7- ساختمان ايدئولژى استبداد مذهبى:

در اوائل كار مجلس خبرگان از داخل حزب جمهورى خبر آمد كه بناست پيش نويس قانون اساسى، بنحو كامل تغيير كند. در قانون اساسى كه مى‏خواهند تصويب كنند، تمامى اختيارات به فقيه داده مى‏شود و او موافق اصلى از اصول قانون اساسى مى‏تواند اين اختيارات را به مقام‏هاى مسئول تفويض كند. وقتى طرحها به "كميسيون"ها ارائه شدند، معلوم شد اين خبر راست است. در طرحى كه مى‏خواستند تصويب كنند، 15 نوع اختيار به فقيه داده بودند و ذيل آن اصل ديگرى بود كه بنا بر آن فقيه مى‏تواند اختيارات خود را تفويض كند.

با مرحوم طالقانى صحبت كردم، آسان‏ترين كارها نرفتن به مجلس و غرزدن بود. اما لحظاتى در زندگانى يك ملت هستند كه در آنها بايد ايستاد و حرفى را كه بايد زد. نتيجه مشاوره اين شد كه به مجلس برويم و مخالفت كنيم. مرحوم طالقانى تا حيات داشت مى‏آمد. اما ديگرانى بودند كه در بزنگاه نيامدند...

با اين طرح مخالفت سخت كرديم. اين طرح استبداد قانونى بود. از قرار آقاى بهشتى لباس آن را به قامت خويش مى‏آراست. فكر اين بود كه او رئيس جمهورى بگردد و فقيه ولى اختيارات را به او تفويض كند. من با اصل يعنى ولايتى كه مردم را صغير و فقيه را قيم مى‏شناخت به 9 دليل مخالفت كردم و بهر ترتيب مانع تصويب آن اختيارات شديم و هنوز نيز بابت اينكار ناسازا مى‏دهند: "مرگ بر ضد ولايت فقيه" اما اين طرح در عمل اجرا شده است اينك در واقع حرف حرف آقاى خمينى است و اعتنايى هم به رعايت همين قانون اساسى نمى‏نمايد. با توجه به واقعيت هايى كه بيان شدند خطوط كلى سيماى قدرت استبدادى جديد را بشرح زير ترسيم مى‏كنم:

تمركز اختيارات بدون رعايت هيچ ضابطه‏اى، به "نهادهاى انقلابى" و كسانى كه عنان قدرت را در دست دارند، امكان مى‏دهد با استفاده از "اصل تفويض اختيارات" هرچه را مى‏خواهند بكنند. گفتن ندارد كه بيان عمومى استبداد دينى، بدون تمركز قدرت در يك شخص بعنوان رهبر، بى بنياد مى‏شود. وقتى اختيار و قدرت از مردم ناشى نمى‏شود و حدود ندارد و مسئوليت دارنده آن معلوم نيست، لاجرم بايد از يك مقام كه در بالاى بالا قرار گرفته باشد، سرچشمه بگيرد. در نظريه استبداد دينى، قدرت از خداوند به فقيه مى‏رسد و چون خدا را نيز زور مطلق مى‏شناسد، ناگزير از قدرت تعريف ديگرى جز زورى كه براى رسيدن به مقصود بايد بكار برد ندارند.

و اگر اين شرح و تحليل طولانى را تا اينجا خوانده باشى، خود مى‏دانى كه بناگزير، آقاى خمينى بايد رهبرى بگردد كه همه چيز و همه كار بنام او انجام بگيرد تا سازمان دهى استبداد جديد ممكن باشد. در شرائطى كه ما هستيم، از نو تكيه گاه رژيم حاكم يك رشته ترس‏ها شده‏اند:

- دستگاه روحانى بايد فرمان ببرد، چرا كه كيان اسلام در خطر است.

سقوط اين رژيم، دشمنان اسلام را به حكومت مى‏رساند و آنها اثرى از اسلام باقى نمى‏گذارند.

- نيروهاى مسلح بايد مطيع ولايت فقيه باشند، چرا كه آنچه از موجوديت ايران نيز برجا مانده است، بخطر خواهد افتاد. ايران را يك جنگ داخلى گسترش يافته، پاره پاره خواهد كرد.

- مردم بايد از "امام عادل" اطاعت كنند چرا كه واجب دينى است و عدم اطاعت سبب بخطر افتادن اسلام و كشور مى‏گردد. عدم اطاعت "باغى با غين " گشتن است و مجازاتش مرگ است. مردم نه تنها بايد اطاعت كنند بلكه بخاطر اسلام بايد جاسوسى كنند و فرزندان خود را در ميدانهاى اعدام به دست دژخيمان بسپارند و خود به رقص و پايكوبى مشغول شوند.

- نهادهاى انقلابى بايد با "قاطعيت" روزافزون عمل كنند و موانع داخلى اجراى اسلام را از پيش پا بردارند. هرگونه سستى، همه چيز را به خطر مى‏افكند: "قاضى بايد دل سخت باشد" از اين "قاطعيت" نبايد ناراحت بشوند. چرا كه عبادت است و نزد خدا پاداش بزرگ دارد. بدينقرار دژخيمان رژيم جديد در مقايسه با دژخيمان رژيم پيشين، وجدان آرامترى دارند. از خود بيگانگيشان كاملتر است و بهمين دليل فاشيسم مذهبى خطرناكتر است.

- براى اينكه در حال و آينده، جمهورى اسلامى و اسلام بخطر نيفتند، ايجاد بحران و حذف مخالفان فعلى و محتمل ضرورت قطعى دارد. ديگر نمى‏توان با "ليبرال" بازى اجازه داد با سرنوشت اسلام بازى كنند.

- با توجه به اين امر، طبقه بندى مسلمانها از مكتبى تا منافق ضرورت دارد، چرا كه بايد كارها در دست كسانى قرار بگيرند كه "مقلد امام" باشند. حوادث دو سال و نيم انقلاب نشان دادند كه اگر مقام‏هاى كليدى در دست غير مكتبى‏ها باشند و اگر منافقان رخنه كنند، چه خطرهاى بزرگ كه ايجاد نمى‏كنند؟! البته اين استدلال با انفجارها و ترورها بسيار تقويت شده است.

- روش سابق برخورد با مخالفان، بخصوص مخالفانى كه به اسم اسلام مخالفت مى‏كنند، بايد روش حذف باشد. براى اينكه وجود اينها وحدت لازم را در صفوف ملت مسلمان برهم مى‏زند. خطرناكترند و بايد حذف بشوند.

- مقابله با خطرها و ايجاد بحران براى پيش بردن انقلاب اسلامى و از بين بردن موانعى كه از راه‏هاى قانونى هرگز از پيش پا برداشته نخواهند شد، و نيز براى از ميان برداشتن مخالفان منافق و كافر و... تقدم قطعى با قهر است.

- اما انقلاب اسلامى ايران بايد به قلب انقلاب اسلامى دنيا، بدل شود و انقلاب صادر كند، صدور انقلاب از راه ايجاد يك الگوى تازه، اجراى يك طرح در ايران و ظهور انسان طراز نو اينها حرفهايى هستند كه بنى صدر مى‏زند. او ايده آليست است، صدور انقلاب با صدور نيروى انقلابى و ايجاد بحران در كشورهاى اسلامى ممكن مى‏شود. براى اينكار، بايد "نهادهاى انقلابى" بخصوص سپاه پاسداران، سياست خارجى كشور را كنترل كنند و آزادانه در هر كشورى لازم باشد فعاليت كنند.

- بديهى است كه وظايف داخلى و خارجى در ايجاد بحران و سركوب ضد انقلاب و صدور انقلاب و... پديد آوردن يك دستگاه اطلاعاتى بسيار قوى را كه بتواند مهار كامل امور را از سوى "ولايت فقيه" ممكن بگرداند، ضرورت تام و تمام دارد.

- و براى اينكه "ولايت فقيه" بتواند از طريق نهادها، آرمان انقلاب را كه اجراى اسلام است، تحقق بخشد بايد:

قوه مقننه از او پيروى كند: مجلس شوراى اسلامى يعنى مجلسى كه خود را مجرى اراده رهبر مى‏داند.

قوه قضائى كه از ابتدا در دست او بود و بايد هم در دست او بماند و مثل بولدوزر موانع را در هم بكوبد و پيش برود.

قوه اجرائى: بايد كاملا" يكدست و مقلد رهبر باشد. تحربه دولت موقت و رياست جمهورى بنى صدر نشان داد كه عدم اطاعت محض، چه اندازه براى اسلام خطرناك است.

و چون در دستگاه‏هاى دولتى از كشورى و لشگرى، عناصر غرب زده و ضد دين و ضد روحانيت و... بسيارند، بايد دائم تحت حاكميت "مكتبى‏ها" و بخصوص "اشراف روحانيت" باشند. هيچكس در اين دستگاه حقوق و منزلتهاى قانونى ندارد. اساس هر حق و منزلتى، وفادارى به "ولايت فقيه" است.

- قرار گرفتن در خارج از ولايت فقيه، باغى و ياغى شدن است و بدينقرار در جامعه، رابطه با مركز قدرت و فاصله اين رابطه، اندازه منزلت را معين مى‏كند. اين رژيم البته بر قانون استوار است. اما قانون جنگ، حذف دشمن است. در اين قانون فرماندهى محور و اصل است و منزلت هر قشر و فردى را چگونگى رابطه با فرماندهى معين مى‏سازد. بدينسان، طبقه بندى اجتماعى بر اساس، مركزيت و اختيارات "طبقه دولتمردان" يك ضرورت اجتناب‏ناپذير مى‏گردد.

- پيش از اين مشروعيت رژيم سياسى از سه منشاء بود: از ايل يا ارتش كه ستون فقرات آنرا تشكيل مى‏داد، مذهب كه موافقت روحانيت سبب مشروعيت مى‏شد و مردم كه رضايتشان شرط ثبات رژيم بشمار مى‏رفت.

اما از آنجا كه روحانيت اغلب مخالفت مى‏كرد و مردم نيز بيشتر ناراضى بودند، ستون فقرات نيز متزلزل مى‏شد. رژيم شاه مى‏خواست، مشكل را از راه دولتى كردن مذهب و ايجاد كنترل اجتماعى از راه نظام حزبى، حل كند و خود حل شد. اينك در نظام جمهورى اسلامى اين مشكل تنها با قرار گرفتن روحانيت در رأس امور حل مى‏گردد:

سياست و مذهب يكى مى‏شوند و مردم نيز حق مخالفت ندارند، چرا كه مخالفت با خدا خلاف شرع و موجب مجازات اعدام و سوختن در آتش جهنم مى‏گردد.

- "ما براى اقتصاد انقلاب نكرديم" پس پول نفت اول بايد صرف اسلام بشود. فعاليت اقتصادى نوعى فعاليت سياسى است و بايد تابع هدفهاى سياسى رژيم اسلامى باشد. به مناسبت بگويم، روزى از وضع سخت پناهندگان جنگ با آقاى خمينى صحبت مى‏كردم. او در جواب گفت در زمان جنگ دوم مردم يك قطعه نان سياه، نانى كه نصفش خاك بود بزحمت بدست مى‏آوردند. شرحى درباره زندگانى نكبت بار نيم قرن پيش داد و نتيجه گرفت كه حالا وضع بسيار بهتر است. توجه در اين استدلال، به تو حالى مى‏كند كه اولا" ضابطه هر مقايسه و عملى در نظر او گذشته است و همين امر زمينه ذهنى تحول او را از رهبرى انقلاب به رهبرى ضد انقلاب تشكيل مى‏دهد و ثانيا" فعاليت اقتصادى همانطور كه گفتم در نظر او در اندازه مصرف خلاصه مى‏شود و امرى فرعى و تابع نظرگاه‏هاى سياسى رهبر است.

با اينحال در اينكه فعاليت اقتصادى بايد تحت كنترل و مهار كامل ملاتاريا باشد، ترديدى نيست. چرا كه بدون آن ادامه رژيم غير ممكن مى‏شود. دو برابر كردن بودجه ادارى، بر اساس اين فكر صورت گرفته است و خود بيان روشنى از آنست.

- "فرهنگ" بمعناى آزادى افراد در ابداع، ضديت با اسلام است، بديهى است وقتى تقليد تا بدينحد عموميت پيدا كند و همه جنبه‏ها و زواياى زندگانى فرد و گروه و جامعه را در بر بگيرد، هرگونه ابتكار جز در تقويت "ولايت فقيه" ممنوع مى‏گردد. نه تنها سانسورها بايد برقرار شوند، نه تنها هرگونه آزادى فاسد كننده جوانان تلقى مى‏شود، بلكه بايد مدرسه و دستگاه تبليغاتى در مهار كامل روحانيت درآيد تا ريشه‏هاى فساد كنده گردند. فعاليت سياسى نيز بيرون از مهار جزب واحد جمهورى اسلامى، تحقق هدفهاى انقلابى را غير ممكن مى‏سازد و بايد با چماق و "قانون" از بين برود.

- اما رشد و ترقى و... نيز كه مارا محتاج غربى و "روشنفكران" بسازد نمى‏خواهيم. همانطور كه ديدى اين فكر، در يك دوره‏اى بصورت دشمنى با طرح‏هاى بزرگ و اقبال به طرحهاى كوچك بروز مى‏كرد. در يك دوره‏اى بصورت دشمنى با روشنفكر و تخصص بروز مى‏كرد، در هر حال از بن بست‏هاى مهم رژيم آقاى خمينى، يكى همين است. دانشگاه را مى‏بندد و هزاران جوان راهى كشورهاى خارجى مى‏شوند. اين جنايت بزرگى است، اما مسئله فورى محكم كردن پايه‏هاى حكومت است. ناگزير بايد بدنبال اقتصادى برود كه پاسخگوى نيازهاى فورى است و اين همان اقتصاد توسعه واردات است.

- موقعيت زن در اين جامعه، همچنان موقعيت تابعيت است. از مصاحبه راديو تلويزيونى كه پخش كردند (درباره فريب دادن يك دختر توسط يك مجاهد) و اطلاعات ديگرى كه بدست آمده‏اند اينطور برمى آيد كه استفاده از زن براى نفوذ در "گروهك"ها نيز توسعه پيدا كرده است اين تابعيت، ضرورت اسلامى كردن جامعه تلقى مى‏شود.

اينطور بنظر مى‏رسد كه اين خشونت بى سابقه در تاريخ ما، يعنى اعدام‏هاى دستجمعى دختران، هدف اصليش القاى روحيه كارپذيرى و تابعيت در زنان باشد.

- اما اقليت‏هاى مذهبى و قومى، نيز بايد سركوب گردند. نه تنها باين دليل كه بهانه‏هاى خوبى براى حفظ جو بحران و قهر هستند، بلكه به اين دليل كه آسانتر مى‏شود درباره آن‏ها اعمال خشونت كرد و جامعه را در جو ترس فرو برد.

- و...

"ايدئولژى ولايت فقيه" آقاى خمينى اينست، آنرا با ايدئولژى شاهنشاهى مقايسه كن، مى‏بينى مايه يكى است، اما آن يكى در بيان، حد نگهميداشت و استبداد مطلق را تبليغ نمى‏كرد و اين يكى مى‏كند. آن يكى توانايى اجراى مرام را بلحاظ مقاومتهاى داخلى و خارجى نداشت، اين يكى هركارى را لازم ببيند مى‏كند. آن يكى ثبات را در "جزيره امنيت" معرفى كردن ايران مى‏جست و بنابراين نمى‏توانست در فشار و اختناق و شكنجه و كشتار از حدودى پا فراتر بگذارد، اين يكى كشته شدن "رئيس جمهور نخست وزير" و وجود بحرآنهارا دليل ثبات مى‏شمارد كه برغم اينهمه دولت او برجا است!!

بدينقرار، در تحول از انقلاب به استبدادى سياه‏تر، بيان عمومى نيز تغيير كرد تا آنحد كه نگفته‏هاى رژيم شاه را هم رژيم خمينى گفت. دنياى رهبر آن رژيم و رهبر اين رژيم، دنيايى خيالى شد. او مى‏انگاشت كه كلمه شاه كليد هر قفلى است و اين يكى مى‏پندارد، "تكليف شرعى" كه معين كند، هر محالى را ممكن و هر ممكنى را محال مى‏سازد. اين يكى دنيايى خيالى‏تر دارد و مى‏پندارد، نصب كسى بجاى آنكه كشته شده است، يعنى حكومت و چون بدينكار تواناست، پس رژيمش با ثبات‏ترين رژيم هاست.

بن بستهاى رژيم اين يكى بيشتر و تنگ ترند. انفجار قطعى است. ترديدهايم و كوششهايم همه براى اينست كه شدت انفجار آنقدر نشود كه نه تنها رژيم، كه همه چيز را از ميان ببرد. تو مى‏دانى كه دين و مردم و وطنم را دوست مى‏دارم...

********

انقلاب اسلامى ما، انقلاب درون بود براى رهايى از قدرت جهنمى بيرون كه از راه رژيم شاه و غرب زده‏ها، بكار مى‏رفت. قدرتى كه ملتى را ناچيز مى‏شمرد. او را تحقير مى‏كرد. او را به ويرانى بناى موجوديتش مى‏گمارد. مخالف و موافق رژيم شاه، مردم را ابزار كار تلقى مى‏كردند، نادان هايى كه بايد پيروى كنند. بيرون بود كه درون را تحقير مى‏كرد. بيرون بود كه مى‏خواست درون را بدلخواه خويش تغيير دهد و براى اين درون هيچ حقى جز اين نمى‏شناخت كه تغييرات را بپذيرد. انقلاب اسلامى ما، اعتراض عمومى، اعتراض همه انسانهاى تحقير شده و همه بشريت به بيرون، به ماديتى است كه به قيافه قدرت ويران گر، عرصه زندگى را بر او سخت تنگ كرده است. اين انقلاب نمايشگر توانايى مردمى است كه بحساب نمى‏آيند.

از وقتى بخارجه آمده‏ام، همه خبرنگارها و بدون استثناء مى‏پرسند، ارتش چه مى‏كند؟ چه خواهد شد. به شما انتقاد مى‏شود كه سازمان سياسى ايجاد نكرديد. حزب نداشتيد و... اينها هنوز نمى‏دانند كه انقلاب، انقلاب مردم ما بر ضد آندسته از سازمانهايى بود كه يا بعنوان ديوان سالارى و "قواى انتظامى" بر او حكومت مى‏كردند و ياايجاد مى‏شدند و بنام او در پى جايگزين كردن قدرت و آمريت خويش بجاى رژيم شاه بودند. انقلاب چون موجى عظيم برخاست و اينهمه را در كام كشيد به نشان آنكه نيروى اصلى مردمند و درون بر بيرون پيروز مى‏شود. هر بار كه درون بخود اعتماد كند، بر بيرون پيروز مى‏شود. اينبار ملتى از نيست شدن سرباز مى‏زد و انقلاب بى مانندى را بسان يك تجربه پيروز به بشر هديه مى‏كرد.

اين انقلاب، قيام گروهى بر ضد گروه حاكم نبود، نه تنها از خارج هيچ كمكى نمى‏گرفت، وسواس بسيار داشت كه از درون مايه بگيرد. همه بيان‏ها كه مايه از خارج داشتند، همه سازمانهاى سياسى كه فكر و روش از خارج داشتند و مى‏خواستند حاكميتى خارجى را جايگزين، حاكميت خارجى ديگرى كه از آن رژيم شاه بود، بسازند، در اين موج بزرگ گم شدند. آن بيان عمومى، بيان انقلاب اسلامى ايران، بر اساس موازنه منفى، كه بنياد فرهنگ استقلال است، قرار داشت. ا ين فكر پيروز شد، چرا كه وحدت تمامى ملت را ممكن ساخت. وحدت پيروزى درون را ممكن ساخت. جوشش از درون را ممكن ساخت و راه را برسازماندهى سياسى جديدى گشود. از اين پس آن سازمانى، مردمى و ماندى و كار آست كه از درون مايه بگيرد و طرز فكر و برنامه‏اش پاسخ روشنى به حل مشكلات درون، براى رشد و شكوفايى اين ملت، پر استقامت و پاكدل، باشد.

ملاتاريا و روشنفكر تاريا نسبت به اين انقلاب بيگانه ماندند، به قمار قدرت مشغول شدند از نو به سراغ ايجاد سازمانى بيگانه و خارجى رفتند. سازمانى كه به مردم و توانائيهايشان بى اعتنا است و مردم را صغير و موظف به پيروى و اطاعت مى‏داند و خود را قيم مردم مى‏شمارد و مى‏خواهد با سياست حذف بى رحمانه، وحشيانه و ابلهانه بر مردم حكومت كند. همه كسانى كه بنام اسلام از اسلام انتقام مى‏گيرند، امروز در اين قصابى، بى مانند شركت دارند. با وجود اين اگر آقاى خمينى هنوز برجاست و بر اين جنايتهاى بى مانند مهر تصديق مى‏زند، بخاطر آنست كه هنوز گروهى از مردم مى‏پندارند او نماينده درون در برابر بيرون است.

بسيار بودند كه عمق انقلاب اسلامى ما را درنيافته بودند و هنوز نيز هستند و همانها هستند كه مى‏پندارند، وقت آنست كه طرز فكرهاى وارداتى، طرز فكرهايى كه تجويز كننده حاكميت يك گروه يا چند گروه بر ملتى هستند را به مقبوليت عمومى رسانند، هنوز نيز بيدار نشده‏اند. نسل جوان مسئول ايران، بايد آنها را بحال خود بگذارد و بداند فكرى و بيانى كه با جريان انقلاب زاده شد و انقلاب را بزاد، بيانى درست و رساست. آقاى خمينى و ملاتاريا و همدستانشان اين بيان را به شرحى كه ديدى به بيان استبداد دينى مخوف تغيير دادند. كمال انقلاب ما دليل كمال بيان عمومى اين انقلاب است. امروز و فرداى ايران آن حكومتى را طلب مى‏كند كه بيانگر درون و مجرى اين بيان باشد، در پى اجراى برنامه‏هاى همه جانبه بر اساس اين بيان باشد. جدايى از اين بيان، جدايى از درون است، ممكن است دولتى پديد آيد كه جدا از مردم و بر مردم حكومت كند، اما اگر شرح‏ها و تحليل هايى كه خواندى راست باشند و تجربه بعنوان محك پذيرفته گردد، تا وقتى بنا بر حكومت بزور باشد، بن بست‏ها از ميان نخواهند رفت و سرانجام هر حكومتى سقوط است.

پيروزى در انتخابات رياست جمهورى با وجود مخالفت نزديك بتمام احزاب و سازمانها و ملاتاريا و همانطور كه مى‏دانى خود آقاى خمينى، دليل ديگرى است بر درستى بيان، بر درستى بيانى كه مردم را سازنده سرنوشت خويش مى‏شناخت و حكومت زور را انكار مى‏كرد. از پا در نيامدن بر اثر حمله عراق و شكست نخوردن بر اثر محاصر اقتصادى جز بخاطر تكيه بدرون، و اعتماد بنفس اين درون ممكن نگرديد. اينك پيروزى در شكستن اسطوره استبداد دينى نيز، بايد از اينراه بدست آيد. خلوص اين درون، خلوص بيان عمومى انقلاب در از سرگذراندن اين كابوس ضرورت تام دارد.

اينك كه ايستاده‏ايم، بايد بعنوان اصالت درون، بعنوان اصالت انقلاب و بعنوان بيانگر استقلال مردم خويش بايستيم. اين پيروزى هر روز بدست آيد بايد كامل باشد. پس از قرنها، حق به حق دار برسد. مردم سرنوشت خويش را در دست بگيرند. طرز فكرهايى كه بر اساس اصالت زور و آمريت يك و يا مجموعه چند سازمان سياسى بر مردم است بى اعتبار بشوند. با پيدايش الگوى جديد، عصر تازه شروع بگردد.

تاريخ: 30 شهريور ماه 1360

اينك ساعت يك و بيست دقيقه بعد از نيمه شب 30 شهريور است، امروز با آنكه خبر اعدام 200 تن را شنيدم، با آنكه از اين پس خيابانها به ميدانهاى اعدام بدل مى‏شوند، اميدم به پيروزى انقلاب قطعى شد. چرا كه صداى ما، صداى همه آنهايى كه به مقاومت ايستاده‏اند، از درون مى‏آيد، فرياد اعتراض به آنهايى است كه از درون بيرون مى‏روند تا از راه زدو بند با قدرت‏هاى جهانى، براين مردم حكومت كنند. هم امشب خبردار شدم كه امريكا در اطراف آقاى خمينى كسان بسيار دارد كه اميدوار است امور را قبضه كنند و به موقع رأس موجود را به رأس مناسبترى تغيير دهند. از نو مثل ماه‏ها و هفته‏هاى پيش از انقلاب، گروه هايى كه صداى بيرون را در درون منعكس مى‏كردند، همان صداها را بلند كرده‏اند. اما اينك تجربه‏اى انجام گرفته است و اميد كه موج درون، اينهمه را فرو ببلعد. آخر امروز بسيارند كه مى‏دانند استقلال چيست!

بر نسل امروز است، كه آزمايش پيروز را مفت رها نكند. به بيرون تسليم نشود. بر سر استقلال و آزادى بايستد اين ايستادگى، پيروزى و پيروزى قطعى ببار مى‏آورد.

كوشيدم تا با صراحت و صداقت تجربه انقلاب را در نظر تو و نسل جوان امروز و همه آنها كه امروز و فردا مى‏خواهند از راه انقلاب طرحى نو دراندازند. مجسم كنم. اينك تو مى‏دانى، ضعف هايمان كدام‏ها و قوت هايمان كدام‏ها بوده‏اند. جا ندارد كه بار ديگر در اين باره‏ها سخن بميان بياورم. با اينحال زمان آنست كه درباره ضعف‏هاى كارهايمان صحبت كنم. آنها كه مى‏خواهند جهان را از اين نظامى جهنى برهانند كه بر زور استوار است و انسانيت را به سرعت به لجه‏ها مى‏راند، حق دارند علاوه بر آنچه خود از مطالعه اين وصيت نامه بسيار درازفهم مى‏كنند، از ما نيز بخواهند خود بصراحت ضعف‏هاى كارمان را شرح كنيم. زودتر از اين، اينكار صحيح نبود. و ما بايد ضعف و اشتباه‏هايى را كه داشته و كرده‏ايم و به آنها پى برده‏ايم و نه آنچه را كه باب طبع اين و آن است، شرح كنيم. چرا كه در كار علم نه جاى ارفاق به خود است و نه محل امتياز دادن بديگرى.

تو مى‏دانى با چه ترديد كشنده‏اى خود مرا آماده نامزدى رياست جمهورى كردم. مى‏دانى كه مى‏دانستم كار گروگانگيرى، ايران و انقلاب را با مخاطرات بزرگ روبرو مى‏سازد. آنها كه در بحث‏هاى ما شركت مى‏كردند، خدارا شكر، همه زنده‏اند. مصلحت شخصى و جاه‏طلبى مى‏گفتند، نبايد وارد اين معركه شد، اما عشق به ميهن و مردم و انقلاب و دين نهيب مى‏زد كه بايد خود را آماده فدا كردن كرد. در همان وقت در دو سرمقاله اين خطرها را كه بسوى ميهن ما روى نهاده بودند شرح كردم و آماده قربانى شدن شدم.

حاصل سخن‏

 

 

 

اشتباه‏ها و رهنمودها

اما اسباب عمل بسيار كم بودند و اشتباه‏ها نيز، دست و پاى ما را بيشتر مى‏بستند.

1- اينكه ما پيش از انقلاب، اهميت مبارزه با سانسورها را دريافتيم و تا توانستيم با سانسورها مبارزه كرديم و همه چيز را براى مردم شرح كرديم، قوت كار ما بود. از يادگارهايى است كه براى هميشه مى‏ماند. اما سانسورها ضعف بزرگ انقلاب ما بودند. اراده مبارزه با سانسورها در همه وجود نداشت و دوره سياه كنونى با سانسور شروع شد. نسل امروز و آنها كه مى‏خواهند انقلابى بمعناى درست كلمه پديد آورند، بايد بدون خستگى با سانسورها مبارزه كنند.

ما خود را درباره شخصيت آقاى خمينى و نظر وى درباره "ولايت" سانسور مى كرديم. اين اشتباه بزرگ ما بود. برايت شرح كردم كه آقاى خمينى را روشنفكران مرجع كردند و قلم و بيان من از 15 خرداد 1342 بدينكار پرداختند. اينك وقت حقيقت است و حقيقت آنست كه ما از ترس اينكه نكند در او ضعف هايى ببينيم، نمى‏خواستيم از او جز خوبى بدانيم و بگوييم. از نويسنده كتاب كيش شخصيت، پذيرفته نيست كه علائم بيماريها را در او نبيند و اگر ديد، جرئت اظهار نكند. بر من بود درباره كسى كه نقشى چنان تعيين كننده پيدا مى‏كرد، بجد مطالعه كنم و نكردم. بدتر خود را به تعريفهايى كه نزديكانش مى‏كردند، قانع كردم. بسيار دير، يكى دو هفته پيش از مرحله آخر كودتاى خزنده بود كه يكى از نزديكانش از قول فرزندش آقا مصطفى نقل كرد كه او مى‏گفت: من هميشه دعا مى‏كنم ما بجاى شاه زمامدار نشويم. اين پدرى كه من مى‏شناسم بسيار بيشتر از شاه آدم خواهد كشت.

 

اگر از صحنه‏هاى آخر به صحنه‏هاى اول همراهى سياسى با او روى بياورم، خواهى ديد كه امكان‏هاى شناسايى بسيار بوده‏اند، اما شدت ضديت با رژيم شاه و علاقه مفرط به پيروزى، چشم‏ها را از ديدن و عقل را از توجه بازداشته است.

در دومين ديدارم در نجف، يكى از طلاب او مى‏گفت: حاج آقا معتقدند ائمه ما سخن‏هاى ضد و نقيض مى‏گفتند تا نزديكان خود را به مخالفت با هم برانگيزند. به سخن ديگر اين روش قديمى استبداديان را كارى درست مى‏پنداشت. با من نيز چنين كرد، همه مخالفان را در برابر من برافراشت. پيش از من با بازرگان نيز چنين كرد. آنوقت كه شنيدم انكار كردم كه اين حرف از آقاى خمينى باشد، گفتم نه او اين حرف رامى زند و نه امامان ما چنين كرده‏اند. اين روش ماكياول است و...

و يا بار اول كه به نجف رفتم، جمهور روحانيان از رفتار او شكايت مى‏كردند كه نسبت به روحانيان بسيار تحقيرآميز است. و من تعجب مى‏كردم چطور ممكن است مرجعى كه اينهمه از نقش روحانيت حرف مى‏زند، در عمل خلاف حرف خود را بكند و عموم آنها را تحقير نمايد؟ اين شكايت را با خود او در ميان گذاشتم. گفت: اين نجفى‏ها خود را مرجع تراش مى‏دانند و كمى كه رو ببينند، اختيار خورد و خواب و نشست و برخاست مرا هم از دستم بدر مى‏برند. از او پذيرفتم. با همه وسواسم بخود نگفتم، تحقيق كنم بلكه اين بيمارى كه عبارت باشد از سخنى را گفتن براى عكس آن را عملى ساختن، نيز در او باشد. وقتى اين مرض را در او يافتم بسيار دير شده بود و امروز روحانيان مخالف او بيش از هر زمان ديگر تحقير مى‏شوند و...

يا فرزندان او هم آقا مصطفى كه درگذشت و هم احمدآقا كه زنده است مى‏گفتند، آقا تصميمات خود را فردى مى‏گيرد. در قم هم كه بود حاضر بكار جمعى نمى‏شد. مى‏گفت اگر آدم بخواهد با بقيه كار كند بايد هيچ كار نكند. مثال مى‏آوردند كه يكبار در قم قرار بر جلسه مشترك مراجع و صدور اعلاميه دستجمعى بود، آقا، اعلاميه را نوشته دادند بردند چاپ كردند، بقيه در برابر امر انجام شده قرار گرفتند... با اينكه مرض تك روى، مرض شيطان است و غالب جنبش‏ها را همين مرض برباد داده است و مصائب كنونى نيز نتيجه همى روحيه تك روى نزد ايشان است، از اينكه اينحرف را شنيده‏ام، ناراحت شدم، اما بروى خود نياوردم. تا وقتى كه ديگر دير شده بود...

يا اين ضعف او كه براى مشروعيت وسيله، چندان اهميت قائل نمى‏شود، بسيار پيش از انقلاب قابل درك بود. البته براى اينكار توجيه نيز دارد: آدم كشى بدترين كارهاست، اما وقتى براى دين باشد، واجب مى‏گردد. حالا چگونگيش چندان مهم نيست.

عكس العمل شدن و بخصوص تحمل نكردن آدمهاى با شخصيت، و... را بايد بسيار زود بر خويش معلوم مى‏كرديم. چرا كه ضامن اصلى اجراى بيان عمومى انقلاب او شده بود. سخن ملاصدرا را بياد بياور كه مجتهد شدن از شناسايى كردن "اعلم واتقى واعدل" علماء، آسان‏تر است. بايد اين ضعف را مى‏شناختم، اما همانطور كه گفتم ما خود را درباره او سانسور مى‏كرديم. نمى‏خواهم بگويم كسى كه در مقام رهبرى قرار مى‏گيرد، نبايد ضعف داشته باشد، اين امر ممكن نيست. مى‏خواهم بگويم اگر سانسور در كار نبود، جرات مى‏كرديم چشم عقل را بروى واقعيت بگشائيم، بلكه مى‏توانستيم ضعف‏هاى او را جبران كنيم.

بدينقرار هر چند از لحاظ نظرى، رهبر بايد مردى باشد كه موافق عقيده عمل كند و عمل او عين عقيده‏اش يا دست كم نزديك به عقيده‏اش باشد و چنين كسى تضمين براى اجراى بيان عمومى انقلاب مى‏توان باشد، اما تجربه مى‏گويد كه اگر چنين رهبرى تك رو شد و ميان نظرى كه اظهار كرد و عملش خلاف بود، مى‏تواند خود و جامعه و انقلاب را با بحران‏هاى بزرگ روبرو سازد.

اشتباه بزرگ ما اين بود ك اظهار بيان عمومى را از سوى آقاى خمينى كافى شمرديم و اينطور پنداشتيم كه او نه در سخن و نه در عمل، بيانى را كه در برابر مردم جهان كرده است، نقض نخواهد كرد. ضعف هايش هر چه باشند، نخواهند توانست او را بر آن دارند مخالف بيانى عمل كند كه باعتبار مخاطبانش كه مردم جهان بودند، سند اعتبار انقلاب و شخص او در جهان بود.

بدينسان بكار خويش بسيار مغرور شديم. حال آنكه بايد مى‏دانستيم طرز فكرى كه آدمى با آن بزرگ شده است ممكن است چون مرض عود كند. آدمى كه يك عمر از ولايت فقيه، اداره مردم برسم كسى كه صغير را اداره مى‏كند، مى‏فهميده است، در شرائط مساعد، عقيده‏اى را كه "بنابر مصالح" اظهار كرده است، كنار مى‏گذارد و بسراغ باورهايى مى‏رود كه با آنها بزرگ شده است.

امام صادق با كيش شخصيت بسيار مبارزه كرد، به مردم مى‏گفت از ما انتقاد كنيد، شخصيت پرستى بيمارى اى بود كه از كليسا به جامعه اسلامى راه يافته بود. امام متوجه خطر بزرگ شخصيت پرستى شد و با آن مبارزه كرد. و ما قربانى شخصيت پرستى شديم. آقاى خمينى نيز قربانى شد و كشور نيز باين روز افتاد.

از نادانى‏هاى آقاى خمينى و اطرافيانش نه تنها نگران نبوديم بلكه گمان مى‏كرديم بدليل همين نادانيها، در امور دخالت نخواهند كرد. واقعيت خلاف تصور ما از آب درآمد. كوشيديم تا مى‏توانيم با تهيه گزارشها از نادانيهايشان بكاهيم اما...

در ايران نيز ما هنوز خود را سانسور مى‏كرديم. چه مى‏شود كرد من نيز از كودكى با اين باور بزرگ شده بودم كه مقام مرجعيت، مقامى است كه عادل‏ترين، متقى‏ترين، عالم‏ترين و... كسان از راه لطف خداوندى بدان مى‏رسند. همين شنبه شب كه اينجا بودى، بياد آقاى خمينى و اين حمام خون افتادم، در درونم غوغا بود. باور نمى‏كردم اينكارها از او ممكن باشند! كارهاى او را توجيه مى‏كرديم.

پيش از مجلس خبرگان بود كه آن حرف را زد و مرا بيدار كرد. دو روش را با هم به عمل درآوردم: از سويى با كمال صداقت تا لحظه آخر كوشيدم او را از دست ضعف‏ها وبتى كه از او ساخته بودند، رها سازم، فكر مى‏كردم كشور سقوط مى‏كند و مى‏كوشيدم حالى بشود اما افسوس و از سوى ديگر بر آن شدم كه بتدريج افكار عمومى را آگاه سازم و از راه بالا بردن آگاهى مردم، عرصه عمل آقاى خمينى را محدود سازم. اين سخن او كه هيچكس به اندازه من به او ضربه نزده است، راست است. اما من حقيقت را گفته‏ام و بعد از مأيوس شدن از كوشش صادقانه‏ام در غلبه بر ضعف‏هاى او از راه نامه‏ها و توضيح‏هاى حضورى و... گفته و نوشته‏ام و قصدم خدمت به مردم به ميهن و به دين بوده است.

نسل امروز و نسل آينده بايد با سانسورها بهر قيمت مبارزه كند، چشم بر ضعف‏ها نبندد. انتقاد صادقانه و مراقبت دائمى رهبرى را بى اعتبار نمى‏كند به او اعتبار مى‏بخشد. با او صادق و صريح و گاه بسيار خشن بودم. نوه او نيز در يك مصاحبه گفت: آقاى بنى صدر تنها كسى است كه حقايق را به آقا با صراحت مى‏گويد. گاه مى‏شد كه كار به فرياد مى‏كشيد. با اينحال اينكارها در وقتى انجام مى گرفتند كه او موضعى را بدست آورده بود كه قول و فعلش تعيين كننده بود.

2- كمبود بزرگ انقلاب اسلامى ما و خود ما اين بود كه يك هسته قوى و معتقد به بيان عمومى انقلاب نداشت و نداشتيم. امروز آسان است تصديق اين امر كه اين مجموعه رهبرى از آقاى خمينى و دولت و شوراى انقلاب، به بيان عمومى انقلاب باور نداشتند، اما آنروز همانطور كه توضيح دادم ما خود را بسان كودكان به حرفهاى خوب دلخوش كرديم. پيش از انقلاب فكر هسته را كرده بوديم. به ايجاد آن كوشيديم اما موفقيت كامل بدست نياورديم. موفقيتى كه در سه جنگ بزرگ يكى جنگ بر ضد تجاوز عراق يكى جنگ بر ضد هجوم اقتصادى آمريكا و ديگرى جنگ با اسطوره استبداد دينى، بدست آمد، نشان مى‏دهد اهميت هسته تا كجا تعيين كننده است.

اين تبليغات كه بر ضد "اطرافيان بنى صدر" براه انداختند و تا اين زمان كمترين خطايى را بر يكى از آنهانتوانستند ثابت كنند، بى جا نبود. طراحان كودتا فهميده بودند نقش اين هسته تا كجا تعيين كننده است.

با وجود اين، هسته ما كوچك بود و كار بسيار بزرگ، فراوان در باره گسترش هسته و جذب استعدادها، سخن مى‏گفتيم اما بطور جدى بدينكار نپرداختيم. ايجاد سازمان سياسى مى‏بايد از اين راه دنبال مى‏شد و ما اهميتى را كه بايد به اينكار نمى‏داديم. و از آنجا كه اين هسته از راه كار در جامعه رونيامده بود افراد هسته باستثناى دو سه تن، بقيه ناشناخته بودند و ناگزير بسيارى از افراد آنرا بلحاظ محفوظ كردن از "شر دشمن" نمى‏توانستيم بكار بگيريم تا ناشناس بمانند، در عمل خنثى بودند.

البته نبايد از خاطر دور كنى، كه كار ما بسيار مشكل بود. ما نمى‏خواستيم زور و استبداد را اساس قرار بدهيم. اگر مى‏خواستيم چنين كنيم، بر جاى خود مى‏مانديم. كار ما مشكل بود بدانجهت كه بايد كسانى را مى‏يافتيم پراستعداد و سخت كوش و مقاوم و با علم و بى اعتقاد به اصالت زور، تجربه جنگ نشان داد كه اينطور افراد را كم و بيش مى‏توان يافت، اما لازم بود كه به اينكار اولويت تام بدهيم و نمى‏داديم. نتيجه اين شد كه هم از پاريس، اطراف آقاى خمينى را كسانى گرفتند كه به بيان عمومى انقلاب بنظر يك عمل تاكتيكى مى‏نگريستند.

هر بار مى‏نشستيم درباره خطر محاصره آقاى خمينى از زورمداران صحبت مى‏كرديم. نتيجه اين مى‏شد كه من تماس خود را با او بيشتر كنم. اما من همچنان يك تن بودم و نمى‏توانستم حلقه محاصره را بشكنم. آقاى خمينى نيز بسيار نسبت به "اطرافيان آقاى بنى صدر" حساس بود آنها را بخود راه نمى‏داد. با اينحال بر ما بود كه هسته را گسترش دهيم و افراد آنرا بر آن بداريم كه از راه فعاليت در جامعه، موقعيت استوارى براى دفاع از بيان عمومى انقلاب و ايجاد يك سازمان سياسى پيدا كنند.

به آقاى خمينى گزارش كرده بودند كه در جمع ما صحبت شده است كه بايد انتقاد از آقاى خمينى را در روزنامه انقلاب اسلامى شروع كرد. در همين گزارش آورده بودند كه تصميم گرفته‏ايم در 23 نقطه تهران، بيست سه مركز ايجاد كنيم و در يك روز قيام عمومى برانگيزيم و اوضاع را در دست بگيريم. البته فكر انتقاد سالم از آقاى خمينى هر بار كه جمع مى‏شديم بميان مى‏آمد و من در كارنامه بطريقى كه اينك بر همه معلوم است، شروع كرده بودم. كمتر اتفاق مى‏افتاد كه حرفى را بزند و خلاف بيان عمومى انقلاب بزند و من آنرا در كارنامه انتقاد نكرده باشم. مى‏خواستم غلط بودن حرفش يا عملش را بفهمد، مردم هم بفهمند، و نمى‏خواستم خراب بشود. با اينهمه حساسيت او نسبت به "اطرافيان" و كارنامه بى جا نبود و همين حساسيت بيانگر اندازه تاثير كار درست است. با اينهمه اهميت كه اينكار داشت، ما بدان اهميتى را كه بايد نمى‏داديم. كارها بزرگ و بسيار بودند. وقت هم اندك بود، با وجود اين، مى‏بايد مى‏كوشيديم و همه استعدادهاى معتقد را بسيج مى‏كرديم و يك هسته مقاومت بزرگ در برابر تمايل به استبداد بوجود مى‏آورديم و چنين كار تعيين كننده‏اى را بارها به عقب انداختيم. سرانجام فهرستى ترتيب داديم و آنها را شناسايى كرديم اما دير شده بود.

گمان مى‏كنم اينك تا اينجا را خوانده‏اى مى‏دانى كه هسته رهبرى كننده انقلاب بسيار ضعيف و ناآگاه بود. كارهاى تعيين كننده در بيرون از حيطه تصميم و اطلاعش انجام مى‏گرفتند. گروگانگيرى نمونه روشنى است: تصميمى كه ايران و انقلاب را به اين روز نشاند، بدون اطلاع شوراى انقلاب و دولت موقت انجام گرفت. آقاى خمينى اعتنايى به اين شورا و دولت موقت نمى‏كرد و هربار در اينباره‏ها به او انتقاد مى‏كرديم مى‏گفت: مردم نمى‏توانند صبر كنند. من ناچارم عمل كنم. نمى‏توانم صبر كنم تا شما آنقدر كارها را بعقب بياندازيد تا طاقت مردم طاق بشود. درعمل اينطور شده بود كه آقاى خمينى دلخواه خود را انجام مى‏داد و شوراى انقلاب و دولت موقت بايد ضامن كم و زيادش مى‏شدند.

يكى از كارهاى مفيد ما، بخصوص در دوران رياست جمهورى اين بود كه نظرهاى گوناگون را كه گروه‏هاى سياسى يا شخصيت‏ها واهل تخصص در روزنامه‏ها طرح مى‏كردند، جمع مى‏كرديم با كمال تاسف، اين نظرها كوششهايى بودند براى تحصيل قدرت و انتقادها اغلب در رابطه با انتقاد كننده بعمل مى‏آمدند. يعنى خوبى و بدى هر فكر و يا هر كارى را نسبت به موقعيتى مى‏سنجيدند كه فكر مى‏كردند بايد مى‏داشتند و يا بايد بدست مى‏آوردند. انتشارها موجودند و حكايت آشكارى از ضعف، ضعف كشنده فكرى مى‏كنند كه از اسباب بزرگ بازسازى استبداد بود.

در حقيقت وقتى مسائل اساسى كشور موضوع اصلى بحث قرار نمى‏گيرند و بجاى آن، مبارزه قلمى براى بدر كردن رقيب از ميدان توليد اصلى انديشه‏ها و قلم مى‏گردد، زبان، زبان تحريك مى‏گردد، جامعه ديگر نمى‏تواند موضوع را تعقيب كند. چون ديگر مساله، مساله او نيست. بدينسان درون، بيرون مى‏شود. اهل فكر و قلم و بيان از جامعه بيرون مى‏روند، جامعه تماشاچى مى‏شود و زدوخوردها را تماشا مى‏كند. البته برنده آنها هستند كه مى‏توانند به موقع چماق‏هاى بيشتر و كوبنده‏تر را وارد ميدان سازند. در اين باره‏ها چند نوبت هشدار دادم. از جمله اينطور نوشتم :1 1 - صد مقاله، ج 2 سر مقاله تحت عنوان "زبان تحريك" 25 آذر 1358 ص 144 - 141

" - همه پذيرفته‏اند كه راه بالا بردن يكى، خراب كردن و پايين آوردن ديگرى است و دستگاه‏هاى تبليغاتى ما كار "اصليشان اين است و بدبختانه عمده اسباب برخوردها را اين زبان فراهم مى‏آورد.

"- يك طرفه حرف زدن و عمل كردن نيز رايج است، طورى كه پندارى انقلابى واقع نشده است و بنا نبوده است "مردم از همه چيزها همان طور كه واقع مى‏شوند، مطلع گردند.

"- همه با همه زبان تحقير و انكار بكار مى‏برند. از آن زبان سرنوشت ساز ديگر خبرى نيست. گفت و شنودى و "تفاهمى برجا نيست. هر چه هست اينست كه:

"- فقط امام را قبول داريم و ديگر هيچ!! مگر شوراى انقلاب و دولت را امام معين نكرده است؟

"- فقط اين حزب يا آن گروه، در خط امام است و در نتيجه بايد به همه جا چنگ بيندازد و خصوصا" ارگانهاى "تبليغاتى را در دست بگيرد. ديگران قاقند! و اگر گفتند قاق نيستيم بايد لقب ضد انقلاب بگيرند و تحقير و كوبيده "بشوند. جبهه اسلامى معنى ندارد براى اين كه تا تنها مى‏شود حكومت كرد، چرا بايد شريك پذيرفت؟...

"- دعواهاى خود را باين و آن به مسائل كشورى تبديل كردن، يكى از عوامل وضعى است كه در تبريز پيش آمد.... "اين مسئول با آن مسئول سر سازگارى ندارد، اسباب ناكامى او را فراهم مى‏آورد...

"- شايعه سازى كه جاى نقل و نبات سازى را گرفته است. چون سانسور هست شايعه سازى هم هست..."

بدينقرار اين ضعف به سبب شيوه رابطه‏گيرى سياسى و اعتقاد به اصالت زور و بيماريهاى ناشى از آن ك مهمترينشان، سانسور، بودند. افراد و گروه خود را سانسور مى‏كردند و كارهاى يكديگر را نمى‏خواندند. نتيجه اين شده است كه بيان عمومى انقلاب، در هياهوها گم شود. همين كارى كه آقاى منصور دوستكام و خانم هايده جلالى كردند كه مجموعه سخنان آقاى خمينى بخصوص در پاريس است، يكسال پس از انقلاب انجام گرفت. آنهم وقتى كه دير شده بود و مى‏خواستيم بلكه تدارك وضعى را بكنيم كه از دست رفته بود.

در مجلس صحبت از اين شد كه دولت برنامه ندارد، در مقام دفاع گفتند هيچكس برنامه ندارد. شگفتا كسى نپرسيد مگر اين انقلاب ديمى بود؟ مگر ممكن است ملتى يكجا بپاخيزد و متحد بپاخيزد و بيانى كه اين وحدت را ممكن سازد، وجود نداشته باشد؟

اگر بحث آزاد و راه حل سياسى، ممكن مى‏شد و مسائل مشخص، زمينه اين بحث‏ها قرار مى‏گرفتند هم هسته قوى بوجود مى‏آمد و هم بر اساس بيان عمومى انقلاب، يك برنامه شدنى به اجرا در مى‏آمد.

3- ما بحث آزاد را پيش از انقلاب در خارج كشور پايه گذاشتيم.

گروه‏هايى بودند، كه خود را سانسور مى‏كردند و در بحث‏ها حاضر نمى‏شدند. همين رويه را در ايران نيز دنبال كردند، بحث آزاد كارى بغايت بزرگ بود و اميدوارم سنتى پايدار بگردد، ما مى‏خواستيم بجاى دمكراسى غربى، كه حاكميت قوى بر ضعيف است، از راه بنيادگذارى بحث آزاد، راه را براى برابر كردن امكان‏هاى سياسى هموار كنيم. مى‏خواستيم جاى تمايل به اصالت زور، را تمايل به رسيدن به وحدت نظر و عمل از راه بحث آزاد بگيرد. تمايل به استبداد در جامعه ما قوى بود. اغلب درباره اصالت زور ترديد نداشتند تنها بحث بر سر اين بود كه زور در دست چه گروهى باشد. مى‏خواستيم اين تمايل ضعيف گردد و جامعه بتدريج فعال گردد. در ساختن جامعه نو خويش براستى فعال و خلاق بگردد.

اما گروه هايى كه به زور اصالت مى‏دادند و مى‏خواستند فرصت را تا از دست نرفته است، براى در دست گرفتن حاكميت و استقرار آن مغتنم بشمارند، با اينكار مخالف بودند و تا توانستند مانع انجام آن شدند. اين اواخر كوشيدند خود بحث آزاد تشكيل بدهند، شكل بود و محتوى نبود. بازى بود و نگرفت...

گروه ما اين بحث‏ها را كم و بيش دنبال مى‏كرد. اما در اين زمينه نيز كنود بود. اهميتى را كه بايد بدان نمى‏داد. مى‏بايد شب و روز مى‏كوشيد و گروه‏ها و اهل فكر را به بحث آزاد مى‏كشاند، از راه اين بحث‏ها، مردم در جريان امور خويش آنطور كه بايد قرار مى‏گرفتند، و شايد كشور وضعى ديگر پيدا مى‏كرد. فكرش را بكن، اگر مساله گروگانگيرى، لااقل بعد از انجام در همان روزهاى اول به بحث آزاد گذاشته مى‏شد، كار بطور قطع به اين ترتيب ادامه نمى‏يافت؟ پيشنهاد اين كار را كردم. اما از نابختيارى، در آن جو مسموم كمتر كسى را ياراى شركت در بحث آزاد بود. امروز بسيارند كه درباره آن فاجعه حرف مى‏زنند اما آنروز حرف نمى‏زدند، اگر تصديق نمى‏كردند، دست كم سكوت مى‏كردند. من به سفارت امريكا رفتم. در جمع دانشجويان شركت كردم و عملشان را انتقاد كردم، اما آقاى خمينى گفته بود گروگانگيرى، انقلابى بزرگتر از انقلاب اول بود و....

و بايد بدانى كه وقتى "دانشجويان پيرو خط امام" تشكل پيدا مى‏كردند، بحث هايى ميان 5 نفر كه آقاى خمينى براى راهبرى دانشجويان و نمايندگان دانشجويان برگزيده بود در باره چگونگى فعاليتها جريان يافتند. از جمله بحثى شد درباره امام و خط امام. نمايندگان ملاتاريا، آقايان خامنه‏اى و موسوى خوئينى‏ها خط امام را موضع فعلى امام مى‏خواندند و مى‏گفتند خط امام با خود امام يكى است. انتقاد از امام سست كردن رهبرى و عملى نادرست است. من بعكس مى‏گفتم، خط امام، همان بيان عمومى انقلاب است كه انقلاب را ممكن ساخته است وانقلاب خود حجت درستى آنست و امام اگر از اين بيان بيرون رفت بايد او را انتقاد كرد. حرف آقايان به اين مى‏ماند كه بگوييم خط پيامبر موضع فعلى پيامبر است و اگر او برخلاف قرآن عمل كرد ما بايد از موضع فعلى او كه ضد قرآن است پيروى كنيم. بحث درباره درست يا نادرست بودن انتقاد از آقاى خمينى بسيار دراز شد. در مجلس كذايى نيز يكى از جرم‏هاى مرا اين شمردند كه گفته‏ام آقاى خمينى را بايد انتقاد كرد. اين بحث‏ها بسيار زودتر از مساله گروگانگيرى انجام مى‏شدند.

گروه ما نيز در اين مورد و موارد ديگر جرات لازم را بخرج نمى‏داد. همواره با دو مشكل روبرو بوديم: يكى اينكه وحدت روحانى - روشنفكر بهم نخورد و با آقاى خمينى رو دررو نايستيم و ديگر اينكه با جوى كه بوجود آورده‏اند، نمى‏شود كارى كرد. در نتيجه بحث آزاد به اين دو شرط مقيد بود. همين امر ما را سست مى‏كرد و ديگران را بيشتر، چرا كه دايره بحث محدود مى‏شد و اگر مى‏خواستيم و يا مى‏خواستند از دايره پا بيرون بگذاريم يا بگذارند، متهم به مخالفت با امام و "خط امام" مى‏شديم يامى شدند.و آنوقت چماق‏ها فرود مى‏آمدند و جلسه‏هاى بحث برچيده مى‏شدند.

با اينحال مى‏بايد جلسات بحث آزاد را ميان مسئولان گرايشهاى مختلف تشكيل مى‏داديم. فكر تشكيل شوراى بزرگى با شركت همه گرايشهاى سياسى از هر عقيده نيز از سوى بعضى از دوستان طرح شد و پذيرفتم، اما بطور جدى دنبال نكرديم يعنى به آقاى خمينى گفتم و او آنطور كه معمول او در اين موارد است، حرفى نزد اما بلافاصله در يك سخنرانى به اين فكر حمله كرد. مى‏بايد نمى‏گفتيم و عمل مى‏كرديم. يا حتى بعد از حمله او نيز بايد آنرا بصورت شوراى مشورتى و يا شوراى بحث در مسائل كشور بوجود مى‏آورديم. مى‏بينى امكانات مقاومت در برابر بازسازى استبداد، زياد بودند، اما از آنها سود نجستيم و فرصت‏هاى بسيار خوب را از دست داديم.

4- مى‏دانى كه بنا بر تجربه تاريخى، از جمله درجريان انقلاب مشروطيت ونهضت ملى كردن صنعت نفت، كار با روحانيتى كه در انقلاب شركت جسته بود، باختلاف كشيد و هر دو انقلاب قربانى شدند. بعد از قربانى شدن انقلاب، متخصصان اثبات تقصير مشغول كار شدند تا تقصير را بگردن اين يا آن طرف ثابت كنند. بارها در اين باره صحبت شد و بارها گفتم، اختلاف به نابودى انقلاب مى‏انجامد و بايد بهر نحو از آن اجتناب كرد، و بعد از شكست انقلاب مرا چه سود كه تقصير را از آن ملاتاريا بدانند و مرا نيز كاملا" بى تقصير بخوانند؟ بهتر است تقصيرهاى بسيار بر عهده من بگذارند اما انقلاب حفظ شود چرا كه مقصر را مى‏توان مجازات يا عفوكرد، اما انقلاب مرده را نمى‏توان زنده كرد. يكى از دلايل ترديد كه در صفحات اول از آن صحبت مى‏كردم، همين بود. آيا ما حق داريم انقلاب را قربانى كنيم؟ آيا نبايد تحمل كنيم؟ آيا... اما آقاى خمينى و ملاتاريا با از بين بردن ته مانده آزاديها و آماده شدن براى ايجاد بحران خونين داخلى، در واقع كارد بر حلق پيكر انقلاب گذاردند. اين كتاب مى‏گويد چقدر طول كشيد تا بر ترديدهايم غلبه كنم و باور كنم كه اگر نجات انقلاب هنوز متصور باشد، در اين است كه از آقاى خمينى ببرم.

در اين كار ما حسن نيت و صداقت بسيار بود و دو اشتباه بزرگ:

الف: اشتباه اول اين بود كه ميان روى آوردن به مردم و حفظ موافقت آقاى خمينى بدومى بيش از حد بها داديم. يكبار به او گفتم، مطمئن باشيد كه در مقام رياست جمهورى ولو همه 35 ميليون ايرانى با من موافقت و با شما مخالفت كنند، من عهد خود را نخواهم شكست. و همانطور كه مى‏دانى با وجود جنايتى كه او كرد، اين عهد را نشكستم. بگمانم كارى درست كردم و بايد بر عهد خود استوار مى‏ماندم. اما كار نادرست كردم كه با او عهد بستم.

با وجود اين كه با تمام توان براى ارتقاء آگاهى عمومى مى‏كوشيدم، اما هربار كه تهديدهاى آقاى خمينى جدى مى‏شدند، داد و قال مى‏كردم و تسليم نظر او مى‏شدم. از ترس اختلاف نكردن، ضربه‏ها را تحمل مى‏كردم. بيش از حد از تجربه تاريخ مى‏ترسيدم، آنقدر كه از آن سوى بام افتادم. بر من بود ك هربار با قاطعيت بر مواضع خويش مى‏ايستادم. در موارد بسيار از نظريه‏اى كه خود در تدوينش كوشيده‏ام بيرون رفته‏ام: بر اساس موازنه عدمى عمل نكرده‏ام، بلكه بر اساس موازنه وجودى عمل كرده‏ام. يكى از دوستان مى‏گفت وقتى پاى مبارزه به ميان مى‏آيد، شما احتياج به هيچ پندى نداريد، با قاطعيت و هوشيارى بى مانندى عمل مى‏كنيد، اما وقتى پاى آشتى به ميان مى‏آيد، آنوقت به مشاورهاى سخت گير احتياج داريد چرا كه زود شرائط آشتى را مى‏پذيريد.

بهر رو، اين حرف درست است از ترس جنگ نبايد تسليم جنگ شد. بر ما بود كه از ابتدا از ترس اختلاف، راه تسليم در برابر توقعات قدرت طلبانه آقاى خمينى را بكلى مى‏بستيم. بسيار دير، بنا را بر مقاومت گذاشتيم. و مى‏دانى هنوز بعضى از دوستان ما مى‏گويند، بدون جهت ايتسادگى مى‏كردم. بايد همچنان صبر مى‏كردم. مقام رياست جمهورى را حفظ مى‏كردم. آقاى خمينى مى‏مرد، بسيارى چيزها تغيير مى‏كردند. البته ممكن بود، رياست جمهورى و فرماندهى كل قوا و... را حفظ كرد. اما شرط آن اين بود كه ضربه‏هاى مرگبار را بر انقلاب، من وارد كنم. و نمى‏توانستم.

ب: اشتباه دوم اين بود كه وقت بسيار و كوشش‏هاى باز هم بسيار صرف جلب موافقت آقاى خمينى مى‏كرديم. بناگزير ترجيح مى‏دادم در بسيارى موارد كه اطلاع افكار عمومى ضرورت داشت بخاطر جلب رضايت او، سكوت كنيم. اگر جلب موافقت آقاى خمينى را اصل قرار نمى‏داديم، راه‏هاى بسيار براى بيان واقعيات به افكار عمومى مى‏توانستيم پيدا كنيم. چنانكه از زمانى كه بجبران اين اشتباه پرداختيم اين راه‏هاى بيان را پيدا كرديم و اثرات عظيم پديد آورد كه سقوط آقاى خمينى و ملاتاريا در افكار عمومى بود.

البته مى‏بايد منتهاى كوشش را براى حفظ وحدت مى‏كرديم.اما لازم بود بجاى آقاى خمينى، مردم را قرار مى‏داديم. در آن صورت ما مى‏توانستيم از امكانات بسيار بيشتر در ارتقاء وجدان عمومى برخوردار بگرديم. اينكار را دير كرديم و نتيجه خوب داد. اما اگر زودتر مى‏كرديم، به احتمال زياد، نتايج قطعى تابحال بدست آمده بودند. مى‏دانى كه عده كمى از دوستان ما بر اين باورند كه اگر زودتر شروع مى‏كرديم، اين نتايج بدست نمى‏آمدند. آقاى خمينى همه اعتبار خود داشت، ملاتاريا هنوز تا اين حد اعتبار خويش را از دست نداده بود، بنابراين با تمام وزن خويش بر سر شما خراب مى‏شدند و كار تمام مى‏شد بدون اينكه آب از آب تكان بخورد اما صحبت بر سر دير يا زود شروع كردن مخالفت نبود، صحبت بر سر اصل قرار دادن مردم يا آقاى خمينى بود. اصل قرار دادن آقاى خمينى اشتباه بود. اين اشتباه را دير رفع كرديم.

نسل امروز و فردا بايداز تجربه ما پند بگيرد. دست خدا با جماعت است و هميشه جماعت مردم است كه بايد اصل قرار بگيرد. هيچ مقام و جمعى اصل نيستند. هيچ سازمان سياسى نيز اصل نيست. اصل، جامعه ايست كه اين مقام‏ها و سازمانهاى سياسى براى خدمت باو بوجود مى‏آيند و اگر راست بخواهى، اصل خدا است. موازنه وقتى منفى است كه آدمى كار را خالى از هر گونه نفع‏طلبى انجام بدهد. وقتى در اين باره مى‏گوييم اصل مردم هستند، بخاطر آنست كه بطور ملموس نادرستى كار خويش را نشان بدهيم.

5- اشتباه‏هاى پيشين، موجب اشتباه‏هاى ديگر شدند، شخص من در ارزيابى اثرات كوششهايمان در ارتقاء سطح اطلاع عمومى از واقعيت‏ها و اثرات زشتكاريهاى ملاتاريا در سقوطش، بيش از همه اشتباه كردم. شما همه مى‏گفتيد آقاى خمينى و ملاتاريا، اعتبار خويش را از دست داده‏اند، اما من اين ارزيابى را ارزيابى قشرهاى بالاى جامعه مى‏شمرم و بر آن بودم كه توده‏هاى محروم، توده‏هاى عظيم بدو وفا دارند. مى‏گفتم حتى ناراضى‏ها هم، بهنگام عمل از او پيروى خواهند كرد. اين اواخر سنجش‏هاى افكار در دو سه نوبت نشان مى‏دادند كه ميزان محبوبيت او در حدود 50 درصد است. سنجش افكار وزارت كشور نشان مى‏داد كه تنها 48 درصد مردم در صورت انجام انتخابات بكسانى راى مى‏دادند كه پيرو خط امام باشند. در جمع اين 48 درصد، 12 درصد را سازمانهايى تشكيل مى‏دادند كه با امام اختلاف داشتند و...

با وجود اين همچنان بر اين اساس عمل مى‏كردم كه مردم از آقاى خمينى پيروى مى‏كنند. اگر ششماه زودتر مطمئن مى‏شدم آقاى خمينى را اكثريت مردم شناخته‏اند و از او پيروى نمى‏كنند، تا ممكن بود همراه آماده كردن نظرى به آماده كردن عملى مردم نيز براى مقاومت با مراحل بعدى كودتا مى‏پرداختم. اما آنقدر بر باورى غلط اصرار ورزيدم كه براى پيش آمدى كه كرد جز سياوش شدن، فكرى نكردم.

البته رسم وفاى به عهد اين بود و اينست كه با پايين رفتن و بالا آمدن وجهه عمومى، رابطه‏ها را سست‏تر يا محكمتر نگردانيم.

امام حسين در صحراى كربلا تنها ماند، آنها كه با او ماندند الگوهاى جاودانى ارزشها، از جمله ارزش وفا به رهبرى و به ميثاق شدند، اما حرف بر سراينست كه امام حسين بر سر ميثاق با خدا ماند و از آن آزمايش بى نظير، پيروز بدرآمد و آقاى خمينى مردى كه مى‏گفت من حرف مردم را مى‏زنم، اينك روز و شب خون مردم را مى‏ريزد و آزاديهاى همين مردم را سلب مى‏كند، حق اين مردم بود كه امكانات دفاع از حق خويش را بدست مى‏آوردند. اگر بموقع مى‏جنبيديم مردمى كه آمادگى دفاع از حقوق خويش را داشتند، وسيله دفاع را نيز بدست مى‏آوردند.

و مى‏دانى كه جمعى بر اين باور بودند كه نبايد فريب "تمايل عمومى" و يا مقاله‏هاى كسانى را خورد كه بر قرار خود باقى نمى‏مانند. امروز مى‏گويند بايد از روى جنازه‏هاى ما عبور كنيد تا به رئيس جمهورى دست پيدا كنيد و فردا كه كار شما را ساختند، براى بى تفاوتيشان و در پاسخ اين پرسش كه چرا عمل نكرديد، هزار و يك تقصير بگردن شما ثابت مى‏كنند و طلبكار نيز مى‏شوند. خود آقاى خمينى نيز چند نوبت گفت و در سخن روز 25 خرداد نيز با عصبانيت تكرار كرد كه بارها به من گفته است، گول حرفهاى اين‏ها را نخورم. يكبار گفت با شما دشمن ترند، مى‏خواهند شما حرفهايى را بزنيد كه شما را از بين ببرد. در اينكه افراد و گروه‏هايى هستند كه محور قضاوت و عملشان خودشان هستند و موافق طبع گردانشان، موافق و مخالف مى‏شوند و درستى كارى و نادرستى كارى را در رابطه با خود و يا گروهشان مى‏سنجند، ترديد نداشتم و در عمل نيز ديدم و باز بايد منتظر باشم كه اينطور افراد و گروه‏ها اشتباه‏ها و تقصيرهاى بسيار بر گردن من ثابت كنند. اما سخن بر سر اينست كه رهبرى نبايد از خط انقلاب بيرون برود. بر ما بود كه اسباب ماندن رهبرى را در خط فراهم مى‏آورديم. بايد بسيار بيشتر از آنچه عمل كرديم، عمل مى‏كرديم. تا اگر رهبرى از خط بيرون رفت، خط و بيان انقلاب بماند، انقلاب در همان خط ادامه پيدا كند.

بدينقرار، تجربه ما مى‏گويد، تا وقتى ميثاق نشكسته است، عهد بايد محترم شمرده شود. البته بعد از شكستن نيز بايد با تمام توان كوشيد و ترميم كرد. اما نبايد مردم ندانند. مردم بايد بدانند. تازه مى‏آمدند و مى‏گفتند شما چرا همه چيز را به مردم مى‏گوييد؟ اين حرفها را بين خودتان بزنيد. اما تجربه مى‏گويد بايد حرفها را زد و به موقع بايد زد. اگر حرفها زده شوند و با صداقت و بقصد اصلاح زده شوند، رهبرى نه تنها زيان نمى‏برد كه سود مى‏برد. وقتى اختيار با مردم باشد تمايل به استبداد پيدا نمى‏كند.

6- براى اظهار بيان انقلاب و طرح تازه‏اى براى جامعه‏اى كه تقليدى بى مزه و بقول فانون ميمون وار از غرب نباشد، بسيار كوشيديم. شايد بيش از ديگران نيز در بردن بيان انقلاب و طرح نو و برنامه بميان مردم زحمت كشيديم. بخصوص در مبارزه با ايدئولژى استبداد كوششى كرديم كه پيش از آن سابقه نداشت، با وجود اينهمه، در نظر ما، نظر بيشتر از نيروى پيشاهنگى كه بايد نظر را بعمل درآورد، اهميت داشت. وقتى وارد ايران شديم، با دو جريان از دو سو روبرو شديم كه هر دو مى‏خواستند، سخنى از بيان عمومى انقلاب و برنامه به ميان نيايد. آقاى خمينى و ملاتاريا از سويى، روشنفكرتاريا از سوى ديگر.

آقاى خمينى و ملاتاريا به اين دليل نمى‏خواستند كه مى خواستند دستشان باز باشد و از همان ابتدا بيان پاريس دست و پايشان را نبندد. همانطور كه گفتم اوائل در مقام توجيه علت تناقض گويى به ضرورتهاى روز استناد مى‏كردند و عملى كردن حرف‏هاى خوب دوره پاريس را به وقتى موكول مى‏كردند كه شرائط فراهم گردند.

اما روشنفكرتاريا، نيز نمى‏خواست سخنى از بيان عمومى انقلاب به ميان آيد، چرا كه خود نه بيان داشت و نه برنامه. همينقدر مى‏خواست آشفتگى و ابهام ادامه پيدا كند تا او موضع سياسى محكمى دست و پا كند و اگر توانست قدرت را يكجا بچنگ آورد و اگر نتوانست دست كم بى سهم نماند.

ما به محض ورود به ايران، بكار پرداختيم. در اين زمينه درست و به موقع عمل كرديم. كار را از محيطهاى دانشجوئى و روشنفكرى شروع كرديم بدين قصد كه آنها نيز بنوبه خود، بيان عمومى انقلاب و برنامه ايجاد ايران مستقل و آزاد را ميان توده‏هاى محروم مردم ببرند. خود نيز به محيطهاى كارگرى و دهقانى رفتيم و بزبان روشنى مسائل و راه حل‏ها را با آنها در ميان گذاشتيم. اينكار نتايج عظيم خويش را پديد آورد با وجود اين دو ضعف بزرگ در آن بود:

ضعف اول عدم پيگيرى بود. در حقيقت پس از آنكه بيان و بيانيه بصورت يك موج در جامعه دامن گسترد، مخالفت محافل ارتجاعى و ملاتاريا شروع شد. آنها بخصوص با بيان عمومى انقلاب و برداشتى كه در آن بيان از اسلام شده بود، سخت مخالف بودند. دو نمونه را برايت نقل مى‏كنم:

وقتى بيانيه جمهورى اسلامى ايران را در دانشگاه صنعتى شرح مى‏كردم به حقوق و آزاديهاى زن پرداختم و البته به بيان عمومى انقلاب استناد كردم. سئوالى را طرح كردند درباره سخنى كه به على (ع) نسبت مى‏دهند كه زن به سه دليل ناقص است و... گفتم قطعى نيست. اما فرض كنيم سخن از امام است. اما صادق فرمود ما را انتقاد كنيد. سخنان امام وقتى حكمى از احكام نيست، وقتى اظهار نظر است، بر ما پيروى از آن واجب نيست. همين اظهار نظر، غوغا براه انداخت، نجف و قم و مشهد را بفغان آورد. البته به اين صورت در آنجاها منعكس نكرده بودند. شبى آقاى خمينى مرا به بيرون اطاق برد و درگوشه‏اى پرسيد اين چه حرفى بوده است زده‏ايد؟ حرفى را كه زده بودم تكرار كردم و پرسيدم خطا گفته‏ام؟ گفت، نه، اما بايد بدانى كه اينجا كشور شيعه است و مردم اين طور حرفى را تحمل نمى‏كنند. گفتم اما صدا از مردم برنخاست از آقايان روحانيان برخاست حرف را هم بدلخواه خود تغيير دادند و در باره‏اش سروصدا كردند.

نمونه دوم، سخنى است كه در يك دوره سخنرانى براى كارگران درباره مالكيت گفتم. در اين باره نيز سروصدا براه انداختند كه مالكيت خصوصى را قبول ندارم. آقاى خمينى دو نوبت در اين باره با من صحبت كرد. بار دوم به مناسب نامزدى براى رياست جمهورى بود. سه دليل براى نامناسب بودنم مى‏آورد: مخالفت با ولايت فقيه، قبول نداشتن مالكيت خصوصى و بكار گماردن كسانى كه با "روحانيت" مخالفند.

در مجلس خبرگان نيز درباره كلمه "توحيدى" آنهمه سروصدا كردند و نگذاشتند تصويب بشود. ناگزير طى چند سرمقاله راجع به "توحيدى" توضيح دادم.

اين سروصداها دو نوع بازتاب بوجود آوردند. مجاهدين خلق باستناد همين سروصداها با بحث‏هاى آزاد در باره ايدئولژى مخالف بودند. گروهى ديگر نيز مى‏گفتند بايد اين بحث‏ها را بوقت ديگر نهاد. نظر من اين بود كه بدليل همين سروصداها، اين بحث‏ها ضرورت دارند. مى‏دانستم كه بناى ملاتاريا اينست كه بيان عمومى انقلاب را بفراموشى بسپرند و اسلامى را زنده كنند كه توجيه گر استبداد و واپس گرايى باشد.

بهررو مى‏بايد با پيگيرى كار را دنبال مى‏كرديم، اما يك دوره فترتى پيش آمد. اين همان دوره است كه ملاتاريا به "نظريه چماق" مجهز مى‏شد و بيان عمومى استبداد را از زبان آقاى خمينى جارى مى‏ساخت. در اين دوره، مقابله ما با ايدئولژى زور و بيان عمومى استبداد دينى بسيار ضعيف بود. اين سكوت از سوى جبهه ضد استبداد، مرگبار بود. بگمانم اين مصيبت بارترين اشتباه‏هاى ما بود. بر ما بود كه با شدت وحدت بيشترى با ايدئولژى آمريت و حاكميت از بالا مبارزه مى‏كرديم. دستگاه تبليغاتى و همه حاكمان، زور را تبليغ مى‏كردند و زور محور حل مشكل‏ها مى‏شد و گاه بيگاه صداى ضعيفى از ما به مخالفت بر مى‏خواست.

ما وقتى مواضع بسيارى از جمله مجلس را از دست داديم، بر ترديدها غلبه كرديم و از نو به مبارزه ايدئولژيك روى آورديم. اين مبارزه را با مبارزه سياسى همراه كرديم و همين امر سبب شد بتوانيم در افكار عمومى فكر و بيان استبداد "مكتبى" را عقب بزنيم و تا حدودى شكست بدهيم. اما سبب نشد كه مواضع را از دست "مكتبى"ها بدر آوريم. اينكار نيرو لازم داشت:

ضعف دوم عدم سازماندهى بود. ما بخش وسيعى از كارگران و دهقانان را به فكر انقلابى جذب كرديم. اما به دو علت از سازمان دهى آنها بازمانديم. يكى اينكه گمان برديم يكبار بحث كردن از بيان عمومى انقلاب و بيانيه جمهورى اسلامى، كفايت مى‏كند و ديگر كسى آنها را از ياد نمى‏برد. اما تجربه نشان داد تا وقتى از راه مشخص كردن، برنامه عمومى، براى هر يك از طبقات بصورت چشم انداز روشن در نيايد و در زندگانى روزمره شان منعكس نشود، حرف خوبى است كه مى‏شنوند و بر اثر اشتغال خاطر به مسائل روزمره از ياد مى‏برند. و ما همانطور كه گفتم بارى مدت دراز، فاصله زمانى كه تعيين كننده بود، نه بحث مسائل ايدئولژيك و نه بحث بيان عمومى انقلاب و نه بحث برنامه عمل را دنبال نكرديم.

دليل دوم تن ندادن به سازمان دهى بود. اين امر دو علت داشت يكى اينكه بسيارى تعميم امامت را به خودكامگى در انديشه و عمل تعبير مى‏كردند و در نتيجه تن به سازماندهى نمى‏دادند و به خود جوشى بيش از حد لازم اهميت مى‏دادند يعنى به اين خود جوشى بلحاظ پيروزى كه در انقلاب بدست آمده بود، ارزش مطلق مى‏نهادند. حال آنكه خود جوشى با سازمان دهى قابل جمع شدن است. ناگزير درباره سازماندهى چند نوبت در كارنامه صحبت كردم. كه ايران انقلابى، مردمى كه ميخواهند الگوى تازه‏اى از جامعه بسازند، ناگزير مى‏بايد سازمانى بر اساس عدم اصالت زور، تعميم امامت و ميدان دادن بخودجوشى پديد آورند. در ماه‏هاى اخير چند نوبت درباره ضرورت پرداختن به سازماندهى در دفاتر هماهنگى در كارنامه و در جمع دوستانمان صحبت كردم. گفتم اينكار به مراتب از كار روزنامه مهم‏تر است. و امروز بيشتر عقيده پيدا كرده‏ام كه كليد حل مشكل ايران مبارزه روزافزون با ايدئولژيهايى است كه بر اصل اصات زور مبتنى هستند و توسعه سازمانى در برگيرنده مستضعفان و محرومان كشور بر اساسى است كه گفتم. نسل جوان امروز و نسل جوان فردا، ممكن است اين صدا را كه از يك تجربه بزرگ زمان ما برمى خيزد، نشنود ودر جريان تخريب متقابل تا انهدام برود، اما اگر آنها كه اين صدا را مى‏شنوند، بجاى اظهار بيم و هراس، بكار و تلاش بپردازند و بايستند ايران و جهان تغيير مى‏كند.

علت اينكه استبداد آقاى خمينى نتوانست دوام بياورد را به تفصيل تمام شرح كرده‏ام و اثرات بالا رفتن وجدان و شعور عمومى را در اين زمينه شرح كرده‏ام. در اينجا لازم است تاكيد كنم كه راه، راهى درست است، بايد همه بدانند كه عمل بر اساس موازنه عدمى بمعناى عدم سازش با ايدئولژى‏هاى مبتنى بر زور، آماده گى براى جانبازى و سازش ناپذيرى حتى به قيمت اعدام و ايجاد نيرو از راه سازمانى مبتنى بر ايدئولژى توحيد به ترتيبى است كه در بالا آوردم. بايد به سراغ زحمتكشان رفت و با آنها جوشيد و آنها را به اين ايدئولژى كه ايدئولژى خودشان است مجهز كرد. قيم آنها نشد، خود آنها بايد در اين سازمان فعال بشوند و عمل كنند. ما بيش از همه بسراغ محرومان رفتيم اما كمتر از همه به آنها بعنوان نيروى تغيير نگريستيم و هيچ درصدد سازماندهى برنيامديم. اين اشتباهى است كه از هم اكنون درگرماگرم مبارزه با استبداد دينى بايد بجد بجبران آن بپردازيم.

7- روشنفكران و روحانيان: پيش از اين گفتم كه در جريان روشنفكر بمعناى درست كلمه پديدار شد. روحانى كه با بيان عمومى انقلاب، بعنوان پيام اسلام موافق است، پديدار شد. اين بيان يكى از مهمترين دست آوردهاى انقلاب و بيانگر تغيير بنيادى در تفكر اسلامى پس از قرنهاست. آقاى خمينى از اين بيان بيرون رفت. اما آنها كه انقلابهاى دنيا را مطالعه كرده‏اند، مى‏دانند موافق شدن و يكى شدن بيان مذهب و نهاد مذهب با انقلاب، تا كجا تعيين كننده است و هر جا انقلاب از اينكار ناتوان شده است، بيان مذهب و نهاد مذهب از عوامل ناكامى انقلاب گشته است. در جريان انقلاب، كوششى به تمام، موجب گشت كه مذهب خود بيان انقلاب را بر عهده گرفت. اين دست آورد بزرگى است و نسل امروز بايد بدان تمام بها را بدهد و بداند پس از چند قرن، اين تغييرى بغايت بزرگ اس. در اهميت اين تغيير همين بس كه نه تنها وحدت عمومى را پديد آورد، بلكه سبب شد كه آقاى خمينى و روحانيتى كه از بيان بيرون رفتند، بى اعتبار شوند.

رهايى بيان و پيام اسلام از پيرايه‏هاى آراء فلسفى و سياسى مبتنى بر اصالت زور، با نو شدن نهاد مذهبى و متناسب شدنش با بيان انقلاب همراه نشد.

در اين باره بسيار كوشيديم. براى منطبق كردن اين نهاد با پيام انقلاب تا توانستيم كوشيديم با روحانيان عضو شوراى انقلاب همكارى كنيم. خود تا مجلس خبرگان از آنها با نهايت صميميت دفاع مى‏كردم. اما آنها خط خويش را تغيير دادند و پابپاى آقاى خمينى خود را به بيان استبداد دينى تطبيق دادند. تو اينك مى‏دانى چرا چنين كردند.

در اينجا نيز اشتباه ما اين بود كه بدون شناسايى درست از روحانيت، عمل مى‏كرديم. من خود فرزند مردى، روحانى بودم و همين امر سبب خود فريبى ام شد. توجه نداشتم كه طى 17 سال غيبت از ايران، آن قشر از روحانيت كه تا پيش از رفتن بخارجه در محيطشان بزرگ شده بودم، به مرگ و يا پيرى از جريان خارج شده‏اند. از آنها كه در صحنه فعال بودند، هيچ اطلاع درستى نداشتيم و بر اساس سابقه ذهنى و تبليغاتى كه در خارجه بخود باورانده بوديم، عمل مى‏كرديم.

در آغاز ورود به ايران درسى را براى روحانيان در مدرسه سپهسالار (مطهرى) شروع كردم. با انتخابات رياست جمهورى اين تدريس نيز متوقف شد. دو سه بار براى طلاب در قم صحبت كردم. و در بحبوحه جنگ جمعى از طلاب از قم نامه نوشته بودند كه اينك دريافته‏ايم كه ما نخستين و قديمى‏ترين غرب زده‏ها هستيم. بجاى قرآن محمد (ص) آراء فلسفى ارسطو را مى‏آموزيم. خدايى كه مى‏پرستيم و مى‏پرستانيم خداى ارسطو است. از من خواسته بودند، فكرى براى حوزه‏ها بكنم و بطور مشخص خواسته بودند كه تدريس كنم و مدرسانى معرفى كنم. البته اگر چنين كرده بودم، استادان امروز همه اعدام شده بودند!...

با وجود اين از سويى به حساسيت آقاى خمينى در زمينه تماس با روحانيت زياده از حد بها داديم و از سوى ديگر به سراغ روحانيان نرفتيم. روحانيانى كه پيام انقلاب را پيام اسلام مى‏پذيرفتند و مثل ما از تحول امور در جهت استبداد دينى نگران بودند و خواهان تحول اجتماعى بسود محرومان و زحمتكشان بودند. البته ملاتاريا در اين زمينه بسيار حسا س بود و با شدت و بى رحمى روحانيانى را كه تماس مى‏گرفتند، تنبيه مى‏كرد. حرف نوه آقاى خمينى درست بود، نود درصد با ما موافق بودند، اما جرات دم زدن نداشتند. با اينهمه پس از ناكامى كه در همكارى با روحانيان عضو شوراى انقلاب، نصيب ما شد، ديگر كوشش جدى در اين باره نكرديم. در اين ماه‏هاى آخر كوشيديم، غفلت را جبران كنيم. همين امر ملاتاريا را سخت بوحشت انداخت. وحشتى كه به ما مى‏گفت اشتباه كرده‏ايم كه اينهمه دير شروع كرده‏ايم. مردم ما بايد بدانند با بيان انقلاب ما نخستين و تنها كشورى هستيم كه در آن مساله تضاد زبان رشد و زبان دين حل شده است. بيشتر از اين، راه براى ارائه و اجراى طرحى نو، هموار گشته است.

با وجود اين وضعى كه بعد از پيروزى انقلاب تا امروز، پيش آمده است و تجربه‏اى كه از آن سخن راندم، نشان مى‏دهد كه بايد تجربه را تا نوسازى كامل نهاد مذهبى دنبال كنيم. تا وقتى بنام خدا، زورپرستى تعليم داده مى‏شود، تا وقتى از خود بيگانگى نهاد مذهبى علاج نشده است، نبايد پنداشت كه بصرف بيان انقلاب اسلامى، كارها روبراه شده‏اند. اگر آقاى خمينى از انقلاب به ضد انقلاب تغيير جهت داد، يكى بدليل همين ناهماهنگى نهاد مذهب با بيانى بود كه در جريان انقلاب بعنوان اسلام واقعى و انقلاب ساز، اظهار شده بود.

انقلاب، حذف كردن نيست، تغيير بنيادها و ساخت هاست. انقلاب اسلامى ما اصيل است. بلحاظ اينكه پيام از پيرايه‏ها پاك شد و راه انقلاب را هموار كرد. بنابراين، تغيير بيان انقلاب، آنطور كه آقاى خمينى كرد و يا ديگران مى‏خواهند بكنند، بمعناى انحراف انقلاب به ضد انقلاب است. جريان آنرا برايت شرح كردم. روشنفكران راستين بايد به ا ين واقعيت توجه كنند و دنباله كار را تا موفقيت ادامه بدهند. روحانيانى كه به از خود بيگانگى فلسفى خويش پى برده‏اند و بيان انقلاب را پرتوى از پيام اسلام يافته‏اند، بايد به تلاش برخيزند و در نهاد مذهب انقلاب پديد آورند. بديگر سخن روحانيتى متناسب طرح نو، متناسب جامعه توحيدى، پديد آورند. اميدوارم روحانيانى كه دچار انقلاب شده‏اند، بدست دژخيمان ملاتاريا، از بين نروند، بمانند و انقلاب را كامل سازند.

اما شكست ما در همكارى با "خمسه" معروف، سبب شد كه در تلاش براى جلب روشنفكران و ايجاد همكارى با روحانيان نيز سست شويم. البته رفتار روشنفكرتاريا نيز سخت موثر بود. با اينحال مى‏بايد كنود نمى‏بوديم و بكوشش خويش ادامه مى‏داديم. از ابتدا قرار ما اين بود كه يك رشته مجاتلس بحث و گفتگو در مقياس ملى و بين المللى با روشنفكران كشورهاى اسلامى و غير اسلامى علاقمند به مسائل كشورهاى زير سلطه، بوجود بياوريم. كوششهايى هم در اين زمينه‏ها كرديم اما جدى و پيگير نبودند. جو را به شرحى كه خواندى بشدت ضد روشنفكر و ضد تفكر گردانده بودند و مايل نبودند اينگونه اجتماعات از نو، بيان انقلاب را رو بياورد. بسيارى كه اينك تحت تعقيب هستند، گناهى جز اين ندارند كه كوشيده‏اند، اهل فكر را از داخل و خارج گردآورند و دوره انقلاب را بدوره شكوفايى انديشه‏هاى بارور و خلاق بدل سازند. در ماه‏هاى آخر، به اين فكر افتاديم كه اينكار را در خارج كشور انجام دهيم. چقدر غم‏انگيز است كه در انقلاب، در انقلابى كه بايد راه را براى ابداع‏ها، ابتكارها، بحث‏هاى آزاد ميان انديشه‏ها باز مى‏كرد و از اين بحث‏ها، طرح نو براى آزمايش نو، بقصد پديد آوردن الگوى نو، وضوح قطعى پيدا مى‏كرد، تا اينحد با انديشه دشمنى كنند.

با اينهمه ما نمى‏بايد به همكارى با روشنفكران بهاى بايسته را نمى‏داديم. مى‏بايد بهر ترتيب راهى براى حضور آنها در صحنه پيدا مى‏كرديم. ما بايد مى‏دانستيم انقلابى كه اسلحه اصليش بيان بوده است، بايد تا ممكن است اين بيان را تيز كرد. اهل انصاف مى‏دانند كه ما تا توانستيم با سانسور مبارزه كرديم و آخر سر هم در مخالفت با تعطيل آزادى مطبوعات تا همه جا ايستاديم. مى‏دانند كه ما سنت بحث آزاد را پايه گذارى كرديم. مى‏دانند در مقابل آقاى خمينى و ملاتاريا از روشنفكران واقعى نه روشنفكرتاريا و يا روشنفكران دوران جاهليت شاهنشاهى، دفاع مى‏كرديم. از مغزها دفاع مى‏كرديم. اما دفاع يك چيز است، در صحنه انقلاب فعال ديدن آنها يك چيز ديگر است. اين لازم بود.

از رياست جمهورى ببعد، كوشيديم اين اشتباه را جبران كنيم. كوششى كه در حد اهميتى كه روشنفكر براى جامعه و تحول انقلاب داشت، نبود. با اينحال نتايجى كه بدست آورديم، دليل برآنند كه اگر از ابتدا و با جديت كوشيده بوديم، وضع ديگر مى‏شد...

برايت شرح دادم چگونه از جريان گروگانگيرى بدينسو، روشنفكر واقعى نيز تولد پيدا كرد. مردان و زنانى كه كار را از مسائل واقعى جامعه خويش شروع مى‏كنند و مى‏كوشند، از بيمارى غرب زدگى فرهنگى رهايى يابند، مردان و زنانى كه با كار و تلاش خويش نويد مى‏دهند، عمر استبداد بعد از انقلاب بسيار كوتاه بگردد.

بديهى است بر ما بود كه متفكران گرايشهاى سياسى گوناگون را گردآوريم و از اين راه جوى را بشكنيم كه ملاتاريا با چماق‏هاى گوناگون و سانسورهاى جوراجور پديد آورده بود. اينكار را نيز به ملاحظه "حساسيت"ها نكرديم تا اين اواخر كه كوشيدند از طريق دفاتر همآهنگى در زمينه‏هاى مختلف جلسات براى مبادله فكرى ميان روشنفكران و ميان آنان و جامعه برقرار كنند، حساسيت استبداديان بسيار شد. از اين زمان است كه با چراغ سبزى كه آقاى خمينى نشان داد، حمله به دفاتر همآهنگى شروع شد. چرا كه ملاتاريا و همدستانش مى‏دانستند كه اسلحه اصلى انقلاب اسلامى ما بيان آن بوده است. مى‏دانستند اينك اجتماع روحانيان پايبند به بيان انقلاب اسلامى و روشنفكران و عرضه راه حل‏هاى جديد براى حل مسائل جامعه انقلابى بقصد آماده كردن جامعه براى اجرا كردن طرح نو، بازسازى استبداد را غير ممكن مى‏گرداند.

جلساتى كه براى بررسى انقلاب فرهنگى و مساله دانشگاه از سوى دفاتر همآهنگى برقرار شدند، بيش از آنچه تصور مى‏گردد، ملاتاريا را بوحشت انداختند. ميدانى كه يك علت مخالفت با بحث‏هاى آزاد و آزادى بيان، اين بود كه ملاتاريا با وجود كمك روشنفكرتاريا، زبان و بيان نداشت، گنگ بود. معنى اين جلسات اين بود كه آنها نه فكر و نه بيان دارند و بنابر ا ين بحكم ضرورت، صاحبان فكر جمع مى‏شوند تا راه حل‏ها را بيابند.بيرون رفتن اختيار فكر از دست ملاتاريا و روشنفكرتاريا، مثل بيرون رفتن مهمات از دست ارتش بود. اينها وسيله حكومتشان "فكر" و "بيان" بود. اينهمه تلاش براى سانسورها براى چه بود؟ براى همين بود كه جامعه مرجعى غير از آنها براى توليد فكر و بيان آن نداشته باشد. و چون فكرشان عقيم بود، تنها راه برقرارى سانسور، و كامل كردن سانسور بود.

اگر درست به حمله‏اى توجه كنى كه ارگانهاى تبليغاتى گوناگون ملاتاريا به اجتماع جهانى كردند كه از سوى ما تشكيل شد، مى‏بينى هيچ دليلى جز اين نداشت كه اين اجتماع از لحاظ كار انديشه و اثبات وجود انديشه‏هاى پخته در ايران عصر انقلاب، نزد روشنفكران و مبارزان انقلابى سراسر جهان، موفقيتى را بدست آورد كه تا آن زمان هيچگاه، بدست نيامده بود.

مى‏بينى كه درست تشخيص داده بوديم، اما افسوس كه كاهلى از همه بود. اين كار درست را مى‏بايد از راهى درست دنبال مى‏كرديم و بتدريج قدم اول و اساسى را در طى جريان استقلال بر مى‏داشتيم. يعنى بجاى مصرف فكر، به توليد آن مى‏پرداختيم. ادامه انقلاب بدين ا مر نياز داشت و ما دير بر آن شديم كه اين نياز را برآورده سازيم، اينك زمان آنست كه اهميت امر دانسته گردد و اين كوشش از سر گرفته شود، اگر ما بخواهيم راه حل در جامعه انقلابى، سياسى بگردد واگر بخواهيم الگوى تازه‏اى از جامعه بسازيم، ناگزير بايد به توليد فكر بپردازيم. اسلحه انقلاب ما، بيان بود. بايد اينرا بدانيم و با توليد فكر از زنگ زده شدن اسلحه جلوگيرى كنيم. اسلحه‏هاى تازه براى نبرد با جهل و غرب زدگى و سلطه قدرتهاى خارجى و... بسازيم.

8- وحدت و تضاد با سران حزب جمهورى و به بيانى واقعى‏تر با ملاتاريا و روشنفكرتاريا:

در جريان انتخابات مجلس خبرگان، نهضت آزادى مرا جزء نامزدهاى خود نياورده بود. آقاى مهندس... اينطور توجيه كرد: چون شما با روحانيت و حزب جمهورى سازش كرده‏ايد، و اين روحانيت در حال بانحصار خويش درآوردن همه چيز است، ما شما را جزء نامزدهاى خود قرار نداديم. يك متنى را هم داد حدود 30 صفحه بود. خواندم دو سرمقاله نيز درباره اين متن نوشتم. از او پرسيدم اين سازش كجا انجام گرفته است؟ افراد شما كه در شوراى انقلاب هستند، شما دولت موقت هستيد آنها هم اكثريت شوراى انقلاب، اگر سازشى هست بين شما است. معلوم شد صرف اينكه حزب جمهورى مرا جزء نامزدهايش معرفى كرده است را علامت سازش گرفته‏اند. بگذريم كه آقاى طالقانى و آقاى مهندس سحابى را نيز معرفى كرده بودند. در اين معرفى كردن از من نيز شور نكرده بودند.

اما همين آقاى مهندس اوائل بهار امسال نزد من آمد، آمده بود كه شما با اين "خمسه" سربسر نگذاريد. پشت سر اينها "سخت سران" قرار دارند. آنها جلو مى‏آيند و وضع به مراتب بدتر مى‏شود. گفتم مرد حسابى اول كار، مى‏گفتى چرا مرا در فهرست خود نگذاشته‏اند. همين اندازه را گناه مى‏شمردى. حلا مى‏گويى از در سازش درآيم؟ آنوقت بر روشنفكران واقعى بود كه روحانيان موافق بيان انقلاب را جمع كنند و از راه همكارى و انداختن امور كشور روى غلطك "سخت سران" را عقب برانند و نهاد مذهب را نو بسازند. آنوقت اينكار درست بود. ممكن بود جلو جريان بازسازى استبداد را گرفت. از نابختيارى شما طور ديگر مى‏ديديد و تحليل مى‏كرديد و امروز كه اين "خمسه " از ترس از دست دادن موقعيت دو مديان هم از "سخت سران" جلوتر مى‏تازد و بايد با تمام قوا و همه بايستند تا از روزهاى سياه خونريزى‏ها و سقوط كشور جلوگيرى كنند، آمده‏اى كه سكوت كنم؟ گفت بله اول كار اشتباه كرديم. حق بجانب شما بود. اما حالا هم شما اشتباه مى‏كنيد. اينها نمى‏توانند اداره كنند و ناگزير ند، بسراغ شما بيايند سياست صبر و انتظار پيشنهاد مى‏كرد!...

اين خاطره را از آن رو برايت نقل كردم كه بدانى برخوردها با واقعيت يعنى بازسازى استبداد چگونه بود. در آغاز بخشى از روحانيان بخصوص همين پنج نفر، تمايل بسيار به همكارى با روشنفكران داشتند. تا قضيه سفارت امريكا اين تمايل مى‏چربيد. همانطور كه گفتم اصرار داشتند كه پيش نويس قانون اساسى از راه همه پرسى به تصويب برسد. مى‏گفتند در اين شرائط اكثريت مجلس را "آخوندهاى منجمد" تشكيل خواهند داد و قانون اساسى را خراب خواهند كرد. انصاف بايد داشت و گفت آنها بيشتر مايل بودند از "آخوندهاى منجمد" فاصله بگيرند. مى‏خواستند روحانيان مطلوب روشنفكران بگردند و اعتبار دائمى و خدشه‏ناپذير پيدا كنند. نمونه‏هاى آقاى خمينى و طالقانى جلو چشمانشان بودند. اما جريان بازسازى استبداد كه آنرا به تفصيل شرح و تحليل كردم، آنها را نيز با خود برد. بهمان ترتيب كه با جريان پيش مى‏رفتند از هم درو مى‏شديم و در مقابل يكديگر قرار مى‏گرفتيم.

او دورى وتضاد اجتناب‏ناپذير بود. آنها از بيان عمومى انقلاب دور مى‏شدند. روشنفكرتاريا، مطابق معمول خود عمل مى‏كرد، در ابتدا هرگونه نزديكى را مى‏كوبيد، اما بعد ك ايندسته از روحانيان در مواضع ارتجاعى استقرار پيدا كرد، يا نزديكى با آنها را لازم شمرد و يا سكوت كرد. پاره‏اى هم كه نمى‏توان در شمار روششنفكرتاريا قرار شان داد چرا كه فاسد نيستند، رويه سكوت در پيش گرفتند. يكى از آنها مى‏گفت آقاى بهشتى پيغام تهديد داد، ديدم نمى‏شود و...

با اينحال در رفتار ما با اين دو گروه اشتباه وجود دارد و اين اشتباه باينها امكان مى‏داد مواضعى را اشغال كنند و آماده تصرف مواضع جديد بشوند. همانطور كه توضيح دادم در تمام موارد، با دخالت مستقيم آقاى خمينى موضعى را بدست مى‏آوردند. اما ضعف ما در مقاومت نيز به آنها كمك مى‏كرد.

مشخصه اين دو گروه اينست كه خودشان محور هستند. عقيده، مردم، وطن مفاهيمى هستند كه در رابطه با اين محور معنى پيدا مى كنند. خوبى و بدى آدمى را در رابطه با محورى كه خودشان هستند مى‏سنجند، همه روشهايى را كه در كيش شخصيت شرح كرده‏ام، بكار مى‏برند تا اشتباهاتى يا "انحراف" هايى را كه خود مى‏خواهند بگردن آدمى ثابت كنند. بعضى كه استالينيست هستند، اصرار مى‏ورزند كه قربانى خود اشتباههايى را كه آنها مى‏گويند، بپذيرند. رويه من با اينها از ابتدا قاطع بوده است. هيچگاه به آنها باج نداده‏ام. با صلابت در برابرشان ايستاده‏ام. امروز و فردا نيز باج نخواهم داد. اين دو گروه از بيماريهاى بزرگ جامعه ما هستند، طى يك قرن همه جنبش‏ها و انقلاب‏هاى اين ملت را به شكست كشاندند. اين بار بايد به حيات اجتماعى آنها پايان بخشيد. ديگر بس است. نبايد به اين بازيگران اجازه بازى داد. اگر امروز رفتار خودمان را در رابطه با اين دو گروه انتقاد مى‏كنم، براى آنست كه ديگر اين اشتباه تكرار نگردد. تا بوده چنين بوده است كه بقول آشتيانى صاحب كتاب رهبرى نه حكومت، شرائط انقلابى فراهم مى‏آمده است. پيامبرى، مصلحى، انقلابى اى، روشنفكرى، بيانى اظهار مى‏كرده است و ملاتاريا و روشنفكرتاريا، مى‏آمدند زير علم و بعد علم دار مى‏شده‏اند و به شرحى كه در همين كتاب مى‏خوانى بيان انقلاب را به بيان ضد انقلاب تبديل مى‏كرده‏اند. بسيارى قربانى شدند. چون عكس العمل شدند. اين دو گروه از تكرار خسته نمى‏شوند، آنقدر مى‏گويند تا مساله قلابى را در ذهن‏ها به مساله واقعى و اصلى تبديل مى‏كنند و مسئولان را به عكس العمل بر مى‏انگيزند. از اينجا ببعد عنان بدست آنها مى‏افتد، اين مسئولان را تا دركات سقوط مى‏برند. آقاى خمينى و روحانيانى كه از آنها نام بردم بدينسان به پرتگاه رفتند...

تا 17 شهريور سال گذشته با تمام قوا مى‏كوشيدم جريان بازسازى استبداد را متوقف كنم. مى‏خواستم كنود نباشم. اما كارى كه اگر در اول كار همه با هم يارى مى‏كرديم، شدنى بود، ديگر شدنى نبود. حزب جمهورى پوشش مى‏شد و رهبرى آن در دستگاه استبداد موقعيت خويش را تحكيم مى‏كرد.

مى‏بينى كه روش كار در ابتداى انقلاب درست بود. انتقاد به روش كار از انتخاب شدن به رياست جمهورى به بعد است. وقتى قرار بر انجام انتخابات رياست جمهورى شد، آقاى بهشتى داوطلب شد. "هسته" ما جمع شد. به اصرار از من مى‏خواستند نامزد رياست جمهورى بشوم. من مشكلات بزرگ موجود را طرح كردم. گفتم هنوز بحرانهاى بزرگ‏تر در راه هستند. رياست جمهورى در اين وضعيت، عين جنون است. اينطور كه بياد مى‏آورم آقاى سلامتيان گفت 4 سال حكومت آقاى بهشتى يعنى زندگانى در شرائط استبداد آخوندى و نابودى كشور، بايد نامزد اين مقام بشويد. در اين باره اتفاق آراء بود. همه مى‏گفتند جز شما كسى نمى‏تواند آقاى بهشتى را از اين مقام كنار بزند. وقتى او شكست بخورد، روحانيان استبدادطلب سرجاى خود مى‏نشينند. آقاى خمينى با نامزدى آقاى بهشتى موافقت نكرد. هنوز كمى ملاحظه بيان عمومى انقلاب را مى‏كرد. اما از قرار موافق بود كه نامزد حزب جمهورى رئيس جمهورى بشود. از نو جلسه كرديم، از نظر جمع ما وضع فرق نكرده بود. در واقع هر كس از حزب جمهورى انتخاب مى‏شد، مهره‏اى در دست آقاى بهشتى بود. تصميم از نو براين شد كه نامزد رياست جمهورى بگردم. با اينحال در قم با آقاى خمينى ديدار كردم و با اصرار از او خواستم كه از انجام انتخابات تا حل بحران‏هاى بزرگ داخلى و خارجى صرف نظر كند. گفتم مى‏دانم كه با اكثريت قاطع انتخاب مى‏شوم. اما مى‏دانم كه شما تن به انطباق عمل خويش با قانون اساسى، نمى‏دهيد و بر مشكلات افزوده مى‏شود. قبول نكرد.

بهر رو، انتخاب شدن به رياست جمهورى نخستين پيروزى قاطع بر ملاتاريا بود و ما بايد راه را براى پيروزى بعدى هموار مى‏كرديم و نكرديم.

ساده انديشان و نيز خودمحورها درست عكس اينرا مى‏گويند. گمان مى‏كنند كار سياسى در موضع‏گيرى و سخن و نوشته خلاصه مى‏شود. از انتخابات رياست جمهورى، لااقل از 17 شهريور سال 1359 بدينسو، اما مى‏بايد بعمل سياسى مى‏پرداختيم. كمتر موضع مى‏گرفتيم و بيشتر عمل مى‏كرديم. البته جنگ پيش آمد و بر جنگ اقتصادى افزوده شد و از ما كار خدا ساخته نبود، با اينحال به شرحى كه در صفحات آينده خواهم داد ما مى‏توانستيم در برابر فشارها هر چند از سوى آقاى خمينى وارد مى‏شدند، مقاومت كنيم. اين اشتباه را از آغاز سال 1360 جبران كرديم. نتيجه را ببين. حق اين بود از 17 شهريور بنا را بر موازنه عدمى مى‏گذاشتيم و از هرگونه تسليم‏طلبى امتناع مى‏كرديم.

مى‏دانى كه بعد از سخنان 17 شهريور و عكس العمل "خمسه" آقاى خمينى ما را ناگزير كرد، بنشينيم ميثاقى امضاء كنيم و خود او هم امضاء كند و ديگر كسى از آن ميثاق بيرون نرود. متن اول را يادم نيست آقايان سحابى و بهشتى، يا آقايان مهندس سحابى و حبيبى با هم تهيه كرده بودند. اين متن را با افزودن مطالب واجب بسيارى تكميل كردم و اينطور كه بيادم مى‏آيد آقاى مهندس سحابى هم آمد و متن را با هم مرور كرديم و آماده كرديم. اين متن را اينطور كه بياد مى‏آورم در خانه آقاى باهنر باتفاق آراء امضا كرديم. متن اين سند در اختيارم نيست. اين سند بسيار مهم اتست از اين لحاظ كه معلوم مى‏كند دعوا بر سر چه چيزهايى بوده است:

آزاديها، مغزها و تخصص‏ها و نقششان در اداره كارها، رابطه عقيده و علم و مسئوليت در جمهورى اسلامى، مراكز تصميم‏گيرى و قدرت و ضرورت حذف شدنشان، مساله كودتاى خزنده و "نوار آيت" و ضرورت رسيدگى بدان، و بخصوص عدم خروج از حوزه مسئوليت و عدم دخالت در كارهايى خارج از مسئوليت هر يك از ما و ترك گفتن زبان تحريك از سوى روزنامه‏هاى ما و آنها و راديو و تلويزيون، مطالب اصلى اين سند بودند.

يادم نيست كه آيا اين سند منتشر شد يا نه، بهرحال از اين جهت كه تائيد و تصديق بيان انقلاب اسلامى ايران از سوى كسانى بود كه امروز يكسره تسليم و سوسه جنايتكارى شده‏اند، اهميت تاريخى دارد. اين سند نشان مى‏دهد كه حتى براى كسانى كه سخنگويى ملاتاريا و "مكتبى"ها را بر عهده گرفته بودند، مسائل ايران راه حلى جز بازگشت به بيان عمومى انقلاب ندارد. اقرار بود بر اين كه آنچه در خدمت بازسازى استبداد مى‏كنند خطا است. از اين خطا باز نگشتند. عهد خويش را و امضاء خود را بى قدر كردند. اگر هم مى‏خواستند بعنوان اين ميثاق زبان و قلم مرا ببند بكشند و مرا از عمل باز بدارند، در عمل عكس شد و با امضاى ميثاق در واقع به درستى بيان عمومى انقلاب تمكين كردند و چون نمى‏توانستند بآن متن عمل كنند، عهد خود را شكستند و آقاى خمينى نيز با آنكه بر عهده گرفته بود تكليف را با كسانى كه "ميثاق" را مى‏شكنند معين كند، هيچ نگفت.

اما بر ما بود كه از سر عهد شكنى آسان نگذريم و بدو دليل يكى اينكه بيان انقلاب از پشتيبانى عموم مردم برخوردار بود و اين سند را همه امضاء كرده بودند، ديگر اينكه عهد شكنى نشان مى‏داد كه حالا ديگر راه حل، استقامت قاطعانه در برابر تمايل به بانحصار درآوردن قواى سه گانه مجريه و مقننه و قضايئه و نهادهاى جديد و قديم است.

اما ما چنين نكرديم، از ترس اختلاف بجاى آنكه به پيش برويم، پس رفتيم و ميدان خالى كرديم. علت اين ضعف تنها فشار آقاى خمينى نبود با آنكه اين فشار روز بروز بيشتر مى‏شد، تنها علت، نايستادن در مقابل اين تمايل نبود، عراق آماده حمله به ايران مى‏شد و ارتش ما وضع غم انگيزى داشت، خطر تجاوز نيز عامل تعيين كننده‏اى بود. چطور ممكن بود از خطرى كه متوجه اساس موجوديت ما مى‏شد، چشم برگيريم و در تهران به دعوا مشغول گرديم؟ اگر شكست پيش مى‏آمد، مردم و تاريخ بر ما مى‏بخشيدند؟ غير از اين عامل سوم و مهمترى بود و بر من است كه آگاه كنم و بر نسل جوان امروز است كه از ياد نبرد و بداند كه ما مظلوم واقع شديم اما ظالم‏ها تنها آقاى خمينى و ملاتاريا نبودند، بلكه از آنها ظالم‏تر كسانى بودند، روشنفكر تاريا و وسط بازهايى بودند كه روزها و ماه‏هاى اول انقلاب با تمام قوا كوشيدند وحدت روحانى - روشنفكر را بر اساس بيان عمومى انقلاب برهم بزنند، آنوقت قهرمان سازش ناپذيرى بودند. در آنوقت روش ما درست بود، بجاى حمايت تا توانستند بقول خودشان كوبيدند. و وقتى ملاتاريا قوت مى‏گرفت و جريان بازسازى استبداد زير سلطه شتاب مى‏گرفت، اينان به سه دسته تقسيم شدند و هر سه فاسد:

الف - يك گروه مثل حزب توده و فدائى خلق (اكثريت) و افراد ديگر از تضاد به وحدت روى آوردند، تا مانع پيروزى "بناپارتيسم" بشوند. اينان اين روز دستشان را با خون جوانان ميهن ما مى‏شويند و از عوامل بحرانهاو بازسازى استبدادند. ا ينها هستند كه ابزار نظرى براى ملاتاريا تهيه مى‏كنند. اينان در كودتاى خزنده شركت كردند.

ب - گروه دوم كسانى بودند كه بوقت عمل براى ناگزير كردن آن بخش از روحانيت كه در انقلاب مسئوليت پذيرفته بود، بباقى ماندن در وحدت و وفادارى به بيان عمومى انقلاب تسليم وسوسه دسته اول شدند و كفه ما را در ترازوى وحدت سبك كردند و امروز كه مى‏بايد با توانمندى مى‏ايستادند و نمى‏گذاشتند ملاتاريا شكل بگيرد و استبداد واپس گرا را پديد آورد، جانبدار سازش شدند. بعضى ديگر سكوت را ترجيح دادند، تو مى‏دانى كه چقدر دل من از اين گروه بدرد آمده است.

ج - يك دسته هم بودند و هستند كه مى‏آمدند و مى‏گفتند ما شما را اينطور نمى‏شناختيم، از همه صادق‏تر و صميمى‏تر ايستاديد و... اما وقتى اين ايستادگى را قاطئانه‏تر كرديم و ايستاديم تا انقلاب رژيمى متناسب با بيان انقلاب پيدا كند، همين‏ها بر آن شدند تا تقصيرهاى ناكرده بگردن من ثابت كنند و بدينسان در پى ضربه زدن به ما برآمدند.

ما دير، اما با قاطعيت خود را از شر عوامل ضعف رهانيديم و به استقامت برخاستيم. اين استقامت تركيب مجموعه حاكم را از رأس متلاشى كرد. نتيجه‏اى كه بدست آمد، به ما نشان مى‏دهد كه نبايد بخاطر جنگ و فشار آقاى خمينى در برابر تمايل به استبداد كه ناگزير عامل سلطه خارجى نيز مى‏شود، عقب نشينى مى‏كرديم. توضيحاتى كه از اين پس خواهم داد اين معنى را روشنتر خواهند ساخت.

9- انتخابات مجلس و شوراى قضائى و "نهادهاى انقلابى"

برايت شرح كردم كه چگونه شوراى قضايى تشكيل شد. برخلاف همين قانون اساسى تشكيل شد. با اين شورا مخالفت كردم. اما مخالفت غير از مقاومت است. آقاى خمينى در بيمارستان بود. وقتى حكم انتصاب رئيس ديوان كشور و دادستان كل را راديو خواند، با فرزند او صحبت كردم كه اينكار بر خلاف قانون اساسى است. سه عضو شورايعالى قضائى نيز خلاف قانون اساسى انتخاب شدند. مجلس خبرگان موافقت نكرد كه "دادگاه انقلاب " بماند، با اينحال ماند. قرار بود برچيده شود. اما آقاى بهشتى آنرا بوسيله ايجاد قدرت استبدادى تبديل كرد، باز مخالفت كردم بوسيله ايجاد قدرت استبدادى تبديل كرد، باز مخالفت كردم و بر ملاحظه‏هاى ديگر ملاحظه بيمارى آقاى خمينى نيز افزوده شده بود... ترجيح دادم به يك مخالفت مستمر اكتفا كنم. اين مخالفت همانطور كه مى‏دانى تا روز آخر ادامه پيدا كرد. يك روز پيش از "بركنارى از فرماندهى كل قوا" آقاى خمينى خواسته بود كه شورايعالى قضائى و مجلس و شوراى نگهبان و هيات وزيران را برسميت و قانونى بشناسم و امتناع كردم. پيش از آن نيز پيشنهاد كردم به آراء عمومى مراجعه گردد. امروز از خود مى‏پرسم آيا بهتر نبود همان لحظه اول بعنوان مجرى قانون اساسى اين انتصاب را غير قانونى اعلام مى‏كردم؟ بهر حال ترجيح دادم روش نمدمالى را در پيش بگيرم يعنى مخالفت مستمر بكنم تا بى اعتبار شوند.

اگر اين توجيه درباره اين دو مقام مرا قانع مى‏كند و هنوز نيز تا حدودى موجه مى‏يابم، رفتارم درباره سه عضو ديگر هيچ قابل توجيه نيست. البته مخالفت كردم، اما در برابر آقاى خمينى از استقامت صرف نظر كردم به او گزارش كرده بودند كه قضات را به مقاومت خوانده‏ام. صحيح بود. دلم مى‏خواست همه يكجا مى‏ايستادند. آماده بودند. باز آقاى خمينى شمشير كشيد و به ميدان آمد...

اعضاى شورايعالى قضائى در اوائل جنگ در ستاد ارتش، نزد من آمدند كه آماده هرگونه همكارى هستند، اما طولى نكشيد كه ميزان فشار را بالا بردند. قانون مجازات وضع كردند، به توقيف افراد و توقيف روزنامه ميزان دست زدند و... ناگزير تصميم بايستادگى گرفتم. آقاى خمينى گفته بود مقام‏ها در باره يكديگر صحبتى نكنند. البته مقصود از اين منع، ايجاد مجال براى استبداديان بود تا با خيال راحت آنچه را بايد بكنند. روز عاشورا گفتنى‏ها را گفتم و از آن پس نيز به جبران اشتباه از استقامت فروگذار نكردم اما وضع تغيير كرده بود. مجلس به بهانه همين حرفها كه مى‏زدم و استقامتى كه مى‏كردم با سياست گام بگام در جهت حذف رئيس جمهورى پيش مى‏رفت. مجلس چگونه اينگونه تركيب پيدا كرد؟

آقاى هاشمى رفسنجانى گفته است كه پس از انتخاب من به رياست جمهورى آقاى خمينى به او و يارانش گفته است، سعى كنيد مجلس را در دست بگيريد و آنرا تقويت كنيد. اگر هم اين حرف را نمى‏زد، معلوم بود كه ملاتاريا و "مكتبى"ها خواهند كوشيد مجلس را به تصرف درآورند و سنگر قرار دهند. اما چگونه مردمى كه با آن اكثريت بى نظير به من رأى دادند، مجلسى ضد رئيس جمهور انتخاب كردند؟ در باره ميزان شركت مردم در انتخابات و تقلباتى كه در انتخابات كردند، پيش از اين گفتنى‏ها را گفته‏ام. اينك جاى آنست كه بگويم ما چه اشتباهى كرديم و چه ضعفى نشان داديم:

مى‏دانى كه پس از انتخاب من به رياست جمهورى، كنگره‏اى از نمايندگان ستادهاى انتخاباتى كه بطور خودجوش در سرتاسر كشور بوجود آمده بودند، تشكيل شد. اين كنگره در تاريخ ما بى مانند بود چرا كه محصول اجتماع دفاترى بود كه يك حركت خودجوش بودند و مركزيتى يا هسته‏ى مركزى آنها را بوجود نياورده بود. با توجه به سابقه ذهنى كه مردم ايران از مداخلات شاه در انتخابات داشتند، فكر مى‏كردم نبايد به هيچرو در انتخابات وارد بشوم. حتى معرفى نامزدها و حمايت از آنها از راه تبليغ را نيز نبايد بكنم. آنروزها گردانندگان حزب جمهورى عقب زده بودند و همانطور كه نوشته‏ام پيشنهاد مى‏كردند كه شوراى انقلاب منحل شود و من دولتى تشكيل بدهم و اداره امور را بر عهده بگيرم. آقاى خمينى نيز بنا بر رويه‏اش كه عكس العمل است، پيامى به اين كنگره فرستاد. اصرار داشتم كه كنگره، نامزدهاى نمايندگى براى مجلس را معرفى كند. كنگره در پى اين اعتقاد كه انتخابات آزاد است و مردم بالغند و به مخالفان رئيس جمهورى رأى نخواهند داد، نامزدى معرفى نكرد.

اما در عمل معلوم شد قرار است آقاى بهشتى نقش شاه را بازى كند يعنى افراد مورد نظر را به نمايندگى برساند. ما دو اشتباه بزرگ مرتكب شديم:

الف - كنگره بايد نامزدهاى نمايندگى را معرفى مى‏كرد و ستادهاى انتخاباتى با همان هيجان كه در انتخابات رياست جمهورى نشان داده بودند، بكار و تلاش مى‏پرداختند و مجلسى هماهنگ با رئيس جمهورى را بوجود مى‏آوردند. پس از كنگره دفاتر همآهنگى اينكار را كردند، اما باز دو اشتباه: اشتباه اول اين بود كه كسانى را نامزد كردند كه "معروفيت و زمينه" داشتند و نه عقيده و استقامت. در مجلس عده‏اى از آنها كه بيشتر دشمنى نشان دادند، همانها بودند كه از سوى دفاتر هماهنگى نامزد نمايندگى شده بودند. بعضى از معرفى شدگان مردمان فرصت‏طلبى بودند و با سوابق بد. و اشتباه دوم اين بود كه به سراغ گرايشها و شخصيت‏هاى روشنفكر و روحانى كه مى‏بايد پايگاه حمايت از آزاديها مى‏شدند، نرفتند.

ب - اشتباه دوم اين بود كه با خوش باورى كه مسئولان امور مسلمان هستند و تقلب نمى‏كنند، درباره نظارت بر انتخابات، كارى نكرديم. وقتى انتخابات را در دو مرحله‏اى كردند و من در شوراى انقلاب حاضر نبودم. بعد دو گروه نزد من آمدند، يكى مجاهدين خلق بودند و يكى هم جمعيتى كه براى نظارت بر آزادى انتخابات تشكيل شده بود. تازه متوجه شدم مقصود از دو مرحله‏اى كردن اينست كه اگر در جايى نتوانستند كسى را كه مى‏خواهند از صندوق بدرآورند، مانع از انتخاب كسى بشوند كه از آنها نيست. از اينرو موضوع را دوباره در شوراى انقلاب طرح كردم. اما اكثريت با آنها بود و از نو رأى قبلى را تائيد كردند. با اينحال مخالفت خود را با دو مرحله‏اى كردن اظهار كردم.

در جريان انتخابات، گزارشهايى راجع به تقلبات انتخاباتى مى‏رسيد. 10 قاضى براى نظارت بر انتخابات معين كردم. به آنها ميدان عمل لازم را نمى‏دادند. گزارش آنها در باره انتخابات تهران اين بود كه قابل ابطال است. يك هيات 7 نفرى باز به پيشنهاد من و تصويب شوراى انقلاب تشكيل شد، هياتى كه چون اكثريت بودند، اعضايش را آنها انتخاب كردند و...

به آقاى خمينى گفتم و نوشتم، او بسيار راضى بود، مجلسى بود كه مى‏خواست. اما من نبايد به اين مخالفت‏ها اكتفا مى‏كردم. بايد در همه جا براه مى‏افتادم و مثل انتخابات رياست جمهورى، همه نيروهاى زنده جامعه بحركت درمى آمدند و پيش از وقوع از وقوع فاجعه جلوگيرى مى‏كرديم و نكرديم.

تاريخ: 3 مهرماه 1360

تهديد كردم كه اين مجلس را برسميت نمى‏شناسم. آنرا افتتاح نمى‏كنم و نخست وزير به اين مجلس معرفى نخواهم كرد. به سراغ آقاى خمينى رفتند و او را بجان من انداختند. در ضمن از بيم اينكه تهديد خود را اجرا كنم، در كارت دعوت نوشته بودند، افتتاح مجلس توسط آقاى مهدوى كنى وزير كشور! گفتند در چاپ اشتباه شده است، اما به احتمال قوى دروغ مى‏گفتند "بدليل همان ملاحظات رويه خود را تغيير دادم". هيچيك از گروههاى سياسى حتى آنها كه مخالف بودند، با ايستادگى تا استعفا موافق نبودند مى‏گفتند ماندن در مقام رياست جمهورى و مقاومت كردن راهى است كه بايد بروم. فشار آقاى خمينى هم زياد بود. براى محكم كارى اول نمايندگان را نزد او بردند تا از او رسميت و مشروعيت بگيرند.

امروز كه اين مجلس نقشى چنين مخرب پيدا كرده است و عامل اجراى كودتاى خزنده و ايجاد خفقان و حكومت نالايقان و استيلاى جانيان بر كشور شده است، همه مردم ما چه آنها كه در دادن رأى شركت كردند بدون آنكه نامزدها را درست شناسايى كنند و چه 72 درصد مردمى كه در دادن رأى شركت نكردند، چون انتخابات را آزاد نمى‏يافتند، چه رئيس جمهورى و همكاران او، چه آنها كه در كنگره شركت كردند و چه سازمانهاى سياسى كه با استبداد ملاتاريا مخالف بودند، بايد از خود بپرسند آيا اشتباه نكرديم كه نسبت به مجلس با لاقيدى عمل كرديم؟

البته بسيارى از نمايندگان اصرار مى‏كردند كه با مجلس بجوشم. نمايندگان را روشن كنم، مى‏گفتند اكثريت حزبى نيستند و... اما نمى‏پذيرفتيم چرا كه مى‏خواستيم به مجلس علاوه بر رسميت، مشروعيت نيز بدهيم. با اين مجلس مخالفت كردم. مخالفت از هر دو سو، روز بروز بيشتر مى‏شد و از اين بابت تاسفى ندارم.

اما وقتى فكر مى‏كنم اگر مخالفان استبداد ملاتاريا، از وضعيت ارزيابى درست مى‏كردند و دست كم 40 نماينده از كسانى را به مجلس مى‏فرستادند كه روى حرفشان مى‏ايستادند، با توجه به جهت‏گيرى افكار عمومى، مجلس نمى‏توانست به سمتى برود كه رفت، بخود مى‏گويم همه ما مردم با رفتار بى تفاوت خود در قبال انتخابات مجلس، در تحول مصيبت بار رژيم استبداد، مسئوليت سنگين بر دوش داريم.

10- تشكيل هيات وزيران: همانطور كه شرح كردم و مى‏دانى به مجلس نوشتم، مقصود كودتاچيان اينست كه شخصى را نخست وزير كنند كه برنامه‏اى جز حذف رئيس جمهورى نداشته باشد. خشك سرى كه بدست او بتوانند كارهايى را كه بايد بكنند و چند نوبت به آقاى خمينى نوشتم كه مصيبت اين دولت از مصيبت جنگ بزرگتر است.

و باز مى‏دانى كه نخست وزير شدن آقاى رجايى بر اثر فشار آقاى خمينى بود. البته تركيب مجلس را نيز متناسب بانخست وزيرى آقاى رجايى كرده بودند. با اينحال قبول و معرفى وى بعنوان نسخت وزير اشتباه بود.

دلائلى كه براى موافقت با اينكار وجود داشتند، عبارت بودند از:

- حمله قريب الوقوع عراق و ضرورت وجود هيات دولتى كه بتواند تصدى كارها را برعهده بگيرد. نه تنها از اين لحاظ تشكيل دولت ضرورت داشت، بلكه با ملاحظه وضع خراب ارتش از لحاظ پاشيدگى سازمانى و نابسامانى‏هاى تسليحاتى، كشمكش بر سر شخصى كه بايد نخست وزير بشود، بحران سياسى خطرناكى تلقى مى‏شد كه ممكن بود موجوديت كشور را در مخاطره جدى و جبران‏ناپذير قرار دهد. گفته مى‏شد طرف مقابل توضيحى ندارد بدهد، جنگ را لازم مى‏داند و باكى هم ندارد ايران از بين برود. اما شما را مردم انتخاب كرده‏اند و بايد به ملت و به نسلهاى آينده توضيح بدهيد چرا بر سر نخست وزير با مجلس كشمكش براه انداختيد و سبب شديد كه كشور از دست برود؟ اين استدلال بيش از هر استدلال ديگرى در نوع تصميم‏گيرى من موثر واقع شد.

وقتى جنگ واقع شد و آقاى رجايى و ملاتاريا با استفاده از مجلس و راديو و تلويزيون و روزنامه‏ها و "نهادهاى انقلابى" در پشت سر، جبهه داخلى خطرناكى را گشودند و سبب شدند از سويى جنگ بدون دليل يكسال ادامه پيدا كند و از سوى ديگر برنامه اقتصادى مقاومت ملى و استقلال بسود مشتى وارد كننده سودپرست و اقتصاد مسلط جهانى عقيم بماند و كشور بسوى استبداد ملاتاريا و اين بحران خطرناك برود، فهميديم استدلال بالا بكلى نادرست بوده است و بدليل نزديك شدن جنگ، ما مى‏بايد با استقامت بيشترى مى‏ايستاديم. پايه اين استدلال و روشى كه تحميل كرد، موازنه وجودى بود. محاسبه تناسب نيروها بود. در تضاد نيروها قاعده اينست كه وقتى زور شما نچربيد، از در سازش درآئيد و ما چنين كرديم. حال آنكه بر ما بود بر اساس موازنه عدمى عمل مى‏كرديم. با شجاعت وضع را براى مردم شرح مى‏كرديم و از پيش افكار عمومى را آماده مى‏ساختيم و مى‏گفتيم در دو جبهه نمى‏توانيم بجنگيم. گمانم اينست كه آنها كسانى نبودند كه با ملاحظه جنگ و خطر سقوط كشور، به شعار خود عمل مى‏كردند و به قيمت نابودى كشور مى‏ايستادند، آقاى خمينى نيز بملاحظه ترسى كه از نتيجه جنگ داشت برغم ميل خود جانب ما را مى‏گرفت. تازه اگر هم اينطور نمى‏شد، در دستگاه ادارى مردان و زنان وطن دوست اكثريت قريب به اتفاق بودند، فقدان هيات وزيران در روزهاى تعيين كننده جنگ خسرانى را سبب نمى‏گرديد. تجربه نشان داد كه وجودشان خسرانهاى غير قابل جبران ببار آورد.

و درست كه دقت كنى مى‏بينى در پشت اين استدلال شبح اسطوره آقاى خمينى ايستاده است. ملاحظه‏ها همه از او بود و استدلال دوم اين بود:

- وقتى آقاى خمينى بصراحت مى‏گويد، دولت دولت او است و اگر لازم ببيند كارى انجام بگيرد ولو خلاف قانون اساسى باشد، انجام مى‏دهد، مسئوليت با او است و جواب مردم و تاريخ را او بايد بدهد. او اصرار دارد كار نخست وزير را به مجلس بگذاريد چنين كنيد، هر چه پيش آمد جوابش را او بايد بدهد و نه شما. بهر حال با وضعيتى كه هست اگر آقاى خمينى اعتناء به خطر جنگ نكند و همانطور كه شيوه او است، يك روز به غيظ بيايد و بر ضد ما موضع بگيرد، و وضعيت كشور مهار نكردنى بشود، و با حمله عراق ايران از پاى در آيد، جواب خدا و مردم و نسل‏هاى آينده را چه خواهيد داد؟

مى‏بينى كه بظاهر حجت قوى بود. باز بظاهر كار درست آن بود كه كار تعيين نخست وزير را به مجلس مى‏گذاشتم. اما اين استدلال قوى پيش از تجربه بود. بعد از تجربه معلو شد قوتى ندارد. در باره چند وزير مقاومت كردم، دستگاه تبليغاتى عدم تعيين چهار وزير را بصورت تقصير بزرگ رئيس جمهورى جلوه مى‏دادند، اما افكار عمومى از اينكار بمثابه مقاومت بجا استقبال مى‏كرد.

درست است كه از ابتدا بافكار عمومى گزارش كردم كه اين نخست وزير تحميلى است و كمى بعد نيز گفتم كه آقاى خمينى تحميل كرده است. گفتم كه مسئوليت دولت تحميلى را بر عهده نمى‏گيرم و مسئوليت براستى بر عهده آقاى خمينى و ملاتاريا و... است. اما يك اشتباه بزرگ تسليم شدن به همين روحيه‏اى است كه وقتى مى‏بيند خطرى جدى نزديك مى‏شود، به رفع مسئوليت از خود اكتفا كند. موافق اخلاق مرسوم بر ما است كه هشدار بدهيم و كوشش كنيم كه هشدار را بشنوند و درست عمل كنند، از اين پس مسئوليت با كسى است كه مسئوليت را بر عهده دارد. اما موافق اخلاقى كه بر اساس موازنه عدمى است، مسئوليت اول ما اين بود كه نگذاريم خطر واقع بشود. ممكن بود نتوانيم اما در آن صورت مردم كشور از تجربه ناتوانى ما درس مى‏گرفتند.

اين درس را مى‏گرفتند كه رهبر نبايد اسطوره بشود و به سانسور بزرگ تبديل گردد و راه حل جويى را بر مسئولان و مردم كشور ببندد. وقتى آقاى خمينى گفته است پس از پيروزى انقلاب به كارهاى معمولى خود مشغول خواهد شد و تنها به نظارت اكتفا خواهد كرد، نبايد در جريان صحيح امور وارد بشود و از ابتدا رابطه قانونى ميان مقامات جمهورى را به رابطه اين مقامات با خود تبديل كند و تناسب قوا و تضاد قوا پديد آورد و كشور را هر روز با يك بحران روبرو گرداند.

امروز كه به گذشته مى‏نگرم، مى‏بينم كار شكستن اسطوره را اگر از ايستادگى بر سر مجلس و دولت شروع مى‏كرديم، بسيار جلو بوديم. شايد راه بازگشت آقاى خمينى نيز مسدود نمى‏شد. مگو چرا اينهمه بخاطر از دست رفتن آقاى خمينى افسوس مى‏خورم. گفته‏ام، مى‏گويم و باز هم خواهم گفت كه:

بيان عمومى انقلاب اسلامى ايران، يكى از بزرگترين پيروزيهايى است كه در تاريخ ما و تاريخ جهان بدست آمده است. اينهمه خونريزى و ويرانى در جريان انقلاب‏ها صورت مى‏گيرد، براى آنكه يك ايدئولژى، يك بيان عمومى جديد منطبق با ضروريتهاى رشد جامعه و انسان در جامعه، جايگزين ايدئولژى و بيان عمومى پيشين بگردد. با اينحال نگاهى به تاريخ كشورهايى كه در آنها انقلاب واقع شده است، معلوم مى‏كند كه هنوز دعواى مذهب با ايدئولژى جديد حل نشده است و اين امر از اسباب انحراف انقلاب گشته است و انسانهاى بسيار را قربانى كرده و مى‏كند و خرابيهاى بزرگ ببار آورده و مى‏آورد، و ما موفق شديم از زبان مقام مرجعيت، اسلامى را ارائه كنيم و بيانى را عرضه كنيم كه بيان عمومى انقلاب بى مانند ما گشت. بيانى بدانحد از قوت و اعتبار و مقبوليت ملى و جهانى كه سرانجام اسطوره‏اى چون آقاى خمينى رانيز بدليل بيرون رفتن از خطى كه نشان داده بود، در هم شكست. گفتم كه اسلحه اصلى انقلاب ما بيان بود. بيانى كه تمام خلق را متحد كرد و بحركت درآورد. هر چند تدوين اين بيان از ما است اما تمامى كسانى كه با هر عقيده طى يك قرن و نيم براى آزادى ايران و رشد مردم آن مبارزه كرده‏اند، در تدارك محتواى اين بيان و در اين پيروزى تعيين كننده شريك هستند.

فكرش را بكن، ملاصدرا گفت تقليد را قبول ندارم هفت سال در تبعيد بسر برد و نظرش طورى سانسور شد كه طى قرن كسى نتوانست آنرا تكرار كند و بعد از آن نيز كوشش‏هاى بسيار براى پيراستن بيان اسلامى از فلسفه قدرت و نظام طبقاتى بعمل آمده بودند، اما نتوانسته بودند بدرون نهاد مذهبى راه پيدا كنند. اين بار توفيق نصيب ما شد. بدون جنگ‏هاى گوناگونى كه بايد ده‏ها سال ادامه مى‏يافتند، موفق شديم، بيان اسلام و انقلاب را يكى بگردانيم. آنها كه در پى انقلاب و انقلاب واقعى هستند، آنها كه نمى‏خواهند، عقيده را وسيله قدرت يابى كنند، مى‏دانند اهميت اين كار چه اندازه است. نسل امروز و تاريخ انصاف دارند و اين خدمت بزرگ ما را ارج مى‏گذارند.

و طبيعى بود كه بكوشم اظهار كننده اين بيان از "خط امام" بيرون نرود. آقاى خمينى نتيجه زحمت ما بود. زحمت دست كم سه نسل بود. بيش از حد بايد مى‏كوشيديم خراب نشود. اگر در "خط امام" مى‏ماند، ما بنو سازى نهاد مذهبى و تبديل روحانيت به نيروى محركه رشد نيز موفق مى‏شديم. بدلايلى كه اينك بر تو معلومند در اينكار شكست خورديم. دماغ‏هاى كوچك و عليل بدنبال توجيه‏هاى حقارت‏آميز مى‏روند، مى‏كوشند با نسبت دادن رفتارها به جاه‏طلبى و... بخيال خود رفتارها را توضيح بدهند. اما تو مى‏دانى در دماغ جمع ما تغييرات عظيم نقش بسته بودند. در پى ايجاد عصر سوم تاريخ بشر بوديم و هستيم. از اين ديد كه بنگرى مى‏بينى بكارى عظيم مشغول بوديم.

بيان عمومى انقلاب يك دست آورد بزرگ است. هيچ انقلابى درخور اين عنوان نبايد بگذارد اين بيان مهمل بماند. نسل امروز و فردا بايد اين انقلاب بزرگ فرهنگى را با نوسازى نهاد مذهبى كامل گرداند. اين بود سبب علاقه‏ام به آقاى خمينى و كوششم براى نبريدن با او و نيز ضعفم در برابر او.

حق با تو است. بايد بيشتر به بيان تكيه مى‏كرديم تا به بيان كننده، از نابختيارى اينطور تشخيص داديم كه بايد از راه آقاى خمينى و روحانيانى كه با او بودند، نهاد مذهبى را نيز نوبسازيم. اشتباه ما و رفتار روشنفكرتاريا، سبب شدند كه آقاى خمينى و روحانيانى كه با او بودند، به قيافه اولى خويش درآمدند و سردمدار ملاتاريا شدند. چه شكست دردناكى. تو درد جانكاهى را كه از اين شكست حس مى‏كنم مى‏فهمى، اينطور نيست؟

اما حق اينست كه اگر از مبارزه دست نكشيم، شكست نخورده‏ايم. چرا كه تصميم به مقاومت گرفتيم و به مقاومت پرداختيم و اميد بسيار است كه انقلاب ما مانع را از سر راه بردارد و پيروزى را كامل سازد.

- دليل سوم اين بود كه همه چيز را در اختيارشان بگذاريم، عده‏اى مى‏گفتند، اگر از عهده برآمدند چه بهتر و اگر از عهده برنيامدند خودشان پى مى‏برند كه ناتوانند و كنار مى‏روند. عده‏اى مى‏گفتند دو ماه نمى‏كشد كه ناتوانيشان بر خودشان و مردم معلوم مى‏شود و خودشان مى‏آيند دولت را تحويل مى‏دهند و مى‏روند. و چون آقاى خمينى گفته بود اگر معلوم شد از عهده برنمى آيند، كنار مى‏روند، گفته مى‏شد اگر دوماه و حداكثر سه ماه دندان بجگر بگذاريم هم دولتى كه بتواند برنامه نجات كشور را اجرا كند، امكان تشكيل شدن پيدا مى‏كند و هم آقاى خمينى ناچار است بطور قطعى تغيير موضع بدهد و از دولت واقعى حمايت كند. من با اين نظر موافق بودم كه دو ماه بيشتر لازم نبود كه همه پى بعدم لياقت آقاى رجايى و دولت او ببرند، اما موافق نبودم كه پس از دو ماه پى كار خود خواهند رفت. از نابختيارى، حكومت نالايق‏ها با دوام تراست چون "عقل" دارند. يعنى مى‏توانند توقعات مستبد را برآورده سازند. گذشته از اينكه برنامه اين دولت، حذف رئيس جمهورى بود و اينكار لياقت نمى‏خواست، خشك سرى مى‏خواست.

و اينك ما بعد از تجربه هستيم. وضع فعلى ايران محصول كار دولت "عاقلان كم دانش" است و خود نيز قربانى عقل سياسى خويش شدند. آيا ملاحظه اين وضع اين فكر را كه بايد استقامت مى‏كردم، موجه نمى‏نماياند؟

- و بالاخره لزوم رعايت راى اكثريت مجلس. ظاهراً يكى از "خمسه " به مخبر لوموند گفته بود كه رئيس جمهورى قبول نمى‏كند كه دولتى بايد عهده دار امور باشد كه در مجلس اكثريت داشته باشد. مخبر لوموند در اين باره از من پرسش كرد. پاسخ دادم اولاً مجلس، منتخب مردم نيست و ثانياً قانون اساسى ما را اينطور نوشته‏اند كه نخست وزير و وزيران بايد در عين حال مورد تصويب رئيس جمهورى و مجلس هر دو باشند. و ثالثاً مساله اين نيست كه چه كسى نخست وزير باشد، مساله اينست كه رئيس جمهورى مزاحم استبداد ملاتاريا نباشد.

بهررو، نخست وزير با روشى كه پيش گرفت بانيان خويش را بى اعتبار كرد و خود و بسيارى را نيز قربانى اين روش كرد. تشخيص درست بود. مصيبت اين دولت از مصيبت جنگ بزرگتر بود. تن دادن به اين نخست وزير و اغلب وزيرانش، اشتباهى دردناك بود.

11- پويايى اجتماعى: نمى‏خواهم وارد بحث رهبرى بشوم، در آغاز درباره رهبرى انقلاب اسلامى ايران مطالبى را برايت شرح كردم و تا اينجاى كتاب، آن شرح را دنبال نمودم. در هيچ ايدئولژى رهبرى نفى نمى‏شود. نقش شخصيت نيز نفى نمى‏شود. تبين‏ها يكى نيستند، اما همه طرز فكرها مى‏پذيرند كه شخصيت‏ها در جريان تاريخ نقش مهمى ايفا مى‏كنند. تجربه انقلاب ما نيز بيانگر همين واقعيت است. راست بخواهى رهبرى لوحى است كه گردش كار مجموعه روابط و عمل‏ها و عكس العمل‏هاى جامعه را در جريان تحول خويش، نشان مى‏دهد و بازتابى پديد مى‏آورد كه بنوبه خود در جريان تحول اثر مى‏گذارد. گمان مى‏كنم تجربه انقلاب ما نيز همين تعريف را تائيد مى‏كند. اينكه آقاى خمينى توانسته است در موقعيت‏هاى متضادى اين لوح بماند بخاطر همان خصلت "عكس العملى" او است. اگر نه، يا از ابتدا با مجموعه‏اى همآهنگى مى‏جست كه به بيان عمومى انقلاب معتقد بودند و صميمانه برنامه همه جانبه انقلاب را باجرا مى‏گذاشتند و يا جاى خود را بديگرى مى‏سپرد.

امروز كه آقاى خمينى رئيس دولت استبدادى شده است و خرابيهاى بسيار ببار آورده است و آدم كشى‏هاى دور از باور را مجاز گردانده است، دشمنان انقلاب فرصت يافته‏اند تا به تخطئه خود انقلاب بپردازند. هر كس را در انقلاب نقش داشته است بكوبند. هر كس را در رهبرى بوده است بكوبند تا بخيال خود راه را براى خويش هموار سازند، اين حمله‏ها از چپ و راست انجام مى‏گيرند و بيش از همه دست خود حمله كنندگان را رو مى‏كنند، چرا كه حضور تمامى يك ملتى در صحنه را نمى‏توان به هيچ شمرد و به تحريك اين و آن نسبت داد. اين واقعيت وجود دارد. اين انقلاب قيام مسلحانه يك گروه نبود. كودتا نبود، حركت تمامى مردم بود و رژيم شاه در اين خيزش عمومى به تحليل رفت. انقلاب ايران يكى از شگفتى‏هاى قرن است. نشانه اعتلاى هوش و آگاهى يك ملتى است و خود هر گونه شكى را درباره اصالتش از بين مى‏برد. تمامى يك ملت در اين حركت حياتى بخش شركت كرده‏اند.

هستند كسانى كه مى‏گويند، انقلاب اصيل است اما رهبرى انقلاب را آقاى خمينى بكمك امريكائيان دزديد. اين حرف نيز با هيچ واقعيتى نه در تاريخ ما و نه در تاريخ هاى ملتهاى ديگر، سازگار نمى‏شود. رهبرى انقلاب را نمى‏توان دزديد. مى‏توان منحرف كرد اما اين انحراف نيز محتاج نيروهاى اجتماعى منحرف كننده است. رهبرى پيش از همه معرف نيروهايى است كه عمل مى‏كنند، تغيير در اين نيروها سبب تغيير رهبرى مى‏گردد. رهبرى يك انقلاب در جريان طولانى، در جريان تاريخى و در پى شكست‏ها و تجربه‏هاى پيشين پديد مى‏آيد. نمى‏توان آنرا از مجموعه حركت اجتماعى جدا كرد. اما همين رهبرى بنوبه خود در جابجائى نيروهاى اجتماعى تاثيرى تعيين كننده بجا مى‏گذارد. اينك كه كتاب را تا اينجا خوانده‏اى خوب مى‏دانى چه مى‏گويم و چگونه رهبرى آقاى خمينى با تغيير از رهبرى انقلاب به رهبرى ضد انقلاب است، تغيير داد. با شرح و تجزيه و تحليل آن بر تو معلوم كردم كه اين تحول چگونه انجام گرفت. اينك بر تو و همه آنهايى كه كتاب را مى‏خوانند، روشن شده است كه تحول ديگرى نيز ممكن بود. كاملا" متصور بود كه انقلاب از مسير خويش بيرون نرود و رهبرى نيز در اين مسير به سرعت گرفتن آن كمك كند. آنها كه "علم" خود را از ياد مى‏برند و براى معصوم جلوه دادن خويش، آقاى خمينى و همراهان او را از ابتدا بد و... مى‏شمارند، نمى‏خواهند واقعيت‏ها را همانطور كه هستند ببينند و نقش خود را در اين تحول باستبداد، انتقاد كنند.

كوشش براى نفى مجموع رهبرى كارى بيهوده است و نفى كننده را بى اعتبار مى‏گرداند چرا كه بايد توضيح بدهد چرا در رهبرى انقلابى كه در آن تمامى مردم شكرت جستند، حضور نداشته است؟ از نظر علمى چگونه ممكن است، انقلابى همه يك ملت را دربر بگيرد و نيروى تعيين كننده آن نيز زحمتكشان باشند و بيان عمومى انقلاب نيز نشان بدهد كه آنها آگاهانه در اين انقلاب شركت جسته‏اند، آنوقت سازمانهايى كه خود را نماينده و بيانگر توده‏هاى محروم مى‏شمردند، در رهبرى حتى حضور نيز نداشته باشند؟

در فصلى كه به بحث درباره روشنفكرتاريا پرداختم، برايت شرح كردم كه با انقلاب چگونه برخورد مى‏كردند، و بدان كسانى كه بخواهند با نفى رهبرى از اول آينده را از آن خود بسازند، همان اشتباه كشنده‏اى را مرتكب مى‏شوند كه آقاى خمينى مرتكب شد و در هم شكسته شد. او نيز اول تاريخ را 15 خرداد قرار داد و گفت فقط روحانيت رهبرى انقلاب را بر عهده داشته است و بقيه هيچ كارى نكرده‏اند و كوشيد ملاتاريا را بحكومت دائمى بنشاند.

و اينها هرگز موفق نمى‏شوند از چنگ اين تناقض بگريزند: انقلاب را محرومان كردند، نمايندگان محرومان شما بوديد، چگونه شد رهبرى را آقاى خمينى ربود؟ شما چرا حاضر نبوديد؟ بگذريم از نقشى كه همه سازمانها و شخصيت‏ها در جريان انقلاب بازى كرده‏اند و سبب شده است بجاى آنكه رهبرى انقلاب با توقعات توده‏هاى عظيمى كه انقلاب كردند، دمساز گردد و در اين جهت تحول كند، در جهت عكس تحول كرده است. بنابراين خوبست به راه علم بروند و از خود انتقاد كنند و در اين لحظات تعيين كننده در مبارزه شركت كنند و رهبرى منحرف را از پيش پا بردارند.

مسير عمومى ما صحيح بود. از ابتدا كوشش ما بر اين بود كه رهبرى انقلاب بازتاب حضور زحمتكشان و روشنفكران و روحانيان معتقد به بيان انقلاب در صحنه باشد، در اين كوشش اشتباه هايى كه شماره كردم نيز از ما سرزده‏اند. اما از خط بيرون نرفتيم. مانديم و استقامت كرديم تا سرانجام ايدئولژى استبداد ملاتاريا و روشنفكرتاريا را عقب زديم و بدنبال شكستن اسطوره قدرت سياسى، اينك به شكستن اسطوره قدرت استبداد مذهبى مشغوليم. ضد انقلاب بكنار، آنهايى كه اين واقعيت را انكار مى‏كنند، در واقع هنوز از روياروئى با واقعيت مى‏گريزند.

با وجود اين در همين مسير، علاوه بر اشتباه‏هاى پيشين ما دچار اين اشتباه نيز شديم كه گمان برديم نيروهاى اجتماعى مترقى، رهبرى را حداقل در مسير انقلاب نگاهميدارند و خود جوشى جامعه كه انقلاب را به پيروزى رساند، مانع از آن مى‏شود كه رهبرى بانحراف كشانده شود. براى خودمان توانائى بيش از آنچه داشتيم، قائل مى‏شديم. همانطور كه برايت شرح كردم احزاب و مطبوعات و.. را تضمين‏هاى لازم و كافى براى تداوم انقلاب درخط بيان عمومى انقلاب مى‏شمرديم. اين تصور ما باطل از آب درآمد.

يك علت اساسى آن اين بود كه انقلاب ما، نفى بيرون، نفى قدرت و ايدئولژى‏هاى بيانگر آن بود كه از خارج بجامعه تحميل مى‏شدند. نيروى درونى توانمندى كه بيانگر خواستهاى توده‏هاى زحمتكش باشد، وجود نداشت. اگر داشت احدى نمى‏توانست آنرا در رهبرى راه ندهد.

ما به اين اشتباه بسيار زود پى برديم. كوشيديم با توسعه آگاهى و بخصوص آگاه كردن جامعه نسبت به رهبرى و عملكرد او، خودجوشى مردم را عامل تصحيح رهبرى بگردانيم. روى همان اشتباه، از اين واقعيت غافل شديم كه بايد تركيب مناسبى ميان بيان و خودجوشى و سازمان دهى بوجود بياوريم تا بتوانيم بطور قطع رهبرى را تغيير بدهيم و در وضع انقلابى استوار بگردانيم.

پيروزى ما در انتخابات رياست جمهورى نشان داد كه اشتباه را درست تشخيص داده‏ايم و در رفع آن در حدى كه به آگاهى و خودجوشى مربوط مى‏شد، درست عمل كرده‏ايم، اما هنوز از آن تركيب دور بوديم.

همانطور كه شرح كردم كوشش براى تشكيل جبهه اسلامى را لازم مى‏شمرديم. اما البته بخودجوشى جامعه تمام بها را مى‏داديم. در نتيجه از ابتدا درست در انديشه خنثى كردن اثرات تشكيل "نهادهاى انقلابى" و تحلول آنها در جهت ابزار بازسازى استبداد شدن، نشديم. شكست رژيم شاه در برابر انقلاب بزرگى كه بطور خودجوش سازماندهى شد، و نيز باور به اين نظريه كه رهبرى نمى‏تواند بازتاب اين خود جوشى نباشد از سوى ما، و بار اشتباه آلود ديگرى كه رهبرى، عامل و تنها عامل جهت بخشى به انقلاب است و موافق اعتقاد شخصى و وابستگى‏هاى طبقاتى انقلاب را از اين يا آن راه مى‏برد، سبب شدند كه نتوانيم، مانع از روآمدن نيروهايى بشويم كه بنا برروند حركت انقلابى مى‏بايد عقب مى‏ماندند و منحل مى‏دشدند.

به شرحى كه خواندى، آقاى خمينى در بيان و عمل خويش بهترين نمونه از بازتاب حضور نيروها در صحنه است. وگرنه هرگز نمى‏توان مواضع ضد و نقيض او را توضيح داد. و اگر بگوييم وى آدم است كه يك طرحى را از ابتدا در كله داشته است و در هر مرحله‏اى از وجود اشخاص و نيروهايى استفاده كرده است و حركت عمومى را در جهت استقرار استبداد خويش پيش برده است، با تناقض‏هاى بسيار روبرو مى‏شويم كه از پس پاسخ آنها بر نخواهيم آمد. تناقض اول اينست كه مردى كه در ميان روحانيان نيز محبوبيت و مقبوليت عمومى نداشت و پس از انقلاب نيز، اكثريتى با او موافق نبودند، سازمانى هم نداشت و تعداد روحانيانى كه عصاى دستش شدند به ده تن نمى‏رسيدند و امروز از آنهم كمترند، بيان و طرحى هم نداشت و بيان به شرحى كه ديدى از زبان او جارى شد، چگونه توانست همه نيروهاى ضد رژيم را در جهت دلخواه خود بكار اندازد، رژيم شاه را ببرد و بدنبال آن نيروهاى سازمان يافته و شخصيت‏هاى سياسى و مذهبى را يكى پس از ديگرى از ميدان بيرون كند و استبداد ملاتاريا را برقرار سازد؟ اگر اين حرف را قبول كنيم كه او همه اينكارها را از روى برنامه كرده است، پس ناگزير بايد تصديق كنيم، تمامى مردم ما و همه محافل روشنفكرى و مطبوعاتى و سياسى دنيا، از حداقل شعور، محروم بوده‏اند. تناقض دوم، حركات ضد و نقيض و در جهات مختلف آقاى خمينى در دوران زندگيش است و...

حق اينست كه آدمى موجودى تحول‏پذير است. اگر پايه ايدئولژى كه پذيرفته است تناسب قوا، باشد و زور رااصل بشناسد، در اين تحول بنا بر تناسب قوا عمل مى‏كند. خمينى بلحاظ زمينه فكرى چنين است و يك نمونه واضحى است كه تناسب قوا را به روشنى در خود باز مى‏تاباند. البته اين سخن بدان معنى نيست كه در پى ايجاد نيرويى كه متناسب با طرز فكر استبدادى او باشد نمى‏رود، همانطور كه واقعيت نشان مى‏دهد، سخت بدينكار پرداخت و از ابتداى پيروزى انقلاب پرداخت. اشتباه ما در اين بود كه مى‏پنداشتيم چنين نخواهد كرد. به شرحى كه خواندى همين خوش باورى يكى از عواملى بود كه ما از ابتدا بطور جدى بدنبال ايجاد نيرويى كه خمينى را در خط بيان انقلاب نگاهدارد نرفتيم. راجع به دولت و شوراى انقلاب و تركيب آن بسيار گفتيم و نوشتيم و مخالفت كرديم، اما اينها بيشتر در جهت قانع كردن آقاى خمينى بود و نه ايجاد نيروى اجتماعى كه تركيب نامتناسب با بيان انقلاب را غير ممكن گرداند.

با آنكه درباره تحول حركت به نهاد، بسيار نوشته بودم و در كيش شخصيت و كارهاى ديگر، اين امر واقع را به دقت شرح كرده بودم، اما توانايى كافى براى ايجاد رهبرى كه نهادهاى رژيم پيشين را در جريان حركت انقلابى دچار دگرگونى‏هاى بنيادى سازد، بدست نياورديم. يك علت بزرگ اين ناتوانى اين بود كه مى‏خواستيم رهبران را از ميان كسانى بيابيم كه از حركت انقلاب عقب مانده بودند.

و نيروهاى خود جوش نيز معرف‏هاى خود را هنوز پديد نياورده بودند، از اينرو بود كه پيشنهادم پيش از رفتن به ايران اين بود كه كنگره‏اى از فعالان همه شهرها، تشكيل گردد و شوراى انقلاب را اين كنگره انتخاب كند. جامعه به يك بيان كننده عمومى نياز دارد. شخصيت‏ها زاده اين نياز هستند. در تاريخ هر كشورى بهنگام تحول‏هاى بزرگ، شخصيت بيان كننده پيدا مى‏شود. اين شخصيت را بايد از دو آفت بزرگ حفظ كرد. يكى تمايل‏هاى شخصى و منش هايش يعنى همان بيماريهاى كيش شخصيت و دوم فقدان يك هسته قوى و در نتيجه خود محور شدنش. ما نتوانستيم آقاى خمينى را از اين آفت حفظ كنيم. امكان‏ها بودند، اما از آنها بدلايلى كه اينك مى‏دانى، نتوانستيم استفاده كنيم.

نفى آقاى خمينى از ابتدا، نفى يك واقعيت اجتماعى، يك ضرورت تاريخى است: در تاريخ بسيارند جنبشهايى كه شخصيت محور را از دست داده‏اند و يا نتوانسته‏اند پديد آورند و از بين رفته‏اند. اين طرز فكر ناشى از همان نادان شمردن مردم و خويشتن است. بسيارند كسانى كه در حرف مردم را بالغ مى‏شمارند و مى‏گويند ولايت فقيه را قبول ندارند، اما وقتى مى‏خواهند ديگرى را بكوبند آنطور كه استدلال مى‏كنند كه گويى تمامى مردم ابلهند و گول خورده‏اند. بارى با همين استدلال درست بود كه مجاهدين خلق، گفتند نمى‏خواهند كارى را كه حزب توده در 28 مرداد 1332 بايد مى‏كرد و نكرد، و از آن پس مورد طعن و لعن قرار گرفت، اينك خود نكنند. وظيفه خود مى‏دانند كه جان مرا حفظ كنند. شيلى را مثال مى‏آوردند. من گفتم آلنده و مصدق كشته و زندانى شدند و آقاى رجوى مى‏گفت، نتيجه اينكار در ايران ادامه رژيم شاه و تحول رهبرى نيروهاى مخالف آن رژيم شد، طوريكه رهبرى با انقلاب دوگانگى و بيشتر از آن تضاد دارد و اگر رژيم پينوشه در شيلى ادامه دارد قسمتى بخاطر از دست رفتن آلنده است. بهر رو يك امر واقعيت دارد و آن اينكه رهبرى انقلاب نه در بيان و نه در عمل و موضع اجتماعى، با انقلاب همسو نبود. اين معنى رااز ابتدا مى‏دانستيم. اما بيم‏هاى بسيار مانع شدند كه محتوى اين رهبرى تغيير كند. در درون يا در بيرون رهبرى بودن، نيست كه بايد ملاك قضاوت قرار بگيرد، بلكه انديشه و عمل براى تغيير محتوى رهبرى است كه بايد مورد ارزيابى قرار بگيرد. جايى كه ما اينك در آنيم (هر چند ممكن است گروهى اينطور بگويند كه اشتباه كرده‏ايم) حكايت از كوشش مستمرى مى‏كند براى تغيير محتوى رهبرى و تبديل آن به محتوايى متناسب با برنامه جامع انقلاب، برنامه‏اى كه كشور را مستقل و مردم ما را آزاد سازد يعنى امكان فعاليت و خلاقيت و مشاركت در سرنوشت خويش را براى آنها فراهم آورد. افتان و خيزان راهى دراز را آمده‏ايم و اميدوارم مقاومت اين نسل سد نازك استبداديان را بشكند و با ايجاد رهبرى متناسب با هدفهاى انقلاب، جامعه ما الگوى جامعه توحيدى و نمونه طرح نو بگردد.

تاكيد به اين امر ضرورت دارد كه خودجوشى دائمى، بدون بيان عمومى و دائم در حال تكميل، بدون مبارزه جدى و بى امان با سانسورها ممكن نمى‏شود. اين خودجوشى در مرحله ساختمان يك رژيم، همان طور كه در مرحله واپسين انقلاب عمل مى‏كند، عمل نمى‏كند. نمى‏بايد مى‏پنداشتيم كه همواره بهمان ترتيب مردم وارد صحنه مى‏شوند بنابراين سازمان براى حفظ انقلاب از بيماريهايى كه آنرا از طبيعتش بيگانه مى‏كنند، نيز ضرورت دارد. اگر تركيب مناسبى از بيان كننده عمومى، سازمان و خودجوشى پديد آيد، انقلاب مى‏تواند بضد انقلاب بدل نشود.

اگر ما امروز دراين مرحله هستيم، در مرحله شكستن اسطوره، اسطوره‏اى كه رهبر انقلاب بود و در جريان بازسازى استبداد، اسطوره استبداد شد، خود علامت آنست كه اشتباه را هر چند دير، رفع كرده‏ايم و اين اميد بسيار است كه انقلاب ما، نخستين انقلابى بگردد كه استبداد بعد از آزادى را پيش از آنكه شكل بگيرد، از ميان بردارد.

12- قدرت‏هاى خارجى ومبارزه با آنها، شعار بجاى عمل، شكل بجاى محتوى:

پيش از اين درباره سياست خارجى توضيح داده‏ام. پيش از پيروزى انقلاب نيز تحليل‏هاى كوتاه و بلندى براى توضيح اين امر كه سياست امريكا نه شاه و نه خمينى است، براى آقاى خمينى نوشته‏ام. سرمقاله‏ها و سخنرانيهاى بسيار نيز در اين باره نوشته و ايراد كرده‏ام... پس از پيش آمدن گروگانگيرى تا مدتى تنها كسى بودم كه ايستادم و گفتم ماگروگان امريكا شده‏ايم. اين گروگانگيرى همانطور كه توضيح دادم ما را در گير سه جنگ و بازسازى استبداد كرد: جنگ اقتصادى، جنگ با عراق، جنگ با استبداد ملاتاريا و همدستش روشنفكرتاريا.

از اوايل انقلاب نيز بسيار كوشيدم تا محاكمات سران رژيم سابق علنى و در دادگاههاى واقعى انجام بگيرند تا نسل امروز و مردم دنيا از چگونگى حكومت امريكا بر ايران آگاه بگردند و اين آگاهى سبب گردد كه سدى قوى در برابر توطئه‏هاى امريكا بوجود آيد. وقتى هم قرار بر حل مساله گروگان‏ها بود، بيش از هر امر بر انتشار اسناد مداخلات امريكا در ايران و يك محاكمه بين المللى، اصرار مى‏كردم. مردم ما بسيار از آقاى خمينى هوشمندتر بودند، در جريان انتخابات رياست جمهورى، من با صراحت مى‏گفتم و مردم مى‏دانستند كه با گروگانگيرى و تبديل آن بوسيله حل مسائل داخلى و... مخالفم و راى دادند.

پس از اين رأى، مى‏بايد با قاطعيت عمل مى‏كرديم. همانطور كه نوشته‏ام با آقاى خمينى صحبت كردم. فرزند او نزد من آمد كه آقا اختيار حل مسئله گروگان‏ها را به رئيس جمهور مى‏دهد، اما مطابق معمول منصرف شد...

در مورد جنگ نيز، باز بخاطر رعايت نظر آقاى خمينى نتوانستيم سياست عاقلانه‏اى را اتخاذ كنيم و نيز بلحاظ ضرورت حفظ اسرار نظامى نمى‏توانستيم وضعيت نظامى خود را براى مردم شرح دهيم. ملاتاريا از اين سكوت ما درباره توانايى نظامى ماهها با كمال بداخلاقى سوء استفاده كرد. اينطور تبليغ مى‏كرد كه در دوران شاه ايران بزرگترين انبار اسلحه دنيا شده است. داستانهاى شگفتى مى ساختند و نشر مى‏داند: هواپيماهاى عراقى جاده‏اى رادر ايلام بمباران مى‏كنند. چند روز يك نقطه معين را بمباران مى‏كنند، اين امر سبب جلب توجه پاسداران مى‏شود. مى‏روند آن نقطه را مى‏كنند. مى‏بينند زير زمين 50 هواپيماى فانتوم را مخفى كرده‏اند!! در كرمان 500 ضد هوايى كشف مى‏شد.در شيراز موشك هايى كه مى‏توانستند عراق را كن فيكون كنند! و... همه اين داستانها ساختگى و دروغ بودند. از اينكار هدفى جز تضعيف رئيس جمهورى و ارتش نداشتند. آقاى خمينى خود نيز، باور نمى‏كرد كه سلاح نداريم مى‏گفت: داريم به شما نمى‏گويند.

اين را نيز بايد بگويم كه اوائل جنگ دو نفر آمدند و گفتند اسناد مربوط به مخفى گاه موشك‏ها را امريكائيان حاضرند در سوئيس به نماينده دولت تحويل بدهند.نمايندگانى هم رفتند، اما اسناد را در اختيار نگذاشتند.

در جامعه اينطور تبليغ مى‏كردند كه ارتش با تسليحاتى كه دارد مى‏تواند در مدت كمى بغداد را محاصره كند. پيش از شروع جنگ مى‏بايد حقيقت را به مردم مى‏گفتيم و ملاحظه سرى بودن اطلاعات نظامى را نمى‏كرديم.اگر ما حقيقت را به مردم مى‏گفتيم و همزمان با آماده شدن، براى جلوگيرى از جنگ، دست كم از سازمان كشورهاى غير متعهد استفاده مى‏كرديم، باحتمال زياد مى‏توانستيم از جنگ احتراز كنيم .

از نابختيارى ما سياست خارجى نداشتيم، وقتى عراق آماده جنگ مى‏شد، ما اعتبار انقلاب و دولت خود را در دنيا بحداقل مى‏رسانديم. طى يك قرن و نيم سياست خارجى براى مردم ما معنايى غير از اجراى نظرها و توقعات دولتهاى قوى نداشت. اين نخستين بار بود كه ما فرصت مى‏يافتيم در جهان سياست فعالى داشته باشيم. از اين امكان استفاده نكرديم و همچنان چون گذشته سياست خارجى، وسيله مبارزه بر سر قدرت در داخل باقى مى‏ماند.

با آنكه روزنامه انقلاب اسلامى، درباره كشورهاى ديگر و سياست‏هاى ابرقدرتها و قدرتها مقاله مى‏نوشت، اما بحث جدى و مداوم درباره امكان‏ها و محدوديتها در روابط بين المللى براى اتخاذ يك سياست خارجى فعال، به ميان نياورديم.

از صدور انقلاب بسيار حرف زديم. اما باز بلحاظ مخالفت ملاتاريا، نتوانستيم نظر خود را درباره ايجاد تماس دائمى با روشنفكران كشورهاى جهان و جريان فكرى، حتى يكبار هم شده باشد، باجرا بگذاريم. كوششهايى كرديم اما جدى و پيگير نبودند. در نتيجه امور بكام ملاتاريا جريان يافتند. انقلاب ما زمينه بسيار مساعد بين المللى را از دست داد و آروزى آقاى خمينى در آنچه نكبت بار بود برآورده شد. ديوار ذهنى محكمى كشور ما را از جهان جدا كرد. اين ديوار عناصر مفيد را عبور نمى‏داد، اما عناصر مرگ آور را عبور مى‏داد.

محروم شدن انقلاب از جريان فكر انقلابى و تبديل زمينه مساعد جهانى به زمينه خصومت و دشمنى با انقلاب اسلامى ما، از نظر افكار عمومى ما مخفى مى‏ماند. كسى را ياراى بيان حقيقت نبود. اين انزواى خطرناك اگر هم به جنگ‏هاى سه گانه نمى‏انجاميد، حفقان فكرى كه ايجاد مى‏كرد، كافى بود كشور را در تاريكيهاى بى خبرى فرو برد.

انقلابى كه بدون كمك از هيچ كشورى به پيروزى رسيده بود، اين فكر را بوجود آورده بود كه قدرت‏هاى جهانى " هيچ غلطى نمى‏توانند بكنند" آقاى خمينى با طرز فكرش كه بنا بر آن مردم نادانند، بگمان اينكه با مشتى كودك مواجه است كه بايد آنها را دائم گرم كند و تهيج نمايد، بر حمله‏هاى زبانى خود به امريكا مى‏افزود. تكيه كلامش اين بود كه: "امريكا هيچ غلطى نمى‏تواند بكند". همين طرز برخورد با دنياى خارج سبب گرديد كه ما نتوانيم در جهان فعال بگرديم و در عمل به وابستگى به امريكا بازگرديم. درحقيقت تمامى شرائط سلطه آمريكا بدست دستگاه آقاى خمينى دارند فراهم مى‏شوند. ديروز گفته است اگر حكومت او سرنگون بشود، ملى‏ترها و مذهبى‏ترها نخواهند آمد بلكه وابستگان به امريكا خواهند آمد. حالا بايد از او پرسيد چرا اينهمه مى‏كشى و اين استبداد سياه را حاكم مى‏كنى؟ نمى‏دانى كه كشور را دارى تحويل امريكا مى‏دهى؟ هربار كه درباره انزواى سياسى كشور صحبت كردم، بلافاصله عكس العمل نشان داد: خير ما در انزوا نيستيم. اين اواخر پس از آنكه كار از كار گذشته بود، از انزواى ايران سخن بميان آورد.

بهر رو، فعاليت ما در قلمرو سياست خارجى، اندك بود و افكار عمومى جهانى يكى از اسباب مهم پيروزى انقلاب اسلامى ما بود. بعد از پيروزى انقلاب، آقاى خمينى، لازم ديد ديگر دنيا چيزى از آنچه در ايران مى‏گذارد، نداند. اجازه آمدن يا نيامدن خبرنگاران خارجى، موضوع كشمكش در تمام دوره دو سال و نيمه بود. در نتيجه روابط ما با خارج يكسره در روابط زيانبخش خلاصه شدند. كسى را از بيم متهم شدن ياراى آن نبود كه واقعيت‏ها را با مردم در ميان بگذارد. سياست خارجى، قلمرو ممنوعه بود.

در نتيجه، تماس‏ها با دولتهاى خارجى شخصى شده بودند. آقاى خمينى جداگانه تماس مى‏گرفت و لازم هم نمى‏ديد كسى را از آن مطلع سازد. از جمله درباره گروگانها، نماينده‏اش با آقاى كريستوفر در آلمان تماس گرفت و مذاكره كرد. آقاى بهشتى جداگانه تماس مى‏گرفت و پايه‏هاى سياست خارجى استبداد جديد را مى‏گذاشت. يك علت مخالفت بدون تزلزل من با اشخاصى كه بعنوان وزير امور خارجه پيشنهاد مى‏شدند، اين بود كه مطلع شدم، آقاى بهشتى با امريكايى‏ها تماس برقرار كرده است و آنها اميدوارند وى بتواند رژيم را استوار بگرداند و ايران را در بلوك غرب نگاه بدارد. هنوز نمى‏دانم كوشش براى تبديل آقاى بهشتى به مرد قوى ايران، نتيجه موافقت دو سياست امريكا و انگليس بود و بنا بر حفظ او بود، يا همچنان بنا بر اين بود كه بدست "مرد قوى" مخالفان سلطه خارجى را از ميان بردارند و بدنبال آن دوران "بناپارتيسم" را بياغازند.

همين كه مى‏گويم نمى‏دانم، خود بيانگر ضعف و اشتباه ما است. توضيح آنكه وقتى ما در پى اتخاذ يك سياست خارجى جدى نرفتيم، بناگزير در پى تحقيق درباره خطوط اصلى سياست خارجى دركشور خويش نيز نبوديم. وگرنه بايد بموقع از وقوع بسيارى حوادث جلوگيرى مى‏كرديم. بموقع مى‏توانستيم از جهتى كه گروگانگيرى پيدا كرد جلوگيرى كنيم. و مانع از آن گرديم كه بجاى اجراى برنامه استقلال، كلمه امريكا چماق دست آقاى خمينى و ملاتاريا بگردد.

ما بايد مى‏دانستيم كه وقتى انقلاب بدون افكار عمومى دنيا، پيروز نشد، ساختمان يك جامعه مستقل و آزاد نيز بدون بهره بردارى درست از امكانات بين المللى، ممكن نمى‏شود. ما نه تنها اين امكان‏ها را به مردم خود نشناسانديم، بلكه آنطور كه بايد امكانات قدرتهاى خارجى در ايران را نيز به مردم خود، نشناسانديم. در نتيجه آقاى خمينى و ملاتاريا در جريان بازسازى استبداد، از "امريكا" بعنوان چماق استفاده كردند و انقلابى را قربانى كردند و ملتى را با خسرانهاى بزرگ روبرو ساختند.

بر ما بود كه بيانيه جمهورى اسلامى ايران كه برنامه دست يابى به استقلال كامل است را بارها و بارها با مردم در ميان مى‏گذاشتيم تا مردم ما تصور درستى از هدفها و سياست‏هاى قدرتهاى خارجى در ايران پيدا مى‏كردند. بر ما بود كه يك وزارتخارجه بسيار فعال مى‏داشتيم. وقتى در وزارتخارجه بودم، كوششى در اين زمينه كردم، اما از نابختيارى همه چيز را بهم ريختند تا امروز كه سياست خارجى عبارت شده است از ملاحظه تاثير حرفها درباره دولت خارجى نزد "مكتبى "ها. سياست خارجى آن نيست كه ببينيم چه بايد بكنيم تا بتوانيم برنامه استقلال و آزادى را در كشورمان با موفقيت پيش ببريم و به نهضت‏هاى رهايى بخش كمك كنيم و از آنها كمك بگيريم و نظام جهانى راكه بر سلطه قدرتها و اسارت چند ميليارد انسان بنا شده است، تغيير بدهيم.

محروميت كشور ما از يك سياست خارجى مستقل و فعال، از ابتداى انقلاب، براى كشور ما مصيبت‏هاى بزرگ ببار آورد. از يك زمان ببعد ما در صدد رفع اشتباه و تبديل ضعف خويش، بقوت برآمديم. و چون از وزارتخارجه محروم بوديم، كوشيديم از راه وسايل ارتباط جمعى و روشنفكران، زمينه بين المللى را از نو نسبت به انقلاب مساعد گردانيم. با كارى كه پس از آمدن به خارج از كشور انجام مى‏دهيم، تا حدود زياد به اين مقصود دست يافته‏ايم.

*******

تاريخ: 5 مهرماه 1360

انقلاب ادامه دارد. اين كتاب را براى آن نوشتم كه بسهم خويش در روشن شدن راه كمك كنم. نسل امروز تجربه را همانطور كه واقع شده است بشناسد و بداند كه ممكن بود انقلاب به ضد انقلاب بدل نگردد. تحول از انقلاب به استبداد يك ضرورت مقدر نيست. اگر كمبودها جبران شوند و اشتباه‏ها تصحيح گردند، پيروزى انقلاب مى‏تواند كامل بگردد. بر من بود كه با صداقت علمى و نيز در مقام تعهد به عهد در قبال مردمى كه با رأى خود و پس از آن، اعتماد خويش را به من همواره اظهار كرده‏اند، جريان تحول از انقلاب به استبداد زير سلطه را شرح كنم. اين توصيف و تحليل كه بعنوان وصيت نوشته شد، ناگزير مى‏بايد با توصيف و تحليل اشتباه‏هاى خود ما، پايان مى‏پذيرفت، در توصيف و تحليل اشتباه هايمان اگر مصلحت انقلاب را پيروزى آن بدانيم، رعايت تمام مصلحت را كرده‏ام.

خواستيم نسل امروز بداند كه پيروزى انقلاب نزديك است. در صورتى كه استقامت كند. خواستيم جبر قلابى كه بنا بر آن انقلاب به استبداد مى‏انجامد را بشكنيم. بناگزير از تجربه‏هايى كه خود رد آنها عمل كرده‏ايم و اشتباه هايى كه خود شناخته و در صدد رفعشان برآمده‏ايم و نتايجى را كه بدست آورده‏ايم، صحبت كرديم.

اميدوارم تو و نسلى كه اين كتاب را مى‏خوانيد، با من هم نظر بشويد كه انقلاب در جريان شكست نيست. انقلاب، بشرط استقامت، بشرط از دست ندادن اميد، به شرط پرهيز از اشتباه‏ها و به شرط اعتماد به نفس، در جريان پيروزى است. با وجود كمى و بيشى‏ها، خطى را كه در پيش گرفتيم، خط درستى است. اين خط بايد به تصحيح رهبرى انقلاب بيانجامد و مى‏انجامد. در اين خط ما بايد در جنگ‏هاى زير كه به ما تحميل كردند و ما در آن‏ها شكست نخورديم، پيروزى قطعى بدست بياوريم:

1- جنگ اقتصادى، با انتقال توليد از خارج به داخل و اجراى برنامه اقتصادى براى دست يابى به استقلال و استقرار حاكميت زحمتكشان بر توليد.

جنگ سياسى: براى شكستن اسطوره‏هاى قدرت سياسى. شاه شكسته شد. خمينى نيز بعنوان اسطوره شكسته شد. و اينك بايد ملت بالغ و هوشيار سرنوشت خويش را خود بدست بگيرد.

جنگ‏هاى خارجى و داخلى: كه بايد بر اساس استقلال و تماميت ارضى و رعايت كامل حقوق همه مردمى كه در سرزمين پهناور ما زندگانى مى‏كنند، بپايان برسند.

جنگ با ساخت‏هاى اجتماعى - اقتصادى يا نظام طبقاتى كه از رهگذر سلطه خارجى پديد آمده است.

و...

و جنگ ايدئولژيك: نسل امروز بايد بداند، كه اين جنگ، جنگى تعيين كننده است. تا وقتى ايدئولژى اصالت زور، بطور قطع بى اعتبار نشود، زمينه ذهنى بازگشت استبداد و تحت سلطه درآمدن كشور وجود دارد.

بر ما، بر همه مردم ماست كه با سانسورها مبارزه قاطع و بى امان كنيم. آزادى براى ما يعنى مبارزه با سلطه خاريج، يعنى مبارزه با كارپذيرى، يعنى مبارزه با قيموميت اقليتى بر اكثريت جامعه و... اين آزادى بايد دامنه‏اى بسيار گسترده‏تر از آزادى در جامعه‏هاى غربى داشته باشد. بايد امكان بعمل درآوردن طرح نو را فراهم آورد.

اين كتاب امروز يكشنبه پنجم مهر بپايان رسيد. ديشب به نزد تو و فرزندانم آمدم و اينك در حضور شما آنرا بپايان مى‏رسانم.

ابوالحسن بنى صدر

5 مهرماه 1360 - 27 سپتامبر 1981 مبارزه عمومى بشر براى رهايى ادامه دارد...

فهرست‏

مدخل

بخش اول‏

درباره سه اسلحه انقلاب

فصل اول:

از ترديد تاتصميم

1- تصميمى كه ديگر شد

2- مجاز و حقيقت

3- بيان و خودجوشى

4- واپسين لحظات

5- چه كسى تسليم مى‏شود

6- عمل جراحى بسيار دردناك

7- ضد انقلاب و آمريكا

فصل دوم:

اسطوره مى‏شكند

1- مبارزه با استبداد و آمريت گروهى، بزرگترين مبارزه زمان

- منشاء يونانى و كليسائى ولايت فقيه

2- نادانى‏هاى رهبرى:

بخش دوم‏

عوامل سياسى بازسازى استبداد

فصل اول :

عوامل داخلى بازسازى استبداد

1 - نهادهاى جديد

2 - ملاتاريا و حزب جمهورى اسلامى

3 - نقش گروه هايى كه از ابتداى انقلاب به مقاومت‏

مسلحانه برخاستند

فصل دوم‏

عوامل خارجى بازسازى استبداد

1 - گروگانگيرى

الف - طراح گروگانگيرى كه بود؟

ب - اثرات گروگانگيرى بربازسازى استبداد

2 - آمريكاو ابزارش. رژيم صدام و توطئه و جنگ

الف - طرح شكست خورده طبس

ب - جنگ صدام با خمينى

بخش سوم‏

عوامل اقتصادى و اجتماعى بازسازى استبداد و وابستگى‏

فصل اول :

عوامل اقتصادى بازسازى استبداد وابسته

بودجه و تاثير تحول آن بر اقتصاد كشور

1 - راه حلهاى اقتصادى و پيشنهادها و كارهايى كه به‏

انجام برديم

الف - مشخصات و علائم اقتصاد كلان

ب - تعادل مالى

ج - وضع پولى

د - وضع ارزى

نتيجه

2 - تمايل به بازرگانى و اثرات آن بر سلطه اقصاد مسلط

فصل دوم:

عوامل اجتماعى بازسازى استبداد عامل سلطه بيگانه

1 - بلوك حاكم و گرايش به انقلاب

2 - همان استبداد، همان روابط اجتماعى: بازساز طبقه

بخش چهارم‏

تحول بيان انقلاب به بيان استبداد

فصل اول:

بيان عمومى انقلاب

1 - پايه توحيد

2 - ولايت با جمهور مردم است يا رابطه فقيه و جامعه

3 - جاى روحانيت و آقاى خمينى و كسانيكه بايد امور را

در حكومت اسلامى در دست بگيرد

4 - آزاديها

5 - استقلال

6 - ايرانيت و اسلاميت

7 - علماء و برنامه، فاشيسم و رشد

8 - تغييرات اجتماعى در جمهورى اسلامى

9 - موقعيت زنان در جمهورى اسلامى

10 - موقعيت اقليتهاى مذهبى در جمهورى اسلامى

11 - اقليت‏هاى قومى

12 - وحدت روحانيان و روشنفكران و مستضعفان

13 - احزاب سياسى و ضرورت آزادى فعاليت آنها

14 - استقلال دستگاه قضايى

15 - عقيده و انسان متقى ضامن اجراى بيان عمومى

فصل دوم‏

 

بيان عمومى استبداد از زبان آقاى خمينى

1 - روحانيت بالاتر از همه " از ولايت جمهورى مردم تا 35 ميليون‏

بگويند بله من مى‏گويم نه "

2 - حذف روشنفكران

3 - حذف احزاب و مطبوعات، حزب واحد و تبليغات واحد

4 - ضرورت حذف آزاديها و بازگشت از استقلال به وابستگى

5 - سازماندهى فشار و اختناق

6 - زور و قهر در دو بيان استبداد دينى و انقلاب

حاصل سخن‏

اشتباه‏ها و رهنمودها