رابطه

ماديّت و معنويّت

 

ابوالحسن بنی صدر

 

 

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

درست آنست که سخن را با درود به شهدای ايران که برای آزادی و بهروزی مردم ما جانبازی کرده اند آغاز کنيم. بدين قرار قبل از اينکه بحث را آغاز کنيم برای همه اين شهدا فاتحه می خوانيم و با همه زندانيان سياسی و همه خواهران و برادرانی که در زندانهای شاه در زير شکنجه هستند اظهار همبستگی می کنيم.

 

ذکر چند نکته قبل از ورود در بحث:

نکته اول اينکه: گمان نفرماييد ارزش کار (اعتصاب غذا) شما باين است که خبر آن در روزنامه نوشته شود. ما برای اينکه رژيم تبه کاری را که بر کشور ما حاکميت و سيطره مطلق پيدا کرده است دفع شر کنيم، لازم است مشروعيتهای او را در نزد افکار عمومی دنيا از بين ببريم.

 

نکته دوم:

۱- يکی از مشروعيتهايی که اين رژيم برای خود قائل است، اين است که می خواهد کشور ما را از لحاظ اقتصادی و اجتماعی به کشورهای مترقی برساند و اين کا ر يعنی رساند يک کشور عقب مانده، کشوری که سنن عقب ماندگی دارد به سطح کشورهای مترقی محتاج باعمال فشار و برداشتن موانع است. عده ای از دستگاهيان می گويند که شاه خيلی دلسوز و رحيم است و ابدا نمی تواند ناراحتی جوانان مسلما ايران را تحمل کند ولی از آنجا که لازمه پيشرفت، برداشت موانع می باشد، ناچار از اعمال فشار و خشونت است. بر ماست که واقعيت رشد اجتماعی و اقتصادی ايران را بر افکار عمومی دنيا روشن کنيم تا افکار عمومی جهان بدانند که اين فشار و اختناق مالايطاق به علت رشد اجتماعی و اقتصادی ايران نيست بلکه بعلت رشد غارت بی حساب منابع ثروت کشور ما و فشار خارج از تحمل دستگاه حاکمه ايران است.

۲- دومين مشروعيتی که رژيم برای خود قائل است و نزد افکار عمومی دنيا تبليغ می کند، اين می باشد که نماينده و مظهر گروههای مترقی کشور بوده و مدعی است که نيروهای مذهبی مخالف پيشرفت ايرانند و بنابراين نبرد با اين گروههای مذهبی (مبارزه با عقب ماندگی) برای او حمايت افکار عمومی مترقی کشور را همراه دارد. رژيم تبليغ می کند که در زندانهای او تنها نمايندگان وحدت دو نيروی سرخ و ارتجاع سياه هستند - و اخيراً نمايندگان ارتجاع سياه را هم سرخ کرده است - برماست که واقعيت وضع کشورمان را به افکار عمومی دنيا توضيح دهيم. توضيح دهيم که تماس مردم کشور با هرگونه طرز فکری با اين رژيم تبهکار و عامل سلطه آمريکا بر ايران مخالفند.

۳- تنها پس از اينکه ما اين مشروعيتهای رژيم را از بين برديم و نشان داديم که اين رژيم نه از ناحيه مذهب و نه از ناحيه هيچ مرام ديگر و نه از ناحيه مردم ما، هيچ نوع مشروعيتی ندارد و تنها بر زور و درآمدهای نفت و ارتش خارجی متکی است، کار ما، کار خلق ما در مبارزه رهايي بخش آسانتر خواهد شد.

بنابراين کوشش ارزنده و پرارج شما و همه کسانيکه اين روزها با شما در اروپا و آمريکا و کشور خودمان ايران در اين مبارزه، برای آزادی زندانيان سياسی شرکت می کنند - در از بين بردن اين مشروعيتها نقش تعيين کننده دارند و خداوند از شما راضی باشد.

و اما بحث امروز ما درباره رابطه ماديت و معنويت:

 

الف- ماديت و معنويت:

می دانيد که اين دو بحث از قديم تا به امروز وجود داشته و هنوز هم وجود دارد. نظريه هاييکه در مورد اين دو بحث اظهار شده اند عبارتند از:

۱- نظريه ايکه طرفدار صرف و خالص معنويت بوده و برای ماديت هيچ واقعيتی قائل نيست و آنرا امری ذهنی می شمارد.

۲- نظريه ايکه طرفدار خالص و تمام عيار ماديت است و به معنويتی قائل نيست.

۳- نظريه های التقاطی که مخلوطی از ماديت و معنويت را قبول دارند.

۴- نظريه اسلام که اين دو را از هم جدا نمی کند به ترتيبی که سعی می کنم آنرا اکنون تشريح کنم:

 

۱- کار اساسی انديشه:

کار اساسی انديشه اين است که هر عينی، هر واقعيت خارجی را تبديل بيک پديدهء ذهنی می کند، هر ماديتی را تبديل به يک ارزش معنوی می کند. و عکس اينکار را هم انجام می دهد.

بسياری مواقع شما اموری رافکر می کنيد، اين فکرهای شما بعد لباس مادی بتن می نمايند و بصورت پديدهء مادی که همان توليدهای گوناگون می باشد در می آيند. در دورانيکه ما هستيم اساس توليد اقتصادی در رژيمهای سرمايه داری و غير سرمايه داری (همه رژيم هائيکه بشر هم اکنون می شناسد) تبديل معنويت بماديت و عرضه اش بصورت کالا در بازار است. مثلاً فرض کنيم کسی بخواهد قدرت را بصورت مادی مجسم نمايد، آنرا بچه چيز نمايش خواهد داد؟ صورت مادی قدرت در زمان ما آيا جز اين وسائل و توليدات تخريبی است؟ پول است. تمامی نمودها و نشانه هايی است که هر کس آنها را داشت قدرتمند بحساب می آيد. اگر زيبا بود جاذبه جنسی داشت، زور بازو و قيافه گيرا داشت، سخنور بود، ثروت زياد داشت خانه مجلل و اتومبيل بزرگ داشت و ... قدرتمند است. اگر بشر بخواهد، همان طوريکه می کند، هر معنويتی را بماديت تبديل کند و هر علامت تشخص را مادی کند - با توجه باين که به تعداد انسانها و تعداد جامعه ها و تعداد شهرها و روستاها و به تعداد خانه ها علائم گوناگون هستند- برای ارضاء همه علائم تشخيص و تشخص که مادی هستند، توليد کالا لازم است. در چنين فرضی برابری امری محال است. نه تنها منابع موجود در طبيعت برای ارضاء انسان، وقتی همه معنويتها را به ماديت تبديل می کند، کافی نيستند، بلکه از آنجا که کار دستگاه فکری انسان تبديل امر معنوی به مادی است، لاجرم تشخص را در نوبه نوکردن اين ماديت می جويد. توليد ديگر تنها برای رفع نياز شکم و پوشش از سرما و گرما نيست بلکه بايست جواب تمام خواسته های انسان را (خواسته هايی که بدليل تبديل دائمی هر معنويتی بماديت پايان ناپذير است) بدهد. و اگر بخواهد چنين دستگاه توليد اقتصادی ايجاد گردد محتاج سرمايه ای است اقلاً صد برابر تمام سرمايه هاييکه در آمريکا و اروپا و قاره های ديگر دنيا در فعاليتهای اقتصادی سرمايه گذاری شده اند. زيرا برای برابر کردن سطح زندگی مردم ديگر دنيا با سطح زندگی مردم آمريکا - يعنی برای اينکه هر غير آمريکايی برابر يک آمريکايی مصرف کند - توليد دنيا که امروز ثلث آن در تصرف ايالات متحده آمريکاست، بايست اقلاً ۴۰ تا ۸۰ برابر و در مواردی صد برابر شود. حساب کنيد اين همه سرمايه را چگونه می توان فراهم آورد؟ به فرض فراهم آوردن سرمايه يعنی کارخانه و نيروی کار انسانی لازم، از کجا می توان مواد اوليه آنرا آماده نمود؟ با توجه به اين که مواد خام موجود در کرهء زمين برای اين چنين توليد سرسام آوری کفايت نمی کند، چگونه می توان مواد موجود در طبيعت را در کرات ديگر استخراج نمود و به اين کره (به زمين) آورد و تبديل به کالا کرد به اين دليل واضح عينی و روشن، اگر قرار باشد که کار دستگاه اقتصادی توليد برای پاسخ به نيازهايی باشد که ناشی از تبديل امر معنوی به امر مادی است، نه سرمايه های موجود بشر و نه منابع موجود در طبيعت کفايت می کند و نه امکان دارد که از کرات ديگر مواد را استخراج کرد و به زمين آورد (بقدری که بتواند تمام اين نيازها را برآورد). گذشته از اين معنای تبديل امر معنوی به امر مادی اين استکه جهت فعاليت تغيير کند و انسان ميان خود و ديگری مرز قائل شود (مادی کردن امر معنوی تعيين حد و مرز است)، به لحاظ اينکه شما يک معنويت بيحد را به يک ماديّت با حدّ تبديل کرديد. لاجرم داشتن و نداشتن اين شئ محدود مسئله روابط و بنياد روابط بين انسانها می شود. وقتی که بنا بر تبديل معنويت به ماديت باشد همه نمی توانند يکسان داشته باشند، برای اينکه شما داشته باشيد و ديگری نداشته باشد، ناچار بايد روابط شما بر زور استقرار يابد، و زور تنظيم کننده روابط گردد و اگر زور تنظيم کننده روابط شود، ناگزير بخش اساسی از فعاليتهای انسان و منابع موجود در طبيعت بايد تبديل به زور شود و عليه يکديگر بکار رود. اين تخريب متقابل دائمی، هم موجوديت انسان را به خطر می ا ندازد و هم موجوديت طبيعت را. با توضيحات فوق روشن می شود که: کار انديشه اين است که واقعيت عينی خارجی را تبديل به علائم می کند و اين علائم را ضبط و در خود نگه می دارد. اما تنها کارش اين نيست.

۲- ضبط علائم و قوه ابتکار انسانی:

به محض اينکه اين علائم را ضبط کرد، کار دومی روی اين علائم انجام می دهد. اينها را (علائم را) با هم در رابطه می گذارد. قوه ابتکار انسانی با همين واقعيت عينی و با در رابطه گذاشتن همين علائم است که به معلومات تازه می رسد. بدينسان انديشه کارش اين بود که واقعيت عينی خارجی را می گيرد و به علائم تبديل می کند. آنها را ضبط می کند و سپس با در رابطه قرار دادن آن علائم، روی آنها کار می کند.

۳- بوجود آمدن رژيم های مختلف سياسی:

نحوه کار روی اين علائم است که انسان را با انسان متفاوت می کند و رژيم های سياسی متفاوت بوجود می آورد. اگر اين علائم را (يعنی واقعيت عينی خارجی را) به علائمی تبديل کرد که قابل تبديل به نيروی تخريبی بودند و يا شدند، قابل تبديل به توليد تخريبی بودند و يا شدند، مدار بسته است و رابطه ها بر زور استوار می شوند. مثلاً جوانی برای خود همسر کمال مطلوبی را بصورت علائم در خاطر مجسم می کند. اگر تمامی علائمی را که انديشه می سازد قابل تبديل به واقعيت عينی خارجی باشند و يا دستگاههائی وجود داشته باشند که ذهن انسانی را از آن علائم به واقعيت خارجی منحرف کنند و به اصطلاح برايش تيپ درست کنند و بگويند: اين محبوب تو مثل فلان ستاره سينماست، مثل فلان ملکه زيبايی است و ... از اين به بعد کار انديشه تبديل معنويات يعنی آن علائم به واقعيت عينی ملموس يعنی ماديات می شود. اين مکانيسم کار انديشه است که برايتان عرض کردم. اينها همه کارهايی هستند که شما در همه حال انجام می دهيد، حتی در خواب. خوابی که شما می بينيد، تبديل ذهنيات است به عينيات. تصورات، صحنه ها و اشکالی را که می بينيد واقعيت عينی ندارند، بلکه ذهن شما آنها را می سازد. پس وقتی که در خواب و بيداری، شما با واقعيتی زندگی می کنيد که کار انديشه شما باشد، نمی شود گفت که آنم آن امور ذهنی هستند و با کار روزانه و زندگی روزمره شما رابطه ندارند. اين وجهه کار انديشه از بديهيات است. تبديل ماديت به معنويت و بالعکس کاری است که در هر حال شما انجام می دهيد. اهميت مطلب از اينجا به بعد است.

 

ب- تبديل معنويت به ماديت:

۱- اگر شما بخواهيد تمام اين علائم را دوباره به ماديت برگردانيد يعنی بصورت کالا تبديل کنيد، منابع و نيروی کار موجود روی زمين کافی نخواهد بود تا که بشر بتواند تمام نيازهايش را برآورده کند و چون بشر اين کار را می کند (در نظامهای اجتماعی که اساس بر زور است انسان علی الدوام می خواهد علائم را به پديده های مادی تبديل کند) ناچار جهان، جهان برخوردهاست، جهان سلطه گرها و زير سلطه هاست، جهان زندانها و قهرهاست و خشونتهاست. تا وقتی اين بينش انسان حاکم است گفتگو ندارد که اين انسان روز بروز، چه بخواهد و چه نخواهد، در نابرابری روزافزون بسر می برد و بسر خواهد برد. با يک مثال مشخص مطلب را روشن کنيم: سابق بر اين تصور می کردند، طی ارض می کردند، اينطور که اگر چشمهايت را ببندی و ورد بخوانی تا چشمهايت را باز کردی مثلاً در امريکا، در يک خيابان واشنگتن راه می روی ولی مردم امروز اينطور تصور نمی کنند. انسان غربی طی ارض نمی کند، بلکه با موشک و هواپيما و اتومبيل سفر می کند. فکر می کنيد اگر قرار باشد ما همه همان اتومبيل را داشته باشيم، يعنی هر کس يک اتومبيل داشته باشد حالا شما فکر کنيد چند ميليارد بشر وجود دارد؟ ۴ ميليارد. فرض کنيم نصف آن و يا ۴/۳ آنرا افرادی که نمی توانند از آن استفاده کنند ( پير و جوان و بچه ...) تشکيل می دهند. حال برای يک ميليارد جمعيت بشر، يک ميليارد اتومبيل بايد ساخت. کجا بايد اينها را جا داد؟ آهن از کجا و سوختش را از کجا بايد آورد؟ اين مسئله روز شما نيست؟

اين اتومبيل را وقتی همه نمی توانند داشته باشند، سرش دعوا است. شما بابت اينکه آقای آمريکائی می خواهد بجای يکی، سه تا اتومبيل داشته باشد و نفت شما را مفت ببرد که آن سه تا اتومبيل را بچرخاند در اينجا تشريف داريد. (منظور اعتصاب غذا) اگر اين مسئله روز شما نيست، پس چه چيز مسئلهء اساسی همه زمانهاست و تا وقتی که کار انديشه بر اثر قدرت پرستی و زورپرستی اين باشد که علائم را تبديل به اندازه کند يعنی به طول و عرض و ُبعد درآورد، هميشه بر اثر داشتن و نداشتن و کمبود، دعوا وجود دارد و نتايج کم اين برخوردها وضعيتی است که ما الآن در کشور داريم. والّا منابع آمريکا در صورتی که بخواهند فقط به نيازهای اساسی مردم پاسخ گويند چندين برابر آن است. اما چون هر آمريکايی به اندازه ۳۳ نفر غير آمريکايي انرژی مصرف می کند، کفاف نمی دهد. اگر همهء مردم دنيا بخواهند به اندازًٌٍَهء اين آمريکايی انرژی مصرف کنند، مسلّم است که اين انرژيهای موجود کفاف نخواهند کرد. و اگر بخواهند به اين آقا بگويند شما لطف فرموده و اينقدر انرژی مصرف نکنيد، آنوقت بمب و توپ و تانک است و زندان و داغ درفش. زندابانهای ما کيانند؟ سازمان امنيت را چه کسی اداره می کند؟ چگونه آمريکايی و صهيونيسم ارتش کشور را اداره می کنند؟ پس وقتی شما مسائلی داريد که علی الدوام از اينگونه اند، بحث اصلی همين بحث درباره اين مسائل است و مسائل ديگر، مسائل دروغی هستند که مثل ترياک به خورد شما می دهند. اين است درد بی درمان اين نسل و مع التأسف چون وقت خيلی تنگ است شما هيچ مجال آنرا نداريد که مثل نسلهای پيش اميدوار باشيد که درد کشور در روزگار نسل آينده درمان خواهد شد. ايرانی که ما الآن در آن زندگی می کنيم و يا از قبل آن در اينجا زندگی می کنيم، کشوری است از دست رفته. حال اگر دلتان خواست با علاقمندی به کشورتان بينديشيد، برای آن کشور کار کنيد و بينش و ديد خودتان را عوض کنيد، راه نجاتی متصور است و اگر هم نکنيد، ناچار می نشينيد و از اين بحثهای عينی و ذهنی می کنيد.

 

۲- چگونه ذهن علائم را به زور تبديل می کند (به زور عريان ملموس)؟!

از لحظه ايکه انسان از نيازهای اساسی پا فراتر نهاد، دو راه بيشتر پيش رو ندارد: يا انديشه بر اثر مبانی بينشی و دستگاه راهنمائی که اختيار دارد، آن علائم را به بيان معنوی و يا فرآورده مادی تبديل می کند.

مثال:

شما غذا ميل می کنيد و می دانيد ترکيب غذای لازم چيست. می دانيد که در غذا چقدر پروتئين، چقدر مواد معدنی، ويتامين و نشاسته بايد باشد. (لااقل اگر دقيق نمی دانيد حدودش را می دانيد). اگر قرار باشد که توليد بشر همين مواد باشند، آيا زمينهائی که الآن هستند برای اينکه بشر از گرسنگی نميرد کمند؟ نه. اما از لحظه ای که انديشه می خواهد خوردن را تابع علائمی کند که قبلاً درمغز ساخته، کمبود مواد غذايی ناگزير می شود. فرض کنيد سيگار را به علامت تشخص و يا به خاطر تفنن و تخدير می کشيد، به هر يک از اين علل هم باشد جنبه تخديری دارد و مورد نياز بدن نيست، چون بدن احتياج به تخدير ندارد و ذهن نياز به تخدير را بوجود می آورد. ناملايماتی می بيند، نمی تواند راه حل منطقی برايش پيدا کند و بر اساس موازنه وجودی به زور تبديل می کند و اين زور را در تخريب خود وديگری بکار می اندازد. تخريب خود يکی از انواع آنست: انواع الکل، مواد مخدر، پرخوری و کم خوری. از اين به بعد اين معنويت است که به ماديت تبديل می شود يعنی شما برای حل يک مشکل درونی، بزور متوسل می شويد: به الکل، و به آن ناراحتی عينيت مادی می دهيد، در جام می و در جام ...

از اينجا به بعد فعاليت انديشه در آن چهار ديواری، در ذهنيات مطلق شده، در مدار بسته مادی - معنوی، آن می شود که هر چه به ذهن می دهند فوری به يک عنصر مادی تبديل می کند. اگر به شخصی که مغزشويی شده و تعليمات فاشيستی ديده است بگوييد زور فوری مشتش را گره می کند و اگر بگويي قدرت فوری دو دستش را جلو می آورد. اگر به يک الکليست بگويی خوشی، فوری دستش را به علامت جام شراب پيش می آورد و نيز اگر با يک زنبار، دم از شادی و فرح بزنيد، فوراً می گويد ... و ...

 

۳- اين مجموعه فعاليتهای تخريبی که ذهن و انديشه هميشه کارش تبديل فوری هر علامتی به يک محصول مادی است: اين همان روان شناسی مورد استفاده جامعه سرمايه داری است در سياست، اقتصاد، سازماندهی اجتماعی و فرهنگ، به ترتيب زير:

 

 

 

۱- در زمينه اقتصاد:

شما از اين کليسا بيرون می رويد تا به خيابان برسيد (اتفاقاً اين کوچه جايش هم هست) اين توليدات را که تماماً اثر تخريبی بر بدن دارند می بينيد. هيچکدام از اينها نيستند که اثر سازنده داشته باشند و مورد استفاده بدن هم نيستند مگر در فعاليتهای تخريبی.

از آنجا تا سر خيابان بعدی برويد و يک فهرستی تهيه کنيد، ببينيد چند تا از کالاهاييکه در اين مغازه ها عرضه می شوند بدرد ساخته شدن بدن می خورند و نيازی از نيازهای بدن را بر می آورند و چند تا از آنها نقش تخريبی بر بدن دارند. اگر نسبت اينطور بود که از هر ۱۰۰ تا ده تای آن سازنده و ۹۰ تا تخريبی بودند، شما شکرگزار باشيد و خيلی هم شکرگزار باشيد که لااقل ۱۰ تا از صد تا بدرد می خورند. سئوال اينجا است که اين کالاها را بر چه اساسی می سازند؟ بر اساس نيازهاييکه برای شما می تراشند. آن نيازهاييکه می تراشند بر چه پايه اند؟ بر پايه مکانيسم کارانديشه اند که آنرا عادت می دهند که هر غير مادی را تنها در ابعاد مادی ارزش بگذارد. البته در اينصورت مواد موجود در جهان کفايت نخواهند کرد، اما جيبهای سرمايه دار پر خواهند شد، چرا؟

برای اينکه اگر قرار بود همه سرمايه ها در نيازهای اساسی بدن از قبيل توليد نان، گوشت، مواد غذايی لازم برای بدن، مسکن، آموزش و پرورش و ... بکار بيفتد و بعد از مدتی اين نيازها برای همه برآورده شوند مازاد سرمايه تکليفش چه می شد؟ و وقتی که اينها همه برای همه برآورده می شد، قيمتش هم پايين می آمد و حال اينکه ما می دانيم اين تورم يکی از ابزارهای اساسی استثمار زحمتکشان از سوی سرمايه داران است. اينست که که آن سرمايه دار اول می آيد ذهنيت شما را متوجه علائمی می کند طوريکه شما در ماورای اين علائم مادی اساساً نمی توانيد خودتان تخيل کنيد. تماس صحنه تخيل شما را از اين علائم مادی پر می کنند. البته ابزارهايی که بکار می برند تا انسان را خو بدهند و بينش او را از بنياد عوض کنند - طوری که هر معنويتی را بمادی برگرداند - در طول تاريخ يکسان نبوده اند. امروز بوسايلی مجهزند بنام وسايل ارتباط جمعی مثل راديو، تلويزيون، سينما، مجله، کتاب، روزنامه، کليسا و مسجد که تمام اينها کارشان اين است که آنچه را که می توان به اندازه در آورد، به اندازه درآوند و اصلاً تمدنی که اسمش را گذاشته اند تمدن مادی کارش تبديل هر ذهنيتی که داريد به علائم مادی قابل اندازه گيری است. بعد از اينکه اين وسايل را بکار بردند و علائم مادی را برای شما ساختند، شما ديگر بيرون از دايره اين علائم، نمی توانيد امری را تصور کنيد. اين واقعيت را می توانيد امتحان کنيد:

مثلاً اگر ده دفعه يک ساعت را برای شما تبليغ کنند ذهن شما هر وقت بخواهد بيک ساعت مطلوب فکر کند فوراً آن ساعت را به ياد می آورد، چه بخواهد و چه نخواهد. پس ببينيد که حساب کرده اند. اين طور نيست که شما می گوييد اين چيزهاي تبليغاتي که در مترو می نويسند کی آنها را می خواند؟ نه، همانطور که رد می شويد نگاه می کنيد و هر وقت هم که آن کالا به ذهن بيايد آن مطلب هم به ذهن می آيد. چون ذهن عادت به آن علائم مادی کرده است.

به اين ترتيب کسی که آن وسايل رادر اختيار دارد قبلاً بينش شما را تغيير داده و ارزش ها را جملگی مادی قابل اندازه گيری کرده است و ا رزش غير قابل اندازه گيری را قبول ندارد و از رسميت انداخته و ضد ارزش و بی اعتبار کرده است. شما اگر بخواهيد بگوييد که من آدم شاد و خوشبختی هستم چه می گوييد؟ اگر از يک غربی بپرسيد که به چه دليل تو می گويي خوشبختی؟ اگر ديديد ۹۹% حرفهايش درباره همان کميّتهای مادی هستند که مصرف می کند بدانيد که قضيه خيلی بيخ دارد! ( بدين ترتيب که در زمينه اقتصاد، روانشناسی از ابزارهای مهم تبديل کردن انسان به يک حيوان مصرف کننده است. برای نمونه: می گويند در ايالات متحده برای اينکه يک واحد کالا بمصرف برسد ۵/۶ دلار خرج تبليغ آن کالا بايد کرد. خوب توجه کرديد؟

اين چنين اقتصادی متناسب با تراکم روزافزون سرمايه است، چون اگر غير از اين باشد توليد برای نيازهای بشر کافی می شود و ديگر زمينه مصرف جديد پيدا نمی گردد. پس اول بايد هر روز برای آنچه از جهت تراکم سرمايه لازم است بازار بسازد که اگر اين بازارها به موقع ساخته نشوند اقتصاد دچار بحران می شود. همانطور که در حال حاضر شده است. در حال حاضر يکی از چشمگيرترين علائم بحران اقتصاد غربی که همه می گويند، اين است که هم تورم وجود دارد و هم رکود. يکی از جهات عمده آن اينست که کالاهای بادوام خريدار ندارند و يا اگر دارند کارشان متناسب با رشد توليد افزايش نمی يابند، چون غالب خانواده ها اين کالاها را دارند. اين کالاها از آن کالاهايی نيستند که هر روز بشود عوضشان کرد، بايد برای اين کالاها بازار تراشيد و تا وقتی اين بازارها پيدا نشوند اين بحران همچنان وجود دارد. اين مسئله زمان ماست که يک دستگاه اقتصادی صنعتی بوجود آمده که نمی تواند مانند اقتصاد سابق تنها روزی يک واحد، دو واحد يا سه واحد بسازد و توليد کند. نخير اين دستگاه بدون انقطاع بايد توليد زنجيره ای ( از يک طرف آهن بگيرد و از طرف ديگر اتومبيل بيرون بدهد) داشته باشد. برای اين اقتصاد، بازار بايد بزور ايجاد کرد. چون بايد بازار برايش بسازند اگر نسازند کارخانه دچار بحران می شود. و ماده اوليه بازار. اين دو بايد باشند وگرنه اقتصاد گرفتار بحران می شود. و برای اينکه آن بازار باشد و اين بحران نباشد، و نيز آن مواد اوليه باشند، البته بايد يک قشونی باشد که توی سر من و تو بزند و انرژی را از ما بگيرد و آهن را از يک افريقائی و مصرف فرآورده ها را هم به زور به ما تحميل کنند تا که ما مصرف کننده فرآورده های آن شويم! اگر غير از اين باشد چرخ اقتصاد پنچر است. سابق می گفتند که نفت مثل گوجه فرنگی و پنير است. همين آقای هويدا می فرمودند و اعليحضرت هم تصديق می کردند! ولی حالا خود اين غريب ها ناچار اقرار کرده اند که بدون نفت تمدنی وجود ندارد. فکر کنيد اگر اين نفت سه ماه نباشد در غرب چه چيز باقی می ماند؟ از اين اقتصاد چه باقی می ماند؟ هيچ چيز. پس ناچار اعليحضرت بايد در آنجا باشد اگر او نباشد ممکن است کس ديگری باشد که بگويد به چه مناسبت، تو غلط کردی، کی گفت تو اين مزخرفات را توليد کنی و ما بابت آن به روز سياه بنشينيم؟ نه، توليد نفرماييد، لازم نکرده سرمايه دارهای شما رشد کنند و پولهايشان را در بانکهای سويس بگذارند. در ۵-۴ سال پيش هم سرمايه داران فرانسه ۸۰ ميليارد دلار در بانکهای سويس پول داشتند خوب اين بانکها و اين پولها را از کجا آورده اند؟ چه لزومی دارد که ما را غارت کنی و هر که هم اعتراض کرد شکنجه دهی و بعد پولها را در بانک های سويس بگذاری؟ ( اين استفاده ها بدون ساز و کار تبديل معنويت به ماديت ممکن نمی شوند).

۲- در مقدمه سخنی دارم با علمای اسلام، بخصوص با آنها که خود را نگران خون جوانها نشان می دهند، در صداقتشان ترديد نمی کنم. می پرسم آيا از اين جمعيت ايران که ۳۵ ميليون نفر هستند چند نفر به عنوان مبارز، چه دست اندرکار مبارزه قهرآميز و چه غير قهرآميز، تا بحال کشته شده اند؟ فرض کنيد ۵ هزار نفر. چند هزار نفر بعنوان هروئينی از بين رفته اند که نه تنها برای وطن خود کمکی نيستند بلکه نيرويی تخريبی هستند که به وسيله تخريب خود جامعهء ما را به تباهی می کشند؟ اگر بخواهيم همان ارقامی را که دربارهء تهران تنها گفته اند بگوييم، ۶ هزار نفر. خوب چرا بفکر آنها نيستند؟ چرا به ياد آنها نيستند؟ اين استفاده ای است که سياست، قدرت سياسی حاکم از مدار بسته مادی - مادی انديشه، که کارش تبديل معنويت به ماديت است می کند. می گويد نشئه، علامتش مادی است و در چيست؟ در هروئين، بکش ببين. علائم شادی و از خود بيخودی که عارفان و متصوفه گفته اند چيستند؟ آنها هم همين کار را می کردند، حشيش می کشيدند. ترياک بکش نشئه کن، ببين. خوشی می خواهی، در سکس غرق شو ببين. برازندگی می خواهی لباس زيابی دوخت فلان کريستيان ديور .... را بپوش ببين. برازندگی و برجستگی می خواهی اتومبيل فلان سوار شو و بران و ببين (دستگاه است که اينها را ارزش می داند و سعی در قبولاندنشان می کند.)

چرا دستگاه سياسی به چنين انحرافی احتياج دارد؟ به خاطر اينکه جوان منبع نيروست. اين نيروها در اين جهت به کار می رود يا در آن جهت يا در جهت ديگر، چون که نيرو بيکار نمی ماند. اگر صرف تخريب خودش نشود لاجرم صرف تخريب رژيم خواهد شد. پس بيخودی نيست که می بينيم در دنيا جلو همه توليدات را می توانند بگيرند بجر هروئين. هر چند يکبار قيل و داد می کنند (۲) اما پسرهای سناتور همين مملکت اند که از بس هروئين می کشند در حال بيهوشی می ميرند. چند روزی حرفش را می زنند ولی بعد باز همان آش و همان کاسه است. اگر فقط در تهران همين ۶۰ هزار نفر بيايند و بپرسند که چرا بايد نفت ايران مفت به خارج برود و شب و روز خروار خروار و تن تن کالا وارد شود و اين کالاها اساس توليدات داخلی را بکلی از بين ببرند بطوری که امروز اين جامعه متکی باشد به صدور نفت و ورود کالا از غذا تا پوشاک و همه چيز وار شود - آيا حق دارند اينرا بپرسند؟ رژيم چقد می تواند سر پا بماند؟ اينها را در نظر بگيريد تا اهميت مسئله بر شما روشن شود. بفهميد مسائلی را که طرح می کنم مسائل شما هستند. من کسی نيستم که بيايم اينجا شما را با يک رشته حرفها (چون نسل من قربانی شد، حال ذمه خود يافتم و مسئوليت خود ديدم که تا می توانم مانع از آن شوم که نسل شما قربانی شود) سرگرم کنم پس مايه اين امر که در زمينه سياسی نيرويی بوجود نمی آيد و يا کم بوجود می آيد را فعاليت تخريبی تشکيل می دهد که مقداری از آن را حکومت بوجود می آورد از قبيل مخدرات مانند مواد الکلی و هروئين و سکس و ... که در دست حکومت است، اما مقداری ديگر را غير حکومت فراهم می کند. آن غير حکومت کارش اين است که در انسان کارپذيری بوجود می آورد تا علائم معنوی را که در انديشه است تبديل به ماديت اطاعت بکند. و آن سانسوری که بارها عرض کرده ام اين است که ذهن را به اطاعت از آنچه که می شنود و آنچه که بدو می گويند، خو می دهند و هر وقت در ذهن خواست چون و چرا کند پاسبانهايی هستند که فوراً پس گردنش می زنند که داری فضولی می کنی. اين زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد لال شو! و متأسفانه هم حکومت اين پاسبانها را در مغزها می کارد و هم مخالفين حکومت. زيرا اگر اين پاسبانها حرکت گير نباشند، انسانها بسيج می شوند و می توانند به آن ۶۰ هزار هروئينی هم بگويند که راه ديگری هم هست، بياييد با هم در انقلاب شرکت کنيم، در انقلاب زيبائيها بسيار بيشترند. پس برای اينکه شما در انقلاب شرکت نکنيد بايد يک ذهنيتی برای شما بسازند. آن علائم مادی که برای شما می سازند و يا آن دستگاهی که در مغز شما کار می گذارند تا ذهن شما آن علائم را بسازد، شما برای خود مطلقهائی می سازيد و اين مطلقهای ذهنی سخت تر از زندان رژيمند. سخت پولادين هستند، هر مطلبی را ( مانند کندوی عسل که هر زنبوری را می بينند که با آن علائم انطباق ندارد، به کندو راهش نمی دهند.)

راه نمی دهند و حتی نمی شنوند تا درباره آن قضاوت کنند. اميدوارم درباره سانسور دقيقترين بيان را کرده باشم. خطرناک ترين ترياک سياسی و فرهنگی که به مردم می خورانند اين ترياک است.

 

۳- در زمينه اجتماعی و فرهنگی:

و اما در زمينه اجتماعی. گمان می کنم از ۳۵ ميليون نفر جمعيت ايران نالايق ترين آنها کسانی هستند که حکومت می کنند و دليلم آنست که اينها کمترين مجالی برای کسی قائل نيستند. هيچ راه حلی جز زور نمی شناسند. در جزئی ترين امور متوسل به زور می شوند حتی اگر اين امر اين باشد که دو نفر - سه نفر - چند نفر به اصطلاح خودشان رفته اند و در خارج از محدوده برای خودشان آلونک ساخته اند، همين امر را با زور حل می کنند. پس وقتی رژيمی تمام راه حلها را غير از زور کنار گذاشت، ديگر چه نيازی به لياقتها و ابراز آنها پيدا می کند. زور از دو راه تأثيرات زيان بار می گذارد: يکی از راه رسوب دادن زورپرستی از رأس تا ذيل جامعه بطوری که با بنياد زور مخالفتی نباشد. وقتی همه زورپرست شدند رژيم تبهکار همه حتی مخالفان خود را از جنس خودش کرده است. مخالفان با زور نيستند بلکه می خواهند زور رژيم نباشد و زور خودشان باشد. بدينسان از جنس رژيميان می شويم. می گويد حالا که از خود مائی خانه خانه شماست! پس هر رژيمی که می خواهد نيروهای مخالف خود را جذب کند اول آنها را از جنس خودش می کند. اگر در اين کار موفق شد دشمنان او از بين رفته اند و اگر موفق نشد کارش ساخته است و مخالف می تواند آنرا مرخص کند. دوم از راه تعميم علائم زورپرستی که با استقرار سانسور کامل ممکن می شود و آدميان را ساده انديش می سازد. جامعه اگر نه در نسل اول، در نسل دوم به اين زبان عمومی خو می کند و در نسلهای سوم و چهارم به اين علائم و اين زبان خو می کند. پس از آن، آزاد شدن انسان کار بسيار مشکلی می گردد. اين واقعيت را هر کسی می تواند در خود بيازمايد از خود بپرسد خواهيد ديد نه تنها با ديگران که با خود نيز زبان زور بکار می بريد. برای مثال صبح چگونه از خواب بيدار می شويد؟ چند جور می شود از خواب بيدار شد. يک جور آنکه انسان خود را قانع می کند که نبايد زياده از حد بخوابم. اين کار مرا تنبل و قوای عاقله مرا فرسوده خواهد کرد. يک جور ديگر آنکه انسان به خود زور می گويد. يا به زور می خوابد چون جرأت ندارد به خود، به آن ذهنيت تنبلش بگويد آقا دست از سر من بردار، از کارهای من مانده اند. درس است فلان است ... و يا اينکه به زور بلند می شود در حاليکه می داند بدن به اين خواب نياز دارد.

چون اين مرد يا زن مجبور است اينجا و آنجا به عنوان علامت تشخص بگويد من ديشب ۳ ساعت بيشتر نخوابيده ام و تمام کارهايم را کرده ام. چقدر درس خوانده ام و اميدوارم که نمره ۲۰ بگيرم و شاگرد اول بشوم. عليه خود کار تخريبی می کند و خود را بزور بيدار می کند. اگر شما غالباً اين کار را با خود در خوردن، در خوابيدن، در درس خواندن در دوستی کردن، در حرف زدن، در ميتينگ رفتن و ... می کنيد، موازنه شما با خود موازنه وجودی است و توليد انديشه ما زور است. علائم مادی که انديشه می سازد علائم زورند و شما بيمار هستيد. البته از اين بيمار آن مبارز و مجاهد پديد نمی آيد. بيخود به خود وعده ندهيد. پس اين هم در زمينه فرهنگی. می گوييد نه! از حالا به فعلاليتهای خود بنگريد ببينيد چند درصدشان زور و بيان زور هستند. از قشونی بگذريم که حکايت هايش از دم از اين قماشند.

آيا به نظر شما نمی رسد که اين مسئله بيش از هر زمان ديگر مسئله زمان ما باشد: که زير ستم بدترين زورها هستيم، زوری که هرگز تاريخ مانندش را به خود نديده است؟ امروز که شما عليه آن زور در اينجا جمع شده ايد بايد بصراحت به شما گفت بيخود به خود وعده دروغ ندهيد. اگر شما می خواهيد مجاهد بشويد، بايد محتوی چرکين ذهن خود را بخشکانيد. بايد انسان نوئی پا به عرصه بگذاريد و امامت و رهبری يک جنبش را در جهت بيرون بردن جامعه از شرايط رژيمی که سراپا زور است زور، زور، زور و هيچ مشروعيتی جز از زور نمی گيرد، بعهده بگيرد.

اگر بخواهيد اين زورمداری را از ميان برداريد، نبايد از جنس زورمداران بشويد. زورمدار نمی تواند زورمداری را از ميان ببرد. اگر شما از جنس اين رژيم بشويد و موفق بسرنگونی آن بگرديد تازه يک زور جای زور ديگر را می گيرد و هيچ چيز عوض نمی شود. شکل عوض می شود اما مشکل زورمداری حل نمی شود. و مشکل آزادی انسان نيز بر جا می ماند.

بله زور تزار با زور آقای برژنف فرق دارد اما زور، زور است محتوی زور يکی است. زور سرخ را مقدس و زور سياه را پليد شمردن يا از سادگی و يا بقصد فريب است. آيا اگر دو همجنس با هم زورآزمايی می کردند، مثلاً آقای بختيار که در اثر جنگ و دعوا با شاه کشته شد، کشته نمی شد و اعليحضرت کشته می شد و بختيار جای اين آقا را می گرفت، حال وضعيت ديگری داشتيم؟ اگر به اين دلخوش باشيد خيلی خوش باوريد.

برای اينکه بتوانيم رژيم شاهنشاهی، يعنی رژيمی که بيانگر و بکار برندهء زور است و اين زور را از مردم آن مملکت و از منابع طبيعی آن مملکت می گيرد و تبديل به زور می کند و عليه خود ما به کار می برد، از بين ببريم، آيا می شود از جنس خود او شد و بعد او را از بين برد؟ او خود می خواهد تمام جامعه را از جنس خود کند و اگر در اين کار موفق شود برای اولين بار است که يک جامعه ای بوجود می آيد که در آن انديشه تبديل به يک دستگاه ستايش زور و توليد زور می شود. گفته اند زمانی فرعون بدنبال وزيرش فرستاد که می خواهم خدائی کنم شما برويد و مردم را راضی و قانع کنيد که مرا به عنوان خدائی بپرستند. وزير گفت يک ماه فرصت بدهيد. سپس برای هر خانواده ای رژيم غذايی مشخصی و نيز کسانی را معين کرد تا کارهای آنها را گزارش کنند. برای يک خانواده هم باقالی معين کرد. پس از يک ماه مرد خانواده ای که رژيم غذائيشان باقالی بود از خانه بيرون آمد و در راه يک نعل شکسته ای را پيدا کرد، آنرا با احترام برداشت در خورجين گذاشت و از همانجا به خانه بازگشت. ديد که زن در خانه نيست و کليد نيز ندارد. در صندوق را شکست تمام محتوی آنرا بيرون ريخت و نعل را ته آن گذاشت و محتوی را همانطور در هم ريخته در صندوق گذاشت و رفت. خبرگزار اين واقعه را به وزير گزارش داد. وزير پيش فرعون رفت و گفت اگر می خواهيد تمام مردم شما را بپرستند تا ۷ سال به آنها باقالی بخورانيد.

حال اگر رژيمی بتواند مردم را به پرستش زور معتاد کند، تبديل به عناصری کند که زور را در صورتهای گوناگون اجتماعی بپرستند، طوريکه همه از همه بر اساس زور اطاعت کنند و ضابطه هر ارزشی زور گردد، اين رژيم، رژيمی پايدار می گردد و خيالش جمع می شود که همواره بر کار است.

پس چرا عمر رژيم را با هم جنس شدن با او طولانی کنيم؟ نشانه هايی از خطر را می بينيم. نشانه هايی از اين هم جنس شدن بنيادی می بينيم. خطر بزرگ و سرّ ناتوانی ما در اين است.

اگر شما می خواهيد عمر اين رژيم کوتاه شود، هر چه زودتر به مخالفت منفی تبديل بشويد، يعنی مخالفی که از جنس رژيم نيست و برای از بين بردن بنيادی آن عمل می کند، تا مردم کشور بتوانند انتخاب کنند. چون ميان دو هم جنس، مردم نمی توانند انتخاب بکنند، چنانکه در حال ترديد مانده اند هر اندازه اين عدم توانايی انتخاب ادامه پيدا کند، عمر رژيم طولانی تر می گردد. بخشی از اختيار آن بخواست خدا در دست شماست به شرط اين که: انديشه را از آن بينش و اصول راهنما و آن مبانی و آن ساز و کارها که بدانها هر چه را به يک زور تخريبی تبديل می کند و بکار می برد آزاد کنيد. هر کدام از ما می تواند تجربه خودش را در اين زمينه مشخص عرضه کند ( برای امتحان مواردی را که در ايران ديده است) اگر دستگاه انديشه های مبارزان مثلاً از ۱۵ خرداد ۴۲ به اين سو، که کارشان توليد زور (زور به آن معنی که گفتيم) نمی شد، جنبش ما الآن در چه مرحله ای بود؟ آيا باز در تضاد پيش می رفتيم و هر روز دسته جديدی سبز می شد؟ يا اينکه هر روز از وحدتی به وحدت ديگر گذر می کرديم؟ اين امر را امتحان کنيم، اگر نتيجه داد معلوم می شود که راه ديگری هم در مبارزه وجود دارد و شرط پيمودن آن، اينستکه به انديشه اجازه ندهيد هر چه را در دسترس می يابد بزور تبديل کند، جز زور نشناسد و توليد نکند و آنرا در همه موارد، چه دوست و چه دشمن بکار برد. بلکه اجازه دهيد هر کس نظر و اطلاعی دارد بگويد و اين نظرها و اطلاعات با هم مبادله شوند. مجموعه اين نظرها و اطلاعات را هيچکدام نمی توانستيد قبل از مبادله اين نظرها و اطلاعات داشته باشيد. باين علت است که دست خدا با جماعت است يعنی اينکه اگر همه شما اطلاعات خودتان را در يک زمينهء مشخص مبادله کنيد، می بينيد که از بحث شما چه حاصل می شود و چقدر سازنده است.

حال که ساز و کارها و زمينه های اقتصادی، سياسی، فرهنگی و اجتماعی تبديل به ماديت معلوم شد، به مسئله امروز بشر می پردازيم.

 

۴- مسئله امروزی بشر:

مسئله ای که برای بشر امروز مطرح است مسئله اندازهء توليد و مصرف نيست، مسئله تنظيم توليد و مصرف به شيوهء سرمايه داری و يا به شيوهء سوسياليستی نيست. مسئله مهمتر از اينهاست و آن تغيير بنيادی کار انديشه است از وضعيتی که در حال حاضر دارد و هر معنويتی را تبديل به يک امر مادی می کند و اين امر مادی لاجرم بايد تبديل به يک کالا شود و مبادله گردد: يک دستگاه ذهنی لازم است که در آن نظام انديشه بتواند امر مادی را تبديل به امر معنوی کند. اين دستگاه ذهنی، نظامی فطری، يعنی نظام فطری اسلام است. بدينسان ما از دعوای عينيت و ذهنيت: دعوای معنويت و ماديت، تبديل اين به آن و يا آن به اين روزگاری همه جا رسم بر اين بود که ماديت هيچ است بايد به معنويت چسبيد و امروز که می گويند معنويت هيچ است بايد به ماديت چسبيد - خلاص می شويم. در حقيقت مسئله انسان وقتی بخواهد بخود برگردد اين نيست، بلکه اينست که چگونه ماديت را به معنويت تبديل کند؟

 

ج - چگونگی تبديل ماديت به معنويت:

۱- اگر شما بخواهيد معنويت را به ماديت تبديل کنيد مثلاً از دوست خودتا متمايز بشويد، به چه چيز متمايز می شويد؟ بداشتن ماديات، زيبائی، قيافه، نيروی بدنی، جوانی، ثروت، مقام و آن رشته ارزشهايی که در جامعه ها معيار برتری هستند. اما اگر بخواهيد ماديت را به معنويت تبديل کنيد، معيارهای تشخص کدامند؟ ارزشهائی که معرف دوستی، صفا، تقوی، دانش و هر آنچه معرف کمال انسانی است. هنگاميکه ذهن معنويت را به ماديت تبديل می کند حدّ بوجود می آيد و مقايسهدر نتيجه حدود انديشه و عمل انسان را رقيب تعيين می کند: امريکا از روسيه قويتر است، روسيه از اروپا قويتر است. اما وقتی شما ماديت را به معنويت تبديل می کنيد حد بوجود نمی آيد و ديگر رقابت در کار نيست. اندازهء اين ارزش، اندازه معنويتی است که شما بيان می کنيد و در رابطه با خدا تعيين می شود. می گويند اين شخص با تقوی است، اين شخص در راه عقيده مجاهد است، اين شخص بخاطر عقيده از جان می گذرد، و ارزشهايی از اين گونه. بنابراين چون رقابتی در کار نيست استعداد ها کارشان تبديل کار مايه ها به زور نيست تا که اين زور عليه يکديگر بکار رود، توليدهای مخرب از ميان می روند و توليد مادی که بشر برای تأمين نيازهای اساسی خود می کند کفايت می کند و رفاه ممکن می گردد.

اين يک برداشت و بينش اقتصادی نو، يک اقتصاد نو و يک بنياد اقتصادی جديد است که اسلام به بشر عرضه می کند:

۲- بينش اقتصادی نو: بنابراين بينش، که اگر تو انسان امر مادی را به امر معنوی برگردانی، منابع موجود در طبيعت برای ارضاء نيازهای اساسی کافی هستند. در اين صورت سرمايه های موجود در دنيای امروز و وسايل فنی موجود برای تامين تمامی نيازهای انسانها از لحاظ خوراک (مواد غذايی، پوشاک و مسکن کفايت خواهند کرد. در اينجا احتياج به توليدات از خود بيگانه ساز و تخريبی نيست، يعنی تمامی توليداتی که بيان نحوه تبديل امور معنوی به مادی اند محل و اصالت خود را از دست خواهند داد. يک مثال:

در تبديل ماديت به معنويت اساس عشق زن و مرد را علاوه بر خواست تن، خواست انديشه تشکيل می دهد، ارزشهای مشترک، هدف مشترک، کار خلاق مشترک و خدای مشترک. اگر چنانچه اين اساس را مادی کنيم، اساس رابطه عشق را رابطه جنسی تشکيل خواهد داد. بنا بر اين چون بقای اين رابطه بطور دائمی محتاج محرکهای مادی است برای حفظ اين رابطه بايد پيوسته کالا توليد کرد تا جاذبه جنسی(۳) را هم چنان حفظ کند. در رابطه اولی نيازی به توليد فرآورده های مادی به عنوان محرک قوه جنسی نيست، در رابطه دومی اين نياز هست.

پس بيان اسلام اين نيست که معنويت صحيح است و ماديت غلط، يا ماديت صحيح است و معنويت نه، بلکه بر واقعيتی متکی است که آن واقعيت را انسان با دستگاهی که دارد و کارش تبديل است، ايجاد کرده است. اين دستگاه هر امر مادی را می تواند به امر معنوی برگرداند و باز هر معنويتی را می تواند به ماديتی تبديل کند. اساس کار اين دستگاه های تبليغاتی - تمام بازيشان - بر همين توانايی آدمی استوار است: می دانند چگونه اين را به آن و در موقع خود آنرا به اين تبديل کنند. فاشيسم چيست؟ فاشيسم آن است که اعتلای معنوی را خلاصه می کند در تفوق طلبی و آنرا هم تبديل می کند به عناصر و ارزشهای مادی قابل اندازه گيری. چقدر شما بر ديگری تفوق داريد؟ آنقدر که بتوانيد او را تابع حکم خود کنيد. آن مقدار که انسان می تواند ديگری را تابع حکم مطلقه خود کند و اندازه های مادی که تعيين کننده ميزان تفوق هستند، اساس فاشيسم را تشکيل می دهند. برای مثال: ملت برگزيده ملتی است که اندازه تفوق او بر ملت های ديگر از حد معينی که آقای فاشيسم تعيين می کند بيشتر باشد. بطوری که هر وقت بين فضای حياتی برای آن ملت برگزيده و محيط زيستی ديگران مزاحمتی ايجاد شود، آن ملت برگزيده بتواند آن مزاحم را از بين ببرد و فضای حياتی خود را گسترش دهد.

 

۳- کار انديشه علمی اسلامی:

کار انديشه علمی اسلامی اين است که با اساس قراردادن رابطه انسان با خدا، امر مادی را به يک معنويت بی حد و مرز تبديل می کند. وقتی چنين کرد معيار توان مادی و معنوی انسان اندازهء سلطه اش بر ديگری نيست بلکه اندازهء امامت اوست در رابطه با ديگری. بنابراين محتاج نيست عليه ديگری زور بکار ببرد. بدين سان اسلام کار انديشه را از بنياد تغيير می دهد. انديشه بر ميزان عدمی، بر توازن عدمی، هر امر مادی را به يک معنويت بيکران بر می گرداند. در دستگاهی که پيش از اين ذکر آن گذشت، ذهن معنويت را به ماديت تبديل می کند: اندازه بزرگی هر کسی را درجه تفوق و سلطه آنکس بر ديگری مشخص می کند.

در دومی وقتی در رابطه با خدا هستی، امر مادی را به معنويت بر می گردانی. اندازه بزرگی شما را ميزان امامت شما و درجه تقوای شما تشکيل می دهد. در اينجا انسان محتاج توليد فکری است، محتاج توليد مادی به اندازه ای که الآن هست، نمی باشد: توليد مادی را در حد نيازهای اساسی که توليد کرد، در آن زمينه کار انديشه تمام است، از آن به بعد کار انديشه متوجه خلق استعدادهای نو است برای برکشيدن خود و ديگری. در حالی که در برداشت اولی کار انديشه يافتن توليدهای مادی تازه است جهت بيان تشخصهای نو و از طرف ديگر تخريب دائمی انسان و طبيعت. وقتی کار انديشه يافتن اسباب توليد مادی جديد است، برای تأمين نيازهای تازه انسان و تشخص های دروغين و نو، توليد همواره از مصرف عقب می ماند، و قدرت روز بروز افزايش می يابد و نابرابری ها افزون می شوند. در آن يکی چون حد و مرزی نيست، حد ماديت و نيازها می تواند برای همه تعيين گردد، ( چونکه هيچ علامت مادی تشخصی وجود ندارد) از اين رو در اسلام اگر بهتر از ديگران بپوشی که حدی مشخص شود مجاز نيست، هرگونه علامت تشخص مادی ممنوع يا مکروه است. در اين جا نيرويی که بکار می بريد، استعدادی که بکار می بريد متوجه بسط توانايي های خود شماست و البته بر کشيدن ديگران - يعنی امامت - در اينجا توليد مادی از نياز زيادتر می آيد. چرا چنين است؟ زيرا تمامی بشريت در امر توليد شرکت دارد و مصرف تخريبی ندارد. چون نيازی به اين مصارف تخريبی نيست انسان توانايی توليدش به تنهايی بيشتر از مصرفش می باشد. يک پايه نظريه استثمار همين است که می گويند آنچه را که کارگر توليد می کند بيش از آنچيزی است که به او جهت رفع نيازش می دهند. تفاوت اين دو مقدار ميزان استثمار کارگر را معين می کند و در علم اقتصاد اين از بديهيات است توليد کار بيشتر از مصرف کارگر است. پس قوه توليد بيشتر از قوه مصرف است: (البته هميشه اين طور نيست، بر مقياسی که ما می کنيم اين جور می شود و الاّ عکس قضيه است) بنابراين اگر بينش انسانها تغيير کردن و کار دستگاه فکريش تبديل هر ماديتی به معنويت باشد، توليد بر مصرف فزونی می جويد و برابری در مصرف مادی ممکن می گردد و قدرت يعنی زور متمرکز هم از بين خواهد رفت. بدين صورت نظر قرآن صحيح است آنجا که می گويد: ما از هر چيز باندازه آفريده ايم. يعنی ندرت امری اجتماعی است. ندرت در اجتماع ايجاد می شود، بدين صورت که بخش عظيمی از توليد را صرف فعاليتهای تخريبی می کنيم و در مصارف صحيح نيز اسراف و تبذير می کنيم. اگر همه اينها را در رفع اساسی ترين نيازهای انسان در حيات مادی صرف کنيم، توليد بيشتر از مصرف می شود و هر نسلی بهتر از نسل پيش زندگی خواهد کرد. پس مسئله به هيچ روی عبارت از اين نيست که مجبور باشيم يک ماديت صد در صد را باور کنيم و معنويت را هيچ انگاريم و يا به يک معنويت بيمارگونه باور بياوريم و ماديت را هيچ بشماريم. اينها هر دو به تنهايي ترياک اند، يعنی ذهن انسان را به يک دستگاه تخريبی تبديل می کنند. اسلام نه اين است و نه آن، ( چيزی هم داخل ايندو نيست)، بله يک راه سومی است که به دستگاه انديشه امکان می دهد علائم مادی را تبديل به علائم غيرمادی بکند. وقتی ذهن علائم مادی را به غير مادی تبديل کرد، دامنه عمل تا بينهايت گسترده است زيرا هيچ مزاحمتی و برخوردی نيست. شما هر اندازه دانش کسب کنيد با کسی برخورد نمی کند که برگردد و توی دهن شما بزند. ولی اگر بخواهيد زيادتر از حد بخوريد، ديگری می گويد پس ما چکاره ايم؟ مزاحمت ايجاد می شود. اگر يکی بخواهد زيادتر بخورد و ديگری کمتر بخورد، ناگزير فاصله بوجود می آيد و تنظيم رابطه ميان پرخور و کم خور محتاج زور می گردد. وقتی کار ذهن اين شد که ماديت را به معنويت تبديل کند شما هر اندازه بيآموزيد مزاحتی برای ديگری نداريد، هر اندازه شما فداکارتر بشويد مزاحمتی برای من ايجاد نمی کنيد، هراندازه بيشتر اهل دوستی و صفا باشيد بر من بيشتر منت گذارده ايد. در اينجا مرزی نيست و زوری هم لازم نيست. پس کلّی از توليد بشر که تبديل به زور می شود و عليه يکديگر بکار می رود، بی مصرف می شود. بدين قرار آن نظريه ای که می گويد ماديت تنها يک تخيل است و واقعيت عينی ندارد ( چرا که دستگاه انديشه کارش اين است که مادی را به غير مادی تبديل می کند و الاّ چه انديشه ای) و هم آن نظريه ای که می گويد هر چه هست ماديت است و معنويت هيچ چيز نيست، هر دو ناصحيح هستند زيرا انديشه نمی تواند معنويت را با نبودن ماديت اندر يابد. نظريه ای که معتقد است بايد برای انسان دستگاه نوئی جست که ماديت را تبديل به معنويت کند، نظريه اسلام است.

توضيح ديگر اينکه: نمی شود ماديتی بريده از معنويت يا معنويتی بريده از ماديت را قبول کرد. هر دو غربی و بريده از واقعيات هستند. برای اينکه اگر ما بگوييم هر چه هست ماديت است و معنويتی وجود ندارد و يا هر چه هست معنويت است و ماديتی وجود ندارد، دروغی است آشکار. انسان از خودش می پرسد: انديشه کارش چيست؟ و يا اينکه شب و روز زندگی ما مادی است، جا و مکان اين ماده کجاست؟ آن رابطه ای که ميان اين دو ( ماديت و معنويت) برقرار می شود که در يکی ذهن و انديشه دستگاهی دارد که اين ماديت را تبديل به علائمی معنوی می کند، يعنی به ارزشهای غيرمادی و چون اين ارزشها غير ماديند، قابل اندازه گيری نيستند. بنابراين ميدان عملشان تا بی نهايت است. شما تقوايتان تا چه اندازه است؟ آيا می شود تقوی را کشيد و ديد چقدر وزنش، طولش، قدش و عرضش هست؟ اصلاً قابل اندازه گيری هست؟ خير! آنجا اندازه معنای خود را از دست می دهد. موقعيکه ارزش غير مادی است، اندازه معنی پيدا نمی کند. شما هر اندازه در زمينهء تقوی جلوتر می رويد، توانايی تبديلش به ابعاد مادی کمتر می شود. مثلاً اگر بشود تقوای شخصی را در بعضی عادات و رفتار اندازه گرفت، چه خواهيد گفت دربارهء تقوای حسين بن علی (ع) که با آن ايثار بی غل و غش خود همه چيز را فدای معبود کرد؟ شما چه جوری اندازه می گيريد؟ ما آن دستگاه و يا طرز فکری که به انديشه انسان امکان می دهد تا علائم مادی و ارزشهای قابل اندازه گيری را به ارزشهای غيرقابل تبديل به ارزشهای قابل اندازه گيری در بياورد توحيد نام گذاشته ايم. و ميزان و موازنه بين اين ماديت و معنويت را موازنه عدمی. در اين دستگاه توحيدی، ايثار و فداکاری نه رنج و درد و سختی، که عين لذت و همه معنی حيات است.

 

۴- ايثار و فداکاری:

در اين تلقی درست از توحيد، ايثار کننده درباره چيزی که می دهد زجر نمی برد، بلکه لذت می برد. بی مزه است بگوييم حسين بن علی (ع) چه زجری کشيد و چه فداکاری کرد چون فداکاری يعنی گذشتن از چيزهايی که انسان خود بدان نياز دارد، نه! آن زمان که اينها را زجر تلقی می کردند گذشت: دوره محبوب ترک جان و ترک مال و ترک سر، اين اول منزل است.

اما فداکاری کرد، فداکاری ناظر است به اينکه انسان يک چيزهايي را دوست داشته باشد و ارزش بداند و از آن چيزها بگذرد. اين فداکاری است. اما جز عقيده هيچ چيز را دوست نداشت، يا به عبارتی بهتر، همه چيز را در عقيده دوست می داشت، حتی تن را و بدون زندگی را در عقيده دوست می داشت. بحثی شد که يکی از آقايان بر منبر گفته اند اين بيان انما الحيوه عقيده و جهاد از امام نيست و نبايد به امام نسبت داد. مسئله کلمات نيست که آيا از امام هستند يا نيستند، مسئله همان تبديل ماديت به معنويت است. بيان واقعيت کربلا همان پنج کلمه است و در اين فصيح ترين بيان، بينش اسلام و عمل امام بازگو شده است. اگر امام نگفته است هر کس گفته است، صحنه کربلا را کوتاهتر از اين و زيباتر از اين نمی شود توصيف کرد. در کار امام حسين چه محرکی غير از عقيده می توان سراغ کرد؟ هر چه بود عقيده بود و ترديد نداريم آنچه امام کرد عيناً عقيده بود. برای اين عقيده امام در کربلا جهاد کرد، هم جهاد اکبر و هم جهاد افضل و هم امر به معروف و نهی از منکر.

مسئله اين نيست که امام فرموده اند يا نفرموده اند، مسئله اينست که اين بيان برای توصيف کربلا کافی است يا خير؟ کربلا بيانش به همين پنج کلمه است نماالحيوه عقيده و جهاد. در آنجا ما الحيوه را به اين معنا يافتيم که معنی الحيوه عقيده است و جهاد برای عقيده. در جهاد برای عقيده انسان چيزی را از دست نمی دهد، تا بشود عنوان فداکاری روی آن گذاشت. تن را از دست می دهد اما الحيوه را بدست می آورد و امام اين سخن را به عمل فرموده اند. فرض که سلسلهء روايت صحه نبوده اند، کار امام درايت است محتاج روايت صحيح و احسن و ... نيست.

صحنهء کربلا واقع شده و در اين صحنه، انسانهايی اين قول را در عمل گفتند و وقتی واقعيت عينی آنجاست چه حاجت به بيان؟ ممکن بود اين عبارت را به بيان ديگری گفت ولی عمل همان عمل است. زندگی در مبارزه رنج نيست، عين لذت است. همهء زندگی است. بقيه اباطيل است. حيوان هم خورد و خوراک و خواب دارد، تازه چه معلوم که حيوان در پی جستجوی معنويت و اينگونه حيات نيست؟ زندگی در خور اين عنوان همان تبديل ماديت به معنويت است. وقتی اين تبديل، خالص شد، صحنه کربلا می شود. مجاهد از زندان زجر نمی برد. معروف است که امام موسی در زندان هارون بود. روزی کسی نزد هارون وساطت کرد که امام بی تقصير است. اين نسبتهائی که داده اند اين پرونده هايی که برای امام تشکيل داده اند قلابی هستند، اجازه بفرماييد امام آزاد شوند. هارون گفت بله دلم می خواهد امام را آزاد کنم ولی بهانه ای لازم است. آخر چه کنيم بالاخره يک پرونده ای تشکيل داده اند، چکارش کنيم؟ حالا شما برويد پيش امام و سلام مرا هم برسانيد و عرض کنيد يکی دو کلمه مرقوم بفرماييد که بی تقصيرند و بيخود ايشان را گرفته اند، اين نامه کفايت می کند و دستور آزادی ايشان را صادر می کنم. آن کس رفت خدمت امام و عرض کرد هارون (خيلی هم خوشحال) چنين گفته است. امام به گريه افتاد و مثل ابر بهار اشک می ريخت و مدت زيادی گريست. واسطه پرسيد مگر من حرف بدی زدم؟ امام فرمودند: من به آن ضعفی گريه می کنم که هارون در من يافته است و باتکای آن خيال می کند از من می تواند توبه نامه بگيرد، به آن ضعف گريه می کنم. چه ضعفی در من بوده است که هارون را باين گمان انداخته که می شود از من نامه اعتذار گرفت؟ بله در زندگی، در عقيده و جهاد برای عقيده، اين معانی اعتبار خود را از دست می دهند. وقتی انسان به آن مرحله می رسد که هر علامت مادی را به يک ارزش معنوی غير قابل اندازه گيری تبديل می کند ايثار عين حيات و لذتی بکمال می گردد و ضربه های شلاق دژخيم لذت بخش می شوند. بديع زادگان را شکنجه دادند و زير شکنجه کشتند. حال اگر او زنده نيست پس زنده کيست؟ شما از اين روزه ای که گرفته ايد احساس رنج می کنيد؟ اگر می کنيد آن ذهنيت را بايد عوض کنيد. هنوز معلوم می شود اين ذهنيت آن علائم را تبديل به يک عنصر مادی می کند که با آن شما اندازه می گيريد و می گوييد که اينقدر زجر کشيده ايم. وقتی کار بدانجا رسيد موقع آنست که نخستين هسته های رهبری بوجود آيد. آن کسانی می توانند رهبری مردم را به آزادی به عهده بگيرند که از کار و کوشش و خيزش و زندان و داغ و رنج و شکنجه و اعدام رنج نبرند و اين همه را عاشقانه به خاطر هدف بپذيرند.

 

۵- جهاد در اسلام:

۱- جهاد در اسلام کی واجب است؟ جهاد مسلحانه واجب می شود وقتی سانسور باشد، يعنی وقتی که زور باشد و نگذارند شما دين خدا را تبليغ کنيد. اگر مزاحمت فراهم شد و مانع بوجود آمد و ممکن نشد پيام الهی را رساند و اين امر موکول شد به بکار بردن اسلحه شما بايستی دست به شمشير ببريد و جهاد کنيد.

چه وقت جهاد اکبر واجب است؟ وقتيکه دستگاه ذهنی شما تبديل می شود به يک پليس سانسور کنندهء دائمی و اين پليس سانسور کننده دائمی شما را به فعاليتهای تخريبی عليه خود و ديگران بر می انگيزد. آن جهاد اکبر برای برداشتن اين موانع لازم است. چه وقت بر مسلمان جهاد افضل واجب می شود؟ وقتی يک حاکم جابری، حکم جابرانه خود را بجای پيام آزادی بخش خدائی گذاشته و آن معنويت را به ماديت و به زور بدل ساخته و می گويد زور را بپرستيد. از آنجا که بر مسلمان واجب است زور را نپرستد، بر او جهاد افضل واجب می شود. بنابراين چه در جهاد افضل و چه جهاد اکبر چه جهاد وقتی واجب می شود که سانسور در کار است.

 

۲- سانسور يعنی چه؟ يعنی تبديل امر معنوی به امر مادی؛ همين يعنی ايجاد يک دستگاه اجتماعی که در آن نه فقط ماديت به معنويت تبديل نمی شود، بلکه تمامی راهها باز است که هر معنويتی به يک ماديت تخريبی بدل شود و انسان را از مغز تا سر تا نوک پا مثل خوره بخورد. اين است معنی آن روابط اجتماعی مبتنی بر زور. حال که اين مطلب روشن شد و شما که هفت روز است در اينجا عليه سانسور، عليه آن روابط اجتماعی که ترجمان و بيان زور هستند - خود زور و يا نمودهای گوناگون زور هستند - اعتصاب غذا کرده ايد، مستحق تر از ديگرانيد که خود را از يک تخيل بيمارگونه که زورپرستی در مغز شما بواقعيت تبديل کرده است آزاد کنيد و با سانسور با تمام قدرت مبارزه نماييد. غير از اين ما راهی به آزادی نخواهيم داشت و بشر در اسارت خواهد ماند. يک مطلب ديگر بعنوان توضيح بر اين توضيح:

اين شاه که دم از خدائی می زند و شب و روز ادعا می کند که اين ۳۰ تا ۳۵ ميليون ايرانی ايشان را می پرستند (چه چيز را در او می پرستند؟) معرف کدام ارزش است؟ جزء اولياء دين و مقربين درگاه خدا است؟ (خودش خودش را به اين عنوان معرفی می کند). جزء دانشمندان بنام جهان است؟ و بعنوان مظهر دانش مردم او را می پرستند؟ جزء مردانی است که نمونه صفا و وفا در عشق هستند؟! عارف است؟! مردی است که در جبهه های نبرد از موجوديت کشور دفاع کرده است؟ تازه حرف خودش را هم قبول کنيم، که می گويد ۲۸ مرداد قيام بود به زبان فارسی به زبان فرنگی گفته است کار CIA بود - او که در آن قيام فراری شد و رفت. پس بکدامين ارزش خود را مورد پرستش مردم می داند؟ غير از قدرتی است که نماينده آنست؟ معلوم است، خودش هم خودش را به اين عنوان معرفی می کند. اين زور عليه چه کسی بکار می رود؟ عليه ما. چرا بکار می رود؟ برای غارت ما. اين زور چه می کند؟ هر معنويتی را در آن کشور تا مادی و ملموس نشود نمی پذيرد. حالا يک مثال ديگر عرض می کنم. فرض کنيد در رابطه زن و مرد، اگر دستگاه بينشی انسان اين باشد که مادی را به معنوی تبديل کند، هر مردی را زنی و هر زنی رامردی کفايت می کند، چرا؟ زيرا که آن علائم جاذبه غيرمادی هستند و اگر دستگاه فکری انسان عکس اين کار را بکند يعنی هر معنويتی را به ماديت تبديل کند، نه يک مرد را يک زن کافيست و نه يک زن را يک مرد کافيست. چرا؟ زيرا هر مرد، هر روز در زن علائمی می خواهد که مد روزاند. امروز مثلاً رفته يک کتابی خوانده است که فلان زن جاذبه جنسی اش به اين دليل آنچنان بود. مگر اينها مادی نيستند؟! او بايد برود زنی گير بياورد که اين علائم در او موجود باشد تا لذت ببرد و عيناً عکس آنهم صادق است و چون همه نمی توانند آن علائم مادی را داشته باشند، بخش عظيمی از بشريت بايد رنج ببرد. رنج اين کمبودها را، و البته اين نابرابری ها افزايش خواهند يافت. اما وقتی قرار باشد دستگاه انديشه انسانی ماديت را به معنويت تبديل کند هر ذهنيتی می تواند و آزاد است که در جفت خودش (زوج خودش) معنوياتی را جستجو کند که برای اغنای او کافی است. از اتفاق روانکاوان بدين نتيجه رسيده اند که لازمه کمال بهره جويي و کام جويي جنسی مدار باز ماديت به معنويت است. در جنگ صفين مالک اشتر از خاطرش گذشت که از علی شجاعتر است، با خود می گفت من در هر ساعت ۶۰ نفر را می زنم و می خوابانم ولی علی ۵ تا ۶ نفر را، پس بنازم بزور بازوی خودم. مقايسه کرد، معنويت را تبديل به ماديت کرد. جنگ تمام شد و به خيمه ها رفتند. امام از قيافه او خواند که چنين فکری به سرش زده است، او را از کمر گرفت و بلند کرد گفت تو از علی شجاعتری؟ نه جانم! تو بيحساب می کشی من با حساب. تو شمشير را در دست داری و هر که جلوی شمشيرت آمد می کشی، اما من نمی توانم، من امامم، بايد ببينم آيا اين آدمی که جلوی تيغم می آيد اميد نجات در او هست يا نه؟ اگر آری از دم شمشير ردش می کنم، اگر نه می زنمش. اما تو که اين حسابها رانمی کنی هر کس آمد دم شمشيرت می زنی. ملاحظه می کنيد فرق مدار بسته ماديت و مدار باز معنويت چقدر است؟ در اينجا هر کسی را می خواهد بکشد تمام وجود او متعهد است که برای که و برای چه می کشد؟ آيا می تواند بزند؟ نمی تواند بزند؟ بايد حساب کند.

 

اين آقا ۱۰۰۰۰ نفر را کشت، در ۱۵ خرداد دستور داد از کمر ببالا بزنند ۱۰۰۰ نفر، ۱۰ هزار نفر، ۱۰۰ هزار نفر را بکشند حالا تفاوت آن بينش را با اين بينش ملاحظه می کنيد؟ وقتی امر مادی را به معنويت بر می گردانی در صورتيکه کسی را می خواهی آزاد کنی حق عمل داری، اگر هم آزاد نمی شود حق نداری او را بکشی. حال اگر آزاد نمی شود و سانسور هم می کند، مزاحم آزاد شدن ديگران هم هست و بهيچ قيمت نمی شود از سر راه برش داشت، شمشير! اين دو تا ديد است، اين بينش اسلام است، آن بينش ضد اسلام است. حالا بر شما است که در خود تعمّق کنيد ببينيد که بينش شما کدام يک از اين دوتاست؟ اگر کارش تبديل امور مادی به معنوی است، رستگاريد و می توانيد تا پيروزی مبارزه با کيش شخصيت را ادامه دهيد واز مجاهدان طراز نو شويد، متقی و امام متقين. اگر چنانچه خدای ناکرده عکس قضيه باشد، يعنی هر معنويتی را تبديل به ماديت می کنيد و برای فرق با ديگران يک لعاب دينی هم به آن می دهيد که وای بر همه. آنچه در بين ما در ايران کم يافت می شود اين بينش است، و آن ديگری بينشی است که رژيم حاکم را بر مملکت سوار کرده است و مبارزه با اين بينش امکان می دهد نيروی مخالف بوجود بيايد، رشد کند و مردم را از چنگال چنين زورپرستی کاهنده ای که آنها را واقعاً در حد شئی و کمتر از شئ ناچيز کرد است، نجات دهد.

 

۶- ارزش کار:

براساس همين خط و ربط، اگر قرار باشد دستگاه فکری شما امر مادی را به امر معنوی تبديل کند، و شما معتقد باشيد که کار کردن بخاطر رشد استعداد خود و ديگران ارزش است، بنا بر اين ارزش کار، اندازهء پولی که بابت آن دريافت می شود نيست، بلکه اندازهء تأثير کار در رشد استعدادهای شما و رشد استعدادهای ديگران است. اين دو ضابطه است. بنابراين ضابطه اولی، ارزش کار را ميزان پولی تشکيل می دهد که انسان در ازای آن می گيرد، بنابراين هرکس بيشتر می دود تا مگر پول بيشتری بابت کاری که می کند بگيرد. هر کس بيشتر می دود تا مدارک تحصيلی بيشتری بگيرد تا به ازايش پول بيشتری دريافت کند. با اين وصف آيا می توان تصور کرد که در اين جهان بزمانی برسيم که همه در ازای کاری که می کنند پول مساوی بگيرند؟ نه! چرا که اگر ما پذيرفتيم ارزش مقايسه پول است، يعنی مادی است، آن ارزش های معنوی که من و شما را اينجا گرد آورده اند، ديگر وجود ندارند. بر اين اساس کاری که اينجا می کنيم و بابت آن ديناری نمی دهند بلکه از جان هم بايد مايه بگذاريم، ديگر شدنی نيست و وقتی که نشد، آسان می شود زورمداری را حاکم کرد چرا که در اين نظام ارزشی، انسان تبديل به ماشين می شود. و کار ماشين چيست؟ اينست که با هر علامت مادی يک نوع برخورد خاصی دارد. کار انسان بايد غير از اين باشد، امر مادی را بايد تبديل به امر معنوی کند. اگر انسان امر معنوی را به امر مادی تبديل کرد، مثل اينست که کار را تبديل به پول کرده باشد.

بدين ترتيب ممکن نيست شما بتوانيد برابری ايجاد کنيد، زيرا همه انسانها می دوند و می کوشند که از آن علامت مادی بيشتر داشته باشند. چگونه می شود اين ارزشها را برابر کرد؟ محال است. وقتی معنويت تبديل به ماديت بشود ديگر برابری خواب و خيال خواهد شد و محال است بتوان برابری ايجاد کرد. اينک اين مسئله را بصورت ديگری در موازنه وجودی طرح می کنيم. اگر فرض کنيم می خواهيم با اين برادرم که در مقابلم نشسته است مشت بازی کنم، نيروئی به او وارد می کنم، او هم نيروئی به من وارد می کند. اگر زور ما مساوی باشد، نقطه تلاقی ثابت می ماند اگر بخواهيم اين حالت را ثابت نگهداريم، چه بايد بکنيم؟ بايد زورهائی که از دو طرف وارد می شود همواره مساوی باشند. بايد به هر دو طرف هم دائم زور برسد ودر اين نقطه خنثی بشوند. پس اين نقطه می شود نقطه مرگ نيروهايي که از دو طرف وارد می شوند. بدينقرار در رابطه زور، نقطه برابری نقطه مرگ است. اگر يک زور بر زور ديگر چربيد، اگر زور او بر زور من چربيد، آيا او بچربيدن زورش بر زور من بسنده می کند؟ آيا می گويد همين قدر کافی است؟ يا اينکه زور بيشتری وارد می کند؟ تجربه می گويد، ساز و کار زور ورزی و تکاثر زور نيز اين امر را تأييد می کند، که او باعمال قوه ادامه می دهد تا که من نفله شوم و از بين بروم. پس تا وقتی زورها نابرابرند رابطه قوا نابرابری را افزايش می دهد و آنگاه هم که زورها برابر می شوند نقطه برابری نقطه سکون است، نقطه مرگ است. اين موازنه وجودی است. از آن هم نمی توان بيرون رفت. مارکس نابجا گمان می کرد که اين رابطه مکانيکی، به عدم زور می انجامد. اگر ميزان نابرابری های امروز را با ميزان نابرابريهای ۱۴ قرن پيش مقايسه کنيم وحشت خواهيم کرد، اصلاً قابل مقايسه نيستند. يک قرن بعد، وضع خيلی بدتر از حالا خواهد شد. بر عکس اگر ما ماديت را تبديل به معنويت کنيم، هيچيک از ما زوری بر ديگری وارد نمی آورد و همه از جنبه مادی برابر می توانيم شد. آنوقت ما هستيم و خدا. همه ايستاده ايم بطرف خدا. چون زوری عليه هم بکار نمی بريم نه نقطه صفری داريم، نه نقطه مرگی و نه تشديد نابرابری متصور است: اين رابطه ديناميک است ( و نه مکانيک). همه بطرف خدا رفته و در بينهايت به برابری مطلق می رسيم. پس وقتی امر مادی به امر معنوی تبديل شود بهمان مقدار که درجه حرکت افزايش می يابد بهمان ميزان هم درجه برابری بيشتر می شود، چرا که ما می رويم بطرف هستی مطلق. اگر بشر راهی دارد - راه علمی را می گويم - به حل مشکل نابرابری در عين عدالت، همين راه است.

 

۷- راه علمی:

ديديم در روابط زورها، يا منتجه قوا صفر می شود و اگر اين حالت را دائمی کنيم، به نقطه مرگ منتهی می شود و برابری در مرگ ممکن می شود، و يا منتجه قوا بزرگتر از صفر می گردد و در اين صورت هر منتجه جديدی بزرگتر از منتجه قبلی است، يعنی نابرابری هر زمان زيادتر می شود. اگر از اين رابطه خارج شويم و دستگاه بينشی انسان امر مادی را به امر معنوی تبديل کند - موازنه را منفی کند - و در رابطه با خدا عمل کند، در اين صورت هر کاری را در رابطه با خدا انجام می دهد - زور عليه خود و ديگری بکار نمی برد و زورهايش را در مرز و حد خويش بکار می برد.

همه کس اين کار را می کند و همه رشد می کنند و همه استعدادهايشان را بسط می دهند. هر کس در رشد ديگری، رشد خود را هم می يابد. چون رشد ديگری مبانی رشد او را نيز تشکيل می دهد، ناچار بجای اينکه سانسور کند می رود تا بداند دوستش چه ياد گرفته است، دانستنی های خود را نيز با او در ميان می گذارد و هر دو داده هايشان را روی هم می گذارند و به يک علم جديد می رسند که از علم هر دوی آنها بيشتر است، زيرا که در بردارندهء معلومات هر دوی آنها می باشد: نقطه برابری، علمِ بيشتر است. بدينقرار در جريان تبديل ماديت به معنويت، برابری ممکن است و اين برابری نه نقطه مرگ بلکه نقطه زندگی و زندگی کاملتر با استعداد فزونتر و درجه رشد بيشتر است .

اين دو نوع بينش است و اختصاص به اسلام هم ندارد. يک فرد ديدی دارد و بر آن اساس عمل می کند و فردی ديگر دارای ديدی ديگر است و بر آن اساس عمل می کند و او نمی تواند ماورای اين ماده را ببيند.

حال از يک فرانسوی سئوال می کنيم که قدرت چيست تا ببينيم او از قدرت چه فهميده است؟ می گويد قدرت آن چيزی است که من بکار می برم و شما را به آن شکلی که مايلم در می آورم. بايد به او گفت بفرض مرا بشکلی که خواستی درآوردی و من مومی بيش نخواهم بود، تو چه می شوی؟ موم باز! آيا چنين نيست؟

 

ج- حاصل سخن

بخشی از زندگی انسان، زندگی مادی است. اين مسئله هر روزه ما بوده و هست و ما نمی توانيم منکر شويم، که غذا نمی خوريم، نمی خوابيم، لباس نمی پوشيم و مدرسه و فرهنگ و بهداشت و ... جزء مسائل ما نيست. امروز هم چون هميشه اينها جزء مسائل بشری بوده اند و باز هم در آينده خواهند بود. نحوه حل اين مسائل، همين مسائل روزمر، يکی از عوامل بوجود آورنده رژيمهای گوناگون است. يکی از آن رژيمها، رژيم ايران است که شما عليه آن رژيم در اينجا جمع شده و اعتصاب غذا کرده ايد. پس می بينيد که نه بحث ما ذهنی است و نه در مورد مسائلی است که مربوط به شما نباشند. هم به ما مربوطند که اينجا نشسته ايم و هم بحث عينيات ا ست و ذهنياتی در کار نيست. کوشش ما بر اين است که گريبان اين نسل را از ذهنياتی که هيچ ربطی به واقعيات نداشته و بزرگترين ترياک مخدر دوران ما هستند آسوده کنيم. اين ذهنيات را هر روز و هر لحظه به اين نسل می خورانند و يا به وسايل مختلف در ذهن او تزريق می کنند بطوريکه همه از خود بيخود شوند و از ياد ببرند که ايران در حال انهدام است. کشوری که بر هيچ واقعيتی متکی نيست، مملکتی که موجوديتش در واردات کالاها و صادرات نفت خلاصه شده است با رژيمی که در قهر و قوه قهريه خلاصه می شود. پس خود را فريب ندهيد، عجالتاً پای موجوديت شما و ملت شما در ميان است.

درست بهمين خاطر کوشش کردم تا شما را از راه يک بحث اساسی متوجه اين موقعيت خطرناک تاريخی کنم تا گمان نکنيد که معنويتی را می توان سراغ کرد که بکلی جدا از واقعيت باشد و يا ماديتی رامی توان سراغ نمود مستقل از معنويت. اين حرفها دروغند زيرا که انديشه هرگز نمی تواند پديده های مادی که در خارج از انسان وجود دارند عيناً برداشته و بخود منتقل کند. مجبور است اينها را به علائمی تبديل کرده و آن علائم را ضبط کند. اگر قرار بود مثلاً کسانی را که روبرويم نشسته اند در خود عيناً جا دهيم، بايد مغزی به اندازه اين فضا می داشتيم و اگر قرار بود کل آن علائمی که در مغز انسان هستدن واقعيتها خود می بودند مغز هر انسانی بايد چند برابر اين جهان گنجايش می داشت. چرا که بسياری از تصورات در مغز بوجود می آيند که در خارج عيناً وجود ندارند. مثلاً شما ممکن است در ذهن خود آدمی تصور کنيد با ابعادی بسيار بزرگ. چند تا از اين آدمها اگر بخواهند در مغز انسان جا بگيرند سر انسان بچه بزرگی بايد باشد؟ نه بحث يونانی است و نه بيان غيب و شهادت، مسئله واقعيت ملموس است. بحث دو روش است.

۲- روشها

چه روشی را بکار ببريم که اولاً رنگ نشويم و دستگاه تبليغاتی بر دوام مدار را بسته نگه ندارد و چنان نشود که تا معنويت بزور تبديل نشود آنرا نپذيريم؟ دوم آنکه با چه روشی علائم مادی را تبديل به ارزشهای معنوی کنيم؟

هر دو روش در کتاب کيش شخصيت به تفصيل مورد بحث واقع شده اند.

در سوره حمد، سه دسته مردم معرفی می شوند: انعمت عليهم مغضوب عليهم، والضالين. آيا گروههای مردم همين سه گروهند و يا بيشترند؟ انعمت عليهم يعنی آنها که توازنشان عدمی است. زيرا هر رابطه ای را از طريق خدا برقرار می کنند. نه زور می گويند و نه زير بار زور می روند. مغضوب عليهم همان نمونه نوعی اعليحضرت همايونی! است که هيچ زبانی غير از زبان زور سرش نمی شود. والضالين آنهايند که ميزانشان التقاطی است. اين موازنه بر دو نوع است:

يکی سلبی و ديگری ايجابی. سلبی آنست که می گويد نه تو، نه او، خودم. ايجابی آنست که قسمتی از تو و قسمتی از او برای خودم بعنوان کل، والضالين اين گروه است. و شما مردم دنيا را از اين سه گروه بيرون نمی يابيد. انسانها يکی از اين سه روش را بکار می برند. شما هر روز در نماز تمرين می کنيد و معنی اين تمرين آنستکه ببينيد سه دسته مردم بيشتر نيستند. يکدسته آنهايي که در رابطه شان نه با خود و نه با ديگران زور بکار نمی برند. استعدادهاي خودشان را به زور تبديل نمی کنند تا آنرا ضابطه و رابطه خود با ديگری کنند. اينها انعمت عليهمند. دسته ديگر، مغضوب عليهم، هيچ زبانی جز زبان زور درک نمی کنند. اگر از خدا حرف بزنيد، خدا را بصورت زور مجسم در می آورند. می گويند به استالين گفتند پاپ رهبر مسيحيان دنياست و بايد هوايش را داشته باشی. در جواب پرسيد که پاپ چند تا توپ دارد؟ او بايد پاپ را در زور مجسم کند تا پاپ برايش معنی دار شود. دسته سومی داريم که ضالين هستند، گاه زور می گويند و گاه زور نمی گويند. می خواهند ميان خدا و خرما موازنه برقرار کنند. ضالين هم دو دسته هستند: يکی نه تو، نه او، خودم و يکی هم قسمتی از تو، قسمتی از او در خدمت کل خودم. اينها اکثريت زيادی را تشکيل می دهند و عامل غالب فسادها هم اينهايند. چونکه آنانکه مغضوب عليهمند تعدادشان زياد نيست، اعليحضرت ها زياد نيستند ولی از طريق ضالين است که مغضوب عليهم ها سوار می شوند.

پس شما هر روز اين سه دسته را بهنگام نماز در نظر می آوريد اما مايه تأسف است که اين تمرينها آن اثری را که بايد بجا نمی گذارند و انعمت عليهم ها زياد نيستند. انشاء الله که همه شما انعمت عليهم بشويد. بنا بر اين مسئله ما و شما که چند روز است در چنين حالت زيبائی بسر می بريم همين مسئله است و اين فرصت هفت روزه که فردا آخرين روز آنست را برای تغيير دستگاه فکری خويش مغتنم بشماريد و انشاءالله از اينجا امام (پيشاهنگ) باز گرديد و مردم اسير را به آزادی و بهروزی رهبری کنيد. خداوند يار و ياور شما باد.