش همام مرامى مى‏شود كه بنام او حكومت مى‏رانند. در زمان ما، اين اسطوره، شكل تازه‏اى پيدا كرده است: غربى خود را دارنده خرد متعالى مى‏داند و فرهنگ خويش را جهان شمول مى‏پندارد و به زور، بشر را به پذيرش اين فرهنگ مى‏خواند. در جاى ديگر، مسكو ستاد زحمتكشان جهان خوانده مى‏شد و مخالفت با نظر لنين، كفر تلقى مى‏گشت.

اما اينگونه شخصيت پرستى شكلى خاص از آن شخصيت پرستى است كه عموميتى به تمام دارد. در حقيقت هر يك از ما آدميان، در زندگانى روز مره، شخصيت خود يا ديگرى را به مقام خدايى مى‏رسانيم و بر خويش و ديگران حاكم مى‏گردانيم. در اينجا نمى‏توان كتاب كيش شخصيت را كه تازه خود به تفصيل نياز دارد، خلاصه كرد. با وجود اين بايد بگويم كه زندگانى اجتماعى بر محور روابط قوا مى‏چرخد و بر اين محور ، عمل، به سبب اين خاصيتش كه بر خود مى‏افزايد و به خاطر خاصيت ديگرش كه تكاثر و انباشت مى‏پذيرد، ميل به مطلق مى‏كند. وقتى انسان رابطه با خدا را قطع مى‏كند، دستگاه ذهن به دستگاه توليد مطلقها تبديل مى‏شود (33) در حقيقت انباشت به صورت مطلقهاى گوناگون انجام مى‏گيرد. فزونى‏طلبى ضرورت انديشه و عمل بر محور روابط قوا يا موازنه وجودى است. هر غنايى، فزونى ديگرى را مى‏طلبد و هر فزونى‏طلبى، فزونى طلبيهاى ديگر را در پى مى‏آورد (34):

مواظب باش! همانا انسان خود كامگى پذير است * تا كه غنى بر غنى مى‏افزايد، طغيان مى‏كند.

در حقيقت در توازن قوا، فزونى‏طلبى قانون حاكم بر عمل انسان است و بناگزير، فزونى طلبيها، مجموعه بغرنجى از مطلقها بوجود مى‏آورند و اين مجموعه، همان هوى است كه آدمى خداى خويش مى‏گرداند و مى‏پرستدش (35):

آيا مى‏بينى اين كسان را كه هواى خود را خداى خود كرده‏اند؟

 

4 اسطوره هایی که بر وجه سیاسی واقعیت اجتماعی ناظرند

 

خدا، رهبرى، ولايت، قدرت، ملك، قانون، حكم، امر و حق اسطوره‏هايى هستند كه بر وجه سياسى واقعيت اجتماعى ناظرند.

قرآن، روش بازگشت به توحيد، نخست سلب مالكيت و آنگاه سلب مطلقيت از اسطوره‏هاى فوق مى‏كند. در حقيقت، بوده‏اند و هستند و بسيار كه خود را مالك منحصر خدا، رهبرى، سازمان، قدرت، قانون، حكم، امر و حق مى‏دانستند و مى‏دانند. بنام اين مالكيت ادعايى، خويش را مالك خير و شر آدميان مى‏شناختند و مى‏شناسند.

گذشته از آنكه هر قوم و قبيله‏اى صاحب خدايى بود كه قدرت حامى خويش به شمار مى‏آورد و به اين خدا اشكال گوناگون مى‏بخشيد، بعد از دعوت به توحيد نيز، اين تمايل به داشتن خدايى اختصاصى از ميان نرفت: قوم موسى پس از قبول دعوت موسى و بيرون رفتن از مصر، از موسى خواستند كه همانند اقوام ديگر آنها نيز اله‏اى داشته باشند (36):

گفتند اين موسى براى ما اله‏اى قرار ده همانند اله هايى كه آنها دارند

و چون نپذيرفت، در غيبت او، مجسمه گوساله‏اى را بخدايى برداشتند (37):

پس از رفتن او، شما گوساله‏اى را به خدايى برداشتيد، و شما ستمكارانيد

اما جريان بدينجا ختم نشد. آنها بر اين باور شدند كه قوم برگزيده‏اند و اقوام ديگر به خدا، جز با واسطه گرى آنها، راه ندارند. بدينخاطر است كه رهبرى بشر را ملك مطلق خويش مى‏شمارند. جنگها را شخصيتها و اقوام برگزيده پديد آورده‏اند و هنوز كه هنوز است، صاحبان اديان مختلف، خداى يكديگر را قبول ندارند!

نبايد پنداشت كه با رها كردن باور به خدا، مالكيت بر مطلق از ميان مى‏رود. چرا كه مالكيت بر خدا و دين و قانون و حكم و... حاصل ناباورى به خدا است. در واقع، در زمان معاصر، بيش از هر زمان، جنگ و خون ريزى، از رهگذر باور يا وانمود كردن باور داشتن به مالكيت بر حقيقت مطلق روى مى‏دهد. ميان گروندگان به يك ايدئولوژى يا دين نيز، برخوردهاى خونين روى مى‏دهند چرا كه هر گروه خود را صاحب اختيار ايدئولوژى و يا دين و مخالف خود را گمراه مى‏شمارد. آنها كه مى‏گويند خدا را قبول ندارند، در حقيقت خدا را مادى كرده‏اند و خويش را مالكش ساخته‏اند و بنام اين مالكيت، بخود حق هر كارى را مى‏دهند. و بسيارند كه بصرف تعلق داشتن به دينى و يا مرامى و يا خداى دينى، در خواب غرور، آينده‏اى، همه كاميابى، بخود وعده مى‏دهند. به اينان بايد گفت: خوبى و بدى حال و آينده، به عمل است (38):

زنهار حيات دنيا شما را نفريبد و غرور به (برخوردارى از رحمت) خدا شما را نفريبد

اشكال ديگر اين مالكيت، ايجاد قرابت با خدا و انحصار اين قرابت به خويش و دلخواه خود را بنام سخن خدا، بر بندگان خدا، تحميل كردن است. در حقيقت، از راه قرابت، شخص خدايى مى‏جويد و ديگران به نام او، خود نيز قرابت مى‏جويند و دم از ولايت مطلقه مى‏زنند. جمعى مى‏پندارند پيامبر خدا است و خود نيز به دليل پيرو او بودند، فرزندان خدايند(39):

كسانى كه گفتند خدا، همان مسيح ابن مريم است، بيقين كفر ورزيدند

و

و يهوديان و مسيحيان گفتند ما فرزندان خداييم

و از راه اين مالكيت، اختيار حلال و حرام را نيز بدست مى‏آوردند و خود را فوق قانون و منشاء منزلت فرد و جمع مى‏گرداندند. هر چه خواستدن و مى‏خواهند بخدا نسبت مى‏دادند و مى‏دهند و مردم را به اطاعت از خود مجبور مى‏كردند و مى‏كنند (40):

پس ستمگرتر كسى است كه به دروغ، سخنى را به خدا نسبت مى‏دهد و از راه نادانى مردم را گمراه مى‏كند.

از اينرو، مالكيت امر و حكم و اختيار حلال و حرام و ايجاد و سلب منزلت، از غير خدا سلب مى‏شود (41):

(پيامبر) بگو: امر، كل آن، خدا را است

و حتى پيامبر نيز حق ندارد از سوى خود، قانون و حكم بگزارد (42):

و پيامبر را نمى‏رسد كه آيه‏اى بياورد مگر به اجازه خدا

بنابراين، هر قانون، هر حكم، هر قدرت و هر امرى، قابل پيروى نيست. به سخن ديگر، از امر ستمگران و فرعون و طاغوت، نبايد فرمان برد (43):

و امر فرعون رشيد نيست.

و نيز:

و از امر مسرفان، اطاعت مكن

و آنها كه از توحيد روى مى‏تابند، به اطاعت امر هر جبار عنيدى در مى‏آيند (45):

و همان قوم عاد كه آيه‏هاى خداى خود را انكار كردند و بر پيامبران او عصيان كردند و امر جباران بسيار خيره سر را فرمان بردند.

و قضاوت و حكم ملك طلق صاحبان قدرت بود و قابل نقض نبود. حتى وقتى حاكم اشتباه كرده بود، براى اينكه حكم از اعتبار نيفتد، آن را اجرا مى‏كردند، در تاريخ و بيشتر در زمان ما، دستگاه قضايى مهمترين ابزار استبداد حاكمان بود و هست. بخصوص وقتى دولت بر پايه دين و يا ايدئولوژى تاسيس شده باشد. حاكم و محكوم، بخاطر حفظ اعتبار دين و يا ايدئولوژى، بايد حكم را ولو ظالمانه باشد، اجرا و اطاعت كنند. از اينرو، حكم از اختيار صاحبان قدرت سياسى و مذهبى بيرون مى‏رود. حكم از آن خدا است و بنابراين، بايد قضاوت بر وفق عدالت و قسط باشد و قاضى بايد مستقل باشد و صاحبان دعوا در انتخاب قاضى بايد آزاد باشند. حكم از آن خدا است و در آن شريك نيز ندارد (46):

همانا حكم تنها از آن خدا است

و چون حكم از آن خدا است و از دست قدرت سياسى بيرون است، بايد ترجمان عدل و حق باشد (47):

و اگر حكم كردى، پس ميان آنها به قسط حكم كن

و:

و وقتى ميان مردم دادرسى كرديد، پس بعدل حكم دهيد.

و قضاوت بايد از هر گونه تمايلى خالى باشد (48):

پس حكم كن ميان مردم به حق و از هوى پيروى مكن

بدينسان، حكم (به دو معناى ايجاد و سلب دلبخواهى منزلت و قضاوت دلبخواهى) هم از مالكيت مطلق قدرت حاكم بدر مى‏آيد و هم وجه خدايى خويش را از دست مى‏دهد. وقتى در اين امر واقع انديشه كنيم كه در همه دوره‏هاى تاريخى، مردم نيستند كه بعنوان انسان داراى منزلت يعنى حقوق و تكاليف حمايت شده توسط قانون هستند، بلكه قدرت حاكم است كه ايجاد منزلت يا سلب منزلت مى‏كند و هنوز كليسا است كه منزلت مسيحى بودن را ايجاد و يا سلب مى‏كند و يا رهبرى حزب است كه منزلت تعلق به يك سازمان و عقيده راهنماى آن سازمان را ايجاد و يا سلب مى‏كمند و ، به اهميت سلب مالكيت حكم از غير خدا بهتر پى مى‏بريم. در حقيقت، وقتى حكم از آن خدا است. بقاعده تخليف، هر موجودى از منزلت برخوردار مى‏شود و هيچكس نمى‏تواند منزلتى را از كسى سلب كند و يا به او ببخشد. بدينقرار خارج كردن اختيار ايجاد و سلب منزلت از دست حاكمان، قدم اساسى در راه آزاد شدن و كردن و رشد كردن و رشد دادن است. بدينخاطر است كه مبارزه با حكم ظالمانه واجب مى‏شود (49):

مى‏خواهند محاكمه را نزد طاغوت ببرند و حال آنكه فرمان يافته‏اند از فرمان آنرا سر بپيچند.

با اينحال، بسيار مى‏شود كه حاكمان، بنام حق، دامن ستم و فساد خويش را بر جامعه‏ها مى‏گسترانند. و بسيارند مردمانى كه گمان خويش را حق و بلكه حق اليقين مى‏شمارند و بر اين باور، ديگران را بر باطل مى‏پندارند. در زمان ما چه جنگها و تخريبها كه از رهگذر حق پرستى روى نمى‏دهند؟ بنابراين، براى اينكه حق اسطوره نگردد و تابع هواى حاكمان نشود، بايد از مالكيت مخلوق بدر آيد (50):

پس بدانيد كه همانا حق خدا را است

و كافران، پيروان طاغوت، از حق بيزارند. بلكه مى‏خواهند حق تابع هواى آنها بگردد، اما اگر چنين شود، زمين و آسمان تباه مى‏شوند (51):

و اگر حق از هواى آنها پيروى مى‏كرد، هر آينه آسمانها و زمين و آنچه در آنها است، فاسد مى‏شدند

و امروز حق تابع غالب نيست و جهان و آدميان بدين فسادها گرفتار نيستند؟ هم آنها كه مسلطتند و حق را تابع دلخواه خويش مى‏سازند و هم آنها كه زير سلطه‏اند و در جو فشار و ترس، اسطوره حق را بجاى حق پيروى مى‏كنند، بر باطلند. اينان نمى‏توانند يكديگر را به رشد رهبرى كنند.

و هدايت نيز از مالكيت صاحبان قدرت و نمايندگان دروغين خدايان و نيز نمايندگان خداى واحد، بدر مى‏آيد. در حقيقت، در توحيد، هدايت از آن خدا است و جز او كسى نمى‏تواند ديگران را هدايت كند. حتى پيامبر نيز نمى‏تواند هدايت كند (52):

پيامبر! چنين نيست كه كه هر كس را بخواهى بتوانى هدايت كرد. اين خدا است كه هر كس را بخواهد، هدايت مى‏كند.

اين هدايت شامل همه انسان‏ها مى‏شود. انتخاب راه با انسان است (53):

همانا راه هدايت به شاكر و كافر بنموده‏ايم.

و اگر به راه ستم و زشتكارى رفتند، بحال خود رها مى‏شوند. تنها ستمكار و فاسق است كه با وجود هدايت خدايى، گمراهى مى‏جويد. او بحال خود رها مى‏شود (54):

... و خدا را هدايت گمراه نمى‏كند مگر فاسقان را.

و نيز هدايت مطلق نيست. علم بتدريج حاصل مى‏شود. هيچكس نمى‏تواند آدمى را بيكباره به يقين برساند. انسان، خود، بايد بكوشد و بر آگاهى خويش بيفزايد تا به يقين برسد. بدينقرار، نه هدايت مطلق وجود دارد و نه آدمى ناگزير است از لحظه اول، باورى مطلق بياورد. پيامبر نيز بايد پرستش كند تا به يقين برسد (55):

خداى خود را پرستش كن تا تو را يقين آيد.

وقتى به تاريخ مى‏نگريم و به زمان خود مى‏انديشيم، به زمانى مى‏انديشيم كه بيش از هر وقت ديگر، بعنوان هدايت كردن بشر، خون ريخته مى‏شود، ارزش نفى مالكيت بر هدايت و نفى مطلق بودن هدايت را اندر مى‏يابيم. هنوز راهى طولانى به آزادى قطقى باقى است. مگر نه هنوز غرب، بنام داشتن اسپرى ESPRIT، هدايت بشر را حق ويژه خويش مى‏شمارد. مگر نه از ياد مى‏برد كه هدايت به آگاه شدن است و علم را به زور نمى‏توان در كله‏ها فرو كرد؟ مگر با همين زور، راه هدايت به رشد را به روى جهانيان نمى‏بندد؟ مگر نه هنوز مدعيان داشتن وظيفه هدايت كردن، به عذر نادانى مردم، دم از ولايت مدارى مى‏زنند و مى‏خواهند مردم را چنان بسازند كه دلخواهشان است؟

ولايت نيز اسطوره بود و هست. از ولى امر بايد اطاعت كرد، هر كس كه بود و هر كار كه كرد! چرا كه ولايت قداست دارد و بنام همين قداست، رژيمهاى استبدادى بر جهان ما حكم رانده‏اند و هنوز نيز حكم مى‏رانند و موانع بزرگ رشد انسان بوده‏اند و هستند.

در مشى توحيد، بايد از اسطوره ولايت غير خدا، آزاد شد. ولايت از آن خدا است و در آن شريك ندارد (56):

و براى شما غير از خدا ولى و يارى كننده‏اى نيست.

و بديهى است كسى بر خدا ولايت ندارد و اين عنوان دروغ از همه و همه سلب مى‏شود (57):

و او را شريكى در ملك نيست و زبونى بدو راه ندارد تا او را ولى باشد.

امروز در همه جاى جهان، حاكمان خود را ولى قهرى بشر مى‏شمارند و بنام اين ولايت، گروه گروه مى‏كشند. طبيعت را ويران و حال و آينده بشر را تباه مى‏كنند. در راست راه توحيد، بايد ولايت را مشروط كرد و بقاعده تخليف، حق مسلم جمهور بشر دانست. در پايان اين مبحث به اين امر باز مى‏گردم.

و اين همه را توسط زور و بنام اسطوره قدرت مى‏كنند. وقتى اساس روابط اجتماعى، رابطه قوا است، بناگزير خدايى كه براستى پرستيده مى‏شود و همه مى‏كوشند از حمايتهايش برخوردار شوند، زور است. اسطوره زور، در همه زمانها و بخصوص در دوران ما، بيش از همه اسطوره‏ها پرستيده مى‏شود.

در بيان توحيد، قوه جنبه خدايى را از دست مى‏دهد. مالكيت بر آن نيز از شاهان و رؤساى مذاهب و نژادهاى برگزيده و... سلب مى‏شود. قرآن بشارت مى‏دهد و تاريخ شهادت كه صاحبان زور از زور آزمايى با يكديگر تباه مى‏شوند. زيرا، در روابط قوا، طرفين متخاصم به تباه شدن محكوم هستند.

قوه از آن خدا است (58):

... همانا قوه، تمامى آن، خدا را است.

و بسيارند كه گمان مى‏كنند قدرتى بزرگتر دارند و جاودانه حكمشان بر همگان جارى است. قرآن قصه نابودى قدرتهاى بزرگ را باز مى‏گويد. در سوره روم، ويرانى دو ابرقدرت زمان بعثت پيامبر، ايران و روم را، بشارت مى‏دهد و سرگذشت اقوامى را شرح مى‏كند كه از راه زورمدارى و زور آزمايى با يكديگر، نابود شدند. خصومت گرايى بر پايه روابط قوا، به نابودى متخاصمان مى‏انجامد. قانونى كه اين خصومت از آن پيروى مى‏كند، اينست (59):

گفتند كيست آنكه قوتش از ما بيشتر است؟

قوم عاد بودند كه اين پرسش را مى‏كردند و خدا از آنها تواناتر است. هلاكشان كرد (60):

روميان مغلوب فارسيان شدند... و آنها به زودى بر فارسيان غلبه كردند (61) و اينسان يكديگر را به سقوط راه بردند (63):

چرا در زمين به سير نمى‏پردازند تا ببينند پايان كار كسانى كه پيش از آنها بودند و قوتشان از ايشان بيشتر و آثارشان فزونتر و كشتزارها كه بر زمين ايجاد كردند، فراوان‏تر بودند، چون است؟ پيامبران به بينه و برهان به نزد آنها شدند (اما سود نبخشيد) پس خدا به آنها ستم روا نداشت، بلكه خود بودند كه به خود ستم كردند.

اين سوره پيش از سقوط دو امپراطورى ايران و روم نازل شد و انهدام اين دو ابر قدرت را پيش بينى كرد. اين پيش بينى تحقق پيدا كرد. از آن زمان تا امروز، چندين قدرت و ابر قدرت پيدا شده و از ميان رفته‏اند؟ در زمان خود ما، بدنبال افول ستاره قدرت امپراطورى انگليس، اينك آثار انحطاط ابرقدرتهاى روس و امريكا نمايان مى‏شوند. و راست بخواهى، قرآن روش منحل كردن قوايى را به بشر مى‏آموزد كه متمركز و متراكم مى‏شوند. قواعد انحلال اين قوا را به انسانها مى‏آموزد. توحيد همين است.

5- اسطوره هايى كه بر وجه اقتصادى واقعيت اجتماعى ناظرند

از اسطوره هايى كه صورت مادى دارند، در بند سوم صحت مى‏كنم. در اينجا از اسطوره ملك كه گذشته از اقتصاد به وجوه ديگر واقعيت اجتماعى نيز ناظر است، بحث مى‏كنم و بعد به مالكيت مى‏پردازم:

در ايران، شاه صاحب ملك بود. مالك و حاكم بر سرزمين و هر جنبنده‏اى كه در آن زندگى مى‏كرد، بود. و سر ملك، ميان بنياد سلطنت و بنياد مذهب، همواره نزاع بود. امروز، هنوز اين ملك دارى و نزاع بر سر آن پايان نپذيرفته است.

مى‏گوييد در نقاط پيشرفته جهان، ملك دارى از ميان رفته است. اما چنين نيست. پيشرفته‏ها خود را مالك زمين و آنچه در او است مى‏دانند و مالكيت بر تصميم درباره چگونگى زندگانى بشريت امروز، حتى نسلهاى آينده را از آن خود مى‏دانند و بدين عنوان كه مالكيت مطلق و مقدس است و جز پيشرفته‏ها، بقيه بشر توانايى استفاده از منابع را ندارند، خود را مالك طبيعت و منابع آن مى‏شمارند. در جامعه‏هاى خودشان نيز بحث درباره خصوصى يا دولتى كردن مالكيت است و نه كم و كيف آن. بدينقرار، اسطوره شكل تازه‏اى بخود گرفته اما برجاست:

آقاى برژنف از حاكمى محدود حرف مى‏زد و رؤساى جمهورى امريكا از مسئوليت جهانى بزرگ‏ترين قدرت جهانى سخن مى‏گويند و در قلمرو حاكميت جهانى خويش، حاكميت محدود را نيز بر مردم زير سلطه روا نمى‏بينند.

اماملك، در مالكيت خدا است (63):

بگو: خداوندا، مالك ملك تويى...

زمين و آنچه در آنهاست، ملك اوست (64):

ملك آسمانها و زمين و هر آنچه در آنها است، خدا را است.

و در ملك شريك ندارد (65):

... و در ملك او را شريكى نيست.

و هيچكس، حتى پيامبر، مالك خير و شر مردم نيست (66):

بگو: همانا من، مالك خير و شر شما، هيچ نيستم.

بنابراين، ملك ديگر آن نگين حكمرانى كه ستمگران به انگشت مى‏كردند و بدان خود را مالك ماكان و مايكون مى‏شمرند و بهر كس مى‏خواستند، بخشى از مالكيت و حاكميت را تفويض مى‏كردند، نيست. هيچكس و هيچ گروه و هيچ ملت و هيچ نژادى مالك ملك نيست تا بتواند بدلخواه حكم براند و يا آن را ببخشد. ملك از آن خدا است . بهر كس بخواهد مى‏دهد و از هر كس بخواهد مى‏ستاند (67:

بگو: خدايا تويى مالك ملك. آن را بهر كس كه خواهى، مى‏دهى و از هر كس كه بخواهى، مى‏ستانى.

حكومتهاى ستمگر و گروه بنديهاى حاكم مدعى مى‏شدند كه ملك را خدا به آنها ارزانى داشته است و اين آيه را دليل مدعاى خود قرار مى‏دادند. اما چون بزور بدست آنها بود، كسى را ياراى گفتن نبود كه اولاً آيه مى‏گويد، ملك طلق نيست، دادنى و گرفتنى است. و ثانياً ملكى كه با زور بدست آمده باشد، غصب است. خدا به آنان كه براى استقرار عدل مى‏كوشند، ملك مى‏دهد و وعده مى‏دهد كه حاكميت طاغوت، نه مطلق و نه جاودانى است. بدست مردمى كه بر ضد زور مدار و زورمدارى قيام مى‏كنند، سرانجام از بين مى‏رود. بدينقرار، آن ملكى كه به زور تحصيل نشده باشد، خدا داده و اين ملك را كه به زور بدست آمده يا به استبداد برگردانده شده را، خدا نداده است. نمرود ملك خدا داد را به استبداد فراگير برگرداند. او خود را خدا مى‏شمرد و ابراهيم يد او را يد غاصب مى‏شناخت. نمرود احتجاج مى‏كرد كه (68):

آيا نديدى آن كس را كه خدايش بدو ملك داده بود، با ابراهيم احتجاج مى‏كرد؟ وقتى ابراهيم بدو گفت: خداى من زنده مى‏كند و مى‏ميراند، پاسخ داد من زنده مى‏كنم و مى‏ميرانم. ابراهيم گفت: همانا خدا خورشيد را از خاور بر مى‏دمد تو او را از باختر بدمان. پس آنها كه به خدا كفر مى‏ورزيدند، در بهت فرو ماندند. خدا مردم ستمگر را هدايت نمى‏كند.

نمرود ملك را از آن خود پنداشت، بقدرت از خود بيگانه شد و بر رويه استبداديان، دم از خدايى زد! و بحكم سنت خدايى، ملك از دست بداد. ملك در يد اهل آن، ابراهيم قرار گرفت (69):

به تحقيق به آل ابراهيم، كتاب و حكمت داديم و بدانها ملكى بزرگ داديم.

در مبحث امامت، به اين امر، با تفصيل بيشتر پرداخته‏ام و روشن ساخته‏ام چه كسانى از ملك محرومند و اگر حاكميت را غصب كردند، مبارزه با آنها ناگزير مى‏شود و سرانجام ملك از دستشان بدر مى‏رود و اين حق به حق دار مى‏رسد.

اما مالكيت زمين و آسمان نيز از آن خدا است و بقاعده تخليف، زمين در اختيار بشر و همه بشر، نسل بعد از نسل، قرار مى‏گيرد (70):

بپرس: اگر مى‏دانيد اين زمين و آنچه در آنست، از آن كيست؟ در دم، خواهند گفت: از آن خدا. پس چرا از ياد مى‏بريد؟ و بپرس: آسمانها از آن كيست؟ در دم، خواهند گفت: از آن خدا است...

و اين زمين براى زندگانى جنبدنگان، انسانها، نسل بعد از نسل است (71):

و زمين را براى انسانها و ديگر زيندگان قرار داد.

بدينسان، انسان حق زندگى بر روى زمين و استفاده از فضا را دارد. اين حق را نمى‏توان از او گرفت. شرايط حياتى انسان و ديگر موجودات را نبايد از بين برد. پس انسانها در اين حق مساويند. اقتضاى اين برابرى آنست كه هر كس بر سعى خويش و دست آورد سعى خويش مالكيت پيدا كند. اما اين مالكيت تحقق پيدا نمى‏كند مگر آنكه انسانها بر منابع زمين و فضا، دسترسى داشته باشند. پس بايد كه اين مالكيت نسبى باشد. يعنى دسترسى يكى، مانع دسترسى ديگر نباشد. اما براى اينكه اين نسبى گرايى نيز، خود اسطوره دست و پاگيرى نشود، تفصيلى را كه در كتاب اقتصاد توحيدى داده‏ام، در بند سوم اين مبحث، به اختصار باز مى‏آورم.

6- اسطوره‏هايى كه بر وجه فرهنگى واقعيت اجتماعى ناظرند

سحر، غيب، تقدير، روح، دين، علم،... و رشد و كمال اسطوره‏هاى حى و حاضر در جامعه‏ها و در همه دورآنهابوده‏اند و هم اكنون نيز جزء ديوارهاى محكم زندان انديشه و عمل انسان هستند.

بظاهر اينطور مى‏نمايد كه سحر و سر و غيب و تقدير و دين بيشتر بر جامعه‏هاى رشد نكرده و علم و رشد بيشتر بر جامعه‏هاى رشد كرده خدايى مى‏كنند. اما وقتى از شمار غيب گويان و پيش گويان و...، در جامعه‏هاى غربى آگاه مى‏شويم، متوجه اين واقعيت مى‏گرديم كه ماده پرستى، بناگزير، ذهن را به ماوراى آن مى‏گريزاند و مردمان مى‏كوشند نوعى ارتباط با ماوراى اين خدا پيدا كنند.

بهررو، اعتقاد به اين اسطوره‏ها، بندهايى بر دست و پاى بشر هستند و در مشى توحيد، چاره از برداشتن اين بندها نيست. از اينرو، مبارزه براى آزادى انسان، از جمله به پايان بخشيدن به زندگانى اين اسطوره‏ها است. خصوص كه اسطوره‏هاى ديگر نيز زندگانى خويش را از اين اسطوره‏ها دارند.

قرآن درباره اين اسطوره‏ها روشن و صريح سخن مى‏گويد:

سحر و جادو باطلند و زورمندان گروهى را بخدمت در مى‏آورند كه كارشان رام كردن مردم و قبولاندن خدايى حاكمان است. فرعون با خيلى از اين ساحران، خدايى خويش را به مردم مى‏باوراند. هر قدرت حاكمى از اين ساحران مى‏داشت. در زمان ما علم جاى سحر و جادو را گرفته است و ساحران زمان ما، علما و ملبغان علوم، بخصوص علوم انسانى هستند كه مجاز و دروغ را در نظر مردم واقعيت جلوه مى‏دهند.

موسى چشم بينندگان را به حقيقت گشود و ساحران را نيز بخود آورد و همگان دروغ بودن سحر را ديدند (72). ساحران به رستگارى راهبر نيستند و رستگار نمى‏شوند (73):

ساحران رستگار نمى‏شوند

خاصه مشترك همه اين اسطوره‏ها و سبب تميزشان از علم و دينى كه بر علم استوار است، اينست كه بر دروغ و تزوير و مكر و زور بنا شده‏اند. و اهل اين امور تا رستاخيز ملعون خدا هستند. بجاى افزودن بر آگاهى، ذهن را به زندان باورهاى باطل اسير مى‏كنند و با دستگاه ذهنى سانسور كه بدينسان پديد مى‏آورند، آن را از دسترسى به حقيقت باز مى‏دارند.

غيب و تقدير نيز اسطوره هايى هستند كه گروهى بسيار در لباس دين شناس و پيشگو و غيب گو و تقدير شناس، نه تنها افراد بلكه جامعه‏ها را به مخدر اين باورها، معتاد مى‏كنند. در زمان ما، بسيارند كه گمان مى‏كنند فقط فقر و جهل چند ميليارد انسان، تقدير آنها است و اين انبوه عظيم نيز به اين نابختيارى باور دارند. و به دليل اين باور، توان كار خويش را در اختيار زورمندان جهان مى‏گذارند و آنها همين توان را به زور تبديل مى‏كنند و به اين زور، آنها را بكارپذيرى فزونتر ناگزير و به پرستش خداهاى توجيه‏گر اين كارپذيرى معتادتر مى‏سازند. از اينرو، قرآن چند نوبت بياد انسان مى‏آورد كه هيچ انسانى را از غيب و تقدير آگاهى نيست (74):

(پيامبر!) بگو: اين است و جز اين نيست كه غيب همه از آن خدا است.

و تقدير خدايى سعى و عمل است. بعثت است و هر چه جز اين است لهو الحديث است، اسطوره است كه به مردم به جاى سخن راست باورانده‏اند (75). در بيان قرآن، تقدير آفرينش به اندازه دست (76) و سعى و حركت، به هر اندازه، اثرى پايدار دارد (77). نگون بختى و فساد و تخريب، هر چه پديد مى‏آيد، بدست خود آدميان است (78):

فساد در زمين و دريا، از عمل آدميان پيدا مى‏شود.

و كسى عزيز بلاجهت نيست: براى آنها كه تقوى مى‏جويند، گشادگى قرار مى‏دهد (79):

و هر كس به خدا پرهيزگارى بجويد، خدا در كار او گشايش ايجاد مى‏كمند.

و خدا در حق هيچ موجودى ستم نمى‏كرد 80:

خدا ذره‏اى ستم نمى‏كند.

بنابراين، سرنوشت هر كس حاصل كارى است كه مى‏كند و نتيجه ايست كه از كار خويش بدست مى‏آورد (81):

هر آدمى گروگان دست آورد خويش است.

و مردمان بايد آن باور كهنه به روح‏هاى گوناگون را از دست بدهند. همه آدميان از يك روحند. روح ويژه و متعالى، خاص اين يا آن نژاد، وجود ندارد. انسانها همه فرزندان آدمند. از نفس واحد هستد. يكى هستند.

و كسى را توانايى تسخير روح نيز نيست. نه تنها بازيگرانى كه مدعيند روح را تسخير مى‏كنند بدينكار ناتواند بلكه شخصيتهايى نيز كه گمان مى‏كنند خلق شده‏اند تا روح ملتى و يا جهانى را تسخير كنند و بفرمان آورند، دروغ گويند. حتى پيامبران نيز بر روح آدميان سلطه ندارند. روح امرى از آن خدا است و علم انسان اندك است (82):

(پيامبر) بگو: روح امرى است كه به پروردگار من راجع است و به شما اندكى بيش از علم داده نشده است.

طبقه‏بندى ارواح جاى مهمى را در ايدئولوژى‏هاى قدرتهاى حاكم داشته و هنوز نيز دارد. رژيمهايى هم كه روح را انكار مى‏كنند، بى‏دريغ از روح خلاق ملتهاى تحت حكومت خويش، دم مى‏زنند. در جامعه‏هاى اسلامى نيز، اين طبقه بندى برجا مانده و هنوز توجيه‏گر انحطاط ملتهاى مسلمان است:

ملتهاى ما به تسخير ارواح پست در آمده‏اند!

و بسيارند كه، در پى سقراط، به علو روح و پستى تن و تضاد اين دو قائلند و درون آدمى را عرصه اين تضاد تلقى مى‏كنند و بدين توجيه، بطبقه بندى جديدى از ارواح مى‏رسند: ارواحى كه توانسته‏اند علو بجويند و ارواحى كه در قيد پستى مانده‏اند. در اين سالها، به علم روح پرداخته‏اند. پيشرفت در اين عم، وضع را از لحاظ رهايى انسان آسان‏تر خواهد كرد يا مشكل تر؟ اميد كه با بى اعتبار شدن اسطوره علم، علم كار را آسان‏تر سازد.

و اسطوره دين، همان راه و روشى است كه مطلق مى‏شود و خود، هدف خويش مى‏گردد. اين اسطوره بسيارى از انديشمندان را بدست زورمندان نابود ساخته است. بنام دين، بكار بردن بدترين زور و ويرانگرترين دروغها، نه تنها جايز كه واجب گشته‏اند. هنوز بساط تفتيش عقايد برچيده نشده، بنام ايدئولوژى، از نو گسترده شده است. دين و ايدئولوژى مطلق هايى بشمار مى‏روند كه بايد يكجا پذيرفت. ترديد و سئوال، نه تنها نشانه بى ايمانى است، بلكه وقتى نياز قدرت حاكم ايجاب مى‏كند، نشانه ارتداد مى‏شود و پرسشگر نگون بخت را مستحق اعدام مى‏گرداند. نه مرتد كشى از رسم افتاده است و نه تصفيه‏هاى حزبى كم رونق شده‏اند.

اما غلو در دين و ايدئولوژى در تجويز بدترين زورگوييها و تحميل همه انواع سانسورها خلاصه نمى‏گردد. در گذشته و شايد امروز بيشتر از گذشته، دين و ايدئولوژى دارنده خود را بهشتى يا انقلابى مى‏كند. رهبران اين باور غلط را القاء مى‏كنند كه مثلاً مسلمان بودن براى رفتن به بهشت كفايت مى‏كند. مسلمان، عملش هر چه باشد، بدليل مسلمان بودن ، بهشتى مى‏گردد! به يهودى و مسيحى و ماركسيست نيز نظير اين باور دروغ را القاء مى‏كنند. مسلمانان در جنگ احد شكست خوردند چرا كه مى‏پنداشتند چون پيامبر در ميان آنها است و دينشان اسلام است، خدا نخواهد گذاشت شكست بخورند! شكست خوردند و قرآن به آنها بتاكيد هشدار داد كه عمل بايد و گرنه بدليل مسلمان بودن و در كنار پيامبر ايستادن، پيروزى بدست نمى‏آيد (83).

از اين دو عمومى‏تر و رايج‏تر،: تبعيض است. اگر مسلمانى به غير مسلمانى ستم كند، حق با مسلمان است اگر حكومت در دست مسلمانان باشد. اگر ماركسيست با غير ماركسيست اختلاف كند، حق با او است وقتى قدرت دردست ماركسيستها باشد. بدينقرار، در همه جا و همه زمانها، غلو در دين و در ايدئولوژى و اسطوره كردنشان، دين و عقيده را ابزار قدرت ساخته و از اسباب انحطاط جامعه‏ها گردانده است.

بكار بردن زور براى قبولاندن يك دين يا يك ايدئولوژى امر واقعى مستمر است. در جامعه‏هاى غربى نيز چنين مى‏كنند. نه تنها تشبه جويى را به زور و انواع سانسورها و فريبها و مكرها و بضرب چماق علم به جامعه‏هاى زير سلطه تحميل مى‏كنند، بلكه در جامعه‏هاى خود نيز، با استفاده از اسطوره‏هاى علم و رشد و بكار بردن انواع نيرنگها آدميان را رنگ مى‏كنند.

و خدا به پيامبر مى‏گويد: خدا را پرستش كن تا به يقين برسى. به سخن ديگر، دين جز از راه آگاهى پذيرفتنى نيست. و آگاهى بدون دسترسى به اطلاعات و بدون افزودن بر علم خويش، حاصل نمى‏شود. پس بنام دين، زور نمى‏توان گفت. و دين را بزور نيز نمى‏توان تحميل كرد. آنها كه دين يا ايدئولوژى را بزور تحميل مى‏كنند، ضد دين را تحميل مى‏كنند. همواره چنين بوده است و هنوز نيز چنين است.

از اينرو، در دين توحيد، وقتى امكان تبليغ هست، حق بكار بردن زور نيست. و قدم اول در تبليغ دين، مبارزه با انواع سانسورها است. در آزادى و ابداع و ابتكار و بيان و قلم و...و انتخاب عقيده است كه امكان انتخاب عقيده بهتر و مساعدتر با رشد، فراهم مى‏آيد. بدينسان فرق ميان دين، بمثابه روش رشد و دين بمثابه قالب تغيير ناپذيرى كه بايد يكجا پذيرفت و به احكام دين بى چون و چرا گردن گذاشت، تفاوت ميان روش و اسطوره است. اولى آزادى مى‏كند و دومى اسير مى‏گرداند. بهر رو، در مشى توحيد، بايد دين را از مقام خدايى فروآورد تا روش رشد بگردد. بنابراين:

آنچه بحساب مى‏آيد، گرايش نيست. عمل صالح است. مسلمان و مسيحى و يهودى و هر كس ديگرى كه عمل صالح كند، پاداش نيكو مى‏گيرد. بدينسان، قرآن به بحث بى حاصل كه يهودى خود را بر حق و مسيحى و غير مسيحى را بر باطل مى‏شمارد و مسيحى و مسلمان و صاحبان عقايد ديگر نيز چنين مى‏كنند، پايان مى‏بخشد (84):

يهوديان گفتند مسيحيان بر حق نيستند و مسيحيان گفتند يهوديان بر حق نيستند و حال آنكه همانها و هم اينها كتاب مى‏خوانند...

داورى با خدا است و او در معاد، داورى خواهد كرد. با وجود اين، بايد همه بدانند عمل است كه بحساب مى‏آيد. از يهوديان و مسيحيان و صائبين، هر كه ايمان آورد، رستگار مى‏شود (85):

همانا آنها كه ايمان آورده‏اند و يهوديان و مسيحيان و صائبين، كسانى كه ايمان به خدا و روز آخر مى‏آورند و عملشان صالح است، پاداششان نزد خدا است و بر آنها ترس و اندوه راه نمى‏يابد.

و وقتى ايمان و عمل ملاك مى‏شود و نه رنگ تعلق، نبايد در دين غلو كرد. قرآن در دو آيه خطاب به يهوديان و مسيحيان، آنها را از غلو در دين برحذر مى‏دارد: خدا كردن بنده و سخن ناگفته به خدا نسبت دادن، كارى است كه دين را به اسباب حاكميت ضد آن بدل مى‏سازد (86):

اى اهل كتاب در دين خود غلو نكنيد و از قول خدا جز حق نگوييد. اينست و جز اين نيست كه عيسى فرزند مريم فرستاده خدا است. كلمه و روح خدا است كه در مريم القاء شده است. پس به خدا و پيامبران او ايمان بياوريد و خير شما در اين است كه به تثليث (اب و ابن و روح القدس) باور مكنيد. اينست و جز اين نيست كه خدا، خداى يگانه است و خدا از داشتن فرزند منزه است...

و وقتى قرار است دين راه رشد باشد، ديگر بكار بردن زور براى قبولاندن دين بى وجه مى‏گردد (87):

در دين اكراه نيست. بتحقيق، راه رشد از راه سركشى جدا گشت.

و وقتى عمل صالح براى خدا بجا مى‏آيد و عمل كننده نه مى‏خواهد بر ديگرى حكومت بجويد و نه زير بار ولايت اهل دين ديگرى برود، ناگزير حق اختلاف عقيده داشتن بايد پذيرفته بشود (88):

(پيامبر) بگو: اين كافران* آنچه را شما مى‏پرستيد، من نخواهم پرستيد* و شما نيز آنچه را من مى‏پرستم، نمى‏پرستيد* و آنچه را شما مى‏پرستيد، من نخواهم پرستيد* و شما نيز آنچه را من مى‏پرستم، نمى‏پرستيد* دين شما از آن شما و دين من از آن من.

اما كافران كه زور را اساس كار قرار داده‏اند، روشى عكس روش بالا را دارند. آنها دست از زدو و خورد و كشتار بر نمى‏دارند تا كه شما را از دين خود برگردانند. آنها حق انتخاب دين و حق اختلاف عقيده را قبول ندارند(89).

اسطوره دين همواره با اسطوره علم همراه و بر اين اسطوره متكى بوده است. در دوران ما، علم مقام خدايى يافته است و پى در پى، ايدئولوژيها است كه خلق مى‏كند و بر برش حاكم مى‏گرداند. و از آن‏جا كه شناخت به علم حاصل مى‏شود، حكم علمى وقتى مطلق مى‏گردد، بزرگترين حجاب و كاملترين سانسور است (90):

عمل حجاب اكبر است.

همانند دين، علم را نيز نمى‏توان به زور تحميل كرد. اما واقعيت اينست كه در زمان ما، بنام علم، در همه جا زور مى‏گويند و آسان استدلال مى‏كنند كه چون خود مى‏دانند و مردم نمى‏دانند، پس بايد بزور، آنها را به راهى كه بنظرشان درست است، ببرند. شاه مى‏گفت: ولو به زور، ايران را به دروازه تمدن بزرگ مى‏رسانم. غرب چند قرن است كه بنام مسئوليت عالم متمدن و ببهانه متمدن كردن و بيرون كشيدن بشر از جهل، هر چه مى‏خواهد با بشر مى‏كند. حال آنكه اگر قرار بود علم بر جهل پيروز شود، كافى بود كه سانسورها همه لغو شوند و دست آوردهاى علمى در حد نسبى اعتبار بيابند و علم چماق نشود.

در دوران ما، احتجاج علمى وجود دارد اما بحث آزاد وجود ندارد. در حقيقت، در احتجاج علمى، هر يك از دو طرف كارى به انتقاد نظر طرف مقابل خود ندارد و هيچيك نمى‏خواهند از نادرستى‏هاى نظر يكديگر بكاهند و به نظرى درست برسند. هر يك مى‏خواهد ديگرى را شكست بدهد! مباحثه علمى بمعناى اقرار به اين واقعيت است كه (91):

... و به شما از علم جز اندكى داده نشده است.

علم بشر اندك است و اگر بخواهد بر آن بيفزايد و راه رشد را هموار سازد، نبايد وقتى علم ندارد، بنام علم، تسليم نظرى شود (92):

از آنچه بدان علم ندارى، پيروى مكن و در آن، ممان

و نيز نبايد سر آنچه ندارد، محاجه كند (93):

چرا بر سر آنچه بدان ندارى، محاجه مى‏كنيد؟

بدينقرار، وقتى پاى محاجه و مجادله و منازعه و... بميان مى‏آيد، آشكار است كه علم از ميان پاى بيرون برده است. علم براى آشكار شدن، به كنار رفتن مانع زور نيازمند است. علم به بلاغ و نه چماق، نياز دارد.

قرآن، استثناء قائل نمى‏شود: از آن‏چه بدان علم ندارى، پيروى مكن. يعنى عقيده خود را هم كور كورانه نبايد پذيرفت. پس بايد علم پيدا كرد و اين علم را علم‏اليقين نشمرد. چرا كه وقتى آدمى دانسته‏اى را يقين فرض مى‏كند، ديگر نيازى به شك و در نتيجه پيشرفت علمى در او پيدا نمى‏شود. از اينرو، توقف جايز نيست. بايد بر دوام پيش رفت و بر علم افزود. نكوشيد بمعناى راضى شدن به علمى است كه آن را يقين شمرده ايم. توقف ركود و فساد مى‏آورد (94):

زگهواره تا گرو، دانش بجوى.

آنها كه توقف مى‏كنند، از ظن پيروى مى‏كنند. گمان خود را علم قطعى فرض مى‏كنند و باورى از روى ظن را اساس اختلافها و برخوردها مى‏گردانند. آنان كه فرشتگان را دختران خدا مى‏خواندند و آنان كه به خدا فرزند نسبت مى‏دادند و آنها كه هر عقيده‏اى را با موقعيت و منافع خود سازگار نمى‏يافتند، سحر و سخن لغو مى‏پنداشتند و... پيروان ظن خويش بودند (95):

 

... و آنها را از علم بضاعتى نيست. جز از ظن پيروى نمى‏كنند و همانا به ظن، از حق بى نياز نمى‏توان شد.

بدينقرار، كسى يا گروهى، يا حزبى كه مى‏خواهد نظر خويش را بنام علم از راه زور و انواع روشهاى تخريبى تحميل كند، پيرو ظن و دشمن علم است. اگر براستى به آن نظر معتقد باشد، اسطوره علم رامى پرستد و از خود بيگانه است (96):

و از مردم، آنها كه خريدار سخن بيهوده مى‏شوند، از راه خدا گمراه مى‏گردند.

و آنها كه ظن را بر علم رجحان مى‏دهند و دلبخواه خود را بر علم تحميل مى‏كنند و مى‏خواهند علم به استخدامشان درآيد، فزونى طلبند. در قرون وسطى، علم رسمى مى‏گفت زمين حركت نمى‏كند و هر كس جز اين مى‏گفت، بنام مخالفت با علم خدايى، محاكمه و محكوم مى‏شد. در دوران خود ما، تجربه‏هاى علمى كه با ايدئولوژى حاكم سازگار نيستند، متوقف مى‏شوند. بدينقرار، اختلافها در دين و تقسيم شدن بفرقه‏هاى گوناگون، از راه بغى است (97):

و چون وقتى فرقه فرقه شدند كه علم برايشان بنموده شد، پس از راه سركشى فرقه فرقه شدند...

و آسان مى‏توان بنام نسبيت، علم را نپذيرفت. ضابطه، زور و عدم زور است. توضيح آنكه نسبيت گرايى اگر از نادانى است، نبايد ايستاد. بايد علم را پى گرفت تا دانا شد. اگر بخاطر زيادت‏طلبى و تشخص جويى و حكمروايى است، آشكار است كه نسبيت گرايى، اسطوره شده است. امروز در بخش بزرگى از جهان، از گسترش علم جلوگيرى مى‏كنند بخاطر آنكه اين گسترش با منافع حاكمان ناسازگار است. در زمان ما بيشتر از زمانهاى گذشته، بنام علم، مانع رشد علمى مى‏شوند، علم اسطوره زمان ما است:

علم بزرگ‏ترين مانع‏ها است.

آيا مانع رشد چند ميليارد انسان، خداى علم نيست؟ ملت برگزيده اين خدا، اينك غربيان نيستند كه براى دسترسى به اين خدا بايد از طريق آنها تقلا كرد و بقدرى كه اجازه مى‏دهند، آن را پرستيد؟ و...

پيش از اين، شرح كرديم كه دين را به زور نمى‏توان باوراند. چرا كه راه رشد از راه غى و زياده‏طلبى جدا است. باز توضيح داديم كه در روابط قوا، طرفين رابطه تباه مى‏شوند. اينك كه در زمان ما انباشت بر اساس روابط قوا، رشد خوانده مى‏شود و اسطوره رشد خداى خدايان جهان امروز گشته است، ضرورت دارد مسئله جدايى راه رشد را از راه غى از ديدگاه توحيد، بيشتر بررسى كنيم: پيش از اين توضيح داديم كه در روابط قوا، تمايل به مطلق با غلبه برطرف تخاصم، از راه استغناء، موضوع خويش را از دست مى‏دهد. طرف غالب ارضاء شده است اماميان بخشى از نيروى مغلوب و نيرى غالب، برخوردهايى مى‏شوند كه به پيروزى يكى بر ديگرى مى‏انجامند. و پيروزى پايان نيست، آغاز قرار گرفتن در روابط قواى تازه‏اى است. چرا كه بدون پيروزيهاى جديد، نمى‏توان پيروزيهاى پيشين را حفظ كرد. در اين روابط نيز، بخشى ازنيروهاى متخاصمان در برخوردها تلف مى‏شود. بتدريج، ميزان نيروها و موادى كه تلف مى‏شوند، از نيروها و موادى كه توليد مى‏شوند، به زبان اقتصاد، ميزان مصرف از ميزان توليد، بيشتر مى‏شود. بدينخاطر است كه در هر قمارى، همه بازيگران بازنده‏اند و در قمار قدرت نيز. از اينرو است كه زياده‏طلبى كار آدمى را به سقوط مى‏كشاند:

راستى آنست كه راه رشد از راه غى جدا شد.

اما رشد بمعناى انباشت دائمى وقتى ممكن مى‏شود كه آدميان در خارج روابط قوا عمل كنند. رابطه انسان با خدا بر اساس تناسب قوا نيست. بنابراين، توليد با تخريب همراه نمى‏شود. يا بهتر است بگوييم نيرويى كه مصرف مى‏شود، اندك و اندازه توليد بسيار زياد مى‏شود. براى مثال، در تحصيل علم، به نسبتى بيشتر از آنچه آدمى انديشه را از بند سانسورها رها مى‏كند، پيشرفت مى‏كند. اين انباشت مى‏تواند تا بى نهايت ادامه يابد. بدينقرار، وقتى از نقش زور در تنظيم روابط و فعاليتهاى انسان كاسته مى‏شود، به نسبتى بسيار بيشتر رشد بر ميزان و شتاب آهنگ خويش مى‏افزايد. در پايان اين مبحث، به تفصيل به اين امر باز مى‏گرديم.

اينك كه اسطوره رشد، بجاى رشد، جهانيان را فريفته ساخته است، اينك كه فزونى مصرف بر توليد و فزونى نياز بر توليد، وضعيت جهان را انفجارآميز كرده‏اند بايد بفرياد و هر چه بلندتر گفت:

درست آنست كه راه رشد از راه غى جدا شده است.

و بيش از همه غرب بايد اين صدا را بشوند. شايد تا وقت باقى است، بخود آيد و از پرستش اسطوره رشد باز ايستد. هنوز وقت باقى است؟ چرا كه بعد از قوت نوبت ضعف مى‏رسد (98):

... بعد از قوت، ضعف قرار دارد...

حركت از شرك به توحيد و گذار از كفر به خدا به كفر به طاغوت، رشد همين است (99):

راستى آنست كه راه رشد از راه غى جدا شد. پس آنكس كه به طاغوت كفر مى‏ورزد و به خدا ايمان مى‏آورد، به رشته بهم بافته محكمى تمسك جسته است.

بند دوم: مشى از شرك به توحيد

يوسف در زندان از دوهمبند خويش مى‏پرسد (100):

اى همبندهاى من! خداهاى متفرق بهترند يا خداى يگانه قهار؟

اما تنها در مصر نبود كه ارباب متفرق خدايى مى‏كردند. ايلياد و اديسه نه تنها فهرستى از الهه يونانى بدست مى‏دهند، بلكه گزارش جنگهاى خدايان از راه بجان هم انداختن آدميان و نيز برانگيختن برخوردها ميان خدايان از راه تحريك آدميان هستند. در جامعه‏اى كه پيامبر اسلام در آن بعثت كرد، اين ارباب متفرق همان بتهاى بى جان بودند كه پرستيده مى‏شدند. در امپراطورى ايران و روم، دين‏هاى توحيد، در عمل، به ثنويت و تثليث منقلب شده بودند.

تغيير شكل شرك و ادامه آن در پوشش جديد، پس از اسلام نيز ادامه يافت و هم در زمان ما، ارباب متفرق بر ذهنها حكومت مى‏كنند و در شكل دادن به روابط ميان ملتها و در درون ملتها، ميان گروههاى اجتماعى و فرد با فرد، نقشى مهم ايفا مى‏كنند. از اينرو، از شرك، ارباب و واسطه‏هاى خدا و خلق يا چند خدايى گرى، بت پرستى، ثنويت و تثليث و كفر بحث مى‏كنم. مى‏كوشم ربط آنها را با روابط ميان جامعه‏ها و با مناسبات درون جامعه‏ها، از ديدگاه قرآن، نشان بدهم.

الف - شرك‏

همتا قرار دادن براى خدا در خلق، در پرستش، در ولايت، در حكم و امر، در ملك، در مالكيت، در علم، درحق، در روح، در رزق، در قدرت و قوت، درمعاد (101). حتى ريا شرك است (102).

و چه كسانى شرك مى‏ورزند؟ پنج دسته‏اند كه شرك مى‏ورزند و مردم را به شرك مى‏خوانند:

* آنها كه مى‏خواهند قدرت سياسى را در دست داشته باشند و بر دوام بخصوص طاغوتيان يعنى جانبداران انواع استبدادها؛

* آنها كه اختيار عقايد مردم را در دست گرفته‏اند و مى‏خواهند همواره و به انحصار، سازنده فكر و دارنده اختيار حلال و حرام مردم باشند؛

* آنها كه امتيازات اجتماعى دارند و مى‏خواهند جاودانه حفظشان كنند و مرزهاى اجتماعى و اقتصادى را ايجاد و حفظ مى‏كنند؛

* آنها كه عمده فعاليتها و امكانات اقتصادى را در دست دارند؛

* آنها كه بدنبال سراب قدرت و يا از راه كارپذيرى بدنبال مشركان مى‏روند.

و اين پنج، گروههاى جدا از يكديگر نيستند، ولى يكديگرند (103) و دست در دست هم، با حرصى تمام، بدنيا چسبيده‏اند. با شرك، جامعه به فرقه‏ها تجزيه مى‏شود و هر حزبى گمان مى‏برد حقيقت نزد او است و بدانچه دارد دلخوش مى‏شود (104):

... از مشركان مباش* از كسانى مباش كه در دين فرقه فرقه شدند و هر حزب بداشته خويش دلشاد!

اما مبلغان شرك چهار دسته اولند كه دست در دست يكديگر، عمل مى‏كنند و دسته پنجم را نيز بدنبال مى‏كشانند. روز حساب، دسته پنجم به چهار دسته قبلى مى‏گويند شما ما را به راه شرك برديد و آنها پاسخ مى‏دهند (105):

وقتى آنها كه شرك ورزيده بودند، كسانى را خواهند ديد كه به شرك به خدا راهبرشان شده‏اند، خواهند گفت خداوندا اينان هستند كه ما را به راه شرك بردند* و اينان در رد آنها خواهند گفت: همانا شما از دروغگويانيد.

راستى آنست كه گروههاى حاكم، بهنگام فرا رسيدن خطر، مردم را رها مى‏كنند و در لحظه حقيقت، پيروان را قربانى منافع خويش مى‏گردانند. بيان قرآن به يك امر واقع مستمر مستند است. در حقيقت، براى آنها، مردم تا وقتى بدرد مى‏خورند كه ابزار قدرت هستند. لحظه‏اى كه بدين عنوان بكار نمى‏آيند، مزاحمند و بايد در درد و رنج رهايشان كرد. استكبار همين است.

مشخصه گروههاى حاكمى كه مشركند و مشرك ساز، استكبار است. و دسته اول مستكبران مشرك، همانطور كه ذكر شد، آنها هستند كه قدرت سياسى را در دست دارند و از راه مكر و تبليغ شرك، قدرت و فزونى در قدرت را مى‏جويند (106):

... و چون بر آنها نذير آمد، جز بر نفرت دائميشان نيفزود* زيرا در زمين استكبار مى‏جستد و مكر و فريفتارى در كار مى‏آوردند.

اما اينطور نيست كه يك گروهى در جامعه‏اى، از راه استكبار و در انزوات و جدايى از جامعه، مشرك شود. چه بسا كه اين گروه موفق مى‏شود ملتى را به سلطه‏طلبى خود بدهد و به شرك راهبر شود و در شرك و سلطه‏طلبى تا هلاك ببرد. از جمله در سوره روم، آيه‏هاى 26 تا 42، مشخصات قوم مشرك و زورگوى را شرح مى‏كند (107):

بگو: در زمين سير كنيد و بنگريد چون است پايان كار كسانيكه پيش از شما مى‏زيستند و اكثرشان از مشركان بودند.

ارباب دين، آنها كه اختيار عقل و دين مردم را در دست دارند، ياران گروه اول و دو گروه سوم و چهارمند. قرآن از آنان مى‏پرسد (108):

... شما را چه مى‏شود كه اينسان داورى مى‏كنيد؟ آيا شما را كتابى است كه اين گونه داورى را از آن آموخته‏ايد* و يا در كتاب هر آنچه دلخواه شما است، گرد آمده است؟

و نيز (109):

و آيا شركاء شما قاعده و حكمى كه خدا اجازه نداده است برايتان وضع كرده‏اند؟

و بالاخره به پيامبر مى‏گويد از مردم بپرسد (110):

آيا از شركاء شما، يكى هست كه شما را به حق هداى كند؟ آيا آن خدا كه به حق هدايت مى‏كند، به خدايى، از آنها كه به حق هدايت نمى‏كنند مگر اينكه خود هدايت شوند، سزاوارتر نيست؟ پس چونيد و چسان حكم مى‏كنيد؟

و بدستيارى كذابان و صاحبان قدرت سياسى، زمين و اموال را بنام خدايان، بخود منحصر مى‏كنند. همانطور كه در زمان ما، بنام دولت، چنين مى‏كنند (111):

و گفتند اين چهارپايان و مزارع، بانحصار، از آن خدايان است و از آنها كسى نبايد بخورد مگر آنكس كه ما بخواهيم و چهارپايانى بودند كه سوار شدن بر آنها حرام شده بود و چهارپايانى را بدون ذكر نام خدا، سر مى‏بريدند و چون در جعل اين احكام بخدا دروغ بستند، زود به سزاى افترا زنى خويش رسيدند* و مى‏گفتند آنچه در شكمهاى اين چهارپايان است، خاص مردان و بر زنان حرام است. اما اگر مرده باشد، زن و مرد در آن شريكند. به سزاى اين توصيفهاى باطل زود خواهند رسيد و همانا خدا حكيم و هموار ه دانا است.

و البته آنها كه به قدرت مالى و سياسى مى‏رسند، تمايز اجتماعى نيز ميجويند. قرآن اين برترى جويى در موقعيت اجتماعى را، از جمله، در آيه‏هاى 32 و 46 سوره كهف موضوع بحث قرار داده است كه در بند سوم به تفصيل بدان مى‏پردازم.

اما اين گروه‏هاى سلطه گر و سلطه‏پذير چرا جانبدار شركند؟ در آيه هايى كه آوردم، روشن گفته شده است چرا جانبدار شركند. با وجود اين بايد گفت كه قرآن در آيه‏هاى بسيار هدف مشركان را از تحميل شرك شرح مى‏كند. اگر مشركان در خلق و پرستش و هدايت و دين و... و ملك و مالكيت و.... براى خدا شريك مى‏تراشند، براى اينست كه مى‏خواهند هرگونه حقى را از مردم سلب كنند و بنام خدايان، انحصار تصميم درباره مردم را داشته باشند و هر قانونى را كه بسود خود يافتند، تحميل كنند (112).

بدينسان مشركانى كه قدرتها را در دست دارند، حلال خدا را حرام مى‏كنند، قتل نفس را، هر وقت منافعشان ايجاب كرد، واجب مى‏گردانند. مال يتيم را حق خود مى‏دانند. به انواع حيله‏ها، از معامله و مبادله، ثروت مى‏اندوزند. حريص مال و زينت و آلات جلوه و تفاخرند. مردم را به ترس معتاد مى‏كنند. مردم را فرقه فرقه مى‏كنند. جامعه را به نفاق معتاد مى‏سازند. معنويت را از بين مى‏برند و چنان عمل مى‏كنند و طورى مى‏باورانند كه پندارى جز دنياى مادى و تمتع، واقعيتى وجود ندارد و...

بدينسان، روشن است كه از نظر قرآن ميان شرك و تضادهاى اجتماعى رابطه‏اى تنگاتنگ مى‏بيند. شرك مجموعه ذهنيت ناظر به تضادهاى عينى اجتماعى است. روشهايى كه شرك القا مى‏كند، همه، بازتاب روابط قوا و ترجمان خصومتها و در مجموع، روشهاى تخريب براى دستيابى به قدرت و تمركز و تكاثر آن و تداوم بخشيدن بدان هستند. در موازنه‏ها، فهرستى از اين روشها بدست داده‏ام (113). در مجموع، روشهايى كه بر پايه توحيد بيان شده‏اند و مى‏شوند، متضمن جذب هستند و روشهايى كه بر پايه توحيد بيان شده‏اند و مى‏شوند، متضمن جذب هستند و روشهايى كه بر اساس شرك تدارك شده‏اند و مى‏شوند، متضمن رفع و رفع و تخريب و حذفند.

از آنجا كه روابط سلطه گر - زير سلطه، در مقياس جهان، پديد آورنده دين شرك و كفرند، هر بار هم كه توحيد براى بى اعتبار كردن شرك به بشر ارائه شده است، ديرى نپائيده كه در شكل توحيد، محتواى شرك از نو قوام گرفته و خود را تحميل كرده است. گاه خداوند به صورتهاى مادى در آمده و گاه بعكس، آدمى و يا بتى خدايى جسته و اغلب، بتها و فرشته‏ها و آدمها، نقش واسطه را ميان خدا و انسان پيدا كرده‏اند: بازسازى روابط اجتماعى بر اساس مناسبات و تناسبات قوا، با بازسازى ايدئولوژى شرك مقارن مى‏شود.

ب - بت پرستى‏

بوقت بعثت پيامبر، مردم عرب بت مى‏پرستيدند. امروز از قرار، اكثريت بزرگى از بشر بتهاى جاندار و بى جان را مى‏پرستند! بهر رو، بت پرستى گزارشگر نقاق و پراكندگى قوم عرب، فقر سياه او و حاكميت اشرافيت قريش و رؤساى قبايل بود. پرده داران كعبه صاحب امتيازان بودند.

گذشته از خاصه عمومى مشركان، قرآن براى بت پرستان چهار خاصه مهم مى‏شمرد: ركود عقلى و كارپذيرى و فساد و وابستگى به روابط شخصى قدرت.

بت پرستان آنهايند كه در ساخته خود، مى‏مانند. از آن فراتر نمى‏روند. پندارى درخوابى سنگين سفرو رفته‏اند. در خواب مستى كه بابليان فرو رفتند و بدان موجوديت خويش را از دست دادند (114):

همانا بجاى خدا جز بتان را نمى‏پرستيد كه ساخته فريب‏آميز شما هستند...

و ابراهيم از قومش مى‏پرسد (115):

اين مجسمه‏ها چيستند كه شما مى‏پرستيدشان؟

اما چگونه مى‏توان كارمايه عظيمى كه آدمى را به تحرك برمى انگيزد از عمل بازداشت و تمايل انديشه را به نوجويى و رشد خنثى كرد؟ اينكار از راه كارپذير كردن مفرط و به فساد بى حد خود دادن و نگاه داشتن آدميان در قيد و بند روابط شخصى قدرت ممكن مى‏شود.

بدينخاطر، قرآن چند نوبت كارپذيرى بت پرستان را بيادشان مى‏آورد و به آنها نهيب مى‏زند از ايفاى نقش آلت بازايستند و فعال گردند. از جمله در سوره نحل، پس از آنكه بياد بت پرستان مى‏آورد كه بتان مالك چيزى و قادر بكارى نيستند (116)، كارپذير و فعال را اينسان مقايسه مى‏كند (117):

و خدا دو مرد رامثال مى‏زند. يكى از آنها گنگ و عاجز است و بكارى توانا نيست و كل بر ولى خويش است زيرا او را بهركار مى‏گمارد، از او ساخته نمى‏شود. آيا او با كسى كه به عدل مى‏خواند و بر صراط مستقيم است، برابر است؟

در داستان موسى و قومش نيز اين كارپذيرى را يادآور مى‏شود: قوم موسى بلحاظ موقعيتى كه بعنوان زير سلطه در نظام فرعون داشتند، روحيه كارپذير پيدا كردند. همين روحيه سبب شد كه وقتى به قوم بت پرستى برخوردند، از موسى خواستند خدايى همچون خداى بت پرستان برايشان قرار بدهد و به شرحى كه گذشت، سرانجام گوساله‏اى طلايى ساختند و خداى خود گرداندند (118). موسى به دلالت خدايى، اين قوم را 40 سال در راه ارض موعود نگاهداشت (119) تا نسلى كه به سلطه فرعونيان خو كرده و كارپذير بارآمده بود، بتدريج مرد و نسل جديدى فعال و خلاق و با نشاط روآمد.

اين كارپذيرى با ركود عقلى و فساد روزافزون همراه است. هم بهنگام ظهور بت شكن بزرگ، ابراهيم، بابل در برج ركود عقلى و فساد خويش غرق مى‏شد و هم بهنگام ظهور بت شكن بزرگ ديگر، فرزند ابراهيم، محمد (ص)، دو امپراطورى در ساخته‏هاى خويش متوقف شده بودند و در ركود عقلى و فساد و استبداد سقوط مى‏كردند. آيا امپراطوريهاى زمان ما در ساخته‏هاى خويش متوقف نشده‏اند و نشانه هاى ركود عقلى هر زمان نمايان‏تر نمى‏شوند؟ اين پرسش ابراهيم امروز بيشتر جا و موقع ندارد ؟ (120):

اف بر شما و بر آنچه غير از خدا كه مى‏پرستيد! آيا نمى‏انديشيد؟

اقوام پيشين در فساد خويش تباه شدند (121). ستمگر بودند و گمان مى‏بردند بتها مظهر پيوندهاى شخصى ميان آنها هستند و تارعنكبوتى كه پديد مى‏آورند، بدين مظهر، استوار مى‏ماند. ابراهيم به قوم بت پرست خود مى‏گويد (122):

... همانا بتها را خداى خود ساختيد بدين پندار كه در زندگى دنيايى، بيانگر مودت ميان شما مى‏شوند.

اما اين پيوندها، به سستى تارهاى عنكبوت هستند و بگاه خيزش مردمى كه از بند كارپذيرى و فساد و ترس از سلطه گران، بدر مى‏آيند، دوام نمى‏آورند (123):

كسانى كه غيرخدا را اولياء خويش مى‏سازند، به عنكبوتى مى‏مانند كه از تار خانه مى‏سازد. و همانا اگر دانش داشتند مى‏دانستند كه سست‏ترين خانه‏ها، خانه عنكبوت است.

وقتى پيام توحيد رسيد و موجهاى حركت برخاست، اشرافى كه موقعيت خود را از متولى گرى بت خانه‏ها داشتند، از پيامبر خواستند براى آنكه اختلاف از ميان برخيزد و آنها نيز ايمان بياورند، خداوند به بتهاى آنها نيز مقام واسطه و شفيع بدهد. اين آيه‏ها بر پيامبر نازل شدند (124):

آيا ديديد لات و عزى را* و مناة سومين آنها را؟

و قريش مدعى شدند كه دنباله آيه‏ها، اين آيه بود:

اينها غرانيق عاليمقامند و همانا به شفعاعتشان اميد مى‏رود

اما دروغ مى‏گويند. آن‏ها مى‏خواستند بهر قيمت امتيازات خود را حفظ كنند و بنام پرده دار كعبه، موقعيت اشرافيشان را نگاهدارند. بنابر قرآن، آنها در صدد فريب پيامبر برآمدند و اگر خدا پيامبر را به ثبات قدم برنيانگيخته بود، فريب خوردن او، محتمل بود (125):

و نزديك بود فريبت بدهند كه بدانچه به تو وحى فرستاديم، از قول ما دروغ بيافزايى. اگر اينكار را مى‏كردى، البته تو را به دوستى مى‏پذيرفتند. و اگر استوار و پا برجايت نكرده بوديم، نزديك بود كه بدانان كمى متمايل شوى. اگر چنين مى‏كردى، عذاب دو جهان را دو چندان به تو مى‏چشانديم و از ما ياورى نمى‏يافتى.

اگر پيامبر نظر آنها را مى‏پذيرفت، توحيد را انكار كرده بود و شرك بر توحيد پيروز شده بود (126):

و نزديك بود كه تو را در سرزمين خود، سبك و بى قدر بسازند و پس از آن، از آن بيرونت كنند....

با وجود اين، از زمان ابراهيم تا امروز، شرك در ظاهر توحيد سبب ادامه حاكميت اربابان شده است. خدا يكى است اما واسطه‏ها بسيارند و اين واسطه‏ها هستند كه اربابى مى‏كنند.

ج - ثنويت و تثليث‏

بهنگام بعثت پيامبر، دو مذهب رسمى در دو امپراطورى ايران و روم، ثنويت و تثليث بودند. در هر دو جامعه، اصل بر يگانگى خدا بود اما واقعيت ملموس، بتدريج در ذهنها، دو خدايى‏گرى و سه خدايى‏گرى را رسوب داده بود.

در ثنويت، تضاد ميان خداى آفريننده روشنايى‏ها و نيكيها و خداى آفريننده تاريكيها و زشتيها در سطح جهان، در جامعه، در خانه و در درون هر فرد، در يك رشته مناسبات و تناسبات قدرت و برخوردهاى حاصل از آن بروز مى‏كرد. اين برخوردها اراده زيستن را ضعيف مى‏كردند و بر جامعه، كارپذيرى را چون مخدر تزريق مى‏نمودند. به مردم باورانده بودند كه دوره حكومت خداى تاريكيها و زشتيها، يعنى اهريمن است. مردم خود نقشى نداشتند. اين كارگزاران دو خدا بودند كه در طبيعت، در جامعه، و در درون آنها با يكديگر مى‏ستيزيدند.

امروز وقتى در نظريه استالينى تضاد دقت مى‏كنيم، همان ثنويت را باز مى‏يابيم كه در شكلى ديگر حاكم گشته است: در هر دو نظر، تضاد با حذف متضاد حل مى‏گردد! در هر دون نظر، جز روابط قوا و تخاصم ميان نيروهاى خير و شر، حقيقت ديگرى وجود ندارد. ثنويت همواره ايدئولوژى سلطه گر است. قدرت حاكم حق ومخالفش باطل است و بايد از بين برود.

اما اين ثنويت تنها نظريه استالين نيست و فقط بر جامعه روسيه حكمروايى نمى‏كند: از قابيل بدينسو، ايدئولوژى قدرت است. در حقيقت، قدرت براى متمركز شدن و متكاثر گشتن، به خصومت و متضادها نياز دارد. بدون تضاد، قدرت بوجود نمى‏آيد. بدينقرار، مبارزه با ثنويت نه آسان و نه كم اهميت است. تلاش براى ساختن جهانى ديگر است كه در آن جستجوى قدرت پايان يافته باشد. قدرت بدون تضاد پديد نمى‏آيد و تا تضاد هست، قدرت نيز هست و ابعاد ويرانى بزرگ‏تر مى‏شوند و بر پيكر جامعه بشرى زخمهاى فزونتر و علاج ناپذيرتر وارد مى‏كنند. در زمان ما، ترس از تباه شدن انسان، بغايت جدى شده است. اگر به واقعيتهاى متخاصم بنگريم، زود پى مى‏بريم كه امروز نيز اربابان قدرت در وجود ما به جنگ مشغول بودند و مشغولند:

- دنياى سرمايه‏دارى با دنياى كمونيسم؛

- ابرقدرت امريكا با ابرقدرت روسيه؛

- دنياى رشد يافته با دنياى از رشد مانده؛

- كشورهاى در راه ماوراء صنعتى شدن با كشورهاى در حال رشد؛

- طبقات متخاصم؛

- و...

و در درون هر يك از اين دنياها، باز تخاصم‏ها هستند. اضطراب از بيم يك انفجار، زندگى را بر همه انسانها تلخ كرده است. بظاهر انفجار جمعيت تهديدى بزرگ است. اما بواقع ادامه اين ثنويت، ثنويتى كه در شكل اهريمن لحظه‏اى ما آدميان را ترك نمى‏گويد، چنان مى‏كند كه شماره مردگان از گرسنگى، جنگ، بيمارى و... از شماره نوزادان در مى‏گذرد و اگر تخاصم ادامه يابد، شرائط زيست در اين كره از بين مى‏روند و...

در روزگار پيشين، كار بر انسان آسانتر بود: فرشتگان، ديوان، اجنه (127) بنام خداها در ميان آدميان و يا در درون آدمى، آتش كينه و خصومت برمى افروختند. خارجى بودند و آدمى اميدوار بود بتواند از شر بد به خوب‏ها پناه ببرد. اما در زمان ما، تضاد درونى و ذاتى انگاشته مى‏شود و دست از سر آدمى برنمى دارد! خلاصى از آن نيز تصور نمى‏رود ممكن باشد. آدمى بازيچه بى اختيارى است. نتيجه انكار خدا، بازيچه اسطوره تضاد درونى و ذاتى شدن، شده است.

بدينقرار، كار اول آزاد كردن انسان است از باور به خداى تاريكى، بيگانه‏اى كه ضد فرض مى‏شود. خدا يكى است (128):

و خدا گفت: دو خدا نگيريد. همانا او خداى بيگانه است...

و آنگاه بايد او را از ترس اهريمن آزاد كرد. ترسى كه در درونش لانه كرده و زبونش ساخته است (129):

... آيا به غير خدا پرهيزگارى مى‏جوييد؟

و قرآن در باب تثليث، بيشترين تاكيد را بر نفى غلو در دين، ارباب شدن اولياء دين و انواع نمايندگيها از سوى خدا مى‏گذارد: غلو در دين مكنيد و عيسى را كه بنده خدا است، فرزند او مشماريد (130):

... و به تثليث قائل نشويد و بدين باور پايان دهيد براى شما بهتر است. همانا خدا، خداى يگانه است و از داشتن فرزند منزه است...

اما غلو در دين سبب اربابى مى‏شود. از اينرو، دعوتى كه پيامبر مأمور ابلاغش به اهل كتاب شد، دعوت به ترك ارباب است (131):

بگو اى اهل كتاب بياييد بر سر سخنى كه ما و شما بدان قائليم، توافق كنيم: جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او قرار ندهيم و سواى خدا، كسانى را ارباب خود نگردانيم. پس اگر اين دعوت را نپذيرفتند، بگوييد شاهد باشيد كه ما مسلمانيم.

وقتى به فلسفه ارسطويى مى‏نگريم و نظر او را درباره رهبرى و تبديل آن نظريه را به نظريه مشيت كه به ايجاد سلسله مراتب و اختصاص ولايت تامه به مقام اول مذهب مى‏انجامد، توجه مى‏كنيم، مى‏بينيم فرزند خدا كردن پيامبر، ضرورت نوعى رابطه ميان اربابانى زمينى و خدا است. طوريكه در عين داشتن مشروعيت حكومت بنام فرزند خدا و خدا، اختيار حلال و حرام و حتى بهشت و جهنم را نيز بدست بياورند. بدينسان، مجموع آدميان نه تنها در اين دنيا، كه در آن دنيا نيز، از هرگونه اختيارى محروم مى‏شوند و سعادتشان يكسره بدست اربابى مى‏افتد كه پندارى بسود خود از خدا و خلق سلب مسئوليت كرده‏اند (132):

عالمان دين و روحانيان خود و مسيح فرزند مريم را، مادون خدا، اربابان خويش ساختند و به آنها جز اين امر نشده بود كه خداى يگانه را پرستش كنند.

رنسانس چند قرن بعد از هشدار قرآن واقع شد. پس از آن نيز انقلاب فرانسه و انقلابهاى ديگر واقع شدند و از اربابى اين ارباب كاستند. چند قرن جنبش و انقلاب، گواه صادق بر درستى و اهميت مبارزه با ارباب شدن احبار و رهبان نيست؟

اهميت اين امر بلحاظ نقش دين و يا ايدئولوژى در جامعه‏هاى بشرى و اينكه توحيد به اندك غفلتى جاى خود را به ثنويت مى‏دهد، بسيار اهميت دارد. از اينرو قرآن از اين تأكيد باز نمى‏ايستد كه (133):

و به شما امر نمى‏كند فرشتگان و پيامبران را خدايان (ارباب) خويش بسازيد...

و در پى به پيامبر امر مى‏كند بگو: من بشرى مثل شما هستم (134). من مالك خير و شر شما نيستم (135). من وكيل بر شما نيستم (136). پدر مردان شما نيست (137). تو مسلط بر مردم و صاحب اختيار آنها نيستى (138). تو بايد دعوت كنى، هدايت با تو نيست (139). امر با تو نيست (140). اى پيامبر تو را شاهد و مبشر و هشدار دهنده فرستاديم (141). ما از پيامبران ميثاق ستانديم كه در بندگى الگو باشند و جز پيام خدا را تبليغ نكنند (142) و...

نفى اين اربابى تنها بر عقول و معنويت نيست. ماديت را نيز شامل مى‏شود (143):

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بدانيد كه بسيارى از علماى دين (احبار) و روحانيان (رهبان) اموال مردم را به ناروا مى‏خورند و راه خدا را مى‏بندند. و آنها كه طلا و نقره گنجينه مى‏كنند و آن را در راه خدا انفاق نمى‏كنند، به عذاب دردناك بشارتشان ده.

بدينقرار، قرآن نه تنها ميان اربابى و خوردن اموال و دست در دست گنج اندوزان گذاشتن و راه خدا را بستن، رابطه‏اى تنگاتنگ مى‏بيند و تاريخ گذشته و زمان خود ما نيز بر درستى اين نظر گواهى مى‏دهد، بلكه توحيد را نفى همه انواع روابط ارباب و رعيتى و آثار آن مى‏داند. در بند سوم به اين مهم باز مى‏گردم. اما از نابختيارى، ولايت فقيه از كليسا به اسلام راه جست و به جامعه‏ها كارپذيرى القاء كرد. جامعه اسلامى از حركت و جوشش بيفتاد. آيا رنسانس ما دير روى نخواهد داد؟ فردا خيلى دير نيست؟

د - كفر

وقتى شخصيت پرستيده مى‏شود، طاغوت پيروى مى‏گردد، دنيا پرستيده مى‏شود. طغى قاعده مى‏گردد كه همه از آن پيروى مى‏كنند. در مراتب شرك، فرو رفته و به كفر رسيده‏اند. اين معنى حائز كمال اهميت است كه در قرآن حتى يكبار نيز از كسانى كه خدا را نمى‏پرستند، بعنوان كافر، سخن بميان نمى‏آيد. قرآن نمى‏گويد كسانى كه خدا را نمى‏پرستند و مادون خدا نيز كسى را نمى‏پرستند، كافرند. فرض اينست كه نفى خدا با زندانى شدن در زندان مخوف ارباب، يعنى پرستش خداهاى خودساخته، اسطوره‏ها، همراه است.

بلحاظ نظرى، مطلق همواره در ذهن انسان وجود دارد و حتى وقتى مى‏گوييم مطلق وجود ندارد به وجود آن اقرار مى‏كنيم. اما جريان تاريخ و زمان خود ما شهادت مى‏دهد كه انكار خدا، بنفسه، قبول طاغوت است. به بيان ديگر، انكار توحيد، قبول ثنويت است و ثنويت بمعناى متعدد كردن مطلقها است و شرك و كفر همين است.

با آنكه بهنگام بعثت پيامبر، ماده پرستان وجود مى‏داشتند، اما قرآن، در بحث از شرك و كفر، به آنها مى‏پردازد. به طاغوت، به همه قدرت پرستان و زورمداران و زورمدارى مى‏پردازد. چرا كه واقعيتى كه بازتاب نظريه فلسفى انكار توحيد است، طاغوت و مظاهر آن، فرعون و قارون، احبار و رهبان، شيطان و... هستند. بشر قربانى قدرت طلبيهاى اينها است. بدينسان، نه تنها شرك و كفر را در رابطه با روابط مسلط زير سلطه مورد بحث قرار مى‏دهد، بلكه بر اهل خرد روشن مى‏كند كه پذيرش خداى يكتا بمعناى انكار زور و زورمدارى و مناسبات و تناسبات قوا بعنوان اساس تنظيم روابط ميان جوامع بشرى و در درون اين جوامع است و بعكس.

از اينرو، آنها كه در دين غلو مى‏كنند و پيامبر و كسان او را خدا مى‏خوانند، كافرند. زيرا همانسان كه گذشت به ايجاد سلسله مراتب و واسطه تراشى ميان انسان و خدا و در نتيجه به استبداد دينى مى‏انجامد (144):

و آنگاه خدا به عيسى گفت: اين عيسى پسر مريم آيا تو به مردم گفته‏اى من و مادر مرا، بخدايى بشناسيد؟ گفت خداى تو منزهى. نمى‏رسد حرفى بزنم كه بدان حق ندارم...

و آن‏ها كه تثليث قائل شدند، كافرند (145):

و هر آينه آنها گفتند خدا سه است، كافر شدند....

نمونه اعلاى تمركز قدرتهاى سياسى و اقتصادى و دينى در يك شخص و دم زدنش از خدايى، فرعون است. اما فرعون پديده تاريخى پايدار است: تمايل به جمع آوردن همه اختيارات و قوا در يك شخص، امروز قوى‏تر است. بهر رو، اين تمركز، به شخص پرستى و كفر مى‏انجامد.

غرور (146)، حميت جاهلى (147)، استكبار (148)، طغى (149)، مال پرستى (150) و ايمان به طاغوت (151) از خاصه‏هاى اصلى كافران است.

و بعنوان روش، اينان در راه طاغوت و زورمدارى از جنگ (152) و دروغ گويى و صرف جان و مال (*153 و...، امتناع ندارند.

كافران پيروان طاغوتند، رهبران و پيروان يكديگرند (154) و در همان حال كه به راه توحيد پشت مى‏كنند، در خودكامگى و شقاق بسر مى‏برند (155):

چنين است كسانى كه كفر مى‏ورزند، در پوچى و تضادهاى گروهى مى‏افتند.

اما كافران در همانحال كه ولى يكديگرند و در ستيز با هم هستند، به رسم شيطان، در برگرداندن اشخاص از راه توحيد مى‏كوشند اما با اينها نيز به راه شقاق مى‏روند (156):

همانند شيطان وقتى به انسان گفت كفر بورز. پس چون انسان كفر ورزيد، شيطان بدو گفت: همانا من از تو تبرى مى‏جويم چرا كه از خدا، پروردگار دو عالم مى‏ترسم!

و روشن است كه سلطه جويى و سامان دادن نظام‏هاى اجتماعى در مناسبات و تناسبات قدرت، بدون سانسور، بدون بستن راه توحيد ممكن نمى‏شود. در تاريك فرو مى‏برند و خود نيز در تاريكى فرو مى‏روند (157):

(همانا كسانى كه كفر ورزيدند و راه خدا را بر بستند، در گمراهى بسى دورى گرفتند.

 

بدينقرار، كفر در روابط اجتماعى مبتنى بر زورمدارى، ريشه دارد و براى ريشه كن كردن آن، بادى بهمان اندازه كه به زمينه‏هاى ذهنى كفر اهميت داده مى‏شود، به زمينه‏هاى اجتماعى آن نيز اهميت داده شود. اما پيش از آنكه به مبانى اجتماعى شرك بپردازيم، بايد بياد آوريم كه با وجود بى اعتبار شدن شرك در شكل چند خدايى، باصفاتى كه بتدريج به خدا بستند، شرك در شكل جديد حاكم گشت:

ه - منزه كردن خدا از صفاتى كه با توحيد ناسازگارند

تحقيق تا بدينجا روشن مى‏كند كه خلق و عالم و ملك و امر و قدرت و...، خدا را است. عدل و رحمت و فيض و كرم و... نيز خدا را است. حى و بى جسم و بى مكان و رب و...، خدا است. اما قصد ندارم به صفات سلبيه و ثبوتيه خدا بپردازم. مى‏خواهم دو مسئله اساسى را شرح كنم:

مسئله اول اينكه: پس از دعوت به توحيد و پيروزى انقلاب اسلامى، استبداد سياسى و دينى اين باور دروغ را تبليغ مى‏كرد كه خداوند قدرت محض است و هر چه مى‏خواهد مى‏كند و هر چه انسان مى‏كند، اراده او است. با عدل و ظلم نبايد كارهاى خدا را سنجيد. هر چه مى‏شود بايد از او دانست و پذيرفت. استقرار استبداد اموى و عباسى بدون تبليغ فلسفه جبر كه بتازگى از يونان گرفته بودند، امكان نداشت. وقتى فلسفه پذيرفته مى‏شد، جامعه، به كارپذيرى، حكومتها را تقدير خدايى تلقى مى‏كرد و آنچه را از ناحيه حاكمان روى مى‏داد، مقرون به مشيت الهى مى‏شمرد و سرنوشت خويش را تقدير تغييرناپذير مى‏خواند. در توضيح اصل عدالت اين مهم را با تفصيل مورد بحث قرار مى‏دهم. در اينجا مى‏خواهم بگويم چگونه با نسبت دادن اعمال متضاد به خدا، شرك پيشين در پوشش اسلامى از نو سر بر مى‏داشت و نقش خويش را بعنوان ايدئولوژى قدرت استبدادى از سر مى‏گرفت.

اما پيش از اسلام نيز، شرك در صورت اديان توحيدى از نو مستقر گشته بود. از اينرو، قرآن، با تاكيد تمام، صفاتى را نفى مى‏كند كه به خدا نسبت داده شده‏اند و بدآنها، دين توحيد به دين توجيه گر قدرتهاى حاكم بدل شده است. و مسئله اول كه در دو بند اول و دوم شرح كردم، اينست كه هر اثباتى را با نفى اى همراه مى‏كند تا كه از تجديد شرك در شكل توحيد جلو گيرد. در تكميل دو بند اول و دوم و در مقام تأكيد، شرح دو مورد را بر آنچه تابحال شرح كرده‏ام، مى‏افزايم:

- خدا يگانه است (158):

الله واحد

- خدايى نياز و همه بدو نيازمندند:

الله صمد

- زاده نيست و نمى‏زايد:

لم يلد ولم يولد

- و همسر و همتا ندارد:

و لم يكن له كفواً احد

بدينقرار، ايجاد هرگونه رابطه ميان مخلوق و خالق، جز رابطه‏اى كه نتيجه خلاقيت مطلقه خدا است، بى اعتبار است:

نه پيامبران، نه فرشتگان، نه جن و پرى، نه هيچ پديده ديگرى رابطه خويشاوندى با خدا ندارند.

و نيز خدا رب است:

- رب و ملك مردمان است (159):

رب الناس* ملك الناس‏

- رب مشرق و مغرب و همه خلقت است (160):

رب المشرقين و رب المغربين‏

- رب دنياها است (161):

رب العالمين‏

- رب آسمانها و زمين و آنچه در آنها است (162):

رب السموات و الارض و ما بينهما

و منع مى‏كند كه پيامبران و يا روحانيان و يا فرشتگان و يا هر پديده ديگرى را با دادن نسبتى، بدو نزديك گردانند و رب قرارشان بدهند (163):

و به شما امر نمى‏كند كه فرشتگان و پيامبران را اربابان خود بگردانيد...

و مسئله دوم اينكه: اثبات هر صفتى براى خدا با نفى صفت ضد آن همراه است. و ضابطه عمومى عدل است. تفصيل سخن اينكه:

جبرگرايان مى‏گويند وقتى هدايت و ضلالت، امر و نهى، ملك و ملك، ماكان و مايكون و خلق از خدا است، آدمى بازيچه همى كند بر نطع وجود (164) و كارپذير و بدون انتخاب است. در كارهاى خويش، بدون اراده و بنابراين غير مسئول است. و خدا فعال مايشاء است و هر اتفاق كه در جهان روى مى‏دهد، از او است. پيامبران مبعوث اويند اما فرعون‏ها نيز برانگيخته اويند! تضادها، همه، از او هستند. خود او مى‏گويد: اگر ما بعضى را بر بعضى برنمى انگيختيم، جهان پر از فساد مى‏شد (165). باز خود او مى‏گويد ملك را به هر كس مى‏خواهد مى‏دهد. بنابراين، ظلم و عدل از او است. و بر ما نيست خدا را استيضاح كنيم كه چرا چنين مى‏كند. بايد آنچه را واقع مى‏شود، بپذيريم.

نمى‏خواهم به بحث در فلسفه‏اى بپردازم كه با استبداد اموى، در اسلام مطرح شد و دو جريان، يكى طرفدار جبر و ديگر طرفدار اختيار، بدان مشغول شدند. مى‏خواهم بگويم جبر ايدئولوژى استبداد است و بر همراهى اضداد متكى است. همراهى عدل و ظلم در فعل خدا، علم و جهل در فعل خدا، غنى و فقر در فعل خدا و... در زمان ما، جاى خود را به همراهى اضداد در درون جامعه‏ها و در درون انسانها سپرده است. باور به اين فكر، دير يا زود به كارپذيرى انبوه مردمان مى‏انجامد كه عادت كرده‏اند كار حكومت را به گروهى كه خلق و خوى اين كار را دارند بسپرند. اين كارپذيرى با فعال مايشائى حكومت همراه مى‏شود.

از اينرو، انديشه توحيدى كه فعال كردن انسان را هدف قرار مى‏دهد، از اين فريفتارى غافل نمانده است:

الف - جبرگرايان از ياد مى‏برند كه ستم، جهل، فقر، مرض و... از ضعف مايه مى‏گيرند. جنايت از ضعف سرچشمه مى‏گيرد. قدرتى كه به مخلوق ستم كند و مردمان را گرفتار جهل و فقر و مرض و... گرداند، در ديدگاه خدا ضعف است و خود از جهل و فقر معنوى كامل مايه مى‏گيرد.

قرآن ماجراى پرورده شدن موسى را در دربار فرعون شرح مى‏كند و مى‏گويد چگونه از راه نادانى و خطاكارى، همه نوزادان پسر قوم موسى را مى‏كشتند اما موسى، عامل نابودى خويش را، زنده نگاهداشتند (166):

پس از آل فرعون بودند كه او را از آب گرفتند تا كه دشمن و مايه اندوه فرعونيان بگردد. همانا فرعون و هامان و قشونهاشان، خطاكار بودند.

 

و تنها در داستان فرعون نيست كه زيادت‏طلبى و ستم بى حد و تقسيم مردم به مسلط و زير سلطه و... را به ضعف معنوى فرعونيان نسبت مى‏دهد، در تمامى مواردى كه كسى يا گروهى و يا قومى و يا ملتى براه ستم مى‏رود، با تأكيد تمام، اين هشدار داده مى‏شود كه ستمكاران قربانى پندار غلط خويش مى‏شوند كه ضعف خويش را قدرت مى‏پندارند.

بنابراين، تمامى اعمالى كه بازتاب ضعف هستند، از خدا نيستند. پس هدايت و ضلالت را چگونه از خدا بدانيم و بگوييم هر كه را مى‏خواهد هدايت مى‏كند و هر كه را نمى‏خواهد گمراه مى‏كند؟ بعضى كسان كوشيده‏اند اين قول و نظاير آن را تناقص گوييهاى قرآن بشمارند. و جبران گرايان آن را بدان شرح كه آوردم، توضيح داده‏اند.

اما حقيقت امر همان است كه در دو بند اول شرح شد: بدون سلب ملك و رهبرى و... از خدايان زمينى، آدميان رها نمى‏گردند. و براى اينكه اين سلب، خود مايه كارپذيرى اكثريت عظيم و فعال مايشائى اقليت حاكم نگردد، كسانى كه از هدايت و ملك و رزق و... محروم مى‏شوند، يك به يك، در قرآن معرفى شده‏اند. و بمطالعه يك مورد بسنده مى‏كنم:

هدايت فيض خدايى است و همه مخلوق را شامل مى‏شود (167). همه موجودات به فطرت توحيد خلق شده‏اند و مسير همه بسوى او است. گمراهى، نرفتن به راه هدايت است (168):

كسى كه هدايت مى‏جويد، همانا خود را هدايت مى‏كند و كسى كه گمراهى مى‏جويد، همانا خويشتن را گمراه مى‏كند. هيچكس بار عمل ديگرى را بر دوش خويش نمى‏يابد و ما تا پيامبرى برنيانگيزيم، كسى را به گناهى عذاب نمى‏كنيم.

وقتى كسى از هدايت سر مى‏پيچد، هنوز خداوند بر او منت مى‏گذارد و پيامبر مى‏فرستد. شهيد و بشير و نذير مى‏فرستد تا از بيراهه به راه باز آيد (169):

برو بسوى فرعون. همانا ا و در طغيان خودكامگى است * به او بگو: آيا ميل دارى از پليديها پاك شوى؟* تو را به راه خدا هدايت كنم تا فروتن شوى؟

وقتى به راه نيامد، او را رها مى‏كند: يضل من يشأ

بدينسان، ضلالت، محروم شدن از هدايت است و اين محروميت نتيجه عمل آدمى است. بدينخاطر است كه كسان زير را از هدايت محروم مى‏خواند و گرفتار گمراهيشان مى‏شناسد (170):

بدو گمراه نمى‏شوند مگر فاسقان

خدا قوم ستمكار را هدايت نمى‏كند.

و خدا قوم كافر را هدايت نمى‏كند.

و خدا كسى را كه گمراهى مى‏جويد هدايت نمى‏كند.

و خدا كسى را كه دروغ زن و كفر ورز است، هدايت نمى‏كند.

و خدا كسى را كه مسرف و كذاب است، هدايت نمى‏كند.

اين گروهها، خود بدست خويش، از هدايت محروم مى‏شوند و گرنه (171):

پيامبر بگو: اى مردم راستى آنكه حق از پروردگار شما به شما آمد. پس هر كس هدايت بجويد، همانا نفس خويش را هدايت كرده است و هر كس گمراهى بجويد، همانا نفس خويش را گمراه كرده است و من بر شما وكيل نيستم.

اين چهار گروه كه به راه حق نمى‏روند و خود را از هدايت محروم مى‏كنند، گروههايى هستند كه در چهار وجه واقعيت اجتماعى زور را اساس كار قرار مى‏دهند: ظالمان و مسرفان و فاسقان و كافران و كذابان (كه به زبان امروز ايدئولوژيهاى قدرتهاى ستمگر حاكمند).

بدينقرار، از ديد توحيد، نه تنها انواع شركها نفى مى‏شوند، بلكه شرك در خداى واحد نيز، به شرح بالا، نفى مى‏شود. چهار گروه بالا، ديگر نمى‏توانند با توسل به يكى از انواع شرك، بخصوص با انتساب مخلوق به خدا و مقام رب بخشيدن به كس يا كسانى، اربابى خود را بر مردم توجيه كنند. اما هنوز همه راه‏ها بسته نشده‏اند: بايد عوامل اجتماعى شرك را نيز شناساند واز ميان برد تا توحيد مستقر گردد:

بند سوم: روابط اجتماعى توليد كننده خدا

ذهن آدمى ساخته و سازنده روابط اجتماعى است كه در آن عمل مى‏كند. بنابر اين شرك باورى بريده از نوع اين روابط و بدون اثر در آنها و بدون تاثير گرفتن از آنها نيست. روابط اجتماعى در تبديل ذهن به دستگاه خداتراشى نقش تعيين كننده‏اى دارند. همانطور كه خداهايى كه شرح شدند، بنوبه خود، بر اين روابط اثر مى‏گذارند. تا اينجا انواع خداها و ارتباطشان را با مناسبات و تناسبات قدرت در جامعه‏هاى بشرى مطالعه مى‏كردم، اينك نوبت آنست كه تاثير روابط اجتماعى را بر پيدايش شرك شرح كنم:

داستان دو دوست‏

به پيامبر مى‏گويد داستان دو دوست را براى مردم بگويد (172):

اى رسول داستان دو دوست را براى مردم شرح كن: بيكى از آنها دو باغ انگور داديم و دورادور، به درختان نخل آراستيم و در ميان، كشتزارى پديد آورديم. آن دو باغ، بدون آفت، ميوه‏ها بكمال دادند. از ميانشان، نهر آبى جارى گشت.

تا اينجا از صاحب باغ حركت بود و از خدا بركت. اما با مقايسه ثروت خويش با ثروت دوستش، به راه خود برتر بينى و كفر رفت. بهمان راه كه شيطان رفت (173):

و اين مرد كه در باغش ميوه بسيار بود، در مقام مفاخرت، به رفيقش گفت: من از تو به دارايى، بيشتر و به خدم و حشم نيز برتر و معززترم* روزى در آنحال كه به نفس خود ستمكار بود، به باغ درآمد و از روى غرورى به تمام، گفت: گمان نمى‏كنم اين باغ و ثروت هرگز از بين برود و نيز گمان نمى‏كنم قيامتى بپا شود و اگر بفرض من بسوى خدا بازگردم، البته در آن جهان نيز از اين باغ منزلى بهتر خواهم يافت.

بدينسان، از راه مقايسه بر پايه ثروت خويش و مقام اجتماعى، موقعيت اجتماعى برتر براى خويش فرض كرد و اين نابرابرى اجتماعى را با خداپرستى جور نيافت و به انكار آغازيد (174):

رفيق در مقام گفتگو و اندرز به او گفت: آيا به خدايى كافر شدى كه تو را نخست از خاك و سپس از نطفه آفريد و آنگاه مردى كامل بگردانيد؟ اما پروردگار من، خداى يكتاست و هرگز كسى را شريك خداى خود نمى‏كنم.

بدينقرار، مقايسه برا ساس قوه اقتصادى و اجتماعى، فكر نابرابرى را در ذهن قوى‏تر توليد كرد و او را به انديشه بر رفيق انداخت. دو دوست بودند و اينك يكى مى‏خواست منزلت مسلط پيدا كند. سلطه جويى ايدئولوژى شرك مى‏طلبيد و از اينرو، از توحيد به شرك گراييد. و اين گروه، از همان گروههاى مشركان است كه در بند پيش معرفى شدند. و سلطه گرى به نابودى سلطه گر مى‏انجامد. قرآن اين سنت تاريخى را از زبان دوست اينطور بيان مى‏كند (175):

... يا صبحگاهى جوى بخشكد و نتوانى آب بدست آورى. يا آنكه ميوه هايش همه نابود شوند. صبحدمى برخيزى و با اندوه تمام، بنا و درختان را كه آنهمه خرجشان كرده‏اى، ويران و خشك شده، ببينى و با خود بگويى: اى كاش مشرك نمى‏شدم. اين وقت، كسى جز خدا توانايى يارى رساندن به تو را ندارد و يارى نمى‏شوى.

قرآن در داستان خلقت آدم، شيطان را باز مى‏شناساند كه چگونه به اعتبار نژاد، برترى جست و در داستانهاى ديگر، دورى گرفتن او را در فسادانگيزى و كفر باز مى‏گويد. درباره آدميان نيز همين روش را بكار مى‏برد. برترى جويى با مقايسه مال و گروه شروع مى‏شود و به انواع نابرابريها و ايجاد روابط مسلط - زير سلطه و طرز فكر ناظر بر آن، يعنى شرك مى‏انجامد. و ثنويت اصل راهنماى پندار و گفتار و كردار مى‏شود. در اين داستان، آغاز از خود بيگانگى را بيان مى‏كند و در داستانهاى ديگر، جريان رشد و انحلال قدرت و سرنوشت خداهايى كه در اين جريان پديد مى‏آيند را توضيح مى‏دهد:

فرعون چگونه خدا شد؟ جريان خدا شدن و خدايى كردن او را در قرآن اينسان توضيح مى‏دهد (176): خدا به موسى مى‏گويد بسوى فرعون برو چرا كه در طغيان خودكامگى شده و در زمين، علو جسته است (177):

همانا فرعون در زمين علو جسته و اهل زمين را گروه‏بندى كرده و بخشى را مستضعف گردانده است.

بدينقرار، روابط مسلط - زير سلطه ميان ملتها، اساس تقسيم آنها به طبقات است. و براى آنها روابط مسلط - زير سلطه دوام آوردند و تقسيم هر يك از جامعه‏هاى مسلط و زير سلطه به طبقات ممكن شود، ناگزير صاحب امتيازان جامعه زير سلطه، بايد در گروه‏بندى حاكم جامعه مسلط ادغام شوند. قارون نمونه نوعى مسلطهاى جامعه زير سلطه، با آل فرعون پيوند جسته بود (178):

همانا قارون از قوم موسى بود وسرشار از تحقير بر اين قوم و همه ستم بر آنها بود.

اين بود كه قارون در كنار فرعون و هامان استكبار جست (179):

و قارون و فرعون و هامان باهم بودند و موسى با بينات به دعوت كردنشان آمد. پس بر روى زمين استكبار جستند. بر هدايت پيش نجستند.

بر اين زمينه كه روابط سلطه گر - زير سلطه ميان ملتهاى در رابطه باشد، فرعون و آل او، بعنوان گروه‏بندى حاكم، صاحب مؤلفه‏هاى قدرت شدند و فرعون بعنوان مظهر قدرت، دم از خدايى زد:

الف - مؤلفه اجتماعى

فرعون و ملاء او، در يك رشته پيوندهاى افقى و عمودى، تارعنكبوت را بوجود آورده بودند و اين مجموعه قدرتها را در خود جمع مى‏كرد. موسى مأمور شد بسوى اين قوم برود (180):

بسوى فرعون و ملاء او شو چرا كه استكبار پيشه كرده‏اند و مردمى علو جو گشته‏اند.

ملاء، مستكبران جامعه‏ها بودند و نشد پيامبرى به قومى مأمور شود و اينان با مخالفت با او برنخيزند: با صالح (181)، با شعيب (182)، با نوح (183)، با موسى (184) و با محمد ستيز كردند. بحكم اين رويه بود كه موسى به خدا گفت (185):

ب - مؤلفه اقتصادى‏

و موسى گفت: خداوندا تو به فرعون و ملاء او، مال و زينت داده‏اى و فرعون وملاء او با همين مال و زينت مردم را از راه تو به بيراهه مى‏برند...

از تحليل جنبه‏هاى گوناگون تمركز مال و سرمايه در دست گروه‏بندى حاكم بر دستگاه دولت، بگذرم و اين جنبه را توضيح بدهم كه نه تنها در همه تاريخ، رژيمهاى استبدادى به زور و زر برپا مى‏شدند، بلكه در جهان امروز، چند ميليارد انسان بتمام معنى محروم و رژيمهايى كه سرمايه‏هاى بزرگى را صرف توليد فرآورده‏هاى مخرب و جلوگيرى از رشد بشر مى‏كنند، ثمره گردآمدن منابع مالى در دست ديوان سالاران و فن سالاران و پول سالاران و.... هستند.

و چون در جاى ديگر توضيح داده‏ام چگونه همين تمركز و تراكم سبب انهدام تارعنكبوت حاكم مى‏شود، در اينجا بذكر اين امر اكتفا مى‏كنم كه بهنگام بعثت موسى، همين تمركز بيرون از اندازه اسباب سقوط فرعونيان را فراهم آورد (186):

خداوندا دستشان را از اموالشان كوتاه گردان و دلهاشان را در هم فشر

اين ادعا اجابت شد و خود از اسباب گرايش انبوه مردم به مخالفت با فرعونيان گشت.

با وجود اين، قدرت در جريان رشد خويش، به تمركز منابع مالى و انباشت روزافزون آن نياز دارد. فن دانان قدرت بسيار كوشيده‏اند و هنوز نيز مى‏كوشند بلكه در عين حفظ آهنگ رشد قدرت، آن را جاودانى بسازند. اما در جريان تاريخ هيچگاه بدينكار توفيق نيافته‏اند و حتى در زمان ما دوره‏هاى رشد و انحطاط قدرتها كوتاه‏تر شده‏اند. تاريخ ما را به دو امر رهنمون مى‏شود: يكى همين كوتاه‏تر شدن دوره‏ها است و ديگرى بزرگ‏تر شدن ابعاد قدرتهايى است كه ايجاد شده و از ميان رفته‏اند: امپراطوريهاى ايران و روم عمرى طولانى‏تر داشتند اما ميزان قدرتشان از امپراطوريهاى قرنهاى 19 و 20 مسيحى، كوچك‏تر بود و مقايسه امپراطوريهاى اين دو قرن با دو ابرقدرت امروز، مقايسه گر به با ببر است. درباره قدرتهاى مالى نيز، همين سخن صدق مى‏كند: قدرتهاى مالى در امپراطوريهاى گذشته پردوام‏تر بودند اما در مقايسه با چند مليتهايى زمان ما، بس&