کيش شخصيت

 

۱۶ آذر ماه ۱۳۵۵

چاپ دوم: ۳۰ تير ۱۳۵۷

 

ابوالحسن بنی صدر

 

 

 

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

به مناسبت چاپ دوم

 

     بر عهده اين کتاب بود که در اين بدترين دورانهای رواج زورمداری، افق بسته و محدود ديدها را باز کند و مداربسته انديشه و عمل انسانی را بگشايد. بر عهده اين کتاب بود که با شناساندن مبانی اجتماعی پديدار شدن و استمرار و جهانگير شدن اين کيش و با معرفی نمونه های نوعی گروندگان به اين کيش، به مبارزه بزرگی که بيش از هر زمان ضرورت يافته است ياری رساند. بر عهده اين کتاب بود که روشهای کار ماموران خفيه سازمانهای جاسوسی را بر همگان بشناساند و از دو راه مجاهدان را در تلاش سازماندهی و تربيت انقلابی بکار آيد: اول از راه آزاد کردنشان از اين کيش، از زورمداری و انواع بيماريهای کيش شخصيت و بکار بردن روشهای تخريبی و دوم از راه آسان کردن شناسايی دشمن و منافق و ... تا مگر جمعها نپاشند و روزبروز توانی فزونتر گيرند. بر عهده اين کتاب بود که راه مبارزه با انواع سانسورها را بنمايد و انسان را در ا ين بزرگترينِ مبارزه ها ياری رساند.

     پس از انتشار کتاب، رهنمود مقام مرجعيت دائر به تلاش بيشتر در زمينه معنويت، و نيز ضرورت کار عملی که پيگيری است، موجب آن گرديد که در زمينه مهمترين مسئله همه دورانها، يعنی مدار بسته ماديت ماديت و مدار باز ماديت معنويت، تحقيق شود. اين تحقيق در اعتصاب غذای پاريس، ۹-۱۵ مهر ۱۳۵۶ بصورت يک بحث و در زبانی که کوشش شد تا ممکن است ساده باشد، با جمع در ميان گذاشته شد. اين بحث مضبوط، مکتوب گرديد و چون کاری در زمينه کيش شخصيت بود در اين کتاب طبع می شود. از آنجا که مطالب اين مبحث، کار فهم موضوعات مباحث ديگر خصوص موضوعات مبحثهای اول و دوم - در اين چاپ، مباحث دوم و سوم - را آسان می کرد، مبحث اول اين کتاب گرديد.

     اميد بعنايت خداوندی اين کتاب، در آنچه برعهده دارد کامياب شود و هر بار نواقص آن کمتر گردد، اميد که رهنمودها و انتقادها بيشتر و بيشتر شوند و کار به کمال خويش نزديکتر گردد.

۳۰ تير ۱۳۵۷ - ابوالحسن بنی صدر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ


مدخل

     انسان معمار سرنوشت، اين سرنوشت را موافق چگونگی تحويل امور واقع عينی به امور ذهنی و متبلور کردن ذهنيات در تمايلات و رفتارها و اعمال خويش می سازد. خود شدن و از خود بيگانه شدنِ انسان، از نحوه آن تحويل و اين تبلور مايه می گيرند گريبان خويشتن از دست مطلق های ذهنی بدر بردن و يا در حصار نامرئی اين مطلق ها ماندن دو طرز عمل و فکر را بنياد گذارده است: توحيدگرايی و اسطوره گرائی. اين دو طرز عمل و انديشه لاجرم سرنوشت ها را ناهمگون می سازند: انسان می تواند در ابعاد گوناگون خويش تا بی نهايت رشد کند و يا در چهارديواری مطلق ها زندانی گردد و روی به شئ شدن گذارد. شئ نيز نماند بگندد و بگنداند. اگر امور واقع به مطلق های ذهنی تحويل نگردند، انسان در پرتو معرفتی که حاصل تکاپوی او و دلالت خدا است، افق انديشه و  عمل خويش را  روشن می کند و در راه هدايت که خدای بر او می گشايد (۱) شتاب می گيرد؛ دين توحيد همين است. اگر روابط زور امکانات او را کم کنند و امور واقع بصورت مطلق های ذهنی درآيند و سخت و تحول ناپذير گردند و بنوبه خود در روابط زور و کم و کيف امور اثر گذارند، انسان در حصار بلندی زندانی می شود، کيش اسطوره  پرستی همين است. شخص و شخصيت پرستی نمودی از همين کيش است و در اين کتاب از اين نمود و عوامل پيدايش و استمرار آن از نظرگاه قرآن، سخن بميان است.

     از آنجا که ساختمان امروز و فردا بدست انسان انجام می گيرد و ا نسان بازيچه بی اراده تقدير عوامل و جبرها نيست، بل فعال نيز هست و نحوه برخورد او با واقعيتها تاثير کلی در چند و چون سرنوشت وی دارد، مبارزه برای فعال و نسبی کردن وی بحق جهاد اکبر است. در حقيقت ، عوامل بنابرآنکه چسان از راه ذهنيات در عمل و شيوه تفکر انسان تبلور جويند تأثيراتشان متفاوت می شوند. بدينخاطر است که در پی جستن عوامل پيروزی و يا شکست بدنبال نقش شخصيت ها و روحيه و طرز عمل جامعه می روند.

حاصل آنکه انسانها تنها محل عقد رابطه ها نيستند بلکه بنا بر انديشه راهنماشان و ساخت ذهنی شان، بنوبه خود سازنده روابطند و چون عوامل و امور واقع خارجیی را از انديشه و عمل انسانی مؤثر واقع می شوند؛ تغيير انسان تغيير روابط اجتماعی را بهمراه دارد. و مبارزه اجتماعی آزادی بخش لاجرم مبارزه با شخص و شخصيت پرستی را پيشاپيش ضرور می سازد.

    بدينسان تغيير سرنوشت بدست انسان و در گرو تغييرات اوست. در مطالعه علمی اين کيش و شناسايی نمونه های نوعی شخص و شخصيت پرستان و روشهای کارشان اين فايده بزرگ وجود دارد که انسان می تواند همواره خود را در اين آئينه بنگرد و خويشتن و ديگری را بطريق صواب انتقاد کند. نسل حاضر کشورهای مسلمان که وارث چند قرن شکست و نگون روزی است و در تجربه های انقلابی خويش نيز از جمله بدليل چيرگی همين کيش بر انسان بارها ناکام گشته است، نيازمند سلاحی است که بدان در اصلی ترين صحنه های نبرد آزادی بخش، يعنی در دژ ذهنيات خويش که به تصرف دشمن درآمده است، پيروز گردد. بسلاحی نيازمند است که بدان در بزرگتر از بزرگترين جهادها پيروز گردد. در آزاد کردن خويش پيروز گردد و با اين پيروزی راه پيروزی های بعدی را هموار گرداند. بدينقرار اين کتاب يک مطالعه جامعه شناسی تنها نيست، سلاحی است که قرآن بدست آدمی می دهد تا دشمن آزادی را که در ذهنيات مطلق شده، او را از درون تسخير کرده است، از پای درآورد. هر انسان عقيده مند، چه مسلمان و چه غير مسلمان بايد با اين دشمن مبارزه بی امان کند. عقيده ها يکديگر را کجا باز می يابند و انسان چه وقت در عقيده به توحيد می رسد اگر عقيده خود ابزار خود خواهی ها و قدرت جويی ها گردد؟ در اين مبارزه بزرگتر همه کس می تواند از اين سلاح سود جويد و بدين اميد راه  جويي قرآنی در اين کتاب در دسترس قرار می گيرد که يک مبارزه همه جانبه و پيگير با شخص و شخصيت پرستی انجام پذير گردد و راه ايجاد يک نيروی امام و پيش آهنگ هموار شود. نيرويی ايجاد گردد که همانند گذشته های دور و نزديک بدست پيروان کيش شخصيت به نيروی مخرب خويشتن بدل نگردد. انسان ها بازيچه روابط زور و خود مايه دوام و استمرار آن نشوند.

     از آغاز تا امروز، انسان از رهگذر ايجاد روابط زور بازيچه اين روابط گشته و با وجود مبارزه بزرگ رهبران دين توحيد، همچنان در شخص و شخصيت پرستی از خود بيگانه شده است. از آغاز تا امروز و امروز بيشتر از گذشته، انسان اختيار انديشه و عمل خويش را بدست دشمن سپرده است که در نفس او خودی گشته و خويشتن فطری وی را رانده و از خود بيگانه ساخته است. از اينرو آزادی بشر از اين بدترين اسارت ها موکول به شناخت و اقعيت هايی است که در آن بسر می برد. اين شناخت را بايد با شناخت نمونه های نوعی پيروان اين کيش و روشهای عملشان کامل بگرداند و بمدد روشی درست به ارزيابی و انتقاد دائمی خويشتن بپردازد.

    بدينقرار در مبحث نخست از عوامل و مؤلفه های سياسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی تمرکز و تکاثر قدرت سخن می رود تا اسباب اجتماعی ايجاد و استمرار اين کيش در حيطه شناسايی قرار گيرند. در اين مبحث سازو کارهای پيدايش و رشد قدرت خودکامه و چگونگی تحويل اين قدرت به ذهنيات انسان تحليل می گردد تا در پرتو آن علل ديرپايي و نحوه عمل اين کيش شناخته شوند.

    در مبحث دوم به علل ديرپايي و چگونگی عمل اين کيش پرداخته می شود. در اين مبحث جنبه های مطلق گرايانه نظريه ها انتقاد می گردند تا بدان علل تبديل ذهن به دستگاهِ مطلق سازی، سنجيده و در فهم آيند. در اين مبحث بخصوص ساز و کارهای فزونی طلبیِ آدمی، تحليل می شوند تا که سبب پايبندی عموم باين کيش و چرائیِ تنوعِ نمونه هایِ نوعیِ شخص و شخصيت پرستان دانسته گردند.

    در مبحث سوم نمونه های نوعی خودپرستان و شخصيت پرستان معرفی می گردند. نمونه هايی معفری می گردند که در راه ايجاد يک نيروی پيشرو، مانعی خطرناکند. نمونه هايی معرفی می گردند که مانع بيرون رفتن جمع از روابط زور و پيدايش نيروی مخالف منفی می گردند. نمونه هايی معرفی می گردند که همان روابط زور را در درون جمعی برقرار می کنند که به قصد بيرون رفتن و بيرون بردن خود و جامعه از آن روابط بوجود آمده است. نمونه هايی معرفی می گردند که روشهای تخريبی خويش را بجای روشهای سازنده معمول می دارند و اسباب پريشانی مبارزان رااز درون فراهم می آورند. دشمن از طريق اين نمونه ها در جمع ها نفوذ می کند و با خودی کردن روشهای تخريبيش افراد جمع را به تخريب يکديگر بر می انگيزد.

     در مباحث چهارم و پنجم بترتيب از علائم مرض مبتلايان و روشهايی که بکار می برند بحث می شود. اين دو مبحث کار شناختن بيمار و تشخيص نوع بيماری را آسان می کنند. در حقيقت هر نمونه علائم خاص خويش را بزور می دهد. اما اين علائم بدون عنايت به روشهايی که بکار گرفته می شوند، گويايی کافی بدست نمی آورند. روشها، بخصوص روشها هستند که پيرو اين کيش را از غير آن می شناسانند. چرا که  پيروان اين کيش روشهای تخريبی بکار می برند. بعنوان اسباب دست قدرت فزونی جوی عمل می کنند و از همينجا رابطشان با ديگران رابطه زور و روششان بناگزير تخريبی است. اين را بايد گفت که وقتی زور فرمانرواست، تخريب مبانیِ روابطِ زور، عملی انقلابی است اما اين عمل تخريبی خارج از آن روابط و بقصد ايجاد روابطی بر پايه های جديد صورت می گيرد و ماهيتاً با عمل تخريبی در محدوده روابط قدرت متفاوت است.

     در مبحث ششم ارزشهای پايه جهان شمول و روش های سازنده که تبلور همان ارزشها هستند، مطالعه می شوند. برای بيرون رفتن از روابط زور، برای جذب نشدن در دستگاه ستم پرور، بايد ارزشها را از ضد ارزشها بازشناخت و با تصحيح روشها، نه هم از روابط قدرت بيرون رفت بلکه راه های نفوذ دشمن را برخود بُر بست.

     جمعی که بياری يکديگر با استعانت روش علمی، اين سير را در قرآن بانجام برده اند اميد می دارند که انسان عصر حاضر غفلتی را که نسل های گذشته کرده اند دنبال نگيرد. از قرآن که روش آزاد شدن و آزاد کردن است آموختنی ها را بياموزد و بکار برد. اميد می دارد که همان مطلق های ذهنی کور و کر ساز انسان را از اين آموزش بزرگ محروم نسازند. و هر کس با هر عقيده در مبارزه بزرگ خود شدن از آن سود جويد. اميد می دارند که اين اثر خود بابزار مخربی در دست پيروان اين کيس بدل نشود و انسان جوينده آزادی را در مبارزه، در بزرگتر بزرگترين مبارزه هايش ياری رساند.

 

 

 

 

 

رابطه

ماديّت و معنويّت

 

ابوالحسن بنی صدر

 

 

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

     درست آنست که سخن را با درود به شهدای ايران که برای آزادی و بهروزی مردم ما جانبازی کرده اند آغاز کنيم. بدين قرار قبل از اينکه بحث را آغاز کنيم برای همه اين شهدا فاتحه می خوانيم و با همه  زندانيان سياسی و همه خواهران و برادرانی که در زندانهای شاه در زير شکنجه هستند اظهار همبستگی می کنيم.

 

ذکر چند نکته قبل از ورود در بحث:

نکته اول اينکه: گمان نفرماييد ارزش کار (اعتصاب غذا) شما باين است که خبر آن در روزنامه نوشته شود. ما برای اينکه رژيم تبه کاری را که بر کشور ما حاکميت و سيطره مطلق پيدا کرده است دفع شر کنيم، لازم است مشروعيتهای او را در نزد افکار عمومی دنيا از بين ببريم.

 

نکته دوم:

     ۱- يکی از مشروعيتهايی که اين رژيم برای خود قائل است، اين است که می خواهد کشور ما را از لحاظ اقتصادی و اجتماعی به کشورهای مترقی برساند و اين کا ر يعنی رساند يک کشور عقب مانده، کشوری که سنن عقب ماندگی دارد به سطح کشورهای مترقی محتاج باعمال فشار و برداشتن موانع است. عده ای از دستگاهيان می گويند که شاه خيلی دلسوز و رحيم است و ابدا نمی تواند ناراحتی جوانان مسلما ايران را تحمل کند ولی از آنجا که لازمه پيشرفت، برداشت موانع می باشد، ناچار از اعمال فشار و خشونت است. بر ماست که واقعيت رشد اجتماعی و اقتصادی ايران را بر افکار عمومی دنيا روشن کنيم تا افکار عمومی جهان بدانند که اين فشار و اختناق مالايطاق به علت رشد اجتماعی و اقتصادی ايران نيست بلکه بعلت رشد غارت بی حساب منابع ثروت کشور ما و فشار خارج از تحمل دستگاه حاکمه ايران است.

     ۲- دومين مشروعيتی که رژيم برای خود قائل است و نزد افکار عمومی دنيا تبليغ می کند، اين می باشد که نماينده و مظهر گروههای مترقی کشور بوده و مدعی است که نيروهای مذهبی مخالف پيشرفت ايرانند و بنابراين نبرد با اين گروههای مذهبی (مبارزه با عقب ماندگی) برای او حمايت افکار عمومی مترقی کشور را همراه دارد. رژيم تبليغ می کند که در زندانهای او تنها نمايندگان وحدت دو نيروی سرخ و ارتجاع سياه هستند -  و اخيراً نمايندگان ارتجاع سياه را هم سرخ کرده است - برماست که واقعيت وضع کشورمان را به افکار عمومی دنيا توضيح دهيم. توضيح دهيم که تماس مردم کشور با هرگونه طرز فکری با اين رژيم تبهکار و عامل سلطه آمريکا بر ايران مخالفند.

     ۳- تنها پس از اينکه ما اين مشروعيتهای رژيم را از بين برديم و نشان داديم که اين رژيم نه از ناحيه مذهب و نه از ناحيه هيچ مرام ديگر و نه از ناحيه مردم ما، هيچ نوع مشروعيتی ندارد و تنها بر زور و درآمدهای نفت و ارتش خارجی متکی است، کار ما، کار خلق ما در مبارزه رهايي بخش آسانتر خواهد شد.

     بنابراين کوشش ارزنده و پرارج شما و همه کسانيکه اين روزها با شما در اروپا و آمريکا و کشور خودمان ايران در اين مبارزه، برای آزادی زندانيان سياسی شرکت می کنند - در از بين بردن اين مشروعيتها نقش تعيين کننده دارند و خداوند از شما راضی باشد.

و اما بحث امروز ما درباره رابطه ماديت و معنويت:

 

الف- ماديت و معنويت:

     می دانيد که اين دو بحث از قديم تا به امروز وجود داشته و هنوز هم وجود دارد. نظريه هاييکه در مورد اين دو بحث اظهار شده اند عبارتند از:

۱- نظريه ايکه طرفدار صرف و خالص معنويت بوده و برای ماديت هيچ واقعيتی قائل نيست و آنرا امری ذهنی می شمارد.

۲- نظريه ايکه طرفدار خالص و تمام عيار ماديت است و به معنويتی قائل نيست.

۳- نظريه های التقاطی که مخلوطی از ماديت و معنويت را قبول دارند.

۴- نظريه اسلام که اين دو را از هم جدا نمی کند به ترتيبی که سعی می کنم آنرا اکنون تشريح کنم:

 

۱- کار اساسی انديشه:

     کار اساسی انديشه اين است که هر عينی، هر واقعيت خارجی را تبديل بيک پديدهء ذهنی می کند، هر ماديتی را تبديل به يک ارزش معنوی می کند. و عکس اينکار را هم انجام می دهد.

     بسياری مواقع شما اموری رافکر می کنيد، اين فکرهای شما بعد لباس مادی بتن می نمايند و بصورت پديدهء مادی که همان توليدهای گوناگون می باشد در می آيند. در دورانيکه ما هستيم اساس توليد اقتصادی در رژيمهای سرمايه داری و غير سرمايه داری (همه رژيم هائيکه بشر هم اکنون می شناسد) تبديل معنويت بماديت و عرضه اش بصورت کالا در بازار است. مثلاً فرض کنيم کسی بخواهد قدرت را بصورت مادی مجسم نمايد، آنرا بچه چيز نمايش خواهد  داد؟ صورت مادی قدرت در زمان ما آيا جز اين وسائل و توليدات تخريبی است؟ پول است. تمامی نمودها و نشانه هايی است که هر کس آنها را داشت قدرتمند بحساب می آيد. اگر زيبا بود جاذبه جنسی داشت، زور بازو و قيافه گيرا داشت، سخنور بود، ثروت زياد داشت خانه مجلل و اتومبيل بزرگ داشت و ... قدرتمند است. اگر بشر بخواهد، همان طوريکه می کند، هر معنويتی را بماديت تبديل کند و هر علامت تشخص را مادی کند - با توجه باين که به تعداد انسانها و تعداد جامعه ها و تعداد شهرها و روستاها و به تعداد خانه ها علائم گوناگون هستند- برای ارضاء همه علائم تشخيص و تشخص که مادی هستند، توليد کالا لازم است. در چنين فرضی برابری امری محال است. نه تنها منابع موجود در طبيعت برای ارضاء انسان، وقتی همه معنويتها را به ماديت تبديل می کند، کافی نيستند، بلکه از آنجا که کار دستگاه فکری انسان تبديل امر معنوی به مادی است، لاجرم تشخص را در نوبه نوکردن اين ماديت می جويد. توليد ديگر تنها برای رفع نياز شکم و پوشش از سرما و گرما نيست بلکه بايست جواب تمام خواسته های انسان را (خواسته هايی که بدليل تبديل دائمی هر معنويتی بماديت پايان ناپذير است) بدهد. و اگر بخواهد چنين دستگاه توليد اقتصادی ايجاد گردد محتاج سرمايه ای است اقلاً صد برابر تمام سرمايه هاييکه در آمريکا و اروپا و قاره های ديگر دنيا در فعاليتهای اقتصادی سرمايه گذاری شده اند. زيرا برای برابر کردن سطح زندگی مردم ديگر دنيا با سطح زندگی مردم آمريکا - يعنی برای اينکه هر غير آمريکايی برابر يک آمريکايی مصرف کند - توليد دنيا که امروز ثلث آن در تصرف ايالات متحده آمريکاست، بايست اقلاً ۴۰ تا ۸۰ برابر و در مواردی صد برابر شود. حساب کنيد اين همه سرمايه را چگونه می توان فراهم آورد؟ به فرض فراهم آوردن سرمايه يعنی کارخانه و نيروی کار انسانی لازم، از کجا می توان مواد اوليه آنرا آماده نمود؟ با توجه به اين که مواد خام موجود در کرهء زمين برای اين چنين توليد سرسام آوری کفايت نمی کند، چگونه می توان مواد موجود در طبيعت را در کرات ديگر استخراج نمود و به اين کره (به زمين) آورد و تبديل به کالا کرد به اين دليل واضح عينی و روشن، اگر قرار باشد که کار دستگاه اقتصادی توليد برای پاسخ به نيازهايی باشد که ناشی از تبديل امر معنوی به امر مادی است، نه سرمايه های موجود بشر و نه منابع موجود در طبيعت کفايت می کند و نه امکان دارد که از کرات ديگر مواد را استخراج کرد و به زمين آورد (بقدری که بتواند تمام اين نيازها را برآورد). گذشته از اين معنای تبديل امر معنوی به امر مادی اين استکه جهت فعاليت تغيير کند و انسان ميان خود و ديگری مرز قائل شود (مادی کردن امر معنوی تعيين حد و مرز است)، به لحاظ اينکه شما يک معنويت بيحد را به يک ماديّت با حدّ تبديل کرديد. لاجرم داشتن و نداشتن اين شئ محدود مسئله روابط و بنياد روابط بين انسانها می شود. وقتی که بنا بر تبديل معنويت به ماديت باشد همه نمی توانند يکسان داشته باشند، برای اينکه شما داشته باشيد و ديگری نداشته باشد، ناچار بايد روابط شما بر زور استقرار يابد، و زور تنظيم کننده روابط گردد و اگر زور تنظيم کننده روابط شود، ناگزير بخش اساسی از فعاليتهای انسان و منابع موجود در طبيعت بايد تبديل به زور شود و عليه يکديگر بکار رود. اين تخريب متقابل دائمی، هم موجوديت انسان را به خطر می ا ندازد و هم موجوديت طبيعت را. با توضيحات فوق روشن می شود که: کار انديشه اين است که واقعيت عينی خارجی را تبديل به علائم می کند و اين علائم را ضبط و در خود نگه می دارد. اما تنها کارش اين نيست.

     ۲- ضبط علائم و قوه ابتکار انسانی:

     به محض اينکه اين علائم را ضبط کرد، کار دومی روی اين علائم انجام می دهد. اينها را (علائم را) با هم در رابطه می گذارد. قوه ابتکار انسانی با همين واقعيت عينی و با در رابطه گذاشتن همين علائم است که به معلومات تازه می رسد. بدينسان انديشه کارش اين بود که واقعيت عينی خارجی را می گيرد و به علائم تبديل می کند. آنها را ضبط می کند و سپس با در رابطه قرار دادن آن علائم، روی آنها کار می کند.

     ۳- بوجود آمدن رژيم های مختلف سياسی:

     نحوه کار روی اين علائم است که انسان را با انسان متفاوت می کند و رژيم های سياسی متفاوت بوجود می آورد. اگر اين علائم را (يعنی واقعيت عينی خارجی را) به علائمی تبديل کرد که قابل تبديل به نيروی تخريبی بودند و يا شدند، قابل تبديل به توليد تخريبی بودند و يا شدند، مدار بسته است و رابطه ها بر زور استوار می شوند. مثلاً جوانی برای خود همسر کمال مطلوبی را بصورت علائم در خاطر مجسم می کند. اگر تمامی علائمی را که انديشه می سازد قابل تبديل به واقعيت عينی خارجی باشند و يا دستگاههائی وجود داشته باشند که ذهن انسانی را از آن علائم به واقعيت خارجی منحرف کنند و به اصطلاح برايش تيپ درست کنند و بگويند: اين محبوب تو مثل فلان ستاره سينماست، مثل فلان ملکه زيبايی است و ... از اين به بعد کار انديشه تبديل معنويات يعنی آن علائم به واقعيت عينی ملموس يعنی ماديات می شود. اين مکانيسم کار انديشه است که برايتان عرض کردم. اينها همه کارهايی هستند که شما در همه حال انجام می دهيد، حتی در خواب. خوابی که شما می بينيد، تبديل ذهنيات است به عينيات. تصورات، صحنه ها و اشکالی را که می بينيد واقعيت عينی ندارند، بلکه ذهن شما آنها را می سازد. پس وقتی که در خواب و بيداری، شما با واقعيتی زندگی می کنيد که کار انديشه شما باشد، نمی شود گفت که آنم آن امور ذهنی هستند و با کار روزانه و زندگی روزمره شما رابطه ندارند. اين وجهه کار انديشه از بديهيات است. تبديل ماديت به معنويت و بالعکس کاری است که در هر حال شما انجام می دهيد. اهميت مطلب از اينجا به بعد است.

 

ب- تبديل معنويت به ماديت:

     ۱- اگر شما بخواهيد تمام اين علائم را دوباره به ماديت برگردانيد يعنی بصورت کالا تبديل کنيد، منابع و نيروی کار موجود روی زمين کافی نخواهد بود تا که بشر بتواند تمام نيازهايش را برآورده کند و چون بشر اين کار را می کند (در نظامهای اجتماعی که اساس بر زور است انسان علی الدوام می خواهد علائم را به پديده های مادی تبديل کند) ناچار جهان، جهان برخوردهاست، جهان سلطه گرها و زير سلطه هاست، جهان زندانها و قهرهاست و خشونتهاست. تا وقتی اين بينش انسان حاکم است گفتگو ندارد که اين انسان روز بروز، چه بخواهد و چه نخواهد، در نابرابری روزافزون بسر می برد و بسر خواهد برد. با يک مثال مشخص مطلب را روشن کنيم:     سابق بر اين تصور می کردند، طی ارض می کردند، اينطور که اگر چشمهايت را ببندی و ورد بخوانی تا چشمهايت را باز کردی مثلاً در امريکا، در يک خيابان واشنگتن راه می روی ولی مردم امروز اينطور تصور نمی کنند. انسان غربی طی ارض نمی کند، بلکه با موشک و هواپيما و اتومبيل سفر می کند. فکر می کنيد اگر قرار باشد ما همه همان اتومبيل را داشته باشيم، يعنی هر کس يک اتومبيل داشته باشد حالا شما فکر کنيد چند ميليارد بشر وجود دارد؟ ۴ ميليارد. فرض کنيم نصف آن و يا ۴/۳ آنرا افرادی که نمی توانند از آن استفاده کنند ( پير و جوان و بچه ...) تشکيل می دهند. حال برای يک ميليارد جمعيت بشر، يک ميليارد اتومبيل بايد ساخت. کجا بايد اينها را جا داد؟ آهن از کجا و سوختش را از کجا بايد آورد؟ اين مسئله روز شما نيست؟

     اين اتومبيل را وقتی همه نمی توانند داشته باشند، سرش دعوا است. شما بابت اينکه آقای آمريکائی می خواهد بجای يکی، سه تا اتومبيل داشته باشد و نفت شما را مفت ببرد که آن سه تا اتومبيل را بچرخاند در اينجا تشريف داريد. (منظور اعتصاب غذا) اگر اين مسئله روز شما نيست، پس چه چيز مسئلهء اساسی همه زمانهاست و تا وقتی که کار انديشه بر اثر قدرت پرستی و زورپرستی اين باشد که علائم را تبديل به اندازه کند يعنی به طول و عرض و  ُبعد درآورد، هميشه بر اثر داشتن و نداشتن و کمبود، دعوا وجود دارد و نتايج کم اين برخوردها وضعيتی است که ما الآن در کشور داريم. والّا منابع آمريکا در صورتی که بخواهند فقط به نيازهای اساسی مردم پاسخ گويند چندين برابر آن است. اما چون هر آمريکايی به اندازه ۳۳ نفر غير آمريکايي انرژی مصرف می کند، کفاف نمی دهد. اگر همهء مردم دنيا بخواهند به اندازًٌٍَهء اين آمريکايی انرژی مصرف کنند، مسلّم است که اين انرژيهای موجود کفاف نخواهند کرد. و اگر بخواهند به اين آقا بگويند شما لطف فرموده و اينقدر انرژی مصرف نکنيد، آنوقت بمب و توپ و تانک است و زندان و داغ درفش. زندابانهای ما کيانند؟ سازمان امنيت را چه کسی اداره می کند؟ چگونه آمريکايی و صهيونيسم ارتش کشور را اداره می کنند؟ پس وقتی شما مسائلی داريد که علی الدوام از اينگونه اند، بحث اصلی همين بحث درباره اين مسائل است و مسائل ديگر، مسائل دروغی هستند که مثل ترياک به خورد شما می دهند. اين است درد بی درمان اين نسل و مع التأسف چون وقت خيلی تنگ است شما هيچ مجال آنرا نداريد که مثل نسلهای پيش اميدوار باشيد که درد کشور در روزگار نسل آينده درمان خواهد شد. ايرانی که ما الآن در آن زندگی می کنيم و يا از قبل آن در اينجا زندگی می کنيم، کشوری است از دست رفته. حال اگر دلتان خواست با علاقمندی به کشورتان بينديشيد، برای آن کشور کار کنيد و بينش و ديد خودتان را عوض کنيد، راه نجاتی متصور است و اگر هم نکنيد، ناچار می نشينيد و از اين بحثهای عينی و ذهنی می کنيد.

 

     ۲- چگونه ذهن علائم را به زور تبديل می کند (به زور عريان ملموس)؟!

     از لحظه ايکه انسان از نيازهای اساسی پا فراتر نهاد، دو راه بيشتر پيش رو ندارد: يا انديشه بر اثر مبانی بينشی و دستگاه راهنمائی که اختيار دارد، آن علائم را به بيان معنوی و يا فرآورده مادی تبديل می کند.

مثال:

     شما غذا ميل می کنيد و می دانيد ترکيب غذای لازم چيست. می دانيد که در غذا چقدر پروتئين، چقدر مواد معدنی، ويتامين و نشاسته بايد باشد. (لااقل اگر دقيق نمی دانيد حدودش را می دانيد). اگر قرار باشد که توليد بشر همين مواد باشند، آيا زمينهائی که الآن هستند برای اينکه بشر از گرسنگی نميرد کمند؟ نه. اما از لحظه ای که انديشه می خواهد خوردن را تابع علائمی کند که قبلاً درمغز ساخته، کمبود مواد غذايی ناگزير می شود. فرض کنيد سيگار را به علامت تشخص و يا به خاطر تفنن و تخدير می کشيد، به هر يک از اين علل هم باشد جنبه تخديری دارد و مورد نياز بدن نيست، چون بدن احتياج به تخدير ندارد و ذهن نياز به تخدير را بوجود می آورد. ناملايماتی می بيند، نمی تواند راه حل منطقی برايش پيدا کند و بر اساس موازنه وجودی به زور تبديل می کند و اين زور را در تخريب خود وديگری بکار می اندازد. تخريب خود يکی از انواع آنست: انواع الکل، مواد مخدر، پرخوری و کم خوری. از اين به بعد اين معنويت است که به ماديت تبديل می شود يعنی شما برای حل يک مشکل درونی، بزور متوسل می شويد: به الکل، و به آن ناراحتی عينيت مادی می دهيد، در جام می و در جام ...

    از اينجا به بعد فعاليت انديشه در آن چهار ديواری، در ذهنيات مطلق شده، در مدار بسته مادی - معنوی، آن می شود که هر چه به ذهن می دهند فوری به يک عنصر مادی تبديل می کند. اگر به شخصی که مغزشويی شده و تعليمات فاشيستی ديده است بگوييد زور فوری مشتش را گره می کند و اگر بگويي قدرت فوری دو دستش را جلو می آورد. اگر به يک الکليست بگويی خوشی، فوری دستش را به علامت جام شراب پيش می آورد و نيز اگر با يک زنبار، دم از شادی و فرح بزنيد، فوراً می گويد ... و ...

 

     ۳- اين مجموعه فعاليتهای تخريبی که ذهن و انديشه هميشه کارش تبديل فوری هر علامتی به يک محصول مادی است: اين همان روان شناسی مورد استفاده جامعه سرمايه داری است در سياست، اقتصاد، سازماندهی اجتماعی و فرهنگ، به ترتيب زير:

 

 

 

۱- در زمينه اقتصاد:

    شما از اين کليسا بيرون می رويد تا به خيابان برسيد (اتفاقاً اين کوچه جايش هم هست) اين توليدات را که تماماً اثر تخريبی بر بدن دارند می بينيد. هيچکدام از اينها نيستند که اثر سازنده داشته باشند و مورد استفاده بدن هم نيستند مگر در فعاليتهای تخريبی.

از آنجا تا سر خيابان بعدی برويد و يک فهرستی تهيه کنيد، ببينيد چند تا از کالاهاييکه در اين مغازه ها عرضه می شوند بدرد ساخته شدن بدن می خورند و نيازی از نيازهای بدن را بر می آورند و چند تا از آنها نقش تخريبی بر بدن دارند. اگر نسبت اينطور بود که از هر ۱۰۰ تا ده تای آن سازنده و ۹۰ تا تخريبی بودند، شما شکرگزار باشيد و خيلی هم شکرگزار باشيد که لااقل ۱۰ تا از صد تا بدرد می خورند. سئوال اينجا است که اين کالاها را بر چه اساسی می سازند؟ بر اساس نيازهاييکه برای شما می تراشند. آن نيازهاييکه می تراشند بر چه پايه اند؟ بر پايه مکانيسم کارانديشه اند که آنرا عادت می دهند که هر غير مادی را تنها در ابعاد مادی ارزش بگذارد. البته در اينصورت مواد موجود در جهان کفايت نخواهند کرد، اما جيبهای سرمايه دار پر خواهند شد، چرا؟

     برای اينکه اگر قرار بود همه سرمايه ها در نيازهای اساسی بدن از قبيل توليد نان، گوشت، مواد غذايی لازم برای بدن، مسکن، آموزش و پرورش و ... بکار بيفتد و بعد از مدتی اين نيازها برای همه برآورده شوند مازاد سرمايه تکليفش چه می شد؟ و وقتی که اينها همه برای همه برآورده می شد، قيمتش هم پايين می آمد و حال اينکه ما می دانيم اين تورم يکی از ابزارهای اساسی استثمار زحمتکشان از سوی سرمايه داران است. اينست که که آن سرمايه دار اول می آيد ذهنيت شما را متوجه علائمی می کند طوريکه شما در ماورای اين علائم مادی اساساً نمی توانيد خودتان تخيل کنيد. تماس صحنه تخيل شما را از اين علائم مادی پر می کنند. البته ابزارهايی که بکار می برند تا انسان را خو بدهند و بينش او را از بنياد عوض کنند - طوری که هر معنويتی را بمادی برگرداند - در طول تاريخ يکسان نبوده اند. امروز بوسايلی مجهزند بنام وسايل ارتباط جمعی مثل راديو، تلويزيون، سينما، مجله، کتاب، روزنامه، کليسا و مسجد که تمام اينها کارشان اين است که آنچه را که می توان به اندازه در آورد، به اندازه درآوند و اصلاً تمدنی که اسمش را گذاشته اند تمدن مادی کارش تبديل هر ذهنيتی که داريد به علائم مادی قابل اندازه گيری است. بعد از اينکه اين وسايل را بکار بردند و علائم مادی را برای شما ساختند، شما ديگر بيرون از دايره اين علائم، نمی توانيد امری را تصور کنيد. اين واقعيت را می توانيد امتحان کنيد:

     مثلاً اگر ده دفعه يک ساعت را برای شما تبليغ کنند ذهن شما هر وقت بخواهد بيک ساعت مطلوب فکر کند فوراً آن ساعت را به ياد می آورد، چه بخواهد و چه نخواهد. پس ببينيد که حساب کرده اند. اين طور نيست که شما می گوييد اين چيزهاي تبليغاتي که در مترو می نويسند کی آنها را می خواند؟ نه، همانطور که رد می شويد نگاه می کنيد و هر وقت هم که آن کالا به ذهن بيايد آن مطلب هم به ذهن می آيد. چون ذهن عادت به آن علائم مادی کرده است.

     به اين ترتيب کسی که آن وسايل رادر اختيار دارد قبلاً بينش شما را تغيير داده و ارزش ها را جملگی مادی قابل اندازه گيری کرده است و ا رزش غير قابل اندازه گيری را قبول ندارد و از رسميت انداخته و ضد ارزش و بی اعتبار کرده است. شما اگر بخواهيد بگوييد که من آدم شاد و خوشبختی هستم چه می گوييد؟ اگر از يک غربی بپرسيد که به چه دليل تو می گويي خوشبختی؟ اگر ديديد ۹۹% حرفهايش درباره همان کميّتهای مادی هستند که مصرف می کند بدانيد که قضيه خيلی بيخ دارد! ( بدين ترتيب که در زمينه اقتصاد، روانشناسی از ابزارهای مهم تبديل کردن انسان به يک حيوان مصرف کننده است. برای نمونه: می گويند در ايالات متحده برای اينکه يک واحد کالا بمصرف برسد ۵/۶ دلار خرج تبليغ آن کالا بايد کرد. خوب توجه کرديد؟

     اين چنين اقتصادی متناسب با تراکم روزافزون سرمايه است، چون اگر غير از اين باشد توليد برای نيازهای بشر کافی می شود و ديگر زمينه مصرف جديد پيدا نمی گردد. پس اول بايد هر روز برای آنچه از جهت تراکم سرمايه لازم است بازار بسازد که  اگر اين بازارها به موقع ساخته نشوند اقتصاد دچار بحران می شود. همانطور که در حال حاضر شده است. در حال حاضر يکی از چشمگيرترين علائم بحران اقتصاد غربی که همه می گويند، اين است که هم تورم وجود دارد و هم رکود. يکی از جهات عمده آن اينست که کالاهای بادوام خريدار ندارند و يا اگر دارند کارشان متناسب با رشد توليد افزايش نمی يابند، چون غالب خانواده ها اين کالاها را دارند. اين کالاها از آن کالاهايی نيستند که هر روز بشود عوضشان کرد، بايد برای اين کالاها بازار تراشيد و تا وقتی اين بازارها پيدا نشوند اين بحران همچنان وجود دارد. اين مسئله زمان ماست که يک دستگاه اقتصادی صنعتی بوجود آمده که نمی تواند مانند اقتصاد سابق تنها روزی يک واحد، دو واحد يا سه واحد بسازد و توليد کند. نخير اين دستگاه بدون انقطاع بايد توليد زنجيره ای ( از يک طرف آهن بگيرد و از طرف ديگر اتومبيل بيرون بدهد) داشته باشد. برای اين اقتصاد، بازار بايد بزور ايجاد کرد. چون بايد بازار برايش بسازند اگر نسازند کارخانه  دچار بحران می شود. و ماده اوليه بازار. اين دو بايد باشند وگرنه اقتصاد گرفتار بحران می شود. و برای اينکه آن بازار باشد و اين بحران نباشد، و نيز آن مواد اوليه باشند، البته بايد يک قشونی باشد که توی سر من و تو بزند و انرژی را از ما بگيرد و آهن را از يک افريقائی و مصرف فرآورده ها را هم به زور به ما تحميل کنند تا که ما مصرف کننده فرآورده های آن شويم! اگر غير از اين باشد چرخ اقتصاد پنچر است. سابق می گفتند که نفت مثل گوجه فرنگی و پنير است. همين آقای هويدا می فرمودند و اعليحضرت هم تصديق می کردند! ولی حالا خود اين غريب ها ناچار اقرار کرده اند که بدون نفت تمدنی وجود ندارد. فکر کنيد اگر اين نفت سه ماه نباشد در غرب چه چيز باقی می ماند؟ از اين اقتصاد چه باقی می ماند؟ هيچ چيز. پس ناچار اعليحضرت بايد در آنجا باشد اگر او نباشد ممکن است کس ديگری باشد که بگويد به چه مناسبت، تو غلط کردی، کی گفت تو اين مزخرفات را توليد کنی و ما بابت آن به روز سياه بنشينيم؟ نه، توليد نفرماييد، لازم نکرده سرمايه دارهای شما رشد کنند و پولهايشان را در بانکهای سويس بگذارند. در ۵-۴ سال پيش هم سرمايه داران فرانسه ۸۰ ميليارد دلار در بانکهای سويس پول داشتند خوب اين بانکها و اين پولها را از کجا آورده اند؟ چه لزومی دارد که ما را غارت کنی و هر که هم اعتراض کرد شکنجه دهی و بعد پولها را در بانک های سويس بگذاری؟ ( اين استفاده ها بدون ساز و کار تبديل معنويت به ماديت ممکن نمی شوند).

۲- در مقدمه سخنی دارم با علمای اسلام، بخصوص با آنها که خود را نگران خون جوانها نشان می دهند، در صداقتشان ترديد نمی کنم. می پرسم آيا از اين جمعيت ايران که ۳۵ ميليون نفر هستند چند نفر به عنوان مبارز، چه دست اندرکار مبارزه قهرآميز و چه غير قهرآميز، تا بحال کشته شده اند؟ فرض کنيد ۵ هزار نفر. چند هزار نفر بعنوان هروئينی از بين رفته اند که نه تنها برای وطن خود کمکی نيستند بلکه نيرويی تخريبی هستند که به وسيله تخريب خود جامعهء ما را به تباهی می کشند؟ اگر بخواهيم همان ارقامی را که دربارهء تهران تنها گفته اند بگوييم، ۶ هزار نفر. خوب چرا بفکر آنها نيستند؟ چرا به ياد آنها نيستند؟ اين استفاده ای است که سياست، قدرت سياسی حاکم از مدار بسته مادی - مادی انديشه، که کارش تبديل معنويت به ماديت است می کند. می گويد نشئه، علامتش مادی است و در چيست؟ در هروئين، بکش ببين. علائم شادی و از خود بيخودی که عارفان و متصوفه گفته اند چيستند؟ آنها هم همين کار را می کردند، حشيش می کشيدند. ترياک بکش نشئه کن، ببين. خوشی می خواهی، در سکس غرق شو ببين. برازندگی می خواهی لباس زيابی دوخت فلان کريستيان ديور .... را بپوش ببين. برازندگی و برجستگی می خواهی اتومبيل فلان سوار شو و بران و ببين (دستگاه است که اينها را ارزش می داند و سعی در قبولاندنشان می کند.)

     چرا دستگاه سياسی به چنين انحرافی احتياج دارد؟ به خاطر اينکه جوان منبع نيروست. اين نيروها در اين جهت به کار می رود يا در آن جهت يا در جهت ديگر، چون که نيرو بيکار نمی ماند. اگر صرف تخريب خودش نشود لاجرم صرف تخريب رژيم خواهد شد. پس بيخودی نيست که می بينيم در دنيا جلو همه توليدات را می توانند بگيرند بجر هروئين. هر چند يکبار قيل و داد می کنند (۲) اما پسرهای سناتور همين مملکت اند که از بس هروئين می کشند در حال بيهوشی می ميرند. چند روزی حرفش را می زنند ولی بعد باز همان آش و همان کاسه است. اگر فقط در تهران همين ۶۰ هزار نفر بيايند و بپرسند که چرا بايد نفت ايران مفت به خارج برود و شب و روز خروار خروار و تن تن کالا وارد شود و اين کالاها اساس توليدات داخلی را بکلی از بين ببرند بطوری که امروز اين جامعه متکی باشد به صدور نفت و ورود کالا از غذا تا پوشاک و همه چيز وار شود - آيا حق دارند اينرا بپرسند؟ رژيم چقد می تواند سر پا بماند؟ اينها را در نظر بگيريد تا اهميت مسئله بر شما روشن شود. بفهميد مسائلی را که طرح می کنم مسائل شما هستند. من کسی نيستم که بيايم اينجا شما را با يک رشته حرفها (چون نسل من قربانی شد، حال ذمه خود يافتم و مسئوليت خود ديدم که تا می توانم مانع از آن شوم که نسل شما قربانی شود) سرگرم کنم پس مايه اين امر که در زمينه سياسی نيرويی بوجود نمی آيد و يا کم بوجود می آيد را فعاليت تخريبی تشکيل می دهد که مقداری از آن را حکومت بوجود می آورد از قبيل مخدرات مانند مواد الکلی و هروئين و سکس و ... که در دست حکومت است، اما مقداری ديگر را غير حکومت فراهم می کند. آن غير حکومت کارش اين است که در انسان کارپذيری بوجود می آورد تا علائم معنوی را که در انديشه است تبديل به ماديت اطاعت بکند. و آن سانسوری که بارها عرض کرده ام اين است که ذهن را به اطاعت از آنچه که می شنود و آنچه که بدو می گويند، خو می دهند و هر وقت در ذهن خواست چون و چرا کند پاسبانهايی هستند که فوراً پس گردنش می زنند که داری فضولی می کنی. اين زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد لال شو! و متأسفانه هم حکومت اين پاسبانها را در مغزها می کارد و هم مخالفين حکومت. زيرا اگر اين پاسبانها حرکت گير نباشند، انسانها بسيج می شوند  و می توانند به آن ۶۰ هزار هروئينی هم بگويند که راه ديگری هم هست، بياييد با هم در انقلاب شرکت کنيم، در انقلاب زيبائيها بسيار بيشترند. پس برای اينکه شما در انقلاب شرکت نکنيد بايد يک ذهنيتی برای شما بسازند. آن علائم مادی که برای شما می سازند و يا آن دستگاهی که در مغز شما کار می گذارند تا ذهن شما آن علائم را بسازد، شما برای خود مطلقهائی می سازيد و اين مطلقهای ذهنی سخت تر از زندان رژيمند. سخت پولادين هستند، هر مطلبی را ( مانند کندوی عسل که هر زنبوری را می بينند که با آن علائم انطباق ندارد، به کندو راهش نمی دهند.)

راه نمی دهند و حتی نمی شنوند تا درباره آن قضاوت کنند. اميدوارم درباره سانسور دقيقترين بيان را کرده باشم. خطرناک ترين ترياک سياسی و فرهنگی که به مردم می خورانند اين ترياک است.

 

۳- در زمينه اجتماعی و فرهنگی:

     و اما در زمينه اجتماعی. گمان می کنم از ۳۵ ميليون نفر جمعيت ايران نالايق ترين آنها کسانی هستند که حکومت می کنند و دليلم آنست که اينها کمترين مجالی برای کسی قائل نيستند. هيچ راه حلی جز زور نمی شناسند. در جزئی ترين امور متوسل به زور می شوند حتی اگر اين امر اين باشد که دو نفر - سه نفر - چند نفر به اصطلاح خودشان رفته اند و در خارج از محدوده برای خودشان آلونک ساخته اند، همين امر را با زور حل می کنند. پس وقتی رژيمی تمام راه حلها را غير از زور کنار گذاشت، ديگر چه نيازی به لياقتها و ابراز آنها پيدا می کند. زور از دو راه تأثيرات زيان بار می گذارد: يکی از راه رسوب دادن زورپرستی از رأس تا ذيل جامعه بطوری که با بنياد زور مخالفتی نباشد. وقتی همه زورپرست شدند رژيم تبهکار همه حتی مخالفان خود را از جنس خودش کرده است. مخالفان با زور نيستند بلکه می خواهند زور رژيم نباشد و زور خودشان باشد. بدينسان از جنس رژيميان می شويم. می گويد حالا که از خود مائی خانه خانه شماست! پس هر رژيمی که می خواهد نيروهای مخالف خود را جذب کند اول آنها را از جنس خودش می کند. اگر در اين کار موفق شد دشمنان او از بين رفته اند و اگر موفق نشد کارش ساخته است و مخالف می تواند آنرا مرخص کند. دوم از راه تعميم علائم زورپرستی که با استقرار سانسور کامل ممکن می شود و آدميان را ساده انديش می سازد. جامعه اگر نه در نسل اول، در نسل دوم به اين زبان عمومی خو می کند و در نسلهای سوم و چهارم به  اين علائم و اين زبان خو می کند. پس از آن، آزاد شدن انسان کار بسيار مشکلی می گردد. اين واقعيت را هر کسی می تواند در خود بيازمايد از خود بپرسد خواهيد ديد نه تنها با ديگران که با خود نيز زبان زور بکار می بريد. برای مثال صبح چگونه از خواب بيدار می شويد؟ چند جور می شود از خواب بيدار شد. يک جور آنکه انسان خود را قانع می کند که نبايد زياده از حد بخوابم. اين کار مرا تنبل و قوای عاقله مرا فرسوده خواهد کرد. يک جور ديگر آنکه انسان به خود زور می گويد. يا به زور می خوابد چون جرأت ندارد به خود، به آن ذهنيت تنبلش بگويد آقا دست از سر من بردار، از کارهای من مانده اند. درس است فلان است ... و يا اينکه به زور بلند می شود در حاليکه می داند بدن به اين خواب نياز دارد.

    چون اين مرد يا زن مجبور است اينجا و آنجا به عنوان علامت تشخص بگويد من ديشب ۳ ساعت بيشتر نخوابيده ام و تمام کارهايم را کرده ام. چقدر درس خوانده ام و اميدوارم که نمره ۲۰ بگيرم و شاگرد اول بشوم. عليه خود کار تخريبی می کند و خود را بزور بيدار می کند. اگر شما غالباً اين کار را با خود در خوردن، در خوابيدن، در درس خواندن در دوستی کردن، در حرف زدن، در ميتينگ رفتن و ... می کنيد، موازنه شما با خود موازنه وجودی است و توليد انديشه ما زور است. علائم مادی که انديشه می سازد علائم زورند و شما بيمار هستيد. البته از اين بيمار آن مبارز و مجاهد پديد نمی آيد. بيخود به خود وعده ندهيد. پس اين هم در زمينه فرهنگی. می گوييد نه! از حالا به فعلاليتهای خود بنگريد ببينيد چند درصدشان زور و بيان زور هستند. از قشونی بگذريم که حکايت هايش از دم از اين قماشند.

     آيا به نظر شما نمی رسد که اين مسئله بيش از هر زمان ديگر مسئله زمان ما باشد: که زير ستم بدترين زورها هستيم، زوری که هرگز تاريخ مانندش را به خود نديده است؟ امروز که شما عليه آن زور در اينجا جمع شده ايد بايد بصراحت به شما گفت بيخود به خود وعده دروغ ندهيد. اگر شما می خواهيد مجاهد بشويد، بايد محتوی چرکين ذهن خود را بخشکانيد. بايد انسان نوئی پا به عرصه بگذاريد و امامت و رهبری يک جنبش را در جهت بيرون بردن جامعه از شرايط رژيمی که سراپا زور است زور، زور، زور و هيچ مشروعيتی جز از زور نمی گيرد، بعهده بگيرد.

    اگر بخواهيد اين زورمداری را از ميان برداريد، نبايد از جنس زورمداران بشويد. زورمدار نمی تواند زورمداری را از ميان ببرد. اگر شما از جنس اين رژيم بشويد و موفق بسرنگونی آن بگرديد تازه يک زور جای زور ديگر را می گيرد و هيچ چيز عوض نمی شود. شکل عوض می شود اما مشکل زورمداری حل نمی شود. و مشکل آزادی انسان نيز بر جا می ماند.

     بله زور تزار با زور آقای برژنف فرق دارد اما زور، زور است محتوی زور يکی است. زور سرخ را مقدس و زور سياه را پليد شمردن يا از سادگی و يا بقصد فريب است. آيا اگر دو همجنس با هم زورآزمايی می کردند، مثلاً آقای بختيار که در اثر جنگ و دعوا با شاه کشته شد، کشته نمی شد و اعليحضرت کشته می شد و بختيار جای اين آقا را می گرفت، حال وضعيت ديگری داشتيم؟ اگر به اين دلخوش باشيد خيلی خوش باوريد.

     برای اينکه بتوانيم رژيم شاهنشاهی، يعنی رژيمی که بيانگر و بکار برندهء زور است و اين زور را از مردم آن مملکت و از منابع طبيعی آن مملکت می گيرد و تبديل به زور می کند و عليه خود ما به کار می برد، از بين ببريم، آيا می شود از جنس خود او شد و بعد او را از بين برد؟ او خود می خواهد تمام جامعه را از جنس خود کند و اگر در اين کار موفق شود برای اولين بار است که يک جامعه ای بوجود می آيد که در آن انديشه تبديل به يک دستگاه ستايش زور و توليد زور می شود. گفته اند زمانی فرعون بدنبال وزيرش فرستاد که می خواهم خدائی کنم شما برويد و مردم را راضی و قانع کنيد که مرا به عنوان خدائی بپرستند. وزير گفت يک ماه فرصت بدهيد. سپس برای هر خانواده ای رژيم غذايی مشخصی و نيز کسانی را معين کرد تا کارهای آنها را گزارش کنند. برای يک خانواده هم باقالی معين کرد. پس از يک ماه مرد خانواده ای که رژيم غذائيشان باقالی بود از خانه بيرون آمد و در راه يک نعل شکسته ای را پيدا کرد، آنرا با احترام برداشت در خورجين گذاشت و از همانجا به خانه بازگشت. ديد که زن در خانه نيست و کليد نيز ندارد. در صندوق را شکست تمام محتوی آنرا بيرون ريخت و نعل را ته آن گذاشت و محتوی را همانطور در هم ريخته در صندوق گذاشت و رفت. خبرگزار اين واقعه را به وزير گزارش  داد. وزير پيش فرعون رفت و گفت اگر می خواهيد تمام مردم شما را بپرستند تا ۷ سال به آنها باقالی بخورانيد.

    حال اگر رژيمی بتواند مردم را به پرستش زور معتاد کند، تبديل به عناصری کند که زور را در صورتهای گوناگون اجتماعی بپرستند، طوريکه همه از همه بر اساس زور اطاعت کنند و ضابطه هر ارزشی زور گردد، اين رژيم، رژيمی پايدار می گردد و خيالش جمع می شود که همواره بر کار است.

     پس چرا عمر رژيم را با هم جنس شدن با او طولانی کنيم؟ نشانه هايی از خطر را می بينيم. نشانه هايی از اين هم جنس شدن بنيادی می بينيم. خطر بزرگ و سرّ ناتوانی ما در اين است.

     اگر شما می خواهيد عمر اين رژيم کوتاه شود، هر چه زودتر به مخالفت منفی تبديل بشويد، يعنی مخالفی که از جنس رژيم نيست و برای از بين بردن بنيادی آن عمل می کند، تا مردم کشور بتوانند انتخاب کنند. چون ميان دو هم جنس، مردم نمی توانند انتخاب بکنند، چنانکه در حال ترديد مانده اند هر اندازه اين عدم توانايی انتخاب ادامه پيدا کند، عمر رژيم طولانی تر می گردد. بخشی از اختيار آن بخواست خدا در دست شماست به شرط اين که: انديشه را از آن بينش و اصول راهنما و آن مبانی و آن ساز و کارها که بدانها هر چه را به يک زور تخريبی تبديل می کند و بکار می برد آزاد کنيد. هر کدام از ما می تواند تجربه خودش را در اين زمينه مشخص عرضه کند ( برای امتحان مواردی را که در ايران ديده است) اگر دستگاه انديشه های مبارزان مثلاً از ۱۵ خرداد ۴۲ به اين سو، که کارشان توليد زور (زور به آن معنی که گفتيم) نمی شد، جنبش ما الآن در چه مرحله ای بود؟ آيا باز در تضاد پيش می رفتيم و هر روز دسته جديدی سبز می شد؟ يا اينکه هر روز از وحدتی به وحدت ديگر گذر می کرديم؟ اين امر را امتحان کنيم، اگر نتيجه داد معلوم می شود که راه ديگری هم در مبارزه وجود دارد و شرط پيمودن آن، اينستکه به انديشه اجازه ندهيد هر چه را در دسترس می يابد بزور تبديل کند، جز زور نشناسد و توليد نکند و آنرا در همه موارد، چه دوست و چه دشمن بکار برد. بلکه اجازه دهيد هر کس نظر و اطلاعی دارد بگويد و اين نظرها و اطلاعات با هم مبادله شوند. مجموعه اين نظرها و اطلاعات را هيچکدام نمی توانستيد قبل از مبادله اين نظرها و اطلاعات داشته باشيد. باين علت است که دست خدا با جماعت است يعنی اينکه اگر همه شما اطلاعات خودتان را در يک زمينهء مشخص مبادله کنيد، می بينيد که از بحث شما چه حاصل می شود و چقدر سازنده است.

     حال که ساز و کارها و زمينه های اقتصادی، سياسی، فرهنگی و اجتماعی تبديل به ماديت معلوم شد، به مسئله امروز بشر می پردازيم.

 

۴- مسئله امروزی بشر:

     مسئله ای که برای بشر امروز مطرح است مسئله اندازهء توليد و مصرف نيست، مسئله تنظيم توليد و مصرف به شيوهء سرمايه داری و يا به شيوهء سوسياليستی نيست. مسئله مهمتر از اينهاست و آن تغيير بنيادی کار انديشه است از وضعيتی که در حال حاضر دارد و هر معنويتی را تبديل به يک امر مادی می کند و اين امر مادی لاجرم بايد تبديل به يک کالا شود و مبادله گردد: يک دستگاه ذهنی لازم است که در آن نظام انديشه بتواند امر مادی را تبديل به امر معنوی کند. اين دستگاه ذهنی، نظامی فطری، يعنی نظام فطری اسلام است. بدينسان ما از دعوای عينيت و ذهنيت: دعوای معنويت و ماديت، تبديل اين به آن و يا آن به اين روزگاری همه جا رسم بر اين بود که ماديت هيچ است بايد به معنويت چسبيد و امروز که می گويند معنويت هيچ است بايد به ماديت چسبيد - خلاص می شويم. در حقيقت مسئله انسان وقتی بخواهد بخود برگردد اين نيست، بلکه اينست که چگونه ماديت را به معنويت تبديل کند؟

 

ج - چگونگی تبديل ماديت به معنويت:

۱- اگر شما بخواهيد معنويت را به ماديت تبديل کنيد مثلاً از دوست خودتا متمايز بشويد، به چه چيز متمايز می شويد؟ بداشتن ماديات، زيبائی، قيافه، نيروی بدنی، جوانی، ثروت، مقام و آن رشته ارزشهايی که در جامعه ها معيار برتری هستند. اما اگر بخواهيد ماديت را به معنويت تبديل کنيد، معيارهای تشخص کدامند؟ ارزشهائی که معرف دوستی، صفا، تقوی، دانش و هر آنچه معرف کمال انسانی است. هنگاميکه ذهن معنويت را به ماديت تبديل می کند حدّ بوجود می آيد و مقايسهدر نتيجه حدود انديشه و عمل انسان را رقيب تعيين می کند: امريکا از روسيه قويتر است، روسيه از اروپا قويتر است. اما وقتی شما  ماديت را به معنويت تبديل می کنيد حد بوجود نمی آيد و ديگر رقابت در کار نيست. اندازهء اين ارزش، اندازه معنويتی است که شما بيان می کنيد و در رابطه با خدا تعيين می شود. می گويند اين شخص با تقوی است، اين شخص در راه عقيده مجاهد است، اين شخص بخاطر عقيده از جان می گذرد، و ارزشهايی از اين گونه. بنابراين چون رقابتی در کار نيست  استعداد ها کارشان تبديل کار مايه ها به زور نيست تا که اين زور عليه يکديگر بکار رود، توليدهای مخرب از ميان می روند و توليد مادی که بشر برای تأمين نيازهای اساسی خود می کند کفايت می کند و رفاه ممکن می گردد.

     اين يک برداشت و بينش اقتصادی نو، يک اقتصاد نو و يک بنياد اقتصادی جديد است که اسلام به بشر عرضه می کند:

۲- بينش اقتصادی نو: بنابراين بينش، که اگر تو انسان امر مادی را به امر معنوی برگردانی، منابع موجود در طبيعت برای ارضاء نيازهای اساسی کافی هستند. در اين صورت سرمايه های موجود در دنيای امروز و وسايل فنی موجود برای تامين تمامی نيازهای انسانها از لحاظ خوراک (مواد غذايی، پوشاک و مسکن کفايت خواهند کرد. در اينجا احتياج به توليدات از خود بيگانه ساز و تخريبی نيست، يعنی تمامی توليداتی که بيان نحوه تبديل امور معنوی به مادی اند محل و اصالت خود را از دست خواهند داد. يک مثال:

     در تبديل ماديت به معنويت اساس عشق زن و مرد را علاوه بر خواست تن، خواست انديشه تشکيل می دهد، ارزشهای مشترک، هدف مشترک، کار خلاق مشترک و خدای مشترک. اگر چنانچه اين اساس را مادی کنيم، اساس رابطه عشق را رابطه جنسی تشکيل خواهد داد. بنا بر اين چون بقای اين رابطه بطور دائمی محتاج محرکهای مادی است برای حفظ اين رابطه بايد پيوسته کالا توليد کرد تا جاذبه جنسی(۳) را هم چنان حفظ کند. در رابطه اولی نيازی به توليد فرآورده های مادی به عنوان محرک قوه جنسی نيست، در رابطه دومی اين نياز هست.

    پس بيان اسلام اين نيست که معنويت صحيح است و ماديت غلط، يا ماديت صحيح است و معنويت نه، بلکه بر واقعيتی متکی است که آن واقعيت را انسان با دستگاهی که دارد و کارش تبديل است، ايجاد کرده است. اين دستگاه هر امر مادی را می تواند به امر معنوی برگرداند و باز هر معنويتی را می تواند به ماديتی تبديل کند. اساس کار اين دستگاه های تبليغاتی - تمام بازيشان - بر همين توانايی آدمی استوار است: می دانند چگونه اين را به آن  و در موقع خود آنرا به اين تبديل کنند. فاشيسم چيست؟ فاشيسم آن است که اعتلای معنوی را خلاصه می کند در تفوق طلبی و آنرا هم تبديل می کند به عناصر و ارزشهای مادی قابل اندازه گيری. چقدر شما بر ديگری تفوق داريد؟ آنقدر که بتوانيد او را تابع حکم خود کنيد. آن مقدار که انسان می تواند ديگری را تابع حکم مطلقه خود کند و اندازه های مادی که تعيين کننده ميزان تفوق هستند، اساس فاشيسم را تشکيل می دهند. برای مثال: ملت برگزيده ملتی است که اندازه تفوق او بر ملت های ديگر از حد معينی که آقای فاشيسم تعيين می کند بيشتر باشد. بطوری که هر وقت بين فضای حياتی برای آن ملت برگزيده و محيط زيستی ديگران مزاحمتی ايجاد شود، آن ملت برگزيده بتواند آن مزاحم را از بين ببرد و فضای حياتی خود را گسترش دهد.

 

۳- کار انديشه علمی اسلامی:

     کار انديشه علمی اسلامی اين است که با اساس قراردادن رابطه انسان با خدا، امر مادی را به يک معنويت بی حد و مرز تبديل می کند. وقتی چنين کرد معيار توان مادی و معنوی انسان اندازهء سلطه اش بر ديگری نيست بلکه اندازهء امامت اوست در رابطه با ديگری. بنابراين محتاج نيست عليه ديگری زور بکار ببرد. بدين سان اسلام کار انديشه را از بنياد تغيير می دهد. انديشه بر ميزان عدمی، بر توازن عدمی، هر امر مادی را به يک معنويت بيکران بر می گرداند. در دستگاهی که پيش از اين ذکر آن گذشت، ذهن معنويت را به ماديت تبديل می کند: اندازه بزرگی هر کسی را درجه تفوق و سلطه آنکس بر ديگری مشخص می کند.

     در دومی وقتی در رابطه با خدا هستی، امر مادی را به معنويت بر می گردانی. اندازه بزرگی شما را ميزان امامت شما و درجه تقوای شما تشکيل می دهد. در اينجا انسان محتاج توليد فکری است، محتاج توليد مادی به اندازه ای که الآن هست، نمی باشد: توليد مادی را در حد نيازهای اساسی که توليد کرد، در آن زمينه کار انديشه تمام است، از آن به بعد کار انديشه متوجه خلق استعدادهای نو است برای برکشيدن خود و ديگری. در حالی که در برداشت اولی کار انديشه يافتن توليدهای مادی تازه است جهت بيان تشخصهای نو و از طرف ديگر تخريب دائمی انسان و طبيعت. وقتی کار انديشه يافتن اسباب توليد مادی جديد است، برای تأمين نيازهای تازه انسان و تشخص های دروغين و نو، توليد همواره از مصرف عقب می ماند، و قدرت روز بروز افزايش می يابد و نابرابری ها افزون می شوند. در آن يکی چون حد و مرزی نيست، حد ماديت و نيازها می تواند برای همه تعيين گردد، ( چونکه هيچ علامت مادی تشخصی وجود ندارد) از اين رو در اسلام اگر بهتر از ديگران بپوشی که حدی مشخص شود مجاز نيست، هرگونه علامت تشخص مادی ممنوع يا مکروه است. در اين جا نيرويی که بکار می بريد، استعدادی که بکار می بريد متوجه بسط توانايي های خود شماست و البته بر کشيدن ديگران - يعنی امامت - در اينجا توليد مادی از نياز زيادتر می آيد. چرا چنين است؟ زيرا تمامی بشريت در امر توليد شرکت دارد و مصرف تخريبی ندارد. چون نيازی به اين مصارف تخريبی نيست انسان توانايی توليدش به تنهايی بيشتر از مصرفش می باشد. يک پايه نظريه استثمار همين است که می گويند آنچه را که کارگر توليد می کند بيش از آنچيزی است که به او جهت رفع نيازش می دهند. تفاوت اين دو مقدار ميزان استثمار کارگر را معين می کند و در علم اقتصاد اين از بديهيات است توليد کار بيشتر از مصرف کارگر است. پس قوه توليد بيشتر از قوه مصرف است: (البته هميشه اين طور نيست، بر مقياسی که ما می کنيم اين جور می شود و الاّ عکس قضيه است) بنابراين اگر بينش انسانها تغيير کردن و کار دستگاه فکريش تبديل هر ماديتی به معنويت باشد، توليد بر مصرف فزونی می جويد و برابری در مصرف مادی ممکن می گردد و قدرت يعنی زور متمرکز هم از بين خواهد رفت. بدين صورت نظر قرآن صحيح است آنجا که می گويد: ما از هر چيز باندازه آفريده ايم. يعنی ندرت امری اجتماعی است. ندرت در اجتماع ايجاد می شود، بدين صورت که بخش عظيمی از توليد را صرف فعاليتهای تخريبی می کنيم و در مصارف صحيح نيز اسراف و تبذير می کنيم. اگر همه اينها را در رفع اساسی ترين نيازهای انسان در حيات مادی صرف کنيم، توليد بيشتر از مصرف می شود و هر نسلی بهتر از نسل پيش زندگی خواهد کرد. پس مسئله به هيچ روی عبارت از اين نيست که مجبور باشيم يک ماديت صد در صد را باور کنيم و معنويت را هيچ انگاريم و يا به يک معنويت بيمارگونه باور بياوريم و ماديت را هيچ بشماريم. اينها هر دو به تنهايي ترياک اند، يعنی ذهن انسان را به يک دستگاه تخريبی تبديل می کنند. اسلام نه اين است و نه آن، ( چيزی هم داخل ايندو نيست)، بله يک راه سومی است که به دستگاه انديشه امکان می دهد علائم مادی را تبديل به علائم غيرمادی بکند. وقتی ذهن علائم مادی را به غير مادی تبديل کرد، دامنه عمل تا بينهايت گسترده است زيرا هيچ مزاحمتی و برخوردی نيست. شما هر اندازه دانش کسب کنيد با کسی برخورد نمی کند که برگردد و توی دهن شما بزند. ولی اگر بخواهيد زيادتر از حد بخوريد، ديگری می گويد پس ما چکاره ايم؟ مزاحمت ايجاد می شود. اگر يکی بخواهد زيادتر بخورد و ديگری کمتر بخورد، ناگزير فاصله بوجود می آيد و تنظيم رابطه ميان پرخور و کم خور محتاج زور می گردد. وقتی کار ذهن اين شد که ماديت را به معنويت تبديل کند شما هر اندازه بيآموزيد مزاحتی برای ديگری نداريد، هر اندازه شما فداکارتر بشويد مزاحمتی برای من ايجاد نمی کنيد، هراندازه بيشتر اهل دوستی و صفا باشيد بر من بيشتر منت گذارده ايد. در اينجا مرزی نيست و زوری هم لازم نيست. پس کلّی از توليد بشر که تبديل به زور می شود و عليه يکديگر بکار می رود، بی مصرف می شود. بدين قرار آن نظريه ای که می گويد ماديت تنها يک تخيل است و واقعيت عينی ندارد ( چرا که دستگاه انديشه کارش اين است که مادی را به غير مادی تبديل می کند و الاّ چه انديشه ای) و هم آن نظريه ای که می گويد هر چه هست ماديت است و معنويت هيچ چيز نيست، هر دو ناصحيح هستند زيرا انديشه نمی تواند معنويت را با نبودن ماديت اندر يابد. نظريه ای که معتقد است بايد برای انسان دستگاه نوئی جست که ماديت را تبديل به معنويت کند، نظريه اسلام است.

     توضيح ديگر اينکه: نمی شود ماديتی بريده از معنويت يا معنويتی بريده از ماديت را قبول کرد. هر دو غربی و بريده از واقعيات هستند. برای اينکه اگر ما بگوييم هر چه هست ماديت است و معنويتی وجود ندارد و يا هر چه هست معنويت است و ماديتی وجود ندارد، دروغی است آشکار. انسان از خودش می پرسد: انديشه کارش چيست؟ و يا اينکه شب و روز زندگی ما مادی است، جا و مکان اين ماده کجاست؟ آن رابطه ای که ميان اين دو ( ماديت و معنويت) برقرار می شود که در يکی ذهن و انديشه دستگاهی دارد که اين ماديت را تبديل به علائمی معنوی می کند، يعنی به ارزشهای غيرمادی و چون اين ارزشها غير ماديند، قابل اندازه گيری نيستند. بنابراين ميدان عملشان تا بی نهايت است. شما تقوايتان تا چه اندازه است؟ آيا می شود تقوی را کشيد و ديد چقدر وزنش، طولش، قدش و عرضش هست؟ اصلاً قابل اندازه گيری هست؟ خير! آنجا اندازه معنای خود را از دست می دهد. موقعيکه ارزش غير مادی است، اندازه معنی پيدا نمی کند. شما هر اندازه در زمينهء تقوی جلوتر می رويد، توانايی تبديلش به ابعاد مادی کمتر می شود. مثلاً اگر بشود تقوای شخصی را در بعضی عادات و رفتار اندازه گرفت، چه خواهيد گفت دربارهء تقوای حسين بن علی (ع) که با آن ايثار بی غل و غش خود همه چيز را فدای معبود کرد؟ شما چه جوری اندازه می گيريد؟ ما آن دستگاه و يا طرز فکری که به انديشه انسان امکان می دهد تا علائم مادی و ارزشهای قابل اندازه گيری را به ارزشهای غيرقابل تبديل به ارزشهای قابل اندازه گيری در بياورد توحيد نام گذاشته ايم. و ميزان و موازنه بين اين ماديت و معنويت را موازنه عدمی. در اين دستگاه توحيدی، ايثار و فداکاری نه رنج و درد و سختی، که عين لذت و همه معنی حيات است.

 

۴- ايثار و فداکاری:

     در اين تلقی درست از توحيد، ايثار کننده درباره چيزی که می دهد زجر نمی برد، بلکه لذت می برد. بی مزه است بگوييم حسين بن علی (ع) چه زجری کشيد و چه فداکاری کرد چون فداکاری يعنی گذشتن از چيزهايی که انسان خود بدان نياز دارد، نه! آن زمان که اينها را زجر تلقی می کردند گذشت: دوره محبوب ترک جان و ترک مال و ترک سر، اين اول منزل است.

     اما فداکاری کرد، فداکاری ناظر است به اينکه انسان يک چيزهايي را دوست داشته باشد و ارزش بداند و از آن چيزها بگذرد. اين فداکاری است. اما جز عقيده هيچ چيز را دوست نداشت، يا به عبارتی بهتر، همه چيز را در عقيده دوست می داشت، حتی تن را و بدون زندگی را در عقيده دوست می داشت. بحثی شد که يکی از آقايان بر منبر گفته اند اين بيان انما الحيوه عقيده و جهاد از امام نيست و نبايد به امام نسبت داد. مسئله کلمات نيست که آيا از امام هستند يا نيستند، مسئله همان تبديل ماديت به معنويت است. بيان واقعيت کربلا همان پنج کلمه است و در اين فصيح ترين بيان، بينش اسلام و عمل امام بازگو شده است. اگر امام نگفته است هر کس گفته است، صحنه کربلا را کوتاهتر از اين و زيباتر از اين نمی شود توصيف کرد. در کار امام حسين چه محرکی غير از عقيده می توان سراغ کرد؟ هر چه بود عقيده بود و ترديد نداريم آنچه امام کرد عيناً عقيده بود. برای اين عقيده امام در کربلا جهاد کرد، هم جهاد اکبر و هم جهاد افضل و هم امر به معروف و نهی از منکر.

     مسئله اين نيست که امام فرموده اند يا نفرموده اند، مسئله اينست که اين بيان برای توصيف کربلا کافی است يا خير؟ کربلا بيانش به همين پنج کلمه است نماالحيوه عقيده و جهاد. در آنجا ما الحيوه را به اين معنا يافتيم که معنی الحيوه عقيده است و جهاد برای عقيده. در جهاد برای عقيده انسان چيزی را از دست نمی دهد، تا بشود عنوان فداکاری روی آن گذاشت. تن را از دست می دهد اما الحيوه را بدست می آورد و امام اين سخن را به عمل فرموده اند. فرض که سلسلهء روايت صحه نبوده اند، کار امام درايت است محتاج روايت صحيح و احسن و ... نيست.

    صحنهء کربلا واقع شده و در اين صحنه، انسانهايی اين قول را در عمل گفتند و وقتی واقعيت عينی آنجاست چه حاجت به بيان؟ ممکن بود اين عبارت را به بيان ديگری گفت ولی عمل همان عمل است. زندگی در مبارزه رنج نيست، عين لذت است. همهء زندگی است. بقيه اباطيل است. حيوان هم خورد و خوراک و خواب دارد، تازه چه معلوم که حيوان در پی جستجوی معنويت و اينگونه حيات نيست؟ زندگی در خور اين عنوان همان تبديل ماديت به معنويت است. وقتی اين تبديل، خالص شد، صحنه کربلا می شود. مجاهد از زندان زجر نمی برد. معروف است که امام موسی در زندان هارون بود. روزی کسی نزد هارون وساطت کرد که امام بی تقصير است. اين نسبتهائی که داده اند اين پرونده هايی که برای امام تشکيل داده اند قلابی هستند، اجازه بفرماييد امام آزاد شوند. هارون گفت بله دلم می خواهد امام را آزاد کنم ولی بهانه ای لازم است. آخر چه کنيم بالاخره يک پرونده ای تشکيل داده اند، چکارش کنيم؟ حالا شما برويد پيش امام و سلام مرا هم برسانيد و عرض کنيد يکی دو کلمه مرقوم بفرماييد که بی تقصيرند و بيخود ايشان را گرفته اند، اين نامه کفايت می کند و دستور آزادی ايشان را صادر می کنم. آن کس رفت خدمت امام و عرض کرد هارون (خيلی هم خوشحال) چنين گفته است. امام به گريه افتاد و مثل ابر بهار اشک می ريخت و مدت زيادی گريست. واسطه پرسيد مگر من حرف بدی زدم؟ امام فرمودند: من به آن ضعفی گريه می کنم که هارون در من يافته است و باتکای آن خيال می کند از من می تواند توبه نامه بگيرد، به آن ضعف گريه می کنم. چه ضعفی در من بوده است که هارون را باين گمان انداخته که می شود از من نامه اعتذار گرفت؟ بله در زندگی، در عقيده و جهاد برای عقيده، اين معانی اعتبار خود را از دست می دهند. وقتی انسان به آن مرحله می رسد که هر علامت مادی را به يک ارزش معنوی غير قابل اندازه گيری تبديل می کند ايثار عين حيات و لذتی بکمال می گردد و ضربه های شلاق دژخيم لذت بخش می شوند. بديع زادگان را شکنجه دادند و زير شکنجه کشتند. حال اگر او زنده نيست پس زنده کيست؟ شما از اين روزه ای که گرفته ايد احساس رنج می کنيد؟ اگر می کنيد آن ذهنيت را بايد عوض کنيد. هنوز معلوم می شود اين ذهنيت آن علائم را تبديل به يک عنصر مادی می کند که با آن شما اندازه می گيريد و می گوييد که اينقدر زجر کشيده ايم. وقتی کار بدانجا رسيد موقع آنست که نخستين هسته های رهبری بوجود آيد. آن کسانی می توانند رهبری مردم را به آزادی به عهده بگيرند که از کار و کوشش و خيزش و زندان و داغ و رنج و شکنجه و اعدام رنج نبرند و اين همه را عاشقانه به خاطر هدف بپذيرند.

 

۵- جهاد در اسلام:

۱- جهاد در اسلام  کی واجب است؟ جهاد مسلحانه واجب می شود وقتی سانسور باشد، يعنی وقتی که زور باشد و نگذارند شما دين خدا را تبليغ کنيد. اگر مزاحمت فراهم شد و مانع بوجود آمد و ممکن نشد پيام الهی را رساند و اين امر موکول شد به بکار بردن اسلحه شما بايستی دست به شمشير ببريد و جهاد کنيد.

چه وقت جهاد اکبر واجب است؟ وقتيکه دستگاه ذهنی شما تبديل می شود به يک پليس سانسور کنندهء دائمی و اين پليس سانسور کننده دائمی شما را به فعاليتهای تخريبی عليه خود و ديگران بر می انگيزد. آن جهاد اکبر برای برداشتن اين موانع لازم است. چه وقت بر مسلمان جهاد افضل واجب می شود؟ وقتی يک حاکم جابری، حکم جابرانه خود را بجای پيام آزادی بخش خدائی گذاشته و آن معنويت را به ماديت و به زور بدل ساخته و می گويد زور را بپرستيد. از آنجا که بر مسلمان واجب است زور را نپرستد، بر او جهاد افضل واجب می شود. بنابراين چه در جهاد افضل و چه جهاد اکبر چه جهاد وقتی واجب می شود که سانسور در کار است.

 

۲- سانسور يعنی چه؟ يعنی تبديل امر معنوی به امر مادی؛ همين يعنی ايجاد يک دستگاه اجتماعی که در آن نه فقط ماديت به معنويت تبديل نمی شود، بلکه تمامی راهها باز است که هر معنويتی به يک ماديت تخريبی بدل شود و انسان را از مغز تا سر تا نوک پا مثل خوره بخورد. اين است معنی آن روابط اجتماعی مبتنی بر زور. حال که اين مطلب روشن شد و شما که هفت روز است در اينجا عليه سانسور، عليه آن روابط اجتماعی که ترجمان و بيان زور هستند - خود زور و يا نمودهای گوناگون زور هستند - اعتصاب غذا کرده ايد، مستحق تر از ديگرانيد که خود را از يک تخيل بيمارگونه که زورپرستی در مغز شما بواقعيت تبديل کرده است آزاد کنيد و با سانسور  با تمام قدرت مبارزه نماييد. غير از اين ما راهی به آزادی نخواهيم داشت و بشر در اسارت خواهد ماند. يک مطلب ديگر بعنوان توضيح بر اين توضيح:

     اين شاه که دم از خدائی می زند و شب و روز ادعا می کند که اين ۳۰ تا ۳۵ ميليون ايرانی ايشان را می پرستند (چه چيز را در او می پرستند؟) معرف کدام ارزش است؟ جزء اولياء دين و مقربين درگاه خدا است؟ (خودش خودش را به اين  عنوان معرفی می کند). جزء دانشمندان بنام جهان است؟ و بعنوان مظهر دانش مردم او را می پرستند؟ جزء مردانی است که نمونه صفا و وفا در عشق هستند؟! عارف است؟! مردی است که در جبهه های نبرد از موجوديت کشور دفاع کرده است؟ تازه حرف خودش را هم قبول کنيم، که می گويد ۲۸ مرداد قيام بود به زبان فارسی به زبان فرنگی گفته است کار CIA بود - او که در آن قيام فراری شد و رفت. پس بکدامين ارزش خود را مورد پرستش مردم می داند؟ غير از قدرتی است که نماينده آنست؟ معلوم است، خودش هم خودش را به اين عنوان معرفی می کند. اين زور عليه چه کسی بکار می رود؟ عليه ما. چرا بکار می رود؟ برای غارت ما. اين زور چه می کند؟ هر معنويتی را در آن کشور تا مادی و ملموس نشود نمی پذيرد. حالا يک مثال ديگر عرض می کنم. فرض کنيد در رابطه زن و مرد، اگر دستگاه بينشی انسان اين باشد که مادی را به معنوی تبديل کند، هر مردی را زنی و هر زنی رامردی کفايت می کند، چرا؟ زيرا که آن علائم جاذبه غيرمادی هستند و اگر دستگاه فکری انسان عکس اين کار را بکند يعنی هر معنويتی را به ماديت تبديل کند، نه يک مرد را يک زن کافيست و نه يک زن را يک مرد کافيست. چرا؟ زيرا هر مرد، هر روز در زن علائمی می خواهد که مد روزاند. امروز مثلاً رفته يک کتابی خوانده است که فلان زن جاذبه جنسی اش به اين دليل آنچنان بود. مگر اينها مادی نيستند؟! او بايد برود زنی گير بياورد که اين علائم در او موجود باشد تا لذت ببرد و عيناً عکس آنهم صادق است و چون همه نمی توانند آن علائم مادی را داشته باشند، بخش عظيمی از بشريت بايد رنج ببرد. رنج اين کمبودها را، و البته اين نابرابری ها افزايش خواهند يافت. اما وقتی قرار باشد دستگاه انديشه انسانی ماديت را به معنويت تبديل کند هر ذهنيتی می تواند و آزاد است که در جفت خودش (زوج خودش) معنوياتی را جستجو کند که برای اغنای او کافی است. از اتفاق روانکاوان بدين نتيجه رسيده اند که لازمه کمال بهره جويي و کام جويي جنسی مدار باز ماديت به معنويت است. در جنگ صفين مالک اشتر از خاطرش گذشت که از علی شجاعتر است، با خود می گفت من در هر ساعت ۶۰ نفر را می زنم و می خوابانم ولی علی ۵ تا ۶ نفر را، پس بنازم بزور بازوی خودم. مقايسه کرد، معنويت را تبديل به ماديت کرد. جنگ تمام شد و به خيمه ها رفتند. امام از قيافه او خواند که چنين فکری به سرش زده است، او را از کمر گرفت و بلند کرد گفت تو از علی شجاعتری؟ نه جانم! تو بيحساب می کشی من با حساب. تو شمشير را در دست داری و هر که جلوی شمشيرت آمد می کشی، اما من نمی توانم، من امامم، بايد ببينم آيا اين آدمی که جلوی تيغم می آيد اميد نجات در او هست يا نه؟ اگر آری از دم شمشير ردش می کنم، اگر نه می زنمش. اما تو که اين حسابها رانمی کنی هر کس آمد دم شمشيرت می زنی. ملاحظه می کنيد فرق مدار بسته ماديت و مدار باز معنويت چقدر است؟ در اينجا هر کسی را می خواهد بکشد تمام وجود او متعهد است که برای که و برای چه می کشد؟ آيا می تواند بزند؟ نمی تواند بزند؟ بايد حساب کند.

 

     اين آقا ۱۰۰۰۰ نفر را کشت، در ۱۵ خرداد دستور داد از کمر ببالا بزنند ۱۰۰۰ نفر، ۱۰ هزار نفر، ۱۰۰ هزار نفر را بکشند حالا تفاوت آن بينش را با اين بينش ملاحظه می کنيد؟ وقتی امر مادی را به معنويت بر می گردانی در صورتيکه کسی را می خواهی آزاد کنی حق عمل داری، اگر هم آزاد نمی شود حق نداری او را بکشی. حال اگر آزاد نمی شود و سانسور هم می کند، مزاحم آزاد شدن ديگران هم هست و بهيچ قيمت نمی شود از سر راه برش داشت، شمشير! اين دو تا ديد است، اين بينش اسلام است، آن بينش ضد اسلام است. حالا بر شما است که در خود تعمّق کنيد ببينيد که بينش شما کدام يک از اين دوتاست؟ اگر کارش تبديل امور مادی به معنوی است، رستگاريد و می توانيد تا پيروزی مبارزه با کيش شخصيت را ادامه دهيد واز مجاهدان طراز نو شويد، متقی و امام متقين. اگر چنانچه خدای ناکرده عکس قضيه باشد، يعنی هر معنويتی را تبديل به ماديت می کنيد و برای فرق با ديگران يک لعاب دينی هم به آن می دهيد که وای بر همه. آنچه در بين ما در ايران کم يافت می شود اين بينش است، و آن ديگری بينشی است که رژيم حاکم را بر مملکت سوار کرده است و مبارزه با اين بينش امکان می دهد نيروی مخالف بوجود بيايد، رشد کند و مردم را از چنگال چنين زورپرستی کاهنده ای که آنها را واقعاً در حد شئی و کمتر از شئ ناچيز کرد است، نجات دهد.

 

۶- ارزش کار:

    براساس همين خط و ربط، اگر قرار باشد دستگاه فکری شما امر مادی را به امر معنوی تبديل کند، و شما معتقد باشيد که کار کردن بخاطر رشد استعداد خود و ديگران ارزش است، بنا بر اين ارزش کار، اندازهء پولی که بابت آن دريافت می شود نيست، بلکه اندازهء تأثير کار در رشد استعدادهای شما و رشد استعدادهای ديگران است. اين دو ضابطه است. بنابراين ضابطه اولی، ارزش کار را ميزان پولی تشکيل می دهد که انسان در ازای آن می گيرد، بنابراين هرکس بيشتر می دود تا مگر پول بيشتری بابت کاری که می کند بگيرد. هر کس بيشتر می دود تا مدارک تحصيلی بيشتری بگيرد تا به ازايش پول بيشتری دريافت کند. با اين وصف آيا می توان تصور کرد که در اين جهان بزمانی برسيم که همه در ازای کاری که می کنند پول مساوی بگيرند؟ نه! چرا که اگر ما پذيرفتيم ارزش مقايسه پول است، يعنی مادی است، آن ارزش های معنوی که من و شما را اينجا گرد آورده اند، ديگر وجود ندارند. بر اين اساس کاری که اينجا می کنيم و بابت آن ديناری نمی دهند بلکه از جان هم بايد مايه بگذاريم، ديگر شدنی نيست و وقتی که نشد، آسان می شود زورمداری را حاکم کرد چرا که در اين نظام ارزشی، انسان تبديل به ماشين می شود. و کار ماشين چيست؟ اينست که با هر علامت مادی يک نوع برخورد خاصی دارد. کار انسان بايد غير از اين باشد، امر مادی را بايد تبديل به امر معنوی کند. اگر انسان امر معنوی را به امر مادی تبديل کرد، مثل اينست که کار را تبديل به پول کرده باشد.

     بدين ترتيب ممکن نيست شما بتوانيد برابری ايجاد کنيد، زيرا همه انسانها می دوند و می کوشند که از آن علامت مادی بيشتر داشته باشند. چگونه می شود اين ارزشها را برابر  کرد؟ محال است. وقتی معنويت تبديل به ماديت بشود ديگر برابری خواب و خيال خواهد شد و محال است بتوان برابری ايجاد کرد. اينک اين مسئله را بصورت ديگری در موازنه وجودی طرح می کنيم. اگر فرض کنيم می خواهيم با اين برادرم که در مقابلم نشسته است مشت بازی کنم، نيروئی به او وارد می کنم، او هم نيروئی به من وارد می کند. اگر زور ما مساوی باشد، نقطه تلاقی ثابت می ماند اگر بخواهيم اين حالت را ثابت نگهداريم، چه بايد بکنيم؟ بايد زورهائی که از دو طرف وارد می شود همواره مساوی باشند. بايد به هر دو طرف هم دائم زور برسد ودر اين نقطه خنثی بشوند. پس اين نقطه می شود نقطه مرگ نيروهايي که از دو طرف وارد می شوند. بدينقرار در رابطه زور، نقطه برابری نقطه مرگ است. اگر يک زور بر زور ديگر چربيد، اگر زور او بر زور من چربيد، آيا او بچربيدن زورش بر زور من بسنده می کند؟ آيا می گويد همين قدر کافی است؟ يا اينکه زور بيشتری وارد می کند؟ تجربه می گويد، ساز و کار زور ورزی و تکاثر زور نيز اين امر را تأييد می کند، که او باعمال قوه ادامه می دهد تا که من نفله شوم و از بين بروم. پس تا وقتی زورها نابرابرند رابطه قوا نابرابری را افزايش می دهد و آنگاه هم که زورها برابر می شوند نقطه برابری نقطه سکون است، نقطه مرگ است. اين موازنه وجودی است. از آن هم نمی توان بيرون رفت. مارکس نابجا گمان می کرد که اين رابطه مکانيکی، به عدم زور می انجامد. اگر ميزان نابرابری های امروز را با ميزان نابرابريهای ۱۴ قرن پيش مقايسه کنيم وحشت خواهيم کرد، اصلاً قابل مقايسه نيستند. يک قرن بعد، وضع خيلی بدتر از حالا خواهد شد. بر عکس اگر ما ماديت را تبديل به معنويت کنيم، هيچيک از ما زوری بر ديگری وارد نمی آورد و همه از جنبه مادی برابر می توانيم شد. آنوقت ما هستيم و خدا. همه ايستاده ايم بطرف خدا. چون زوری عليه هم بکار نمی بريم نه نقطه صفری داريم، نه نقطه مرگی و نه تشديد نابرابری متصور است: اين رابطه ديناميک است ( و نه مکانيک). همه بطرف خدا رفته و در بينهايت به برابری مطلق می رسيم. پس وقتی امر مادی به امر معنوی تبديل شود بهمان مقدار که درجه حرکت افزايش می يابد بهمان ميزان هم درجه برابری بيشتر می شود، چرا که ما می رويم بطرف هستی مطلق. اگر بشر راهی دارد - راه علمی را می گويم - به حل مشکل نابرابری در عين عدالت، همين راه است.

 

۷- راه علمی:

     ديديم در روابط زورها، يا منتجه قوا صفر می شود و اگر اين حالت را دائمی کنيم، به نقطه مرگ منتهی می شود و برابری در مرگ ممکن می شود، و يا منتجه قوا بزرگتر از صفر می گردد و در اين صورت هر منتجه جديدی بزرگتر از منتجه قبلی است، يعنی نابرابری هر زمان زيادتر می شود. اگر از اين رابطه خارج شويم و دستگاه بينشی انسان امر مادی را به امر معنوی تبديل کند - موازنه را منفی کند - و در رابطه با خدا عمل کند، در اين صورت هر کاری را در رابطه با خدا انجام می دهد - زور عليه خود و ديگری بکار نمی برد و زورهايش را در مرز و حد خويش بکار می برد.

     همه کس اين کار را می کند و همه رشد می کنند و همه استعدادهايشان را بسط می دهند. هر کس در رشد ديگری، رشد خود را هم می يابد. چون رشد ديگری مبانی رشد او را نيز تشکيل می دهد، ناچار بجای اينکه سانسور کند می رود تا بداند دوستش چه ياد گرفته است، دانستنی های خود را نيز با او در ميان می گذارد و هر دو داده هايشان را روی هم می گذارند و به يک علم جديد می رسند که از علم هر دوی آنها بيشتر است، زيرا که در بردارندهء معلومات هر دوی آنها می باشد: نقطه برابری، علمِ بيشتر است. بدينقرار در جريان تبديل ماديت به معنويت، برابری ممکن است و اين برابری نه نقطه مرگ بلکه نقطه زندگی و زندگی کاملتر با استعداد فزونتر و درجه رشد بيشتر است .

     اين دو نوع بينش است و اختصاص به اسلام هم ندارد. يک فرد ديدی دارد و بر آن اساس عمل می کند و فردی ديگر دارای ديدی ديگر است و بر آن اساس عمل می کند و او نمی تواند ماورای اين ماده را ببيند.

     حال از يک فرانسوی سئوال می کنيم که قدرت چيست تا ببينيم او از قدرت  چه فهميده است؟ می گويد قدرت آن چيزی است که من بکار می برم و شما را به آن شکلی که مايلم در می آورم.  بايد به او گفت بفرض مرا بشکلی که خواستی درآوردی و من مومی بيش نخواهم بود، تو چه می شوی؟ موم باز! آيا چنين نيست؟

 

ج- حاصل سخن

     بخشی از زندگی انسان، زندگی مادی است. اين مسئله هر روزه ما بوده و هست و ما نمی توانيم منکر شويم، که غذا نمی خوريم، نمی خوابيم، لباس نمی پوشيم و مدرسه و فرهنگ و بهداشت و ... جزء مسائل ما نيست. امروز هم چون هميشه اينها جزء مسائل بشری بوده اند و باز هم در آينده خواهند بود. نحوه حل اين مسائل، همين مسائل روزمر، يکی از عوامل بوجود آورنده رژيمهای گوناگون است. يکی از آن رژيمها، رژيم ايران است که شما عليه آن رژيم در اينجا جمع شده و اعتصاب غذا کرده ايد. پس می بينيد که نه بحث ما ذهنی است و نه در مورد مسائلی است که مربوط به شما نباشند. هم به ما مربوطند که اينجا نشسته ايم و هم بحث عينيات ا ست و ذهنياتی در کار نيست. کوشش ما بر اين است که گريبان اين نسل را از ذهنياتی که هيچ ربطی به واقعيات نداشته و بزرگترين ترياک مخدر دوران ما هستند آسوده کنيم. اين ذهنيات را هر روز و هر لحظه به اين نسل می خورانند و يا به وسايل مختلف در ذهن او تزريق می کنند بطوريکه همه از خود بيخود شوند و از ياد ببرند که ايران در حال انهدام است. کشوری که بر هيچ واقعيتی متکی نيست، مملکتی که موجوديتش در واردات کالاها و صادرات نفت خلاصه شده است با رژيمی که در قهر و قوه قهريه خلاصه می شود. پس خود را فريب ندهيد، عجالتاً پای موجوديت شما و ملت شما در ميان است.

     درست بهمين خاطر کوشش کردم تا شما را از راه يک بحث اساسی متوجه اين موقعيت خطرناک تاريخی کنم تا گمان نکنيد که معنويتی را می توان سراغ کرد که بکلی جدا از واقعيت باشد و يا ماديتی رامی توان سراغ نمود مستقل از معنويت. اين حرفها دروغند زيرا که انديشه هرگز نمی تواند پديده های مادی که در خارج از انسان وجود دارند عيناً برداشته و بخود منتقل کند. مجبور است اينها را به علائمی تبديل کرده و آن علائم را ضبط کند. اگر قرار بود مثلاً کسانی را که روبرويم نشسته اند در خود عيناً جا دهيم، بايد مغزی به اندازه اين فضا می داشتيم و اگر قرار بود کل آن علائمی که در مغز انسان هستدن واقعيتها خود می بودند مغز هر انسانی بايد چند برابر اين جهان گنجايش می داشت. چرا که بسياری از تصورات در مغز بوجود می آيند که در خارج عيناً وجود ندارند. مثلاً شما ممکن است در ذهن خود آدمی تصور کنيد با ابعادی بسيار بزرگ. چند تا از اين آدمها اگر بخواهند در مغز انسان جا بگيرند سر انسان بچه بزرگی بايد باشد؟ نه بحث يونانی است و نه بيان غيب و شهادت، مسئله واقعيت ملموس است. بحث دو روش است.

۲- روشها

    چه روشی را بکار ببريم که اولاً رنگ نشويم و دستگاه تبليغاتی بر دوام مدار را بسته نگه ندارد و چنان نشود که تا معنويت  بزور تبديل نشود آنرا نپذيريم؟ دوم آنکه با چه روشی علائم مادی را تبديل به ارزشهای معنوی کنيم؟

     هر دو روش در کتاب کيش شخصيت به تفصيل مورد بحث واقع شده اند.

     در سوره حمد، سه دسته مردم معرفی می شوند: انعمت عليهم مغضوب عليهم، والضالين. آيا گروههای مردم همين سه گروهند و يا بيشترند؟ انعمت عليهم يعنی آنها که توازنشان عدمی است. زيرا هر رابطه ای را از طريق خدا برقرار می کنند. نه زور می گويند و نه زير بار زور می روند. مغضوب عليهم همان نمونه نوعی اعليحضرت همايونی! است که هيچ زبانی غير از زبان زور سرش نمی شود. والضالين آنهايند که ميزانشان التقاطی است. اين موازنه بر دو نوع است:

     يکی سلبی و ديگری ايجابی. سلبی آنست که می گويد نه تو، نه او، خودم. ايجابی آنست که قسمتی از تو و قسمتی از او برای خودم بعنوان کل، والضالين اين گروه است. و شما مردم دنيا را از اين سه گروه بيرون نمی يابيد. انسانها يکی از اين سه روش را بکار می برند. شما هر روز در نماز تمرين می کنيد و معنی اين تمرين آنستکه ببينيد سه دسته مردم بيشتر نيستند. يکدسته آنهايي که در رابطه شان نه با خود و نه با ديگران زور بکار نمی برند. استعدادهاي خودشان را به زور تبديل نمی کنند تا آنرا ضابطه و رابطه خود با ديگری کنند. اينها انعمت عليهمند. دسته ديگر، مغضوب عليهم، هيچ زبانی جز زبان زور درک نمی کنند. اگر از خدا حرف بزنيد، خدا را بصورت زور مجسم در می آورند. می گويند به استالين گفتند پاپ رهبر مسيحيان دنياست و بايد هوايش را داشته باشی. در جواب پرسيد که پاپ چند تا توپ دارد؟ او بايد پاپ را در زور مجسم کند تا پاپ برايش معنی دار شود. دسته سومی داريم که ضالين هستند، گاه زور می گويند و گاه زور نمی گويند. می خواهند ميان خدا و خرما موازنه برقرار کنند. ضالين هم دو دسته هستند: يکی نه تو، نه او، خودم و يکی هم قسمتی از تو، قسمتی از او در خدمت کل خودم. اينها اکثريت زيادی را تشکيل می دهند و عامل غالب فسادها هم اينهايند. چونکه آنانکه مغضوب عليهمند تعدادشان زياد نيست، اعليحضرت ها زياد نيستند ولی از طريق ضالين است که مغضوب عليهم ها سوار می شوند.

     پس شما هر روز اين سه دسته را بهنگام نماز در نظر می آوريد اما مايه تأسف است که اين تمرينها آن اثری را که بايد بجا نمی گذارند و انعمت عليهم ها زياد نيستند. انشاء الله که همه شما انعمت عليهم بشويد. بنا بر اين مسئله ما و شما که چند روز است در چنين حالت زيبائی بسر می بريم همين مسئله است و اين فرصت هفت روزه که فردا آخرين روز آنست را برای تغيير دستگاه فکری خويش مغتنم بشماريد و انشاءالله از اينجا امام (پيشاهنگ) باز گرديد و مردم اسير را به آزادی و بهروزی رهبری کنيد. خداوند يار و ياور شما باد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مبحث اول

 

تکوين قدرت

و

 

ايجاد کيش شخصيت

 

 

 

مبحث اول - تکوين قدرت و ايجاد کيش شخصيت

 

     در  اين مبحث از زمينه تکوين و اجزاء مؤلفه قدرت بحث می شود تا پايه و مايه استمرار و جهان شمول بودن و ابتلای عموم به بيماری کيش شخصيت معلوم گردد.

 

قسمت اول - زمينه تکوين:

    در دوران ما، بيش از گذشته، شخصيت های خدا صولت بزور سرنيزه يا بزور تبليغ بر زندگانی بشر سلطه يافته اند. وقتی از کيش شخصيت گفتگو می شود بلافاصله ذهن به زمامداران خود کامه ای توجه می کند که در عمل معرف قدرت مطلقه اند. ذهن ساده می پندارد که اين شخصيت های خدا شده تنها در کشورهايی بوجود می آيند که قدرت در دست يک شخص جمع می شود. در واقع کيش شخصيت دارای هويتی پيچيده تر و عموميتی تام و تمام است. اين کيش زمينه جهانی لازم دارد و اجزاء و عناصر مادی و معنوی يا عينی و ذهنی بايد جمع شوند تا شخصيت به نمايندگی قدرت، خدا صولت شود. به تعبير ديگر زمينه شخصيت پرستی را در روابط جماعات بشری با هم و در تعدد هويت ها و ذهنيات جامعه بايد جستجو کرد. تا زمينه وجود نداشته باشد، قدرت ها جمع نمی شوند و تا قدرتها جمع نشوند، شخصيت در رابطه با قدرت سياسی و يا مالی و يا علمی و يا مذهبی و يا هنری خدا نمی شود و در خور پرستيدن نمی گردد.

 

جهانی بودن زمينه:

    زمينه اين کيش، تجزيه اجتماعات بشری و پيدايش رابطه قدرت ميان جامعه ها و در نتيجه ميان طبقات و گروه ها و افراد هر جامعه است. نخست بايد جامعه ها در رابطه نابرابر قرار بگيرند، و زور عامل تنظيم روابط ميان آنها گردد تا شخص بنمايندگی قدرت از خدايی دم زند و مورد پرستش قرار گيرد. اين رابطه نابرابر در صورتی می تواند دوام کند که قدرتهای مالی و سياسی و اجتماعی و علمی و هنری همراه ادامه و افزايش نابرابری، تمرکز و تراکم فزونتری پيدا کنند. توضيح آنکه وقتی جامعه ها بواحدهای مسلط و واحدهای زير سلطه تجزيه شدند، يک يا چند واحد مسلط و بقيه مستضعف يا زير سلطه گرديدند، در هر واحد طبقات و گروه ها و قشرهای مسلط و زير سلطه بوجود می آيد و جريان يک طرفه ثروتها و استعدادها از جامعه ها و طبقات زير سلطه به طرف جامعه ها و طبقات مسلط، رابطه اين دو دسته از مردم را نابرابرتر می کند و ناچار زور لازم برای مهار کردن زير سلطه ها و تنظيم رابطه ها افزونتر و شدت تمرکز آن بيشتر می گردد. اما قدرت اعم از اجتماعی و سياسی و اقتصادی و فرهنگی بمحض اينکه متمرکز شد و در خط تکاثر افتاد مثل بهمنی که از کوه سرازير شود دائم بر حجمش افزوده می گردد و بزرگ و بزرگ تر می شود. برای آنکه قدرت بزرگ تر شود ناچار بايد منابع و استعدادهای بيشتری را بخود جذب کند. هر اندازه ابعاد قدرت بزرگتر می شود، به منابع و استعدادهای بيشتری نياز پيدا می کند و  بر شدت و سرعت تمرکز و تراکم آن افزوده می شود. در حقيقت زير دو فشار يکی فشار حاصل از تضادهای عارض بخويش و ديگر فشار ناشی از مقاومت جامعه هايی که اين قدرت بدون تجزيه و جذب عناصر قابل جذب آنها متمرکز و در نتيجه متراکم نمی شود، نياز قدرت به منابع و استعدادها روزافزون می شود. بدينسان قدرت در جريان تمرکز و تراکم خود آنقدر بزرگ می شود که مطلق و بی نهايت و مهارنکردنی بنظر می رسد. از اين زمان هر کس در سلسله مراتب اجتماعی بمقتضای جا و مقامی که دارد پرستيده می شود. ارزش اول يا ارزش ما در تميز و تشخص اجتماعی می گردد، و متشخص ترين مقام اجتماعی بنمايندگی قدرت، خدای خدايان می شود. در زمان ما که جريان تمرکز و تراکم قدرت هم پهنه جهان و هم پهنه زمان را فراگرفته است و تشخص جويی اساس فعاليت های انسان را تشکيل می دهد، کيش شخصيت عموميتی بيش از عصر فرعون پيدا کرده و مبارزه با آن ضرورت و فوريتی تمامتر يافته است. فرعون های اين دوران نه تنها فزونی جوترند بلکه مردمان اين زمان را نه به گروه ها که به افراد تجزيه می کنند، افرادی که به تعبير قرآن عنترهای رانده اند، به ساز ذهنياتی می رقصند که ساخته سلطه گر است. بدينسان زمينه جهانی کيش شخصيت را تمرکز و تراکم و تکاثر قدرت در مقياس جهان تشکيل می دهند و بشر بر اساس ميزان قدرت به هويت های متضاد تقسيم و در سلسله مراتب اجتماعی رده بندی می شود: (۴)

 

إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ

 

همانا فرعون در زمين علو فزونی جست و مردمان روی زمين را گروه بندی کرد. گروههايی از آنان را مادون و ضعف پذير ساخت. پسرانشان را می کشت و زنانشان را زنده برجای می گذاشت همانا وی ازمفسدان بود.

 

     اين آيه نه تنها زمينه جهانی کيش شخصيت را بيان می نمايد، بلکه قانون عمومی تمرکز و تراکم و تکاثر قدرت و روابطی که از رهگذر تکاثر قدرت، ميان جامعه ها و در درون جامعه ها بوجود می آيد، بدون کمترين ابهام و بساده ترين زبان بيان می کند:

1 - إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ

     فرعونيان نمی توانند زيادت طلب نباشند چرا که خود بازيچه قدرتی هستند که بنامش از خدائی دم می زنند. اين قدرت بشرحی که گذشت و به تعبير قرآن اينست و جز اين نيست که عَلَا فِي الْأَرْضِ يعنی در روی زمين فزونی می جويند و برخود می افزايند. و برای اينکه بر خود بيفزايند:

۲-   وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا

     مردم روی زمين زير فشار قدرت تمرکز يابنده و تکاثر جوينده تجزيه می گردند. هر اندازه شدت و سرعت اين تمرکز و تکاثر بيشتر باشد، ميزان تجزيه آدميان بيشتر می شود. بنابراين تا تجزيه و تقسيم جامعه ها نباشد، رشد و تراکم و تکاثر قدرت ميسر نمی شود. و برای اينکه تجزيه ممکن شود:

۳-  يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ

     بخشی از اين مردم تجزيه شده بايد بزير سلطه درآيند و استعدادها و ثروتها و توانائيهايشان را از دستشان بدر رود و در دستِ سلطه گر برای مبارزه بر سر قدرت قرار گيرد. يعنی با گرفتن قوا و استعدادها و ثروتها و توانائيهايشان و بکار رفتن همين قوا و استعدادها عليه شان، به ضعف و ناتوانی روز افزون محکوم شوند. از اينرو:

۴- يُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءهُمْ

    نيروی جوان، نه تنها نيروی محرکه هر جامعه در زيست و استمرار در هويت ويژه اش بشمار است بلکه اين اوست که کار عظيم رشد جامعه را در محدوده هويتش بر عهده دارد. اين نسل با کار امروز، فردا و آينده رامی سازد. قدرت مسلط اين نيروی محرکه صيرورت را از راه جذب يا حذف از طبيعت خويش بيگانه می کند. در جامعه های سلطه گر شيوه جذب و در جامعه های زيرسلطه روش حذف بيشتر معمول بوده و هست. قدرت مسلط به سبب فزون طلبی خود استعدادهای جامعه های زير سلطه را، که فی نفسه مانع بسط سلطه هستند اغلب با قهر و غلبه حذف می کند. تا بوده و هنوز که هنوز است ضحاک های ماردوش مغزهای جوانان انقلاب جوی را به مارهای قدرت می خورانند. امروز ماشين های عظيمی بکارند که کارشان تهيه خوراک از مغز و خون جوانان برای مارهای قدرت است ...

     و از آنجا که از ميان بردن نسل جوان بمثابه نيروی حياتی جامعه، بانهدام جامعه ها می انجامد، جريان جذب و حذف استعدادها سرانجام به مقاومت و قيام زيرسلطه می انجامد. در حقيقت در جريان جذب و حذفِ نسلی که وظيفه اش دگرگون ساختن و درگذشتن از خود است، قهر بناگزير از مجرای اصلی به فعاليتهای تباه کننده منحرف می شود. جهان بر دوام دستخوش جنگ و فساد و تباهی می گردد.

۵-  إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ

     راستی آنست که فرعون از فاسدکنندگان است. زيرا که وی ابزار دست قدرتی است که راه را بر تحول بشر در جهت آزاد شدن و بازگشت بفطرت می بندد. نيرو و استعداد نمی تواند بی کار بماند، اگر در مسير ساختن بکار نرفت، در جهت تخريب بکار خواهد رفت. بدينخاطر زندانی شدن استعدادها و نيروها در چهارديواری توقعات قدرت تراکم جوی، موجب می شود که قهر متراکم شود و مسير تخريب را در پيش گيرد. اين قهر تا وقتی مسير اصلی خويش را باز يابد، مسيری که بناگزير از منزل نبرد عليه قدرت خودکامه فزونی طلب بايد بگذرد، به صورت انواع فساد (۵)، انسانها را گرفتار و بنای انسانيتشان را از پايه ويران می کند. واُم الفساد تشخص جوئی است که مجرای دفع قهر فزاينده می گردد.

    بدينقرار روشن می شود که از نظر قرآن زمينه اصلی علوجوئی و فزونی طلبی را روابط سلطه بوجود می آورند. جامعه مسلط جامعه زير سلطه را تجزيه می کند. عناصر قابل جذب را جذب و در خود ادغام و عناصر غيرقابل جذب را حذف می نمايد. سلطه گر با جذب عناصر جامعه های زيرسلطه زمينه و امکانات جذب نيروها و استعدادهای جامعه خويش را نيز پيدا می کند. با هر جذبی قدرت جذب بيشتری بدست می آورد و نيازش به استعدادها و منابع زير سلطه فزونتر می شود و بر کم و کيف استثمار زير سلطه ها می افزايد. از اينرو مشخصه روابط مسلط و زير سلطه، نابرابری فزاينده است. در حقيقت سلطه گر، استعدادها و نيروهايي را که از زير سلطه ها می گيرد برای ادامه نظام خويش در ابعادی که هر زمان بر آنها افزوده می شود، از جمله عليه زير سلطه ها و برای دوشيدن بيشتر آنها بکار می برد. جريان تمرکز و تراکم در مقياس جهان، زير سلطه ها را گرفتار فقر همه جانبه و روزافزون می گرداند: زير سلطه ها  ( و حقيقت را بخواهی سلطه گران نيز) در جريان تجزيه عمومی تا سر حد محروميت از ابعاد انسانی و سقوط بمرتبت دون انسانی پست می شوند.

     بدينسان نظام جامعه سلطه گر بر پايه روابط سياسی واقتصادی  و اجتماعی و فرهنگی نابرابر با همه زيرسلطه های جهان استوار می شود. بکار رفتن دائمی و روزافزون زور که از جريان نابرابری رو به ازدياد مايه می گيرد، وضعی را بوجود می آورد که تسليم امر سلطه گر بودن ديگر دوام زندگانی در شرايط دون انسانی را نيز تضمين نمی کند. زير سلطه ها مجبور می شوند با از کف دادن روزافزون نيروها و ثروت ها و استعدادهای خويش، خود را بدست خويش بسود سلطه گر از پای در آورند. از اينرو سرانجام ميان گنديدن و مردن و جنگيدن و ماندن، دومی را انتخاب می کنند و قهر را در جهت ويران کردن پايه های روابط فوق يعنی زوری بکار می اندازند که سلطه گران از ايشان می گيرند و عليه شان بکار می برند. آزادی يا باقی ماندن در اسارت بسته به نگاهداشتن يا از بين بردن زمينه يعنی روابط سلطه است. اگر اين روابط بر جا بمانند مؤلفه های قدرت از نو تکون پيدا می کنند و با تأليف و ترکيب خود موجب استمرار امر قديم در شکل جديد می شوند.

 

قسمت دوم - مؤلفه های کيش شخصيت:

    بقراری که گذشت کيش شخصيت نتيجه جمع شدن و فزونی طلبی و سرکشی قدرت است. در اين قسمت از اجزاء مؤلف قدرت بحث خواهد شد و مؤلفه ها اينهايند:

         مؤلفه اجتماعی

         مؤلفه اقتصادی

         مؤلفه سياسی- نظامی

         مؤلفه فرهنگی يا مذهبی و علمی

 

 

    الف - مؤلفه اجتماعی

    در بالا زمينه جهانی کيش شخصيت نشان داده شد و معلوم گشت که چگونه بشر در جامعه های مسلط و زير سلطه و در درون اين جامعه ها، به طبقات و گروه ها تجزيه می شود. در زمينه روابط سلطه گر - زير سلطه، تراکم قدرت نيازمند:

۱- مادرشهرها است. يعنی در مقياس جهان، جامعه ها و سرزمينهايی لازمند که در پهنه آنها قوای مادی و استعدادهای خلاقه بتوانند متمرکز گردند. اين جامعه ها بايد جمعيت زياد داشته باشند و قادر باشند برای توليد و نيز قشون نيروی انسانی لازم را فراهم آورند و نيز اين جوامع بايد به سرزمين های ( از لحاظ خاک و مواد کانی) غنی دسترسی داشته باشند و درجه همبستگی قومی در آنها رو به افزايش باشد. از اينجاست که در طول تاريخ همواره در جهان چند مادرشهر وجود دارد و هر ملتی که به قدرت جهانی تبديل می شود، خود را نژاد ويژه می پندارد و با وجود طبقه بندی اجتماعی، عموم طبقات خود را يک قوم برتر و صاحب رسالت حکومت و آقائی بر ديگران می شمارند و البته اقوام زير سلطه نيز قدرت را در وجود نمودهايی که از آنِ قوم مسلطند می پرستند: (۶)

 

ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَى وَأَخَاهُ هَارُونَ بِآيَاتِنَا وَسُلْطَانٍ مُّبِينٍ {۴۵}

إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ فَاسْتَكْبَرُوا وَكَانُوا قَوْمًا عَالِينَ {۴۶}

فَقَالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ {۴۷}

آنگاه موسی و برادرش هارون را مجهز به آيات و علم بر واقعيات و حجتها و دلايل محکم (بسوی فرعون) فرستاديم. بسوی فرعون و گردانندگان بساط خدائيش فرستاديم. و اينان کبر و سرکشی جستند، چرا که قومی بسيار فزونی جوی بودند. از اينرو گفتند آيا ما به دو انسانی ايمان بياوريم که شبيه مايند و از قومی هستند که ما را می پرستند؟

 

     در مصر، يکی از مادرشهرهای دوران باستان، قومی است که در پی سلطه گری خود را گزيده می پندارد و زياده طلب و اسراف کار شده است. کسی که در رأس اين قوم است نماينده و مظهر اين قوم در سرکشی ها و خودنژاد ويژه پنداريها و آزها و طمع ها و اسراف ها و ... است و فی نفسه بيان منحط ترين وجوه کيش شخصيت است، اين قوم همراه فرعون به موسی (ع) پيامبر می گويند، آيا به رسالت تو و برادرت ايمان بياوريم حال آنکه شما مثل مائيد و از مردم هستيد که ما را پرستش می کنند؟!

     قوم فرعون به موسی همان حرفی را می زدند که امروزه غربيان به آسيايی ها و افريقايی ها می زنند! آيا اين امر جای شگفتی دارد؟ نه، امر واقع امروز، همان امر واقع دوران فرعون است. زيرسلطه ها که مسلط ها را زمانی دراز می پرستيدند، اکنون بعثت کرده اند.

۲- در درون مادرشهر ها و نيز در جامعه های زيرسلطه، تراکم قدرت محتاج گروه هايی است که در آنها درجه همبستگی، بالا باشد و بتوانند تمامی فعاليتهای قلمرو خويش را در تارعنکبوت روابط خود مهار و هدايت کنند. بدين خاطر همواره روابط خانوادگی در حقيقت روابط قدرت بوده و هنوز نيز هست (۷). و آبا و اجداد و اولاد  و  عشيره و طايفه و قوم در يک کلام، اولياء با روابط خود با تارعنکبوتی که با اين روابط بوجود می آوردند و می آورند استعدادهای جامعه را مهار و هدايت می کردند و هنوز هم می کنند.

     گروه هايي که بدينسان تشکيل می شوند فعاليتهای اقتصادی و سياسی و مذهبی را مهار می کنند و تا انقلاب و بعثت روی ننموده و اراده خدا در قيام خلق تجلی نکرده است تار عنکبوتی که حاصل روابط آنهاست با همه سستی که دارد سخت و محکم بنظر می رسد (۸)

 

و قَار ُونُ وُ فِرعُونُ وُ هُامنُّ وُ لَقَد جُآءَ هـُم مـُوسی بِالبِيّتِ فَاستَکبر ُوا فِی الاَرضِ وُ مُاکَانُواسِبقِينُ (۳۹)

مُثَلُ اَلّذِينُ اَتَّخَذُوا مِن د ُونِ اللهِ اَولِيُآءَ کَمُثَلِ العُنکَبـُوتِ اِتَّخَذَت بُيتًا وُ اِنِّ اَوهُنُ البـُيـُو ُت لَبُيتُ العُنکَبـُوتِ لَوکَانُوا يُعلَمـُونُ (۴۱)

چون موسی بينات را بر قارون و فرعون و هامان عرضه کرد، بر زمين کبريائی جستند و اينان نخستين کسان نبودند که چنين می کردند... کسانی که جز خدا مادونان از خدای را ولی خود می گيرند، بکسانی می مانند که در تارعنکبوت خانهء اَمن می جويند و حال آنکه اگر علم می يافتند می دانستند که سست بنيادترين خانه ها، خانه عنکبوت است.

 

و نيز: (۹)

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَن تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوَالُهُمْ وَلاَ أَوْلاَدُهُم مِّنَ اللّهِ شَيْئًا وَأُولَـئِكَ هُمْ وَقُودُ النَّارِ {۱۰}

 

كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا فَأَخَذَهُمُ اللّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَاللّهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ {۱۱}

همانا کسانيکه کفر می ورزند، باموال و اولاد غنی نتوانند جست و اولاد  اموالشان در (در پيش گاه عدل الهی) پشيزی بکار نخواهد آمد. اينان خود بر افروزنده آتش جهنمند. همانند گروه فرعونيان و کسانيکه پيش از ايشان آيات ما (خدا) را دروغ می شمردند و از اينرو خداوند آنان را به سبب گناهان ارتکابی کيفر داد و خداوند (تبهکاران) را سخت کيفر می کند.

 

    فرعون، معرف و نماينده ائتلاف قدرتهای اجتماعی و اقتصادی و سياسی و مذهب رسمی، با قارون، خدای سرمايه و هامان موبد و دستور يا سگ پاسبان قدرت، به موسی پيامبر و امام خلق های اسير، کبريائی فروختند و از تسليم شدن به قيام حق طلبانه اش سرباز زدند. همانند صاحب قدرتان روزگاران پيش و پس از خود که پديده ها و واقعيت ها را نديدند، نديدند که قدرت در جريان تراکم، سرانجام بدوران تخريب می رسد. اينان می پنداشتند هنوز نيز می پندارند که تارعنکبوت روابطشان، بندهايی نگسستنی است. اينان به بدترين کفرها، به کفر خود مطلق سازی گرائيدند، هنوز نيز می گرايند و گمان بردند و می برند که اموال و اولاد برای حفظ قدرتهايشان کفايت می کند. کسان فرعون و کسانيکه پيش و پس از فرعون و کسانش براه فرعون می رفتند و می روند، سرانجام قربانيان قدرت خودکامه يی هستند که بوجودش می آورند.

    گروه هايی که فعاليتهای اقتصاد و سياسی و مذهبی را مهار و اداره می کنند و استعدادهای جامعه را بخدمت منافع و مقاصد خود در می آورند، ُدمشان را بهم گره می زنند و حزب صاحب امتيازان را تشکيل می دهند و باتکای حزبی که تشکيل می دهند دم از خدائی می زنند:(۱۰)

 

كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَعَادٌ وَفِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتَادِ {۱۲}

 

وَثَمُودُ وَقَوْمُ لُوطٍ وَأَصْحَابُ الأَيْكَةِ أُوْلَئِكَ الْأَحْزَابُ {۱۳}

پيش ازايشان، قوم نوح و عاد و فرعونيان ذی قدرت خودکامه و قوم ثمود و قوم لوط و اصحاب ايکه، جملگی حزبهايی بودند (عليه پيامبران و آنها را) سخت تکذيب می کردند.

    

     چنين است، تمرکز و تراکم قدرت به يک حزب، حزب زيادت طلبان، بعنوان تکيه گاه اجتماعی نياز دارد. قوم نوح وعاد و فرعون، مردی که سلاحهای سخت کاربر و مؤثر داشت و قوم ثمود و لوط و اصحاب ايکه در اين احزاب جمع بودند، همانسان که امروز می بينيم گرچه عناصر اصلی اين حزب ها را افراد طبقات حاکم تشکيل می دهند، اما به سبب توانايی های اقتصادی و سياسی و فرهنگی، برای جذب افراد و گروه ها، بسيارند افراد طبقات زير سلطه که جذب قدرت می شوند و بخدمت اين احزاب در می آيند. يکی از علل قوت کار و دوام روزگارشان اين است که رشته های پيوندشان از رأس تا قاعده هرم اجتماعی را در بر می گيرد و در اين تارعنکبوت تمامی فعاليتهای اقتصادی و سياسی و فرهنگی جامعه را مهار می کنند.

 

ب- مؤلفه اقتصادی:

     هر چند جای پرداختن به اين پرسش که آيا موقعيت اقتصادی ره آورد موقعيت اجتماعی و سياسی و فرهنگی است يا بعکس، موقعيت اجتماعی و سياسی و فرهنگی دست آورد موقعيت اقتصادی است، اينجا نيست، اما ناگزير بايد گفت که در دست داشتن اداره امور اقتصادی، برای تمرکز و تراکم قدرت ضرور است. تشکيل قدرت و تمرکز و تراکم آن محتاج تمرکز اداره امور اقتصادی و سياسی و فرهنگی جامعه ها در دست احزابی است که با اين تمرکز بوجود می آيند و همراه تراکم قدرت، قوت می گيرند و بزرگ می شوند و با افتادن قدرت حاکم در سراشيب تخريب، روی بنابودی می گذارند. بدين خاطر است که موسی خطاب به خدا می گويد: (۱۱)

 

وَقَالَ مُوسَى رَبَّنَا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَمَلأهُ زِينَةً وَأَمْوَالاً فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا رَبَّنَا لِيُضِلُّواْ عَن سَبِيلِكَ رَبَّنَا اطْمِسْ عَلَى أَمْوَالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَلاَ يُؤْمِنُواْ حَتَّى يَرَوُاْ الْعَذَابَ الأَلِيمَ {۸۸}

و موسی گفت پروردگارا همانا به فرعون و کارگزاران و همپيوندانش، (در زمره عوامل کبريائی) بر جهانيان زينت و اموال بخشيده ايی و بدين عوامل مردمان را از راه تو به بيراهه می برند. خداوندا دستشان را از اموالشان کوتاه گردان. و دلهايشان را در هم فشر ( توانايی هايشان را  بازستان). پس ايمان نياورند تا برايشان عذاب دردناک رسد.

 

موسی (ع) مشکلات رسالت خويش را با خدای درميان می گذارد:

۱- آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَمَلأهُ زِينَةً وَأَمْوَالاً فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا

 

قانون تراکم قدرت اين است:

    فرعونيان گذشته از روابط اجتماعی، فعاليت اقتصادی را نيز در حيطه تارعنکبوت تافته و بافته روابط خويش دارند و بدان دست آورد فعاليتهای اقتصادی جامعه را نزد خود جمع می کنند و اين مال و زينت را در راه تحکيم و افزايش قدرت خويش بکار می برند: (۱۲)

 

اِنُّ اَلّذيِنُ کَفَر ُوا ينِفقُونُ اَموُالَهـُم لِيُصّد ُواعُن سُبِيلِ اللهِ فَسُيـُنفِقو ُ نَهُا ثُمُّ تَکُون ُ عُلَيهِم حُسرُ ً ثُمُ ُيغلُبـُونُ اَلّذيِنُ کَفَروآ اِلی جُهُنَّم ُيحشَر ُونُ (۳۶)

همانا کسانيکه کفر می ورزند، اموال خود را به خاطر سد راه خدای صرف می کنند و چه زود که مالهايشان در اين راه باطل از دست برود. آنگاه حسرت آن اموال بر دلهايشان بماند. و مغلوب و ناتوان برجای مانند. و کسانيکه کفر می ورزند رهرو جهنمند.

 

     با افزايش قدرت، هزينه های لازم برای تحکيم و فزونی بخشيدن آن زيادت می گيرد. زيادت گرفتن قدرت ها خصوص قدرت اقتصادی و  افزايش هزينه ها در جامعه سلطه گرو گروه های حاکم جامعه های زير سلطه قدرت خريد عظيمی بوجود می آورد که فعاليت توليدی را متوجه رشته هايی می کند که در آنها ميزان سود بحداکثر می رسد و فعاليت بر فعاليت می افزايد و توليد بيشتر مصرف بيشتر مصرف بيشتر توليد بيشتر طلب می کند و اين دو بمنابع طبيعی و استعدادهای انسانی فراوانتر نيازمند می شود. اين جريان زمينه تمرکز و تراکم اقتصادی را فراهم می آورد. کسانيکه حامل و عامل قدرتند بر اموال و زينت ها می افزايند و جاودانگی موقعيت خويش را بناروا در اين جمع کردن مال و بر آن افزودن تصور می کنند: (۱۳)

 

وَيْلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ {۱}

الَّذِي جَمَعَ مَالًا وَعَدَّدَهُ {۲}

يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ {۳}

وای هر عيب و هرزه جوی، عيب گوی و هرزه گرا را. کسی که مال می انبازد و شمار بر شمارش می افزايد. پندارد که مالش وی را عمر جاويد بخشد.

 

۲- َربُّنا لِيُضِلُوا عُن َسبِيلِکُ  

 

    با جمع آمدن تراکم قدرتهای اجتماعی و مالی و سياسی و فرهنگی ضابطه سنجش و ارزش، قدرت  سياسی و يا اقتصادی و يا اجتماعی و يا فرهنگی می گردد و جامعه ها در رابطه با اين ملاک سنجش و ارزش از راه توحيد گمراه می شوند و همانسان که آمد، به جامعه ها و طبقات وگروه های مسلط و زير سلطه تجزيه می گردند. اين تجزيه ذهنيات آنها را نيز در بر می گيرد. مگر نه قرنها و قرنهاست - و امروز بيش از هر زمان - که تشخص آدميان به اندازه و درجه قدرتمندی است؟ مگر نه خود را مرکز هستی  و غايت آفرينش پنداشتن و تسليم توقعات قدرت کردن مايه برگشتن از فطرت و راه توحيد است؟ مگر نه اين اين همان آتشی است که در دلها ستون وار زبانه می کشد و هستی استعداد آدمی را از درون می خورد و خاکستر می کند: (۱۴)

 

كَلَّا لَيُنبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ {۴}

وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْحُطَمَةُ {۵}

نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ {۶}

الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ {۷}

إِنَّهَا عَلَيْهِم مُّؤْصَدَةٌ {۸}

فِي عَمَدٍ مُّمَدَّدَةٍ {۹}

( و اين پندار پوچ است) همين مال او را در حطمه فرو می افکند و چه می دانی حطمه چيست؟ آتش سخت سوز خدای است. آتشی که بر دلها افتد و آنها را بسوزد. آتشی که آنها را از هر سوی در ميان گيرد.

 

      هيچکس از جاذبه قدرت مصون نيست. همه کس در پی اسباب قدرت يعنی تحصيل اولاد و   اموال و بمدد آنها در خط بدست آوردن قدرت است. حتی آنها که ايمان بخدا می آورند و بر سر راه توحيد مطلقهای عينی و ذهنی را می شکنند و به پيش می روند، آنها هم ممکن است بمال و اولاد از ياد خدا غافل شوند: (۱۵)

 

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُمْ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ {۹}

اي ايمان آورندگان مباد که اموال و اولاد (افق ديد شما فروبندند) و (بگاه انديشه و عمل) ياد خدای را از خاطر شما ببرد. بدانيد کسانيکه چنين می کنند، از زيان کارانند.

 

امروزه روزِ بشر را می گويد:

 

رُبِنّا اَموُالِهم وُ اشد ُد عُلی قُلُوبِهم فَلَايـُؤمِنُوا حُتّی يُرُو ُالعُذَابُ الاَلِيمُ اطمِس عُلی

     اقتضای تمرکز و تراکم قدرت، تباه شدن مال و تشديد از خودبيگانگی آدميان است. در حقيقت جامعه سلطه گر، جامعه ای پرتضاد است و می کوشد، با افزودن مال و بمدد از خودبيگانه کردن آدمی، توسط تشديد استثمار زيرسلطه ها و اسراف در مصرف، تضادها را حل کند. از اينرو ميزان نيازهايی که زاده گمراهی آدمی از راه توحيد و هم زاينده اين گمراهی است، بمراتب بيشتر از ميزان توليدی که پاسخگوی اين نيازهاست افزايش می يابد و در نتيجه فقر مادی و معنوی آدمی فزون تر می گردد. راه مسابقه ميان تمرکز و تراکم اموال بر هم و افزايش نيازها بر يکديگر راه نجات نيست. پايان اين راه، پايان جامعه مصر دوران فرعون و بابل دوران باستان و ايران و جامعه اسلامی مسلط دو قرن گذشته و پايان غرب امروز است: در جامعه سلطه گر و زيرسلطه بر اثر اسراف و تباه کردن مال، آدميان گمراه تر و لهيب آتش از خود بيگانگی که در قلبشان زبانه می کشد، تيزتر می شود. با  هر قدمی که بر می دارند، ناتوانيهاشان فزونتر می گردد و پيوستگی بمال و روابط شخصی قدرت و در نتيجه گمراهی بيش از پيش بر جایِ استعدادها و همبستگيها می نشيند: (۱۶)

 

وَلَا تَزِدِ الظَّالِمِينَ إِلَّا ضَلَالًا {۲۴}

و بر ستمگران جز بر گمراهيشان ميفزای

 

وَلَا تَزِدِ الظَّالِمِينَ إِلَّا تَبَارًا {۲۸}

و بر ستمگران جز پاداش سختشان ميفزای

 

 باری به مال و اولاد نطفه قدرت بسته می شود و با جذب و استخدام استعدادهای جامعه و از خودبيگانه کردنشان، با قشونی کردن يعنی در سازمان قشون انسانها را به آلت و ابزار کر و کور قدرت بدل کردن، استمرار قدرت حاکم و تزايد و تکاثر آن ممکن می گردد.

 

ج- مؤلفه سياسی - نظامی:

    وجود پيوندهای اجتماعی يعنی اولاد و آل و قوم و ... و مال دو عامل تکون قدرت در زمينه روابط مسلط - زير سلطه و دشمنيها و تضادها هستند. اما اين دو عامل در پيدايش و در عمل کردن و مؤثر واقع شدن به زور سياسی - نظامی محتاجند. تا قدرت اداری و نظامی يعنی اداره سياسی در دست ابزار دستان قدرت نباشد، تارعنکبوت تشکيل نمی گردد. و اموال در يکجا جمع نمی شوند و تراکم نمی جويند. علاوه براين، استمرار قدرت و دوام موقعيت به قدرت سياسی يعنی حاکميت بر اداره و قشون محتاج است. قشون و اداره نه تنها برای حل تضادهای عارض بر جامعه مسلط (جامعه فرعونی) لازم است و دائم نيز بايد همراه تمرکز و تراکم قدرت توسعه پذيرد، بلکه تشديد رابطه نابرابری ميان زير سلطه و مسلط و قهر فزاينده ای که نتيجه اين رابطه است، وجود و رشد سريع آنرا اجتناب ناپذير می کند. فرعون به قشون کبريائی می جست و قشون و اداره ستون و قائمه فزون طلبی او وآلش بود و فرعونهای دوران ما نيز بدست اين دو راه رشد را بر بشر سد می کنند: (۱۷)

 

وَاسْتَكْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنَا لَا يُرْجَعُونَ {۳۹}

پس فرعون و لشگريانش بناحق  در زمين کبريايی و فزونی جستند و گمان بردند که بسوی ما (خدای) باز نخواهند گشت.

 

     بدين ترتيب وجود قشون از جمله عوامل گرايش به خودکامگی و دم زدن از خدائی و نيز ترس مستضعفين از قدرت مسلط است. زيرا قشون فی نفسه معرف قدرت مادی و اجتماعی گروه های حاکم و درجه ثبات موقعيتشان در مقياس جهان و مايه ترس همه از همه است. و همين ترس موجب می شود که مردم از قدرت مطلقه و مظهرش پيروی کنند. تا زمانيکه ديوار ترس فرونريخته، يعنی تا وقتی قدرت در جريان تراکم، زمينه پيدايش نيروی مخالف منفی، نيرويی را فراهم نياورده که بايد نظام ظالمانه را از پايه ويران سازد، اين پيروی کارپذيرانه ادامه می يابد: (۱۸)

 

وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ {۵}

 

وَنُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَنُرِي فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا كَانُوا يَحْذَرُونَ {۶}

ما اراده کرده ايم که بر مستضعفين زمين منت گذاريم و آنان را امامان و پيشاهنگان و وارثان (جهان زيرسلطه فرعونيان) گردانيم. و بر روی زمين بديشان توان رهبری بخشيم. و بفرعون و هامان و لشگريانش آن چيز را بنمايانيم که از آن ترسان بودند.

 

     وقتی زمان آبستن بعثت بزرگ شد، تضادهايی که عارض سلطه گر می شوند در پناه او رشد می کنند تا مستضعفين پيشگام شوند و جهان را به توحيد راهبری کنند: (۱۹)

 

فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَحَزَنًا إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا كَانُوا خَاطِئِينَ {۸}

موسی را (آسيه همسر) آل فرعون از رود بگرفتند تا که دشمن ايشان و مايه  ُحزنشان گردد. همانا فرعون و هامان و لشگريانشان اشتباه و خطاکارانند.

 

۱ـ    تتوَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ {۵}

     موقعيت مستضعفين يعنی کسانيکه دسترنج و جوانان و استعدادهاشان را مسلطين جهان می گيرند و عليه آنها بکار می برند، نتيجه ائتلاف قدرت های حاکم بر جهان است. تقسيم جهان بکشورها و تقسيم بشر به جامعه هايی که روابطشان با يکديگر بر پايه زور و قدرت است، اين جامعه ها را دچار تضادها کرده و طبقات حاکم را بوجود آورده است. اين تعدد هويت فطری نيست و با توحيد که طبيعی و فطری پديده ها از جمله جامعه بشری است ناسازگار است. بنابراين در بشر يک کشش قوی به بازگشت به فطرت يعنی توحيد وجود دارد. هر اندازه درجه طغيان ظالمان فزونتر شود، و هر قدر کبريائی فرعون و قشونش زيادت گيرد، (در پی رشد تضادهای عارض و تشديد برخوردهای فی مابين) رشته های همبستگی گروه های حاکم سست تر می شوند در نتيجه بر ميزان خطاکاريهايشان افزوده می گردد. هر چند تضادها و برخوردهای فنی مابين گروه های حاکم، از حد تصاحب سهم بيشتر از قدرت، پا فراتر نمی گذارند، و گرچه اين گروه ها می کوشند تضادهای خود را عليه مستضعفين و با استثمار بيشتر ايشان حل کنند، اما ناگزيرند بطور روزافزون نيروها و استعدادهای بيشتری صرف حفظ نظامی کنند که موجوديتشان در گروه ادامه حيات آنست. و همين امر در عين آنکه موجب تشديد ستم می گردد، نقش مستضعفين را در برخوردها افزايش می دهد. و از آنجا که مستضعفين تنها موضوع ستم اقتصادی نيستند بلکه از لحاظ سياسی و اجتماعی و فرهنگی نيز مورد ستم قرار می گيرند، يعنی بايد همواره در موقعيت و وضعيت دون انسان و ابزار باقی بمانند تا که بکار بردنشان در مبارزه بر سر قدرت موجب از بين رفتن خود نظام نشود، تنها وقتی در درون گروه های قدرت در رقابت بر سر قدرت بکار گرفته می شوند، به قدرت خويش و ضعف گروه های حاکم و سستی تارعنکبوت روابطشان پی می برند. بدينخاطر است که موسی در کانون قدرت فرعونيان بزرگ می شود اما با انديشه ای آزاد از حصار بلند و وابستگيها و دلبستگيهایِ خاصِ گروه های حاکم.

 

     گروه های حاکم نه می توانند از خود در گذرند چرا که ملازمه با حذف خود و موقعيتهايشان دارد و نه می توانند تمامی نيروهای محرکه را از راه جذب و يا حذف خنثی کنند، چرا که از طرفی بر کم و کيف نيروهايي که در رقابت بر سر قدرت بکار می روند روز بروز افزوده می شود و از طرف ديگر همين برخوردها گروه های حاکم را ناتوان و ناتوانتر می سازند. اما مستضعفين در جريان رشد تضادها به نيروی خود استشعار پيدا می کنند. پی می برند که گروه های حاکم با استخدام قوا و استعدادهای ايشان، دم از خدائی می زنند، و گرنه از خود نيروئی ندارند. از اين زمان ببعد، قالب اجتماعی ديگر قدرت تحمل محتوی را از دست می دهد و انقلاب ناگزير می گردد.

     اما تا وقتی زمينه يعنی روابط سلطه بر جاست، انقلاب به ضد انقلاب تحول می کند چرا که روابط سلطه بناگزير جامعه های در رابطه را به طبقات و اقشار تقسيم می کند و همان جريان فرعون و قوم بنی اسرائيل از نو بوجود می آيد. با وجود اين در طی زمان صحنه برخوردها بزرگتر می شود تا بدانجا که جهانی می گردد. هنوز ما در اين مرحله نيستيم اما نشانه هايی از اين جريان رخ می نمايد. در حقيقت آگاهی و استشعار به واهی بودن مرزها و لزوم جهانی کردن انقلاب جوانه زده است. تشديد تراکم قدرتها در مقياس جهان و واپس رفتن چند ميليارد تن در موقعيت دون انسان، بايد عقل سبب جوی را به يافتن چاره برانگيزد. بايد مستضعفين را برانگيزد که بيشتر به واهی بودن مرزها وحدت فطری خويش پی ببرند. بايد آنها را بر آن دارد که روز بروز بقدرتی که از دستشان بدر می رود و عليه شان بکار می افتد بيشتر علم پيدا کنند. بايد بيشتر توجه کنند که روابط زور و قدرت، روابطی جهانی هستند و قيام و انقلاب تا به بيرون رفتن از اين روابط نيانجامد و بدان جهانگير نشود و راه استقرار توحيد را در جهان نگشايد، کامياب نخواهد شد. همانسان که ديديم امامت و رهبری اين انقلاب بر عهده مستضعفين است چرا که نيرويی که در ظرف اجتماعی نمی گنجد نيروی آنهاست و آنها بايد هر زمان بيشتر به اين واقعيت وجدان پيدا کنند و تغيير کنند و جهان را تغيير دهند.

     مستضعفين زمين که بطور عام طرف خطاب خدايند و امامت مردم روی زمين در کار استقرار جامعه جهانی توحيدی بر عهده آنهاست، با پی بردن به فريبها و از راه علم به سستی تارعنکبوت روابط قدرت بدستان جهان و بويژه با بدرآمدن از قيد مرزها موهوم و رهانيدن خود از قيد ضابطه های رنگ و نژاد و مليت و ... و با همپشتی با يکديگر در سرتاسر جهان، بايد توانائی دست يازيدن به بعثت فرهنگی ( يا جهاد اکبر) و جهاد رهايی بخش (يا افضل الجهاد) را پيدا کنند و افق توحيد را بر اهل زمين بگشايند.

 

۲- وُ نمُکِنُّ لَهـُم فِی الاَرضِ وُنُرِیُ فِرعُونُ وُ هُامنُ وُجـُنُودُ هـُمُا مِنهـُم مُاکَانُوا يُحذَرونُ  

 

    سبب قسمت مهمی از ضعف همانطور که علتِ (و نه قدرت خودکامه که خود ضعفی بزرگ است) توانِ رهائی بخش مستضعفين در خودشان است. در ذهنيات و در باورهاشان است. در حقيقت احزاب قدرتمندان يک قسمت مهم از قدرت خود را مديون مرزهايی می دانند که ميان ملت ها و نژاد ها و رنگها بوجود آورده اند و به مستضعفين دو امر را باورانده اند: يکی اينکه اگر نباشند، مستضعفين نيست و نابود می شوند و ديگر اينکه قدرتشان حد و مرزی نمی شناسد و کسی يارای درافتادن با آنان را ندارد. بدينسان قدرت اتحاد فرعون ها و هامان ها و سپاهيانشان در ضعف مستضعفين است. اين ضعف تا بدانجاست که مستضعفين خودشان با گذاردن فرزندان و توليدشان در اختيار احزاب قدرتمندان، به آنان امکان می دهند قدرتی خودکامه بوجود بياورند و با تکيه بدان دم از خدائی زنند و خدائی کنند. از آنجا که بنای اين ساختمان اجتماعی بر ترس استوار است، تا می توانند آنرا از راه های گوناگون بر ذهنيات مستضعفين حاکم می کنند.

     بدينقرار ضعف و ترس مستضعفين و قدرت خودکامه مسلطين يک چيزند. ترس اولی ها است که نزد دومی ها به قدرت خود کامه مادی (قشون و اموال) و غير مادی (خدائی کردن و عبوديت و اطاعت محض طلب کردن که در قسمت بعد بدان خواهيم پرداخت) تبديل می شود. هراندازه قدرت خودکامه متمرکز می شود و هراندازه در جريان تراکم و برخودافزودن، پيش می تازد، جدائی و تضاد ميان مسلطين و مستضعفين بيشتر می شود و ديوار ترس بلندتر می گردد. حرکت جامعه بحرکات ناهمسو بدل می گردد و نيروهای محرکه در مجاری روابط قدرت می افتند و چون بطور دائمی برای تحکيم بنای قدرت خودکامه بکار می روند، قدرت خودکامه را تنها ضابطه منزلت انسان ها می گردانند و جامعه ها را دچار تجزيه ای عمومی و همه جانبه می نمايند و در نتيجه در درون طبقات حاکم نيز تضادها روزافزون و بزرگ می شوند، تا بدانجا که مستضعفين رشته های پيوند قدرت بدستان را همانند تارهای عنکبوت سست می يابند و در درون اين تارها و با استفاده از تضادها، پايه بعثت خويش را بنياد می گذارند و امام نيروی پيشاهنگ خويش را می پرورند:

 

۳- فَالتَقَطَه ال ُفِرعُونُ لِيُکُونُ لَهـُم عُد ُوٌا وُّ حُزَنـًٌَا اِنُّ فِرعُونُ وُ هُامنُ وُ جـُنُودُ هـُمُا کَانُوا خطِينُ

     موسی در دل کفر، در خانه فرعون خودکامه و مظهر سلطه آلش و اداريان و نظاميانش پذيرفته می شود و بزرگ می گردد، تا که دشمن آنها و مايه تباهی کارشان گردد. در اين آيه قانون ديگری از قوانين رشد و تخريب قدرت بيان می گردد: همانطور که شرح شد بر اثر تمرکز و تراکم قدرت، رشته های همبستگی در ميان گروه های حاکم سست و پاره می شوند. جای همبستگی ها را رقابت بر سر قدرت می گيرد. روابط شخصی قدرت بسط می يابند و حفظ منزلتها و موقعيت ها به استفاده روزافزون از زن و زر و زور داخلی و خارجی و عقيده و ... در زد و بندها نياز پيدا می کند. تضادهای عارض بر روابط حاکمان بر هم افزوده می گردند و مجال ها و امکانات فراوانی برای رشد نيروی جديد، نيروی مستضعفين يعنی جامعه ها و طبقات زير سلطه، فراهم می آيد. بدينسان نيروی امام در بطن روابط درونی دستگاه حاکم و با استفاده از خطاها و غلط کاريهای قدرت بدستان، رشد می کند. برای آنکه اين امکان برای زير سلطه ها فراهم آيد، لازم است که آنها با بعثت فرهنگی که جهاد اکبر است، قالب موهوم ترس را بشکنند و با قيام انقلابی بساط سلطه گران را در هم نوردند. بعبارت ديگر انقلاب سياسی با بعثت فرهنگی شروع می شود. در حقيقت تا وقتی مستضعفين به قدرت خويش و ضعف قدرت بدستان پی نبرند، البته فرعون بعنوان نمايندگی قدرت خدائی خواهد کرد. بدينقرار قرآن در اين آيه يک امر واقع مستمر ديگر را نيز بيان می کند و آن اينکه اراده اجتماعی يا بهتر، اراده توحيد بايد از جانب مستضعفين اظهار گردد و امامت از آن آنان است. بلحاظ اهميت نقش امامت، جز اين آيه، قرآن در جاهای ديگر باز از نقش بعثت فرهنگی و اجتماعی و سياسی و در نتيجه از نقش تعيين کننده نيروی امام سخن بميان می آورد. از جمله:(۲۰)

 

اِنُّ اللهَ لَايـُغَيِرمُابِقَومٍ حُتیّ يـُغَيِر ُوا مُا بِاَنفُسُهِم

خداوند چيزی را در قومی تغيير نمی دهد تا که آن قوم بنفس خويش در نفس خويش نسبت به آن چيز دگرگونی ايجاد کنند.

 

د- مؤلفه فرهنگی:

     و بالاخره اسباب چهارم تمرکز و تراکم قدرت خودکامه و خدائی يافتن نمايندگان قدرت خودکامه، مذهب و عقيده و باورهای رسمی در يک کلام، عمل انديشه و دست خود آدميان يعنی، سلطه جويان و پذيرندگان بندگی طاغوت  است. اما سلطه جويان: (۲۱)

 

ذلِکُ بِمُا قَدُمُت اَيدِيکُم وُاَنُّ اللهِ لَيسُ بِظَلَامٍ لّـِلعُبِيدِ (۵۱)

کَدُابِ الِ فِرعُونُ وُ الّذَِينُ مِن قُبِل هِم کَفَر ُوا بِايتِ اللهِ فَاَخَذَ هـُم اللهُ بِذُ نُوبِهم اِنُّ اللهَ قُوِی شَدِيد ُ العِقَابِ

(۵۲)

اين (عذابی که کافران می چشند) عذابی است که با دست خود برای خويش، از پيش فراهم آوردند وگرنه، خدای بر بندگان خويش ستم روا نمی دارد. (اي پيامبر، قريش نيز) همانند آل فرعون کسانی پيش از ايشان بنا بر رويه به آيات خدای کفر ورزيدند و بدين گناهان، دست خدای گريبانشان بگرفت. همانا خدای قوی و سخت کيفر کن است.

 

و نيز:(۲۲)

 

ذلِکُ بانُّ اللهَ لَم يُک مـُغَيِرٌا نِعمُهٌ اَنعُمُهُا عُلی قَومٍ حُتّی يـُغَيِروا مُا بِاَنفُسُهم وُ اَنُّ اللهَ سُمِيع عُليِم (۵۳)

کَدُابِ الِ فِرعونُ وُ الّذَيِنُ مِن قَبلِ هِم کَذَ بـُوا بِايتِ رُبـِّهـُم فَاَ هـُلکُنهـُم بِد ُ نـُوبِهم وُ اَغرُقنَآ الَ فِرعُونُ وُ کُل ُ کَانُـوا ظلِمِينُ (۵۴)

اين بدان خاطر است که خدای در نعمتی که به قومی داد تغيير نمی دهد مگر آنکه آنان از خويشتن بيگانه شوند. و همانا خدای شنونده و داناست. همانند آل فرعون و کسانيکه پيش از ايشان ( از خود بيگانه شدند و) بنا بر رويه آيا خدای خويش تکذيب کردند. از اين رو بدان گناهان هلاکشان ساختيم و آل فرعون را غرق کرديم و جملگی ستمگر بودند.

 

۱- عمل انديشه ودست سلطه جويان:

    دو آيه ای که در بند پيش ذکر شدند و آيه های ۵۱ و ۵۳ که در آغاز بند آورده شدند، بيان اثرات سلطه در جامعه سلطه گراست. در اين جامعه ها، بلحاظ جذب دائمی دسترنج و منابع مستضعفين، انسانها از طريق حکم کردن ضد ارزش تشخص جويی بر توليد و مصرف و روابط اجتماعی، و با به استخدام قدرتهای اقتصادی و اجتماعی و سياسی و فرهنگی درآوردن استعدادهای انسانی، انسان را بنده توقعات قدرت های خودکامه می کنند و از طبيعت خويش بيگانه می سازند. آدميان از خود بيگانه بدست خود هزارها فرعون ذهنی و عينی می سازند و خود را محکوم حکم آنها می کنند. در حقيقت هم خدائی جستن و هم بندگی بنده را گردن گذاردن، نتيجه آنستکه آدميان در رابطه با تمرکز و تراکم قدرت خودکامه در مقياس جهان بدو دسته آلت سازان و آلت شوندگان تقسيم می شوند. آنان که آلت ساز و آلت باز می شوند، البته نمی توانند بدون ساخت دادن به ذهنيات خود و مستضعفين، جهانی انباشته از آدمهای رسمی بسازند و کيش شخصيت را چنان بر انسان حاکم کنند که آدمی از کار و ابتکار جز سود و تشخص نجويد.

    گروه های حاکم خود نيز به دست خويش، موجبات تباهی خود را بوجود می آورند: استعدادهای فکری و کسانيکه می توانند از عهده رهبری برآيند، به امامان شرک و رهبران جامعه هايی بدل می شوند که در آنها ملاک سنجش و ضابطه اعتبار و تشخص تقوی نيست بلکه قدرت مادی يا قدرت معنوی است. در جامعه دو دسته عنان دار اين دو قدرت می شوند: اداريان و نظاميان و کارفرمايان خدمتگزار قدرت مادی می گردند و روحانيان و علماء و دانشمندان در يک کلام هامان های خدمتگزار قدرت خودکامه، توقعات غيرمادی رشد قدرت را بر می آورند. نقش کذابين يعنی کسانيکه همه استعدادهای فکری خود را در خدمت توجيه قدرت و ارزش کردن تشخص جوئی بر پايه قدرت می گذارند، نقشی همپايه نقش دسته اول است و مجموع اينان با درآمدن به خدمت قدرت فزونی جوی، بخود و تمامی انسانيت ستم می کنند و مانع پيدايش وجدان به ارزش توحيد، مانع بازگشت به بعثت و بازيافت امامت و قرار گرفتن در خط نسبيت و فعاليت و مانع تلاش در جهت استقرار جامعه متعالی، توحيدی در جهان می شوند. ظلمی که بر خودشان و بر مستضعفين روا می دارند، ظلمی است که به دست خود می کنند و گرنه خدا بر بندگان خود ستم نمی کند.

 

 

۲- سلطه جويان با دست خود گور خويش را می کنند:

     قرآن در دو آيه ۵۳ و ۵۴ سرنوشت ابزار دستهای قدرتی را باز می گويد که از ديرگاه و همواره در خدمت قدرت مطلقه، آلت ناتوان توقعات روزافزون آن می شوند. در حقيقت قدرت در فراگرد رشد خود ذهنيات اينان را چنان از عشق به مطلق العنانی پر می کند و چنان ديدشان را از ديدن ماورای ذهنيات مطلق شده شان ناتوان می گرداند که از پی بردن به نسبی بودن خود و قوانين حاکم بر رشد و مرگ قدرتهای متمرکز و متراکم و خودکامه عاجز می شوند.

    در حقيقت نخستين قربانيان دروغ بافيهای کذابين سلطه جويانند. از زيادی تکرار دورغ ها و جلوگيری از تفکر آزاد و اظهار حقايق و تراشيدن اسطوره ها و ارزش جلوه دادن ضد ارزشها و ... کار را بجايی می رسانند که کار دين و علم و هنر و ... در توجيه هزارها هزار جلوه های گوناگون قدرتِ خودکامه خلاصه می شود. تا بدانجا که همه می خواهند جن قدرت خودکامه را تسخير کنند غافل از اينکه آنها تسخير اين جنّ می شوند و وی را حاکم و آمر خويش می سازند.

    بدينسان قدرت طلبی و خودکامگی جويی پايه و اساس ساخت ذهنيات آدميان بويژه سلطه جويان و فرمانروای فکر و عمل آنان می گردد. در اين زمان علم و دين و هنر رسمی کاری جز اين ندارند که توقعات تمرکز و تکاثر قدرتهای خودکامه را بر آورند. عالمان و روحانيان و هنرمندان رسمی، همانند استعدادهای ديگر، استعدادهايی اند که از فطرت بريده و در خدمت قدرتهای فزونی جوی حاکم بر سرنوشت بشر درآمده اند و اينان محکوم به تباه شدن هستند. چنين است، فرهنگی که قدرتهای خودکامه سازنده آنند، فرهنگ تابعيت و انقياد است. از اينرو آلت ها و کسانيکه سلطه ی مطلقهء قدرتهای سياسی و مالی و دينی و علمی و هنری و اجتماعی را می پذيرند، قدرت خودکامه ای را می ستايند و زور عامل تنظيم روابط جامعه ها با هم، طبقه ها با هم، گروه ها با هم، خانواده ها با هم و افراد با هم می گردد. و اين زور چون از طريق انديشه و عمل آدميان بکار می رود، در جلد شخصيت خدا می گردد.

 

۳- نقش اراده و عمل در بسط خودکامگی:

    عمل سلطه گران بر روی کارپذيران موجب دگرگونی دين از واقعيت خويش می گردد، بطوريکه، دين که بيانِ خواستِ بازگشت به فطرت است، خود وسيله توجيه نظام حاکم و پيدايش خدايان مادی و ذهنی بيشمار و سلطه آنان بر آدميان می گردد. در ذهن عوام دين وسيله استبداد سياسی و دينی و علمی و هنری و ... می شود و تعصبات کور اينان به مبلغان جوراجور قدرت مطلقه امکان می دهد که دين و علم و هنر و ... را از واقعيت خود بگردانند و تحريف کنند و بر ذهن خلق تاريکی جهل و حکومت مطلقه قدرت خودکامه را مسلط گردانند و پناه بر خدا از اين تاريکیِ تاريکی افزا:(۲۳)

 

 وَمِن شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ {۳}

( پناه بر خدا از ...) و از شر تاريکی درآيد و تاريکی بر تاريکی افزايد

    با بکار بردن روزافزون زور و زر و فريب و بويژه فريب، مردمانِ کارپذير، ذهنيات التقاطی يا مجموعه ای از باورهای جوراجور و بی رابطه با هم و بسا متضاد پيدا می کنند که خود بر تيرگيها و تاريکيهای حاکم بر ذهنياتشان ميافزايند (۲۴) کذابين پرستش عمله قدرت مطلقه را تبليغ می کنند و انواع اجبارهای عينی و ذهنی را همچون بندهای گران بر دست و پای عوام می گذارند و براستی آنان را به گوسفندانِ مطيعِ قدرت خود کامه بدل می سازند. دين که بيان خواست بازگشت به فطرت و طريق بازگشت بدان است و بدين جهت حتی در پذيرش آن اکره و جبری نيست، بدينٍ رسمی يعنی پرستش جبری طاغوتها، يعنی پرستش خودکامه ها در هزارها چهره، بدل می گردد.

    راه بردن بدين توحيد به آگاهی و خود آگاهی و به شناخت علمی ميسر می شود و دين شرک به جهل و تاريکی دوام می جويد. دين توحيد به آزادی رهنمون می شود و در پی آزاد کردن اراده است و دين شرک به زور و جبر برجاست: (۲۵)

 

لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ {۲۵۶}

اللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ أَوْلِيَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَـئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ {۲۵۷}

در کار اعتقاد به دين، اجبار و کره روا نيست. به تحقيق راه رشد از راه غَیّ (خود مطلق سازی و تجاوز پيشه گی) تشخيص و آشکار شده است. بدينقرار کسی که بر طاغوت کفر می ورزد و به خدا ايمان می آورد برشته پايدار و پابرجايي دست جسته است که هرگز گسسته و محو نمی شود (که بدان راه توحيد و خدا را پی می گيرد) و خداوند شنوا و داناست. خدای ولی کسانی است که ايمان می آورند و از تاريکيها (جهل) به نور (علم و ايمان) گذر می کنند. و اولياء کسانی که کفر می ورزند، طاغوتند (کسانيکه سزاوار حکومتی که می کنند نيستند). اينان از نور به تاريکيها گذر می کنند و اصحاب آتش و در آن خالدند.

 

     تردستی کذابين در اينستکه لفظ را نگاه می دارند و محتوی راعوض می کنند، قالب دين را نگاه می دارند ومحتوی آنرا با فرعون پرستی (فرعونی که يکی از هزارها صورت نوعی طاغوت است) دمساز می کنند: دين آزادی و راه بُر به فطرت و دليل راه بازگشت از ضلالت شرک به توحيد و راهنمای گسستن زنجير عجز و واماندگی و عبوديت مطلق ها و ره يافتن به رشد و نشان دهنده طريق کفر ورزيدن به طاغوت و راه جستن به توحيد، توسط کذابين بدين دمسازی و انطباق جويي باحاکميت طاغوت بدل می گردد و از آن وسيله توجيه ساخته می شود: (۲۶)

 

أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُواْ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُواْ إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُواْ أَن يَكْفُرُواْ بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُضِلَّهُمْ ضَلاَلاً بَعِيدًا {۶۰}

آيا نظر نمی کنی در (احوال) کسانيکه همانا گمان می برند بدانچه بتو نازل شده است (قرآن)  و آنچه پيش از تو نازل شده است، ايمان آورده اند.. نمی بينی می خواهند بحکم طاغوت گردند گذارند حال آنکه درست به کفر ورزيدن بطاغوت امر شده بودند. و نمی بينی که شيطان بر آنستکه آنان را در گمراهی، دورگاه های گمراهی براند؟

 

     بدينسان، اينان، ايمان بخدا را که مستلزم آزاد شدن از بندگی هرگونه مطلق از ذهنی و عينی است، به خدمت طاغوت در می آورند و آن را به ايمان بانواع طاغوت يعنی ايمان به خداهای واهی ذهنی و عينی بيشمار بدل می سازند.

     اقتضای بازگشت به فطرت، علم و بينش است و اقتضای يافتن علم، آزادی انديشيدن و آزادی بيان انديشه و اقتضای اين آزادی، فقدان مانع در راه اظهار حقايق است. اما کذابين، بنام دين، بنام انديشيدن، بنام آزادی بيان، جلو انديشيدن و اظهار آنرا می گيرند. دين می گويد: (۲۷)

 

 وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَن يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَى فَبَشِّرْ عِبَادِ {۱۷}

 

الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ {۱۸}

و کسانيکه از طاغوت و پرستششان سر باز می زنند و در پی توبه بخدا روی می آورند، بدينان بشارت باد. بشارت باد به بندگانی که سخن ها را می شنوند و از بهترين سخن پيروی می کنند. اينان کسانی هستند که خدای هدايتشان کرده و می کند. اينان اولوالابابند. (بحقيقت راه جستگانند)

 

     دين آدمی را به دوری گزيدن از طاغوت پرستی می خواند، و بشارت راه يابی به خدا را بکسانی می دهد که سخن ها را بدون توجه به گوينده آن می شنوند و آزادانه بهترين سخن را بر می گزينند. و کذابين با اسباب چينی های گوناگون راه بر عرضه آزادانه انديشه ها می بندند.

     چه انديشه های بزرگی که بر اثر اسباب چينی های کذابين در مسلخ روابط شخصی، قربانی نشده اند و نمی شوند. چه استعدادهايی که از راه گرويدن به کيش شخصيت تباه نمی گردند ... کی رسد آن زمان که سپيده آزادی بدمد و انسان در راه توحيد استعدادهای خويش را پرورش دهد؟: (۲۸)

 

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ {۱}

بگو پناه بر به خدای سپيده دم.

 

و اين سپيده دم خواهد دميد:

     مردم به يمن پايمردی و مقاومت، در دل شب ديرپا، نور خدا را باز خواهند جست و به صبح توحيد چشم خواهند گشود. اين سخن نه يک حکم نه يک آرزو، که يک واقعيت و آموزش تاريخ است. در حقيقت، اراده مردم نيز در تحول و سرانجام کارشان نقش مهمی دارد. آدميان فساد و صلاح کار خود را بدست خويش بوجود می آورند. از اينرو سرانجام هرانقلاب درگرو انقلاب در انديشه و عمل آدمی است. در آدمی اين توانمندی وجود دارد که خود را از قيد و بند نظام حاکم رها کند و از خود يک نيروی دگرگون ساز بوجود آورد. بنابراين زمينه و مؤلفه های چهارگانه، حاصل و ثمره عمل انسان است. در حقيقت نيرو و استعداد اگر در جهت ساختن و رشد بکار نروند، بيکار نمی مانند و لزوماً در جهت تخريب و فساد بکار می افتند. (۲۹)

 

ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ {۴۱}

مَن كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ وَمَنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلِأَنفُسِهِمْ يَمْهَدُونَ {۴۴}

بر خشکی و دريا، فساد از رهگذر سوء و بدی عملکرد خود مردمان بروز و ظهور می کند. هرآينه به بعضی از اينان کيفر اعمالشان را می چشانيم باشد که از ( خطا به صواب) بازآيند. هر کس بذر کفر کارد کفر درود و هر کس عمل درست کند، بدان نفس وی (در بهشت توحيد) مهد جويد.

 

     بدينسان همه چيز در گرو آزادی انسان است، امام و پيش آهنگ کسی است که اراده خويش را آزاد می کند و نيروی خويش را در جهت بازگرداندن عمل انسان به مسير توحيد بکار می اندازد. در حقيقت مؤلفه های ياد شده انسان را در جلوه های گوناگون کيش شخصيت تسخير می کنند و بدينخاطر و بخاطر آنکه هر مبارزه رهايي بخش بناگزير نيازمند آزاد شدن انقلابيان در انديشه و کار از قيد و بند نظام موجود است، مبارزه با کيش شخصيت بحق جهاد اکبر است. وجدان و شعور به نقش اراده مردم در فساد و صلاح کار خويش، مهمترين مرحله يک انقلاب، انقلاب بمعنای واقعی کلمه است. و همانسان که ديديم ناس يعنی مستضعفين بخودآگاهی خواهند جست. چنين است، انسان ها در راه پيمايی طاقت فرسای خويش در راه توحيد، بتدريج از بندگی انواع خدايان از جمله،                          شخصيت خدا شدهء خود و ديگران آزاد می شوند. هراندازه آزادتر می شوند و به نور توحيد افق ديد و پندارشان روشن تر می گردد، امام توحيد را از امام شرک بهتر تميز می دهند و به دوز و کلک چيدنهای شيطان ها، اين عوامل ذهنی، مطلق تراشی ها، نيکوتر پی می برند و خوب تر می فهمند که ذهنيات مطلق شده تا چه حد موهوم و شخصيت بر پايه قدرت طلبی بيمارگونه تا چه اندازه پوچ و بی اعتباراند. انسان هر اندازه خود را از اسارت منِ مطلق شدهء خويش آزادتر می کنند، صف خود را از صف پيروان طاغوت مشخص تر می سازند و سبک بال تر و مؤثرتر با اولياء شيطان می جنگند. در گذشته چنين بوده و در حال و آينده نيز چنين خواهد بود. بيان الهی، اظهار اين امر واقع مستمر است: (۳۰)

 

وَالَّذِينَ كَفَرُواْ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُواْ أَوْلِيَاء الشَّيْطَانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا {۷۶}

و آنانکه کفر می ورزند در راه طاغوت می جنگند. با اولياء شيطان بجنگيد و همانا تاکيد (وسوسه کردن، تحريک، نيرنگ و دروغ) شيطان ضعيف است.

 

     حاصل سخن آنکه در زمينه روابط سلطه و در پی اجتماع چهار دسته عوامل، قدرت خودکامه متمرکز می گردد و تکاثر و تراکم می جويد. نمايندگان قدرت خودکامه در زمينه اين روابط و با وجود حضور و عامليت دائمی عوامل مورد بحث، بنام قدرت دم از منيت و خدائی می زنند و خدائی می کنند. با آنکه هر بار امام مستضعفين و نيروی پيشاهنگ خلق اسير، در کانون قدرت و شکاف های بيشماری که حاصل از تضادهای روزافزون و رشد يابنده اند پرورده می شود، و با انقلاب مستضعفين بنای موجوديت قدرت خودکامه فرو می ريزد، اما چون مرگ قدرتهای خودکامه مقارن با از بين رفتن زمينه، يعنی روابط سلطه و عوامل چهارگانه نيست، نطفه های قدرتهای مطلقه، از نو بسته می گردند، از نو رشد می کنند و دوباره می ميرند. اما باز در نطفه های جديد، زندگی را از سر می گيرند و بعثت های توحيدگرايانه نيز در بعثت های آينده خود را باز می يابند و بدينسان استمرار می جويند: (۳۱)

 

وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ وَاجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ فَمِنْهُم مَّنْ هَدَى اللّهُ وَمِنْهُم مَّنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ فَسِيرُواْ فِي الأَرْضِ فَانظُرُواْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ {۳۶}

به تحقيق در هر امتی رسولی برانگيختيم تا که (مردمان) بندگی کنند خدای را و روی تابند از طاغوت. از ميان امت کسانی هدايت خدای يافتند و کسانی گمراهی در کامشان کشيد.پس در روی زمين گردش کنيد و بنگريد چگونه بود پايان کار تکذيب کنندگان.

 

      سرانجام پيروزی از آن توحيد گرايان است اگر اين بعثت دائمی و نبرد با کفر و شرک گرايان را تا آنجا ادامه دهند که فتنه ای برجا نماند و انسان از يوغ ستمگران آزاد شود و به توحيد رسد. دين خدا، دين آزادکننده و شکوفاننده استعدادهای انسان، انسان نسبی و فعال گردد: (۳۲)

 

وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَواْ فَلاَ عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِينَ {۱۹۳}

و با کافران بجنگيد تا ريشه فتنه برکند و دين برای خدای شود. پس اگر بازايستند، جای دشمنی جز بر ستمگران نيست.

 

 

 

قسمت سوم - تأليف و ترکيب مؤلفه ها:

     تأليف اين مؤلفه ها در زمينه سلطه چگونه انجام می گيرد؟ آيا ميان زمينه و مؤلفه ها تقدم و تاخر وجود دارد، يعنی زمينه روابط سلطه موجب پيدايش مؤلفه ها و تأليف آنها می شود يا بعکس اجزاء و مؤلفه های چهارگانه موجد زمينه اند؟ و بالاخره از اين چهارعامل کداميک نقشی تعيين کننده دارد؟

     ذهن ساده گرا و مطلق ساز، اين اجزاء را جلوه های گوناگون يک واقعيت تلقی نمی کند، گاهی اين عامل و زمانی که آن يک را مطلق می کند و پيدايش بقيه را به او نسبت می دهد. در يک نظريه عامل اقتصادی، نقش خدا را بازی می کند (۳۳) و در نظريه ديگر عامل فرهنگی (۳۴) تعيين کننده است. در نظريه ای عامل اجتماعی مطلق می شود (۳۵)

قدرت سياسی فعال مايشاء می گردد و بخدايي می رسد: (۳۶)

     درباره زمينه، يعنی روابط سلطه ميان جامعه ها نيز، پاره ای آنرا نتيجه و معلول رشد تضادهای درونی سرمايه داری می دانند (۳۷) و جمعی آنرا علت پيدايش تضادهای درون جامعه ها می شمرند. (۳۸).

     بدينقرار داستان همان داستان فيل مذکور در مثنوی مولوی است (۳۹): در تاريکی مطلق گرايي، هر کس دستش بجايي و جزيی از فيل می رسد، آن جزء را مطلق می کند و اسمی روی آن می گذارد، و فيل همه چيز می شود، جز فيل!

     انديشه توحيدی، همانسان که ديديم همه اين عوامل را در تراکم قدرت دخيل می داند. بنابراين اگر مطلق گرايی نظريه های فوق را از آنها بگيريم، همگی به نظريه ای قابل تحويل می گردند، که به نظريه توحيدی نزديک است، اما هنوز نظريه توحيدی نيست. توضيح آنکه با سلب صفت خدائی از عوامل، اين مؤلفه ها نسبی می شوند. هر کدام در پيدايش ديگری و مجموعاً در پيدايش پرستش قدرت مطلقه، مؤثر واقع شده و يکديگر را ايجاب می کنند. بدينقرار با حذف نقش خدائی عامل ها،  در شناخت پديده پيشرفت بزرگی بدست می آيد (۴۰)، اما هنوز تا شناخت عينی راه درازی در پيش است: اگر اجزاء و مؤلفه های فوق بطور يکسان، نسبی قبول شوند آيا می توان تقدم و تأخرشان را نيز منکر شد؟ يعنی با قبول اين امر که اجزاء در تحولات يکديگر مؤثر واقع می شوند، نمی توان مثلاً عامل روابط اقتصادی يا فرهنگی را مقدم فرض کرد؟ و اين بدان معنی نيست که آن جزء يا اين جزء موجب پيدايش اجزاء ديگر می شود؟ برای روشن شدن موضوع می توان رابطه انسان با طبيعت را مثال آورد:

     در روابط انسان با  طبيعت رابطه مقدم، يک رابطه ذهنی (اندريافت انسان از طبيعت) يا يک رابطه عينی (کار انسان و طبيعت بر روی يکديگر) است؟ رابطه اجتماعی مقدم بر رابطه با طبيعت و در نتيجه مقدم بر دو رابطه ذهنی و عينی، يا در نتيجه آنها بوجود آمده است؟ و بالاخره رابطه اجتماعی مقدم بر رابطه سياسی يا مؤخر بر آن است؟

     باز برای روشن تر شدن مسئله، سئوالات ديگری مطرح می کنيم:

     آيا هر رابطه عينی با طبيعت بخودی خود يک رابطه ذهنی نيست و بعکس؟ آيا می توان منابع طبيعت را به استخدام خويش درآورد بدون علم به امکان و تاحدودی بچگونگی استخدام منابع؟ آيا اين علم می تواند جز از راه تجربه و آزمايش يعنی عمل بدست بيايد؟ پاسخ به دو سئوال آخری، در حقيقت پاسخ به سئوال اول است:

     بطور عينی ( و هر کس می تواند خود تجربه کند)، عمل بر روی طبيعت، فی نفسه بيان درجه علم بر طبيعت نيز هست و بعکس. يکی از ديگری می آيد و هر دو از يکديگر. بعبارت ديگر هر عمل مجموعه ای است از کار انديشه و کار دست و کار طبيعت. بازده مجموعه اين سه کار بنوبه خود بر عمل های بعدی اثر می گذارد... بدينسان تقدم و تأخری در کار نيست. دهقانی که زمين را بيل می زند، بيل زدنش هم يک کار بدنی و هم کاربرد تجربه و علمی است که دارد و تجربه هايی هم که بدست می آورد باز تنها در کار دست ها و پاهايش اثر نمی گذارد، بر کار فکر او و کار طبيعت نيز اثر می گذارد (۴۱)

    درباره تقدم و تأخر روابط اجتماعی و روابط با طبيعت نيز می توان بترتيب بالا از راه سئوال و جواب، مسئله را حل کرد: آيا روابط با طبيعت موجب پيدايش روابط اجتماعی شده است يا بعکس؟ آيا هر رابطه ای با طبيعت، متضمن رابطه ای اجتماعی و بالعکس نيست؟ آيا می شود با طبيعت رابطه ای برقرار کرد که متضمن رابطه با ديگری نباشد؟ و آيا می توان با ديگری رابطه ای برقرار کرد بدون آنکه متضمن رابطه با طبيعت نباشد؟

     در اينجا هم پاسخ به سئوالهاي آخری متضمن پاسخ به سئوال اول است بطور عينی، چون جمع انسانها بر روی اين زمين پراکنده اند، نوع کاری که هر فرد، هر گروه، هر جامعه بر روی زمين انجام می دهد فی نفسه نوعی رابطه اجتماعی را چه در مقياس رابطه فرد با فرد، چه در سطح رابطه گروه باگروه، و چه در مقام رابطه جامعه ها باهم، بيان می کند و بعکس هر نوع رابطه اجتماعی نوعی رابطه با طبيعت را منعکس می کند. بدينقرار می توان تعريف عمل را به اين بيان که مجموعه ای است از کار انديشه و کار دست و کار طبيعت بسط داد و گفت: عمل مجموعه ای است از کار انديشه ها و دستهای يک فرد و يک گروه و يک جامعه و مجموع جامعه ها، و کار طبيعت، از گذشته های دور تا امروز.

     در عين حال عمل را  بايد تنظيم کرد و سازمان داد. و جزء سياسی، همين سازماندهی فعاليت بشر در خانواده، در گروه، در جامعه و در جهان است. هر عملی در خود منعکس کننده نوع تنظيم و سازمان است. کار خواه بر روی طبيعت و خواه بر روی خود و ديگری بدون سازمان متصور نيست. ذهن بريده از واقعيت ممکن است تصور کند کار، مقدم بر سازمان يا بعکس، سازمان مقدم بر کار است. اما در واقع، ايندو باهم همراهند. زيرا همانسان که ديديم عمل مجموعه ايست از کار انديشه ها و دستها و طبيعت و قسمتی از کار انديشه همان سازمان دادن به کار است. تغيير تنظيم و سازمان کار، در واقع تغيير کار، و تغيير کار خود تغيير تنظيم و سازمان آن است.

     بدينقرار، اين اجزاء همواره با يکديگر همراهند، با يکديگر ملازمه دارند و در يکديگر منعکس می شوند و يکديگر را بيان می کنند.

     قائل شدن به تقدم اين جزء يا آن جزء، راهبر انديشه علمی بواقعيت نيست. توحيدگرايي، بفکر سبب جوی امکان می دهد در مقام علت و سبب يابی خود را از قيد ظن و گمان يا خداتراشی ها آزاد کند و راه شناخت عينی را هموار سازد و در جاده بی انتهای علم قطعی پيش رود و بدان افق توحيد اجتماعی را روشن سازد و راه بازگشت انسان را به توحيد باز کند.

     برای آنکه انديشه علمی از قيد ظن و گمان های مطلق شده ديگر نيز آزاد گردد، اين سئوال را بايد طرح کرد: آيا اين اجزاء قابل تفکيک و تميز قطعی از يکديگر هستند؟ پاسخ اين سئوال بهنگام پرسش و پاسخ های پيشين داده شده است. در حقيقت نه تنها اين اجزاء همواره با يکديگر همراهند، بلکه از يکديگر نيز قابل تفکيک و تميز قطعی نمی باشند زيرا همانسان که ديديم اين مؤلفه ها با يکديگر ملازمه دارند و در يکديگر منعکس می شوند. در حقيقت جزء مؤلفه يی که بطور خالص سياسی، يا بطور خالص اجتماعی، يا بطور خالص فرهنگی و يا بطور خالص اقتصادی باشد وجود ندارد. اين اجزاء جنبه های گوناگون روابط متقابل انسان با طبيعت و جامعه های انسانی (و در درون هر جامعه افراد و گروه ها) با يکديگرند (۴۲) و نمی توانند از يکديگر تميز قطعی بجويند. مثلاً يک نظام اقتصادی حتماً با يک نظام  سياسی و اين دو لزوماً با يک نظام اجتماعی و اين سه با فرهنگ جامعه همراهند و در خود يکديگر را منعکس می کنند. مثال مشخص تری بزنيم: ربا ظاهرا يک پديده يا امر واقع مستمر اقتصادی است. اما اين پديده در شکل و محتوی خود فقط بيان کنندهء روابط اقتصادی نيست بلکه روابط اجتماعی و روابط سياسی و مناسبات فرهنگی را هم بيان می کند. ربا تنها در زمينه اقتصادی عمل نمی کند بلکه در عرصه های اجتماعی و سياسی و فرهنگی نيز به عمل می پردازد. اگر اقتصادگرايان درباره اهميت اين پديده در پيشرفت اقتصادی اصرار دارند در حقيقت در اين امر چيزی جز اصرار در تحميل نوع خاصی از پيشرفت نهفته نيست، اين نوع خاص پيشرفت هم همان نظام سرمايه داری موجود در جهان است.

     با توجه به مباحث گذشته، اينک می توان به طرح مسئله تقدم و تاخر زمينه (يعنی روابط سلطه) و مجموعه اجزاء و مؤلفه ها و حل آن پرداخت و سپس چگونگی تأليف اين اجزاء و مؤلفه ها را در زمينه روابط سلطه مورد بررسی قرار داد.

     در بحث از زمينه جهانی کيش شخصيت، روشن گرديد که روابط سلطه روابطی هستند که ميان دو يا چند جامعه بزور برقرار می شوند و بزور استمرار پيدا می کنند و معلوم شد که اين روابط به چه ترتيب بصورت مجرای تمرکز و تراکم قدرت در می آيند.

     گفته شد که اين زور از چهار جزء و مؤلفه تأليف می شود و با استعمال اين قدرت عليه يکديگر، امت واحد همواره دچار اختلاف می شود. بعثت الهی يا حرکت توحيدی همان تصحيح جهت کاربرد نيرو و بازآوردن انسان به فطرت يعنی براه توحيد است: (۴۳)

 

كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ لِمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ يَهْدِي مَن يَشَاء إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ {۲۱۳}

مردمان امت واحد بودند. (پس از اختلاف) خدای پيامبران را به بشارت و هشدار دادن برانگيخت و بديشان کتاب سراسر حق فروفرستاد تا که ميان مردمان در امور مورد اختلاف (بعدالت) داوری کنند و در آن  اختلاف نکردند مگر کسانيکه در ميانشان (بيماری) بغی و فزونی جويي و خود کامگی افتاد و در کتابی که در اختيارشان قرار گرفته شده بود، آنهم با وجود آمدن بينات اختلاف کردند. پس خدای ايمان آورندگان را بجانب حق و جانبداری از حق هدايت فرمود و خداوند هر که را بخواهد به راه راست هدايت می کند.

 

     بدين ترتيب روشن می شود که زمينه جهانی سلطه، يک تغيير جهت نيروی حاصل از عمل است. اين تغيير جهت انحراف از صراط مستقيم توحيد و افتادن به راهی است که در آن گرچه قدرت در سطح جهان متراکم می شود اما رشد و نيرومندی بمعنای شکوفندگی استعدادهای همگان نيست بلکه رشد و نيرومندتر شدن يکی نتيجه ضعفيف تر شدن ديگری و طبيعت است. و اين رشد همان رشدی است که جامعه های بشری از ديرباز آنرا شناخته و بدان خو گرفته اند. اين رشد بواقع تخريب طبيعت و تباهی استعدادهای انسان است و اين همان دوری و فصل از امامت توحيدی و پيوستن و وصل به امامت شرک است.

     حاصل سخن آنکه اختلاف بشر و تجزيه آن به جامعه های مسلط و زير سلطه ناشی از تجاوزگری و بغی است و حاصل کاربرد زور و قدرتی است که می خواهد با گرفتن نيروها و زورهای ديگران بر محتوی خود بيفزايد و اين زور به شرحی که گذشت چهار مؤلفه دارد. زمينه مورد بحث همان روابط گسترده سياسی و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی ای هستند که زور به برقراری آنها ميان جامعه ها می پردازد و در درون هر جامعه ای نيز ميان طبقات و در درون هر طبقه ای هم ميان قشرها و گروه ها و افراد برقرار می کند. اين زمينه با اجزاء تأليف کننده مؤلفهِ قدرتِ خودکامه، همزمان و همسرشت است. (۴۴)

     در اين زمينه (يعنی در زمينه روابط سلطه) زور ارزش مطلق، ارزش برين می يابد و بصورت ارزشی در می آيد که راهنمای هرگونه فعاليتی است. و چون تحصيل هر موقعيت و حفظ آن و تبديل هر يک از موقعيت ها به موقعيت بالاتر و والاتر نيازمند اعمال زور است، در حقيقت تحصيل انواع سياسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی زور و انباشت آن برای بکار بردن روزافزونش در انواع رقابت ها موجب می شود که مصرف زور و کالا همواره برتوليد آن پيشی می گيرد.

 

در واقع، سهم مهمی از کالاها توليد نمی شوند برای آنکه نيازهای انسان را برآورند، بلکه توليد می شوند برای آنکه جريان از خودبيگانه شدن انسان از راه مصرف سرعت و شدت گيرد و از اين رهگذر نيازهای قدرت که در جريان تراکم آن بوجود می آيند، برآورده گردند. بدين خاطر است که در طول تاريخ مصرف مدام برتوليد سبقت جسته و امروز بدون زيادت مصرف (در کميت و کيفيت و سرعت) بر توليد، بحران اقتصادی - اجتماعی ناگزير می شود. بهمين سبب نيز تمرکز و تراکم قدرت همراه با تخريب منابع طبيعت و استعدادهای بشری است يعنی همعنان اسراف است: (۴۵)

 

وَإِنَّ فِرْعَوْنَ لَعَالٍ فِي الأَرْضِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِينَ {۸۳}

همانا فرعون آشکارا بر زمينيان فزونی و برتری می جويد و راستی آنست که او از اسراف کنندگان است.

 

     پيش از اين ديديم که عمل مجموعه ای است از کار انديشه ها و کار دستها و کار طبيعت. حاصل اين عمل به دو صورت مادی (توليد ابزار و کالا) و غيرمادی (رسوم و آداب و عادات و پندارها و باورها و علوم انسانی و علوم طبيعی) در جامعه ها و مغزها متمرکز و متراکم می گردد. در زمينه سلطه، هم حاصل مادی عمل و هم دست آورد غيرمادی آن به خدمت توقعات تمرکز و تراکم قدرت در می آيند: و اين همان فرهنگ شرک است. از اينرو انسان ها بمحض تحصيل امکانات و استغناء بر آن می شوند که با استفاده از دانسته ها و امکانات خود در مسابقه زور و قدرت ربايی از ديگران پيش تر بيفتند. اساس بيماری همه گير کيش شخصيت همين فزونی جويي در خودکامگی است: (۴۶)

 

كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى {۶}

 

أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى {۷}

چنين است، انسان خودکامگی و طغيان طلب است. مايه (اين خود کامگی و طغيان طلبی) ثروت و توان يافتن است.

 

     در اين زمينه آدميان از خودبيگانه بايد تمايز و تشخص جويند و علائم و نشانه های تشخص را بايد از خود کنند و از آنجا که ميدان تخيل آدمی بر حسب درجه استغنايش، وسعتی بيش از دايره توليد دارد، تمايل جامعه های تمايز جو تشخص طلب بمصرف همواره نه فقط بيشتر از ميزان توليد است، بلکه در اين مصرف نيز بيش از هر چيز در صدد رفع نياز به تشخص است. از اينرو فرهنگ چنين جامعه هايی همگام تمرکز و تراکم منابع ثروتها، روی بانحطاط می گذارد.

     راجع به انحطاط فرهنگ و تباهی شخصيت بعد گفتگو خواهيم  کرد. در اينجا مقصود از پرداختن بدين نکته تنها روشن کردن چگونگی تأليف اين اجزاء در زمينه روابط سلطه و نشان دادن اين مطلب است که در زمينه روابط سلطه، يا موازنه وجودی حاصل مادی و غيرمادی عمل دارای يک هويت اند و انسان با تبديل اين محصول به زور، خود و ديگری را در کيش شخصيت تباه می کند. اين دين، دين مشترک انسانها می شود و مردم روی زمين را در چهارچوب مطلق های عينی و ذهنی محصور می گرداند: (۴۷)

 

ثُمَّ لآتِيَنَّهُم مِّن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَن شَمَآئِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ {۱۷}

(شيطان بخدا می گويد): آنگاه از ميان دستانشان (پيشاروی) و از پشت سرشان و از راست و چپ شان درآيم ( در اين حصار فرويشان گيرم) و بيشتر مردم را شکرگزار نخواهی يافت.

 

    خلاصه آنکه دست آورد عمل با تمرکز و تراکم خويش در جامعه ها، نطفه آينده را منعقد می کند. مغزها بلحاظ آنکه وظيفه جمع بندی و حاصل گيری دست آوردها را دارند، محل انعقاد اين نطفه اند. سيمای آينده نخست در انديشه ها شکل می گيرد و بيان می شود. مغزها بلحاظ آنکه کانون انباشت اطلاعات هستند و اين اطلاعات را دائم در رابطه با يکديگر می گذارند، همواره بر کم و کيف آنها می افزايند و در کار توليد و خلاقيت همواره از ظرف زمان و مکان و حال در می گذرند، حامل نطفه آينده و بارور سازنده آنند. از اينرو در مراحل تحول و بويژه خيزش های انقلابی، مؤلفه و جزء فرهنگی از اجزاء ديگران بيان کننده تر بنظر می رسد.

     از اينجاست که در مجموع، مغزها يکی از دو راه را بر می گزينند يا در خدمت سرعت و قوت گرفتن جريان تمرکز و تراکم قدرت بکار می افتند و متناسب با درجه تمرکز و تراکم، اسطوره ها و خداهای عينی و ذهنی جديد می تراشند و يا با آزاد شدن از روابط سلطه، و بنا براين با نفی اين خداها، راه توحيد را  هموار می کنند:

دين توحيد، و تاريخ می گويد که اين دو خط فکری از گذشته های بسيار دور تا امروز وجود داشته اند: خط فکری توحيدگرا و خط فکری اسطوره گرا.

     در اديان توحيدی، قبول خدا همراه و ملازم با نفی خداهای موهوم عينی و ذهنی و هرگونه مطلق تراشی است. و اسلام با شعار:

قولوا لا اله الاالله تفلحوا  

 آغاز می شود و برای آنکه انسان را بالمره از چهار چوب مطلق های موهوم آزاد کند مبارزه با کفر و شرک را سازمان و نظام می بخشد.

     با توجه به اين واقعيت عينی، بايد تعريف عمل را باز هم بسط داد: عمل دارای دو رهبری و بنابراين دو جهت و دو سرانجام است. اگر عمل مغزها و دست ها و طبيعت در صراط مستقيم توحيد باشد، هدايت الهی و جاذبه خدائی و استعداد توحيد جويي آدميان دليل راه می شود و انسانها از چهارچوب ديوار مطلق ها آزاد می شوند و می توانند تا بينهايت استعدادهای خويش را رشد دهند و راه آزادی، راه خدا را پيوسته روند: (۴۸)

 

وُالَذِينُ جُاهُد ُ وا فِينَا لَنَهدِيُنَُّهـُم ُسبـُلَنَا وُاِنُ الله لَمُعُ المـُحسِنِين َ

و کسانی را که بخاطر ما (خدای) جهاد کنند براه های خود هدايت می کنيم. همانا خدا با نيکوکاران است.

 

     و اگر امامت عمل در صراط گمراهی و ضلالت يعنی تعدد هويت ها و مطلق تراشی هايي انجام گرفت که معرف تعدد هويت ها و بيان آنها هستند، يک رشته تخريب های پی در پی که ابعادشان مرتباً بزرگتر می شوند طبيعت و انسان را تباه می کنند. اين دو جريان ازديرزمان تا  امروز با يکديگر در برخوردند: (۴۹)

 

وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ وَاجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ فَمِنْهُم مَّنْ هَدَى اللّهُ وَمِنْهُم مَّنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ فَسِيرُواْ فِي الأَرْضِ فَانظُرُواْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ {۳۶}

بتحقيق در هر امتی رسولی برانگيختيم تا که (مردمان) بندگی کنند خدای را و روی تابند از طاغوت. از ميان امت کسانی هدايت خدا يافتند و کسانی گمراهی در کامشان کشيد. پس در روی زمين گردش کنيد و بنگريد چگونه بود پايان کار تکذيب کنندگان.

 

     از اين رو قرآن وقتی اختلاف جامعه ها را در وجه دين بررسی می کند، يک امر واقع مستمر را بيان می کند. در حقيقت دين نه تنها هر چهار جزء مؤلفه سياسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی را بيان می کند، بلکه منعکس سازنده اختلافها و برخوردها و در نتيجه جهت گيری جامعه ها در خود می باشد.

    بدينسان چگونگی هويت  و چند و چون ساخت و ترکيب مؤلفه ها را ( در زمينه روابط سلطه) در دين مورد عمل جامعه بايد جست. همچنين نيروی مخالف با نظام شرک را نبايد تنها از روی دين (يا در زبان ُمد، ايدئولژی) نظری تشخيص داد بلکه بايد از روی دين مورد عمل مشخص ساخت. بدينقرار ديگر اسم دين و اسم ايدئولژی بتنهايی پژوهشگرا را گمراه نمی کند. صفت مسلمان، مسيحی، يهودی، بودائی، مارکسيست، خودبخود گويايی چندانی ندارد، در تحقيق بايد از برون به درون رفت، و ديد کفر و شرک چگونه می توانند در ظاهرهای گوناگون خود را بيارايند و ديد کيش شخصيت و کيش اسطوره ها و کيش ظن و گمان و ... يعنی اين چهارديواری هايی که بيشتر مردم در آن اسيرند، چگونه بانماهای گوناگون حاکميت قطعی دارند و دين مورد عمل اند.

 

 

مبحث دوم

چگونگی ديرپائی و عمل

 

در اين مبحث از زندگی و عمل اين کيش در زمان (استمرار آن) و مکان (جهانی بودن آن) و جلوه های آن و از عمومی و خصوصی بودن عمل آن در زمان و مکان (ابتلای عموم به اين کيش) سخن بميان است:

 

قسمت اول - زندگی و عمل اين کيش در زمان و مکان:

     می توان استمرار کيش خودپرستی و پرستش شخصيتهايی را که نمايندگان قدرتهای سياسی يا اقتصادی يا اجتماعی و يا فرهنگی اند با مراجعه به تاريخ يک کشور و يا تاريخ جهان مدلل داشت. لکن ما بدان جهت که در قرآن وجوه مستمر و امرهای واقع مداوم تاريخ جامعه بشری مورد بحث قرار می گيرند و بويژه کليه وجوه کيش شخصيت باز شناسانده می شوند، در مقام تحقيق استمرار اين کيش به قرآن رجوع می کنيم. دليل بسيار مهم ديگر اينکار آنستکه قرآن ساز و کارهای سربرآوردن اين کيش را پس از قطع تنه آن توسط بعثت های توحيد گرا، نشان می دهد. يعنی می نماياند که اين کيش چگونه خود را برنگ نظام دينی يا ايدئولوژيک در می آورد و بتدريج آنرا تسخير می کند: در قالب توحيد حکومت شرک ادامه می يابد.

     از بعثت آدم (ع) تا بعثت محمد (ص)، مبارزه دائمی دين توحيد با کيش شخصيت است. ماجرای خلقت آدم تا تاريخ رسالت پيامبر اسلام، برخورد عمومی توحيد با شرک است و قرآن در هر قصه وجوهی از اين کيش شخصيت را باز می شناساند. در حقيقت توحيدگرايی در زمينه روابط اجتماعی پروردن استعدادهای خود و ديگران و برانگيختن مرغ دورپرواز انديشه در آسمان بی انتهای توحيد است. و شرک گرايی بکار گرفتن استعداد خود و ديگران در تخريب يکديگر است. و قدرت خويش را در ضعف و نابودی ديگران جستجو کردن است. اين معنی علاوه بر صور ديگر، حتی صورت مذهبی و مقدس نيز بخود می گيرد. يعنی انسانها محض جلب توجه خدايان و برآوردن توقعات سودجويانه آنان، انسان يا انسانهايی را قربانی می کنند.

    از جمله بزرگترين انقلابات فکری که بشر بخود ديده است، مبارزه قاطع و پيروز ابراهيم با قربانی کردن آدم است و او است که بخواست خدا بدينکار پايان می دهد. (۵۰)

 

وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ {۱۰۴}

قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ {۱۰۵}

إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاء الْمُبِينُ {۱۰۶}

وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ {۱۰۷}

وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ {۱۰۸}

سَلَامٌ عَلَى إِبْرَاهِيمَ {۱۰۹}

خدای فرمايد: خطاب کرديم ای ابراهيم: تو تحقيقاً و با صحّت و صداقت تمام برؤيا (قربانی کردن اسماعيل) جامعه عمل پوشاندی. (کارد از گلوی وی بردار) همانا ما اينسان نيکوکاران را پاداش دهيم. همانا اينکار (که بدان فرمان يافتی) آشکارا بوته آزمايشی است که (حقيقت) را آشکار می گرداند. و ذبح بزرگی را فديه او (اسماعيل) را ساختيم. و ثنای او را (بخاطر پايان بخشيدن برسم قربانی کردن انسان) به آيندگان واگذارديم. سلام و درود بر ابراهيم.

 

     سلام بر ابراهيم که از آزمايش اخلاص در عقيده پيروز بدرآمد و خدا بر او و بر بشر منت گذاشت تا بدست او رسم قربانی کردن انسان موقوف گردد. اسماعيل از زير کارد رها شد، اما هنوز انسان ها بهزارها شکل قربانی می شوند. سرها را به مارهای قدرتی می خورانند که بر دوش ضحاک های رنگارنگ می رويند، (۵۱)

     ابليس خود را نژادی برتر می شمرد و به آدم کبريائی می فروشد (کيش نژاد) (۵۲)

 

قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَاْ خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ {۱۲}

گفت من از او (آدم) بهترم. مرا از آتش و او را از خاک آفريدی ...

 

     آدم بر سر وسوسه های شيطانی، در پی جاودان شدن (۵۳)، مطلق شدن، خودکامگی می کند و از بهشت آزادی و توحيد به زمين عداوت ها فرو می افتد (تمايل به کامجويی های مادی و مصون نبودن پيامبران از سرايت اين بيماری همه گير که کيش شخصيت است): (۵۴)

 

فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ وَقُلْنَا اهْبِطُواْ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِي الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِينٍ {۳۶}

بدينسان شيطان آن دو (آدم و حوا) را ( از راه ايجاد وسوسه) سست کرد و لغزاند و بدان از جا و وضعيتی که در آن بودند اخراج شدند. و گفتيم فروافتيد. با يکديگر دشمن می شويد و بر روی زمين تا واپسين دم قرار و استقرار، و مايه توش و توان، شماراست.

 

     اين جهان، جهان عداوتهاست. در پی منافع رفتن ها و بخاطر منافع بجان هم افتادنهاست: قابيل برادر هابيل (هر دو فرزندان آدم) بر سر زنی با برادرش دشمن می شود. وی نخستين بنياد گذار کيش شخصيت است. نخستين کسی است که قدرت را در نابودی برادر می جويد و به جهان از ورای خواستها و هوسهای خود و جستجوی خودکامگی ها و قدرت طلبی های خويش نگاه می کند. او نخستين کسی است که حق انتخاب همسر را از زن می گيرد و زن را از آن قدرت می خواهد و چنين می کند و نخستين کسی است که انديشه را در خدمت قدرت خودکامه می گذارد (آموختن چگونگی جرم کردن و از بين بردن آثار جرم) و بالاخره &