سرمقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 663

تاریخ انتشار 2 بهمن 85 برابر با 22 ژانویه 2007

 

ابوالحسن بنی صدر

 

جهانی بدون ابر قدرت ؟

 

 

بنایم بر ﺁن بود که یک رشته مقاله ها در باره اقتصاد بنویسم . اما بنا بر وضعیت روز و از ﺁنجا که ماوراء ملی ها نیاز به مادر شهر دارند تا پاسدار سلطه ﺁنها بر مکان ( عرصه زمین و فضا ) و زمان ( حال و ﺁینده ) باشد و جهانی شدن معنائی جز سلطه ﺁنها بر اقتصاد جهان نجوید، و نیز، از ﺁنجا که یکبار دیگر ، ایران ، وطن ما ، ﺁماج سیاست جدید ﺁقای بوش شده است و او بخش اظهارکردنی از سیاست جدید خود را در عراق اظهار کرده است، به مطالعه این سیاست و موقعیتی می پردازم که مافیاهای نظامی مالی بحران ساز، ایران را در ﺁن قرار داده اند :

 

چند امر واقع که تجاوزهای امریکا به افغانستان و عراق پدید ﺁورده است و چند امر واقع که بحران سازیهای مافیاهای نظامی مالی ببار ﺁورده اند :

 

پیش از حمله امریکا به افغانستان و عراق ، خاطر نشان شد که این حمله وارونه هدفهای ابراز شده ﺁقای بوش و حکومت او را ببار می ﺁورد و جنگ امریکا را بمثابه تنها ابر قدرت ، بر جهان مسلط نمی کند چرا که گویای ورود این قدرت به مرحله انحطاط است و ترجمان انحطاط امریکا بمثابه تنها ابر قدرت است . ﺁن زمان، ارزیابی یک نظر شمرده می شد و فراوان تر از فراوان اهل نظر بودند که امریکا را اگر نه در طول قرن بیست و یکم که دست کم در نیمه اول این قرن، حاکم بلا منازع جهان توصیف می کردند و میکنند . و امروز،:

مهمترین امر واقع اینست که حکومت بوش به جریان انحطاط امریکا بمثابه تنها ابر قدرت جهان شتاب بخشیده است . هر روز شمار بیشتری از ناظران سیاسی این واقعیت را تشریح می کنند .

باز ، توضیح داده شد که چرا قشون کشی به بهانه جنگ با تروریسم موجب قوت سازمانهای تروریستی و پهنا گرفتن عرصه جهانی فعالیتهای ﺁنهاست . و امروز، قوای امریکا و مؤتلفانش از عراق تا سومالی،گرفتار"جنگ با تروریسم" هستند . هرگاه جنگ اسرائیل با لبنان و فلسطین وتجدید فعالتیهای مسلحانه در ترکیه و جنگ در سودان و چاد را نیز بر ﺁن بیفزائیم ، هنوز گسترش قلمرو جنگ را ﺁن سان که واقعیت جسته است، نمی بینیم . زیرا نقشه جنگ با ایران نیز تهیه شده و دائم به روز می شود . به سخن دیگر، افق ﺁینده ، خونین است . گسترش عرصه جنگ ،خود می گوید که تروریسم بین المللی گسترش یافته است .

پیش از حمله امریکا به عراق، در تلویزیون ایتالیا، در بحثی که ﺁقای دالما، وزیر خارجه کنونی این کشور نیز حضور داشت، توضیح دادم چرا جنگ سبب می شود مردم سالاری در کشورهای اسلامی اعتبار ببازد . جنگ با ادعای استقرار مردم سالاری، جز این نمی کند که عمر رژیم های استبدادی را دراز تر می کند . هرگاه غرب به راستی سیاست حمایت ازاستبدادها را در کشورهای اسلامی، بخصوص کشورهای نفت خیز، رها کرده است، می باید ﺁقای بوش را بر سر عقل ﺁورد و او را از جنگ بازدارد . و امروز ، وضعیت در عراق و افغانستان و کشورهای دیگر حکایت روشنی است از بی اعتبار شدن مردم سالاری بمثابه تحفه امریکا.

به مردم افغانستان و عراق و دیگر کشورهای منطقه پی در پی هشدار داده شد که قوای مهاجم، بدون ایجاد خصومتها در جامعه تحت هجوم ، نمی تواند بماند و نظام و نظم دلخواه خود را تحمیل کند . این قاعده از ﺁغاز پیدایش جامعه ها و رابطه جامعه ها با یکدیگر، بر همگان دانسته بود . شگفتا ! که نه در افغانستان و نه در عراق کسی به ﺁن توجه نکرد و در ایران نیز برغم هشدارها به ﺁن توجه نمی شود .

بهر رو ، در افغانستان، قوای امریکا و انگلستان بنا را بر همکاری با جنگ سالاران گذاشتند و امروز خود گرفتار جنگ داخلی پشتون ها با غیر پشتون ها ( تاجیک و ازبک و... ) هستند . افغانستان سر زمین کشت خشخاش شده است و مواد مخدر، بزرگ ترین تروریست ها در سرتا سر جهان هستند . و در عراق، همه با همه در جنگ هستند اما شدت جنگ میان سنی و شیعه است . طرفه این که قدرت امریکا و غرب زمانی بمثابه حامی رژیم لائیک صدام و از زمان حمله به عراق ، در مقام اشغالگر، یکی از دو عامل تخاصم ها در عراق بوده اند و از زمان اشغال عراق بدین سو، از هیچ کار برای تشدید ﺁن فروگذار نکرده اند .و هنوز جنگ با ایران را رسمی نکرده، همین سیاست را در ایران در پیش گرفته اند . عقول زورمداری که با برپا کردن مراسم کتاب سوزان، و جعل تاریخ و این دروغ که گویا ایران نام کشوری نبوده است و رضا خان این نام را بر کشور نهاده است و مراد فردوسی از ایران، خراسان بوده است و... ﺁسان فریب قدرت سلطه جو را می خورند و به خدمتش در می ﺁیند . بدیهی است رژیم مافیاهای نظامی مالی و نیز ﺁنها که مردم را از جنبش برای رها کردن کشور خویش از استبداد حاکم می ترسانند، عامل دومی هستند که عناصر گرفتار اغتشاش در هویت را وسیله کار قدرت سلطه جوئی می کنند که، در ناتوانی روز افزون، نیازمند بازهم بیشتر به تجزیه کردن و خصومت بر انگیختن می شود .

به القاء کنندگان ترس در مردم، هشدار می دهم که نقش ﺁنها در سوق دادن مردم کشور به پرتگاه خصومتها بیشتر است . زیرا جامعه ای که از بیم تجزیه کشور از جای نمی جنبد ، در نظر ﺁنها که خود را تحت ستم می بینند، همدست استبداد ستمگستر تلقی می شوند . این تلقی ، ایرانیت را از یاد ﺁنها می برد و رشته های پیوند ملی را می گسلد . افغانستان و عراق دو نمونه ، در شرق و غرب کشور، به فریاد، به ما هشدار می دهند که امروز ﺁنها فردای ما می شود هرگاه، جامعه ایرانی در همبستگی برای استقرار دولتی حقوق مدار و جامعه ای باز ، بر میزان عدالت اجتماعی و حق دوستی ، بر نخیزد .

امر واقع بغرنج تر، این که قدرت سلطه جوی غرب ،مسئله بر مسئله افزوده و رشته های این مسئله ها را بیکدیگر گره زده و مشکلی بغایت خطرناک برای مردم منطقه ما و مردم جهان پدید ﺁورده است : ایجاد اسرائیل از راه محروم کردن مردم فلسطین از وطن خویش، مسئله میان اسرائیلی ها و فلسطینی ها و دنیای عرب در مقام حامی فلسطینی ها پدید ﺁورد . هنر ﺁقای بوش این بود که این مسئله را با مسئله تروریسم بین المللی و مسئله اتمی ایران و جنگ در عراق که می تواند به جنگ عمومی شیعه با سنی و عرب و ترک با کرد سرباز کند و مسئله مسابقه تسلیحاتی میان کشورهای خاورمیانه، جوش داده و مشکلی بس بغرنج پدید ﺁورد .

موضع گیریها ( پاپ جدید و ضد اسلام ها ) و عملیات نظامی در سرزمین های اسلامی ، پنداری در کار واقعیت بخشیدن به برخورد تمدن ها و یا به قول ﺁقای بوش ، جنگ صلیبی است .

دراین موقعیت،در رژیم مافیاهای نظامی مالی و در رابطه این رژیم با مردم ایران ، فعل و انفعالها روی داده و اموری واقعیت جسته اند :

قطعنامه مصوب شورای امنیت به اتفاق ﺁراء ، به انزوای ایران واقعیت بخشید . رژیم مافیاها با مخدر دروغ، مردم را تخذیر می کرد که گویا ایران امریکا را به انزوا درﺁورده است . وزیر خارجه اش می گفت: پرونده اتمی ایران بسته شد و... اما قطعنامه صادر شد با دو اثر : مجازاتها که وقتی با مجازاتهای اقتصادی داوطلبانه کشورهای غرب همراه شود ، اقتصاد ناتوان ایران را از پا در می ﺁورد و دست بالا پیدا کردن امریکا را . زیرا از این پس، لغو قطعنامه نیازمند موافقت امریکا است و بدتر این که دست ﺁویزی در دست امریکا است برای تشدید مجازات .

امریکا و اسرائیل موفق شده اند به افکار عمومی غرب و دنیای عرب ، ایران را کانون فتنه ساز منطقه بباورانند و امروز رژیم ایران توجیه کننده فرار به پیش امریکا از راه تشدید جنگ در عراق و تهدید ایران به جنگ است .

با اینهمه، بحرانی که رژیم مافیاهای نظامی مالی ساخته، نتوانسته است سلطه اش را بر گرایشهای موجود در رژیم تأمین کند . بعکس، صداها را به اعتراض بلند کرده است . در جامعه مدنی نیز ، صداها به اعتراض بلند شده اند . هنوز زود است بگوئیم بحران دیگر به رژیم نیروی حیاتی نمی دهد . اما تحولی واقعیت جسته است و ﺁن این که استمرار در هشدار به مردم ایران در باره بحران سازی و نقش بحران در ادامه حیات رژیم و خسرانهای بزرگ که بر دوش مردم ایران می گذارد، این فکر را پدید ﺁورده است که با بحران سازیهای رژیم مافیاها، می باید فعال رویاروئی کرد.

انتخابات شوراها و مجلس خبرگان ، به این امور واقعیت بخشید :

1 تقلبها را که نادیده بگیریم، جمع ﺁرای سفید و باطله و ﺁرای اکثریت بزرگی که انتخابات را تحریم کرده اند حدود 80 در صد مردم ایران را تشکیل می دهند . هرچند اکثریت بزرگ تحریم کنندگان فعل پذیر هستند اما می دانند که رژیم مافیاها مسئله می سازد اما مسئله حل نمی کند .

2 - تقسیم اصول گرایان یکدست به چند دست و رویاروئی ﺁنها با یکدیگر، برابر قانونی که قدرت از ﺁن پیروی می کند، انجام گرفت اما توانائی حذف مشاهده نشد. بجایش ناتوانی حذف و چاره ندیدن جز گنجاندن افرادی از گروهها در فهرست منتخبان مشاهده شد .

3 با استصوابی شدن انتخابات شوراها نیز، رژیم، راه هر گونه تأثیر رأی مردم را بر خود بست . بنا براین ، ناتوانی در حذف روند تضعیف رژیم را از رهگذر برخورد گروه بندیها بیشتر می کند . به یاد می ﺁورد که رژیم شاه نیز یکچند نظام دو حزبی بدون حضور مردم را تجربه کرد . از ﺁنجا که اکثریت و اقلیت و نقش اکثریت را در رژیم، ﺁرای مردم تعیین نمی کردند، ساز و کار تقسیم به دو و حذف یکی از دو، سرانجام کار را به جائی رساند که حذف میسر نبود و گروه ها در درون رژیم، در فلج کردن یکدیگر عمل می کردند . کار بجائی رسید که یک گروه برای زمین زدن گروه هویدا، از بی اطلاعی او از اقتصاد سود جستند و تورم شدت گیر ساختند . حکومت او را برانداختند اما امواج انقلاب را نیز بر انگیختند . شاه دوحزب مردم و ایران نوین را منحل ساخت و حزب رستاخیر را تشکیل و عضویت ایرانیان در ﺁن را اجباری کرد .

با این تفاوت که رژیم شاه با انزوای بین المللی و بحران اتمی و بحران های دیگر روبرو نبود . رژیم مافیاها که همان اقتصاد زیر سلطه را بازسازی کرده است، در وضعیت دشوارتری است :

تحقیق مؤسسه امریکا و ارزیابی ها که کارشناسان اقتصادی در باره جهت یابی اقتصاد ایران ، اگر هم اغراق ﺁمیز باشد ، اما داده های اقتصادی و نیز مدیریت مافیاهای رانت خوار به صراحت می گویند چشم انداز این اقتصاد روشن نیست . فقر و بیکاری رو به افزایش می نهد . سخن استاد امریکائی خطاب به حکومت بوش : حاکمان بر ایران کاری را با خود و کشورشان می کنند که شما نمی توانید بکنید، سخنی راست است .

مجموع این امور واقع، این پرسش مهم را پیش روی ایرانیان قرار می دهد :

 

ﺁیا بهای سنگین شکست امریکا در عراق و افغانستان به مردم ایران تحمیل خواهد شد و یا این شکست، فرصت ابر قدرت منطقه شدن را در اختیار ایران قرار خواهد داد ؟

 

1 - ﺁقای بوش، چون هر بنیادگرا، حاضر نیست واقعیت ها را بپذیرد . بپذیرد که امریکا قدرت در حال بزرگ شدنی که جهانیان از ﺁن حساب ببرند نیست بلکه قدرت در حال انحطاطی است . با ﺁن که می پذیرد در عراق پیروز نشده است، اما بسان هیتلر می گوید : جنگ ادامه دارد !

سرمقاله نویس فیگارو ( 8 ژانویه 2007) توضیح می دهد چرا بوش نمی تواند شکست را بپذیرد و قوای امریکا را از عراق خارج کند : اعتراف به شکست و بیرون بردن قوای امریکا از عراق پی ﺁمدهای فاجعه ﺁمیز برای امریکا و توازن بین المللی ببار می ﺁورد . بیرون بردن پیش از موقع قوا از عراق، خشونت را روز افزون و جنگ مذهبی و قومی را در عراق تشدید و موجب سلطه ایران بر تمامی منطقه می شود . ایجاد هلال شیعه از تهران تا بیروت، ایران و عراق و سوریه و لبنان را در برخواهد گرفت و تهدیدی جدی را تشکیل خواهد داد . پیروزی دشمنان غرب و تحقیر فوق العاده غرب می شود .

از این رو، هرکس می داند که از این پس، رویاروئی امریکا با ایران است . در حقیقت، امریکا و اروپا با ایران رویارو گشته اند و سرنوشت را نتیجه زورﺁزمائی غرب با ایران معین خواهد کرد . لذا، عقب نشینی از عراق ، معنائی جز شکست در یک نبرد ، از نبردهای یک جنگ عمومی نمی یابد با نتایجی که ببار می ﺁورد.

ﺁلکساندر ﺁدلر، استدلال مشابهی را بعمل ﺁورده است . او خاطر نشان می کند امریکا دیگر ﺁن ابر قدرت پیش از ترورهای 11 سپتامبر که جهانیان از ﺁن حساب می بردند نیست . ابرقدرتی گرفتار روند ضعف است .

2 - از قواعدی که هرگاه رعایت نشود، بسا سبب می شود قدرت دارای توان تمرکز و بزرگ شدن ، در سراشیب انحطاط بیفتد، یکی اینست که قدرت را می باید نشان داد اما حتی المقدور نباید ﺁن را بکار برد . و ﺁقای بوش، بجای ﺁنکه قدرت را نشان بد هد تا دیپلماسی حکومتش را به مقصود رساند، ﺁن را بکار برد . بهتر بگوئیم در دام انداخت : ﺁزاد کردن مردم عراق از استبداد خون ریز صدام حسین و ایجاد دموکراسی در عراق که الگوئی بگردد برای کشورهای مسلمان و انداختن قوای امریکا بکام نفرت و کین که طی یک قرن از انگلستان و امریکا ، در دلهای مردم تحقیر شده انباشته شده است .

به یاد می ﺁورد که در اوائل انقلاب، ﺁقای خمینی وضعیت کردستان را بهانه کرد تا خود را فرمانده کل قوا بخواند و دستور حمله به کردستان را بدهد . در قم، نزد او رفتم و گفتم : توانائی شما در این بود که در ﺁسمان باز معنویت معرف پیروزی گل بر گلوله بودید . با این امضاء ، از ﺁن ﺁسمان فرود ﺁمدید و به جای نشان دادن زور، ﺁن را بکار انداختید و معلوم کردید زوری جز ارتش ندارید . اما این ارتش نیز دیگر شما را یک مقام معنوی نمی شناسد بلکه کسی می شناسد که می خواسته است جای شاه را بعنوان فرمانده کل قوا بگیرد . نه این ارتش با ایمان خواهد جنگید و نه گروههای مسلح کرد خواهند ترسید . مشکل قابل رفع را به مشکل غیر قابل رفع بدل کردید . و

3 اینک ﺁقای بوش ( بهنگام تشریح استراتژی جدیدش در عراق در 10 ژانویه 2007) ، اشتباه خویش را، در گذشته، بر زبان می ﺁورد تا سیاست جدید خویش را موجه کند . و سیاست جدید گسیل یک نیروی 21500 نفری دیگر به عراق است تا از فروپاشی دولت عراق و تبدیل عراق به صحنه وحشیانه ترین خون ریزی ها جلوگیری کند و ایران و سوریه را از فرستادن افراد و اسلحه به داخل عراق باز دارد . بدین قرار، فرو رفتن عراق در جنگ داخلی و مداخله ایران و سوریه ، دو دلیل توجیه کننده اعزام نیرو به عراق است . کار بوش وارونه پیشنهاد کمیسیون بیکر هامیلتون ( کاستن از قوای امریکا در عراق ) شده است!

اما دلیل اول را امریکا خود ساخته است . چرا که تا اشغال امریکا، در دو بخش سنی و شیعه نشین عراق، سازمانهای مسلح مستقر نبودند . خصومت شیعه و سنی را سیاست امریکا تشدید کرده است. در ﺁن روز عید قربان که صدام با شرکت افراد گروه مقتدا صدر، اعدام شد، ناظران سیاسی بصیر گفتند : بوش قصد دارد نیرو به عراق بفرستد و به تشدید خصومت شیعه با سنی نیاز دارد .

و زمینه دلیل دوم را تبلیغات گسترده در امریکا و اروپا ، با استفاده از موضعگیریها و سخنان ناسنجیده خامنه ای و احمدی نژاد ، ساخته اند . اینک روشن است که ﺁماج حمله ها کردن رژیمهای ایران و سوریه و ایجاد ترس از کمر بند شیعه، محور سیاست جدید بوش و حکومت او گشته است . اما

4 از این سیاست،

الف وارد کردن فشار اقتصادی و ب کوشش بر هرچه منزوی تر کردن ایران و

ج برانگیختن کشورهای عرب منطقه، به تشکیل جبهه برضد ایران و د تهدید به حمله نظامی و

ه در همان حال، برانگیختن عناصر هویت گم کرده و خیانت به وطن شیوه کرده ، به دم زدن از تجزیه کشور و خشونت در کار ﺁوردن ، روشن هستند . و اگر تدابیر دیگری وجود داشته باشند، نامعلومند .

معلومها حاکی از ﺁنند که ﺁماج جدید حکومت بوش ،ایران است و اگر بتواند بارشکست خویش در عراق را بر دوش ایران می افکند . بدیهی است این بار سنگین نه بردوش رژیم مافیاها که بر دوش مردم ایران می افتد . بخصوص که اگر در سیاست جدید بوش ناگفته ای وجود داشته باشد، نیاز او و رژیم مافیاها به بحران است :

5 - هرگاه تشدید بحران عراق -که به بحرانهای دیگر گره خورده و کلاف سر درگمی را بوجود ﺁورده اند دموکراتها را ناگزیر از تحمل سیاست بوش نکند، وضعیت جدیدی را در امریکا و در جهان بوجود می ﺁورد :

1/5 دلیل اصلی بوش همانست که ، در سرمقاله فیگارو، تشریح شده است : بیرون رفتن از عراق یعنی بیرون رفتن از خاورمیانه . اما این عمل یعنی وداع با نقش جهانی امریکا بمثابه تنها ابر قدرت و بسا ابر قدرت . حکومت بوش امریکا را گرفتار چنین بن بستی کرده است . ﺁیا دموکراتها می توانند با سیاست بوش مخالفت کنند ولو به قیمت بیرون رفتن امریکا از خاورمیانه و از دست دادن موقعیت خویش بعنوان تنها ابر قدرت ؟ به سخن دیگر ، ﺁیا از ﺁن نمی ترسند که حکومت بوش بار شکست خود را بر دوش ﺁنها بگذارد و مسئول شکست امریکایشان بگرداند ؟ هرگاه پاسخ این باشد که دموکراتها نمی ترسند و ﺁنها و جامعه امریکائی پذییرفته اند که هزینه تنها ابر قدرت ماندن بسیار بیشتر از دخل ﺁنست، نظام جهانی روند تحولی را به پایان برده است که نخست به عمر ابر قدرت روسی و سپس به عمر ابر قدرت امریکائی پایان می بخشد . اما سیاست جدید بوش بر دو ارزیابی پایه گرفته است :

نخست این که نه دموکراتها و نه جامعه امریکائی این ﺁمادگی را نیافته اند که چشم از موقعیت امریکا بمثابه تنها ابر قدرت بپوشند . و

2/5 ارزیابی دوم ، همان فلسفه هابس است :

با فقدان قدرتی جهانی که نظم را بر جهان مستقر کند، کشورها به جان هم می افتند و هر قوی ضعیف تر از خود را می بلعد و در درون کشورها نیز ، گروه بندیهای دینی و قومی به جان یکدیگر می افتند و خشونت جامعه جهانی را تباه می کند .

راست بخواهی ، رژیمهای استبدادی منطقه، بخصوص رژیم مافیاهای نظامی مالی ، بیشتر از بوش و سلطه جوهائی مانند او نگران ﺁنند که امریکا صحنه جهانی را بمنزله تنها ابر قدرت ترک گوید . این رژیمها کمتر نگران تهدید از بیرون و بسیار بیشتر ترسان از جنبش مردمی هستند که تحت استبداد فسادگستر ﺁنها ، فرصت های رشد را از دست می دهند . از این رو، دو طرف سیاست خصومت و سازش را رویه کرده اند . با وجود این ،

6 سیاست جدید بوش که جز فرار به پیش نیست، خود ناقض خویش و گویای ورود به مرحله جدیدی است . توضیح این که

1/6 بنا بر گزارش کمیسیون بیکر هامیلتون ، راه حل مشکل از راه نظامی به بن بست رسیده است . افزودن یک نیروی 21500 نفری، ماندن در بن بست است و نه بیرون ﺁمدن از ﺁن. چرا که اولا  ، در پایان 2005، امریکا 160 هزار نیرو در عراق داشت و کاری از پیش نبرد . و ثانیا  با اتخاذ این سیاست، ﺁقای بوش می پذیرد که

الف راه حل نظامی به بن بست رسیده است و

ب راهی به بیرون از بن بست نیز نجسته است .

2/6 هرگاه قرار شود دولت ساخته و پرداخته امریکا ارتشی پیداکند و این ارتش همراه ارتش امریکا سازمانهای مسلح را از میان بردارد و در جامعه عراقی امنیت برقرار کند، الف دموکراسی موعود جای خود را به رژیمی نظامی می دهد متکی به قشون امریکا و

ب - از ﺁنجا که خصومتهای مذهبی و قومی برجاست و کشورهای همسایه که ﺁتش این خصومتها را - که پول و اسلحه و گسیل افراد به درون عراق است تأمین می کنند، قوای امریکا اگر نه برای همیشه، دست کم برای زمانی بس دراز می باید در عراق بمانند .

3/6 بر فرض که بنا بر این باشد که جریان ﺁشتی ملی همراه شود با جریان قلع و قمع سازمانهای مسلح، در سیاست جدید ، تدابیر متخذ برای رسیدن به این هدف، می باید گنجانده می شدند . حق اینست که گسیل قوای جدید به عراق ، بیانگر این واقعیت است که امریکا و دولت دست ساختش اگر هم خواسته اند ترساندن از حمام خون شدن عراق می گوید که نخواسته اند - ، نتوانسته اند به هدف ﺁشتی ملی نزدیک شوند . با وضعیت موجود، ﺁشتی ملی در عراق یکی از دو راه حل را دارد : همگرائی از درون با ﺁزاد کردن خویش از وابستگی ها به بیرون و یا یافتن راه حلی با شرکت دولتهای همجوار و جامعه جهانی .

حکومت بوش هنوز ﺁماده پذیرفتن راه حل دوم نیست . از این رو، می کوشد با برانگیختن غرب و کشورهای منطقه بر ضد ایران ، ﺁنها را با سیاست خود در عراق همراه کند . چرا ﺁماده پذیرفتن نیست ؟ زیرا:

الف اعتراف به شکست است و

ب اعتراف به پایان نقش امریکا بمنزله تنها ناظم جهان و ورود جهان به دوران زندگی بدون ابر قدرت است .

راست اینست که امریکا راه پس و پیش ندارد :

خروج از عراق پی ﺁمدها یی را دارد که فیگارو خاطر نشان می کند و کار را به جامعه جهانی بازگذاشتن که شرط ﺁن استقلال این جامعه ها در تصمیم و تعهد همگان، از جمله امریکا به اجرای تصمیم است باز ترک موقعیت خود بمثابه تنها ابر قدرت است .

و انقلاب ایران که در حساس ترین نقطه تلاقی دو ابر قدرت ، روی داد بی ﺁنکه مداخله این دو ابر قدرت بتواند مانع از پیروزی ﺁن شود، فرصت رشد را برای رشد در اختیار جامعه ایرانی گذاشت . اما از ﺁن زمان تا این زمان، تقدم تصرف قدرت و حفظ قدرت، فرصت ها را سوزانده است . امرهای واقعی که در قسمت اول این مطالعه خاطر نشان شدند، می گویند ایرانیان هم فرصت و هم امکان ﺁن را یافته اند که دفتر سیاه استبداد را برای همیشه ببندند . ﺁیا توانائیهای خود را بکار می اندازند ؟ با توجه به این واقعیت که هرگاه ایرانیان خود عمل نکنند، به امریکا فرصت می دهند بهای بس سنگین شکست خود در عراق و افغانستان را بر دوش مردم ایران بگذارند، هر ایرانی می باید بر تغییر کردن و تغییر دادن نظام اجتماعی سیاسی جامعه خود، عزم کند .

بلحاظ اهمیت تمامی که تحول جهان و اثر ﺁن بر حال و ﺁینده ایران دارد، در نوبتی دیگر، این مطالعه را پی خواهم گرفت .